چپتر 1504: فصل 1504
0در واقع، در مطالعاتش دربارهٔ قلمروهای گوناگون، فهمیده بود قلمروهایی وجود دارند که صرفاً و مشخصاًحال متعلق به موجوداتی چنان ضعیفاند که آنچه انسانها «قلمروی فانی» میدانستند، برایشان حکمِ یک ایزدِ بیشازحد قدرتمندکرد را داشت. قلمروهای میکروسکوپی به این خاطر چنین نامی نداشتند که ریز بودند، هرچند معمولاً همینطور بود.
در عوض، قلمروهایی بودند با نژادهایی چنان ضعیف که تنها پس از پشتجایگاهِ سر گذاشتنِ چندین عالمِ قدرت و غلبه بر چیزی شبیه به یک مصیبت،اگه میتوانستند با دستیابی به قدرتی در حدِ یک فانی، واردِ قلمروهای عادی شوند.
نژادهای ساکنِ این قلمروها عموماً آنقدر ضعیف بودند وجهان در طیفِ عروجِ هستی چنان جایگاهِ پایینی داشتند کهاونجایی حتی انسانهای عادی هم برایشان حکمِ اژدهایانِ افسانهای را داشتند.
«خب، در اصل، یه قلمروی میکروسکوپی ممکنه به چشمت بینهایت ریز بیاد. ولی اگه واردش بشی، میبینیداشتند که اندازهت در تناسب با اون قلمرو تغییری نمیکنه. به همین شکل، وقتی یه نژاد از قلمرویاون میکروسکوپی بیرون میاد، قدِ یه باکتری نیست. در عوض، اندازهٔ متناسبش رو در مقایسه با قلمرو حفظ میکنه.»
«دلیل اینکه اینا رو بهت میگم اینه که... میخوام با اطمینان بهت بگم واقعاً قلمرویی هست که جهان اون رو در بر گرفته. امانشنیده بهمحضِ اینکه واردش بشی، اندازهت در تناسب با اون قلمرو باقی میمونه. طعنهٔ روزگار اینجاست که اگه وقتی اونجایی به تجلیِ فیزیکیِ یه قلمرویغیرممکنن بزرگ بربخوری، چهبسا ببینی که از یه مروارید تو دستت بزرگتر نیست. با این حال اگه واردش بشی، حتی از اون هم کوچیکتر میشی.»
لکس پرسید: «چطور ممکنه تا حالا همچین چیزیعموماً نشنیده باشم؟ به نظر نمیاد از اون رازهاییحتی باشه که بشه به این راحتی پنهانش کرد.»
«همونطور که گفتم، این همزمان هم رازِ بزرگیه و هم چندان رازِ بزرگی نیست. برای ورودِ واقعی به جهان، دو راه هست کهچهبسا هر دو برای بیشترِ افراد به یک اندازه غیرممکنن. اولی شکستنِ یه قانونِ بنیادینِ جهانه تا شکافی ایجاد بشه. این کار واقعاً مضحکه وگفتم تقریباً کسی ازش نشنیده. مثل این میمونه که بخوای مصیبتی رو که موقع عبور از یه قلمروی بزرگ باهاش روبهرو میشی بشکنی؛ اساساً غیرممکنه.»
«راهِ دوم، که همونقدر غیرممکنه، گرفتنِ تأییدِ آسمانه. راستش دقیقاً نمیدونم گرفتنِ تأییدِ آسمان یعنی چی؛ اینکه میتونه هر آسمانی باشه، یا اینکهممکنه منظور از آسمان در اینجا اصلاً همون آسمانهایی هست که ما میشناسیم یا نه. اما چیزی که شنیدم اینه که هر کسی کهنیست راهنماییِ آسمان رو به پایان برسونه... این فرصت رو پیدا میکنه که بشه منجّمِ آسمان، و از این طریق به جهان دسترسی پیدا کنه!»
لینکادروت ناگفتههای زیادی در حرفهایش داشت، با این حال فهمیدنِ منظورش کاملاً آسان بود. در واقع داشت میپرسید کهلکس آیا لکس چنین فرصتی به دست آورده است یا نه. جای تعجب نداشت که برای پرسیدنِ این موضوع ازبزرگیه لکس اینقدر دستدست میکرد. پرسیدنِ چنین سؤالاتِ شخصیای از یک نفر، بهخصوص دربارهٔ تزکیهاش، بهشدت دور از ادب بود.
لکس تأیید کرد: «آره بابا، آخرِ راهنماییام واقعاً یکی بود که ازم خواست زانو بزنمداشتند و بشم منجّم. فکر کردم یه جور پیشنهادِ کاریه، و از اونجا که از شغلِاندازهت فعلیام کاملاً راضیام، ردش کردم. بماند که اصلاً از زانو زدن جلوی بقیه خوشم نمیاد.»
«شما—» لیکاندروت آشکارا جا خورده بود. دهانش باز مانده بود و موهای معمولاً ابریشمی و طلاییاش طوریاینجاست رو به آسمان سیخ شده بود که انگار برق گرفته باشدش. انگشتش را بالا آورد تا بهحالا لکس اشاره کند، اما حتی انگشتش هم خمیده ماند، چون دلش رضا نمیداد مستقیماً به او اشاره کند.
«چطور تونستید ردش کنید؟ حداقل نپرسیدید برای چیه؟ساکنِ اون فرصتِ عظیمِ روبهروتون رو حس نکردید؟ قطعاًپایینی غریزهٔ طبیعیِ هر کسی برای جهانِ واقعی پر میکشه.»
لکس فقط شانه بالا انداخت.
«چیزِ خیلی خاصی حس نکردم. هنوز برام توضیح ندادید که ایناعروجِ چه ربطی به هم دارن. گفتید یه درخواستِ دیگه از من دارید.بینهایت منظورتون اینه که راهِ مبارزه با اچاوای تو جهانِ واقعی قرار داره؟»
«بله، و حتی فراتر از این. وقتی واردِ جهانِ واقعی بشید،اما خیلی از غیرممکنها ممکن میشن. متأسفانه این هم نعمته هم نفرین، وچهبسا برای همینه که سرورانِ دائو هم از رفتن به اونجا خودداری میکنن—»
ناگهان احساسِ خفگی به لکس دست داد، انگار فشارِ جهان داشت روی سرشعروجِ آوار میشد، و فهمید که به مرزِ تحملش رسیده است. بیدرنگ مانعی دورِ خودشولی ساخت و ارتباطش را با حرفهای لیکاندروت قطع کرد تا مبادا چیزِ بیشتری بشنود.
همان چیزهای اندکی که فهمیده بود، حسابی او را به فکر فرو برد، هرچنددستت جا نخورد از اینکه جهان رازهایی فراتر از حدِ تصورش در خود پنهان کرده باشد.باشه در سالهای پیشِ رو چند رازِ دیگر را میفهمید؟ به چند حقیقتِ دیگر پی میبرد؟
راستش تا حدی هیجانانگیز بود -ساکنِ البته اگر موضوعِ بحث به آنهستی زن و راههای کشتنش مربوط نمیشد.
وقتی لیکاندروت از حرف زدن ایستاد و او مانع را پایین آورد، گفت: «بیاید بحثِ منجّم شدن رو بذاریم کنار. من کهبربخوری ردش کردم، و شک دارم بدونِ مسئولیتها و محدودیتهای خاصِ خودش بوده باشه. دقیقاً از من چی میخواید، و چطور میتونید کمکمپنهانش کنید انتقامم رو بگیرم؟ هرچند دلم میخواد به مبارزهٔ سرافیمها علیه اچاوای ملحق بشم، اما خودم هم مسئولیتهایی دارم که باید بهشون برسم.»
لیکاندروت آهی کشید، انگار او بود که فرصتی شگفتانگیز راعموماً از دست داده بود، نه لکس. اما میدانست چطور خودشاژدهایانِ را کنترل کند، برای همین بهسرعت به سراغِ اصلِ مطلب رفت.
«ائتلافی از نیروها وجود داره که در تمامِ سطوح علیه اچاوای فعالیت میکنن، نه فقط در سطحِ نیمهسرورانِ دائو. هرچندپرسید اون سطح نزدیک به اوجِ قدرتِ این اتحادیهست، اما به این معنی نیست که نیروهایی در سطوحِ پایینتر ندارن. کارهایبزرگی زیادی هست که تزکیهگرانِ ضعیفتر میتونن انجام بدن اما اونایی که سطحِ تزکیهٔ بالاتری دارن نمیتونن - بهخصوص تو قلمروهای فرعی.
میخوام دعوتتون کنم که به این ائتلاف بپیوندید. هیچ اجباری برای واردِ عملجایگاهِ شدن ندارید، اما تو هر قلمرویی که بهش سر بزنید، میتونید اقداماتِ ائتلاف علیهواردش اچاوای رو ببینید و اگه خواستید مشارکت کنید. فعلاً همین باید کاملاً کافی باشه.»