---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخِ گیمر افسانه‌ای: خدای شمشیر

چپتر 113: شهر بال سیاه • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 113: شهر بال سیاه

0

شهرک برگ قرمز، محله زاغه‌نشین.

با اینکه هنوز روز بود، «بار افسون‌شده» مملو از بازیکنان قرمزی بود که در مرزهای تاریکی قدم برمی‌داشتند. با وجود این، در میان این ازدحام، چندین بازیکن سبز نیز در بار حضور داشتند که به شدت وصله ناجور به نظر می‌رسیدند. این بازیکنان، Ironsword Lion و چند تن از زیردستانش بودند.

Ironsword Lion خطاب به مرد روبرویش گفت: «Absolute Heaven، می‌خوام یه نفر رو برام بکشی. قیمتت چنده؟»

مرد مخاطب که چهره‌ای خشن داشت، در حال نوشیدن از بطری آبجو بود. او هیچ اعتنایی به Ironsword Lion نکرد؛ یک دستش را دور کمر زنی فریبنده و خوش‌اندام حلقه کرده بود و با دست دیگر بطری آبجو را نگه داشته بود. مرد بی‌توجه به اطراف، مشغول لاس زدن با زن بود و لبخندی شرورانه بر لب داشت که لرزه بر اندام دیگران می‌انداخت.

چهره Ironsword Lion بلافاصله در هم رفت.

در کنارش، Drifting Blood بلافاصله دستانش را روی میز کوبید و ناسزا گفت: «هوی! نمی‌شنوی رئیسمون داره باهات حرف می‌زنه؟ خودت رو به کری نزن!»

درست پس از پایان حرف Drifting Blood، خنجری درخشان همچون برف، گردنش را شکافت. سپس خنجر در قلبش فرو رفت و در نهایت با حرکتی ناگهانی به پایین کشیده شد و زخمی عمیق ایجاد کرد. یک ضربه، یک کشش و یک برش؛ هر سه حرکت به شکلی بسیار روان اجرا شد. پیش از آنکه Drifting Blood حتی بتواند از درد فریاد بکشد، بدنش روی زمین افتاده بود.

با دیدن مرگ آنی Drifting Blood، فریاد Ironsword Lion بلند شد: «Absolute Heaven، داری چه غلطی می‌کنی؟ من اومدم اینجا معامله کنم. کشتن زیردست من چه معنی‌ای داره؟»

با وجود این، جرئت نکرد به مرد روبرویش حمله کند، زیرا می‌دانست اگر دست از پا خطا کند، سرانجامی مشابه Drifting Blood خواهد داشت.

Absolute Heaven در حالی که با بی‌تفاوت به Ironsword Lion نگاه می‌کرد، خندید: «چون دلم خواست. چیه؟ حرفی داری؟» او خنجرش را با بی‌خیالی تاب داد و ردی شبیه به یک گل در هوا ترسیم کرد.

«تو...» Ironsword Lion تا مرز جنون خشمگین شده بود، اما همچنان جرئت نکرد ناسزایش را به زبان بیاورد.

Absolute Heaven در دنیای واقعی یک قاتل بود... آن هم قاتلی مشهور! او همچنین یک متخصص رده‌بالا در بازی‌های واقعیت مجازی به شمار می‌رفت. با این حال، افراد بسیار کمی او را می‌شناختند. کسانی هم که او را می‌شناختند، معمولاً کسانی بودند که پیش‌تر به دست او ترور شده بودند. زمانی که Ironsword Lion بازی ووشیا دیگری انجام می‌داد، چندین بار توسط Absolute Heaven ترور شده بود و بدین ترتیب با او آشنایی داشت.

با این حال، خلق‌وکوی Absolute Heaven بسیار عجیب بود. اگر به کاری علاقه نداشت، هر چقدر هم پول به او پیشنهاد می‌شد، از انجامش سر باز می‌زد. او تنها مأموریت‌هایی را می‌پذیرفت که توجهش را جلب می‌کردند. تا به امروز، در هیچ مأموریتی که قبول کرده بود، شکست نخورده بود.

اگر Absolute Heaven تهدید یا مجبور به انجام کاری می‌شد، اغلب اوقات آن مشتری عاقبت خوشی نداشت.

Ironsword Lion زمانی مشتری‌ای را دیده بود که می‌خواست Absolute Heaven بازیکنی را به هر قیمتی تا سطح صفر بکشد. اما Absolute Heaven نپذیرفت. آن مشتری نیز که فردی تندخو بود، اعلام کرد که علیه Absolute Heaven اقدام خواهد کرد. در نتیجه، خودِ آن مشتری توسط Absolute Heaven بارها کشته شد تا به سطح صفر رسید و در نهایت مجبور به حذف حساب کاربری‌اش شد.

با دیدن سکوت Ironsword Lion، لبخندی بر لبان Absolute Heaven نشست. سپس دوباره دستش را دور زیباروی کنارش انداخت و با بی‌خیالی به نوشیدن آبجو ادامه داد، گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است.

کشته شدن Drifting Blood در بار نیز توجه هیچ بازیکن دیگری را جلب نکرد، چرا که چنین حوادثی در این مکان روزمره بود. همه مدت‌ها بود که به دیدن این صحنه‌ها عادت کرده بودند.

در همین حین، Ironsword Lion تنها توانست چند نفس عمیق بکشد تا خشم درونش را آرام کند.

Ironsword Lion با لحنی جدی گفت: «Absolute Heaven، این‌قدر سریع رد نکن. اگه اسم این شخص رو بگم، مطمئنم برات جالب میشه.»

اما Absolute Heaven همچنان بی‌تفاوت ماند، انگار که Ironsword Lion چیزی جز هوای خالی نبود.

«اسم این شخص یه فنگه. اون یه متخصص رده‌بالاست. فقط‌آنکه​ می‌خوام تا سطح صفر بکشیش، یا مجبورش کنی اکانتش رو‌مرگ​ پاک کنه و از اول شروع کنه. قیمتش هم با خودت.»

Ironsword Lion ضبط ویدیویی را بیرون آورد و برای Absolute Heaven فرستاد. ویدیو صحنه‌ای را نشان می‌داد که خود Ironsword Lion به دست شی فنگ کشته شده بود. دو شمشیر، چهار تصویر؛ غیرقابل دفع. ضربه نهایی که جان Ironsword Lion را گرفت نیز بسیار سریع و ظریف بود، به طوری که هیچ‌کس قادر به دفاع در برابرش نبود.

پس از نگاهی به ویدیو، بلافاصله نظر Absolute Heaven جلب شد. سپس گفت: «یک میلیون اعتبار، پرداخت یکجا.»

با شنیدن این قیمت، قلب Ironsword Lion تیر کشید. با این حال، او مدت‌ها بود که از روش قیمت‌گذاری Absolute Heaven بر اساس قدرت هدف آگاه بود. معمولاً کشتن یک بازیکن تنها حدود ۱۰۰,۰۰۰ اعتبار هزینه داشت. Ironsword Lion تصور نمی‌کرد که شی فنگ این‌قدر ارزش داشته باشد که واقعاً یک میلیون اعتبار بطلبد.

«بسیار خب. حسابتو بده؛ همین الان برات واریز می‌کنم. اما، چقدر طول می‌کشه تا کار‌بکشد​ رو جمع کنی؟» آیرونسورد لایون بسیار مصمم بود. حتی اگر مجبور می‌شد تمام دار و‌کشتن​ ندارش را خرج کند، باید برای فرو نشاندن خشمش از شر شی فنگ خلاص می‌شد.

«پنج روز.» Absolute Heaven در حالی که با هیجان به تصویر شی فنگ در ویدیو چشم دوخته بود، این را گفت.

با شنیدن تضمین Absolute Heaven، آیرونسورد لایون از هم‌اکنون می‌توانست صحنه کشته شدن شی فنگ و سقوطش به سطح ۰ را تصور کند. سپس پول را برای او واریز کرد.

در سوی دیگر، شخص‌سپس​ مورد نظر هم‌اکنون به‌نهایت​ شهر بال سیاه رسیده بود.

شهر بال سیاه یکی از مرموزترین شهرهای قلمرو خدا بود. این شهر بسیار پررونق‌تر از پادشاهی‌بدنش​ ستاره-ماه به شمار می‌رفت. تنها با ایستادن در خیابان‌ها، می‌شد ساختمان‌هایی باشکوه با سبک اروپایی و‌معنی‌ای​ قرون وسطایی را مشاهده کرد. با اینکه شب بود، شهر همچنان غرق در نورهای شکوهمند بود.

علاوه بر این، NPCهایی که در خیابان‌ها قدم می‌زدند همگی بالای سطح ۱۰۰ بودند. حتی تعداد قابل توجهی NPC با کلاس‌های رده ۲ و حتی رده ۳ حضور داشتند. شایعه بود که وقتی پادشاهِ پادشاهی ستاره-ماه با لرد شهر بال سیاه ملاقات می‌کند، حتی پادشاه نیز از ترس رنجاندن لرد شهر، موظف است با احترام رفتار کند.

در شهر بال سیاه، چیزهای جالب بسیاری یافت می‌شد. اگر کسی می‌خواست در شهر گشت و گذار کند، دست‌کم چند هفته طول می‌کشید. شهر بال‌بتواند​ سیاه همچنین میزبان استادان بسیاری از کلاس‌های سبک زندگی گوناگون بود. آیتم‌های ساخته شده توسط این استادان معمولاً در فروشگاه‌های شهر به فروش می‌رسید. افزون بر‌اگر​ این، بازیکنان می‌توانستند کالاهای ویژه سایر کشورها را نیز در شهر بال سیاه خریداری کنند. این قطعاً امتیازی بود که در دیگر شهرهای معمولی یافت نمی‌شد.

با وجود تمام این جاذبه‌ها، مشهورترین مکان در میان آن‌ها، خانه حراج شهر بال سیاه بود. این حراجی هفته‌ای یک بار برگزار می‌شد. علاوه بر این، آیتم‌های حراج شده همگی موارد نادری بودند که توسط NPCها فروخته می‌شدند. حتی آیتم‌های رتبه حماسی نیز در این حراج هفتگی به فروش می‌رسید. خرید چنین آیتمی در خارج از شهر بال سیاه قطعاً غیرممکن بود. از این رو، سران تمام قدرت‌های بزرگ آرزوی آمدن به شهر بال سیاه را داشتند.

از سوی دیگر، حتی اگر بازیکنان معمولی به اینجا می‌آمدند، در نهایت تنها برای تماشا بود. زیرا آن‌ها مطلقاً توان خرید آیتم‌های فروخته شده توسط NPCها را نداشتند. علاوه بر این، هیچ هیولای وحشی‌ای در شهر بال سیاه وجود نداشت. همچنین هیچ مأموریتی در اینجا یافت نمی‌شد. این شهری بود که صرفاً برای تجارت بازیکنان طراحی شده بود. شهر بال سیاه بهشتی بود که سرمایه‌داران بازی عاشقش بودند.

«هنوز دو ساعت تا شروع حراج مونده. پس اول میرم یه کم سوغاتی‌حرکت​ محلی بخرم.» شی فنگ به زمان نگاه کرد و متوجه شد که هنوز زود‌افتاده​ است. کالسکه‌ای صدا زد تا او را به منطقه تجاری شهر بال سیاه ببرد.

شهر بال سیاه بیش از حد بزرگ بود. اگر شی فنگ می‌خواست پیاده برود، دست‌کم دو تا سه ساعت طول می‌کشید تا به منطقه تجاری برسد. معمولاً بازیکنان‌بکشد​ برای حمل‌ونقل پول خرج می‌کردند و کالسکه کرایه می‌کردند. با این حال، کرایه کالسکه ارزان نبود. حداقل هزینه کالسکه ۱ سکه نقره بود و بسته به مسافت طی‌حالی​ شده، قیمت تغییر می‌کرد. اگر یک بازیکن معمولی در این دوره از بازی به شهر بال سیاه می‌آمد، به احتمال زیاد حتی توان کرایه کالسکه را هم نداشت...

پس از گذشت بیش از ده‌قلبش​ دقیقه، شی فنگ از کالسکه پیاده شد‌زخمی​ و به مقابل یک فروشگاه مهندسی رسید.

این فروشگاه مهندسی بزرگ نبود؛ تنها ساختمانی کوچک و دو‌آنکه​ طبقه بود. تابلویی چوبی و قدیمی بر سردر ورودی آویزان‌مرگ​ بود که کلمات «کارگاه کروز» روی چوب آن حک شده بود.

اگرچه فروشگاه در نگاه اول کهنه به نظر می‌رسید، اما شی فنگ می‌دانست که این مغازه توسط گرندمستر مهندسی، کروز گایا، افتتاح شده است. او همچنین‌زمین​ تنها گرندمستر مهندسی در شهر بال سیاه بود. در مورد سایر فروشگاه‌های مهندسی، آن‌ها همگی توسط استادان مهندسی یا مهندسان اداره می‌شدند. اگرچه آن فروشگاه‌ها پررونق‌حالی​ به نظر می‌رسیدند، اما آیتم‌هایشان بسیار گران و در عین حال کم‌کیفیت بود. در روزهای اول، سر شی فنگ بارها توسط آن فروشگاه‌ها کلاه رفته بود.

شی فنگ در‌قلبش​ را هل داد و‌ناگهانی​ وارد کارگاه کروز شد.

مسئول فروشگاه دختری به نام لوسیولا‌قلبش​ بود؛ دختری با ظاهری خجالتی که موهایش‌زخمی​ را به صورت دو گوشی بسته بود.

اگر کسی از [چشمان ناظر] استفاده می‌کرد، به سرعت متوجه می‌شد که این‌درد​ دخترِ ظاهراً ضعیف، در واقع یک جادوگر حرفه‌ای است؛ کلاسی که دو رده‌اومدم​ از عنصرافزار پیشرفته‌تر بود. علاوه بر این، او حتی در سطح ۱۰۰ قرار داشت.

یک جادوگر سطح ۱۰۰ رده ۲ می‌توانست به راحتی شهرک برگ قرمز‌برش​ را با خاک یکسان کند. اگر بازیکنی جرأت می‌کرد در این فروشگاه‌بکشد​ هیاهو به راه بیندازد، به سرعت به تلی از خاکستر تبدیل می‌شد.

ناولها | novelha.net