---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخِ گیمر افسانه‌ای: خدای شمشیر

چپتر 286: تخت ابدی • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 286: تخت ابدی

0

شی فنگ انتظار نداشت‌متفاوت​ که «لایف‌لس بلید» تا‌فوراً​ این حد فرد روراستی باشد.

اگرچه لایف‌لس بلید تنها یک انگشتر نقره‌ای با‌اضافی​ ظاهری معمولی بیرون آورده بود، اما شی فنگ‌مورد​ دقیقاً می‌دانست که این آیتم چقدر ارزشمند است.

دلیلش این بود که او نه تنها‌باید​ در گذشته این انگشتر را دیده بود،‌دنبال​ بلکه حتی قبلاً صاحب یکی از آن‌ها بود.

آن انگشتر یک‌فوراً​ «حلقه فضایی» بود؛‌ظاهر​ یک آیتم ذخیره‌سازی.

نباید صرفاً بر اساس رتبه «آهن مرموز» آن را قضاوت کرد. حلقه فضایی می‌توانست تا ۲۰۰ جایگاه آیتم را در خود جای دهد؛‌قبولش​ که مقدار بسیار قابل‌توجهی بود. همچنین بدون توجه به تعداد آیتم‌های ذخیره‌شده در آن، هیچ وزن اضافی به کاربر تحمیل نمی‌کرد. با این‌بی‌زحمت​ حال، این هنوز مهم‌ترین نکته در مورد این انگشتر نبود. در عوض، حلقه فضایی بیشترین کارایی خود را در هنگام نبرد نشان می‌داد.

اگرچه در نبردهای عادی کاربرد زیادی نداشت، اما وقتی‌کاربر​ در مبارزه بین متخصصان، میدان نبرد یا نبرد با یک‌بیشترین​ باس استفاده می‌شد، می‌توانست اثرات سرنوشت‌سازی به همراه داشته باشد.

برای مثال، اگر بازیکنان می‌خواستند در حین نبرد از طومارهای جادویی یا آیتم‌های پشتیبانی استفاده کنند، ابتدا باید دست خود را‌متفاوت​ در کیف‌شان می‌بردند و قبل از بیرون کشیدن آیتم‌ها، به دنبال آن‌ها می‌گشتند. این فرآیند زمان زیادی را هدر می‌داد. اما‌داداش​ اگر بازیکنان حلقه فضایی داشتند، داستان متفاوت بود. تنها با یک فکر ساده، آیتم مشخص‌شده فوراً در دستان بازیکن ظاهر می‌شد.

حلقه فضایی‌مشخص‌شده​ بسیار راحت‌تر‌دستان​ از کیف بود.

شی فنگ در پاسخ به پیشنهاد لایف‌لس‌مشخص‌شده​ بلید سرش را تکان داد و گفت:‌پاسخ​ «این آیتم خیلی باارزشه. نمی‌تونم قبولش کنم.»

لایف‌لس بلید گفت: «داداش یه فنگ، من آدمی نیستم که از رفقاش‌حال​ سوءاستفاده کنه؛ اگه قبول نکنی بدجوری عذاب وجدان می‌گیرم. تازه، این حلقه فقط‌نبردهای​ یه آیتم واسه انبار کردنه. زیاد هم قیمتی نیست، پس بی‌زحمت قبولش کن.»

شی فنگ آهی کشید و زمزمه کرد: «خب، نظرت‌کیف‌شان​ در مورد این چیه؟ یه زحمتی واسه داداش بلید دارم.‌داشتند​ می‌خواستم بدونم الان تو شهر ستاره-ماه چقدر امتیاز شهرت داری؟»

لایف‌لس بلید از سوال شی فنگ گیج شد و نمی‌فهمید چرا‌سرش​ شی فنگ چنین چیزی می‌پرسد. با این حال، تصمیم گرفت صادقانه پاسخ‌رفقاش​ دهد. «فقط ۳۰ امتیاز مونده تا نجیب‌زاده رده پایین شهر ستاره-ماه بشم.»

به عنوان پایتخت پادشاهی ستاره-ماه، کسب امتیاز شهرت در شهر ستاره-ماه دشوارتر‌راحت‌تر​ از تمام شهرهای دیگر پادشاهی بود. حتی با اینکه لایف‌لس بلید و‌کنم​ تیمش فوق‌العاده بودند، هنوز فاصله زیادی تا تبدیل شدن به نجیب‌زادگان شهر داشتند.

«سی امتیاز؟» شی فنگ در فکر فرو رفت. با‌کاربر​ خود اندیشید: فکر نکنم زیاد باشه. اگه اون چندتا‌عوض​ مأموریت رو انجام بده، باید بتونه این امتیازها رو بگیره.

لایف‌لس بلید پرسید: «داداش یه‌کنند​ فنگ، کاری که می‌خوای حتماً‌می‌بردند​ باید توسط یه نجیب‌زاده انجام بشه؟»

شی فنگ‌مشخص‌شده​ سر تکان‌دستان​ داد: «آره.»

تنها با نجیب‌زاده‌داستان​ شدن می‌شد در شهر‌مشخص‌شده​ ستاره-ماه یک غرفه خرید.

همچنین، انتقال غرفه‌ها تنها بین نجیب‌زادگان‌هیچ​ شهر ستاره-ماه امکان‌پذیر بود تا از هرگونه‌هنوز​ سوءاستفاده بازیکنان از خلأهای قانونی جلوگیری شود.

با این حال، شی فنگ یک «شکارچی شیطان» بود. هر جا که می‌رفت، با او مانند یک نجیب‌زاده رفتار‌داشتند​ می‌شد. بنابراین، پس از اینکه لایف‌لس بلید غرفه را می‌خرید، اگر مالکیت آن را به شی فنگ منتقل می‌کرد‌باارزشه​ مشکلی پیش نمی‌آمد. به این ترتیب، شی فنگ صاحب یک غرفه در شهر ستاره-ماه می‌شد تا آیتم‌هایش را رسماً بفروشد.

در ابتدا، شی فنگ فکر کرده بود که چند مأموریت در شهر ستاره-ماه انجام دهد تا شهرتش را در آنجا افزایش‌آدمی​ دهد. اما به دست آوردن ۱۰۰ امتیاز شهرت در شهر ستاره-ماه آسان نبود؛ او باید زمان زیادی را صرف این کار می‌کرد.‌کشید​ در همین حال، لایف‌لس بلید شخصیت قابل اعتمادی داشت و کسب تنها ۳۰ امتیاز شهرت بسیار سریع‌تر از کسب ۱۰۰ امتیاز بود.

ابتدا، لایف‌لس بلید از اینکه نمی‌توانست کمکی به‌فوراً​ شی فنگ بکند احساس شرمندگی می‌کرد. اما حرف بعدی‌تکان​ شی فنگ بلافاصله او را در بهت فرو برد.

«من چندتا مأموریت سطح بالا سراغ دارم که می‌تونه‌کاربر​ امتیاز شهرت رو زیاد کنه. بعد از اینکه داداش‌عوض​ بلید انجامشون بده، باید بتونی نجیب‌زاده شهر ستاره-ماه بشی.»

پس از گفتن این حرف، شی فنگ شروع‌دست​ به لیست کردن چند مأموریتی کرد که در ذهن‌زمان​ داشت و چیزی را از لایف‌لس بلید پنهان نکرد.

لایف‌لس بلید که تقریباً زبانش‌بازیکن​ بند آمده بود گفت: «این...‌پیشنهاد​ فکر نکنم درست باشه، هان؟»

در اصل، او کاملاً قصد داشت به شی‌فوراً​ فنگ کمک کند. اما در نهایت، این او‌سرش​ بود که از شی فنگ کمک دریافت می‌کرد.

در حال حاضر، بسیاری از انجمن‌ها در شهر ستاره-ماه با ناامیدی به دنبال مأموریت‌هایی بودند که بتواند شهرت را افزایش دهد و برای این کار از هیچ تلاشی دریغ‌وقتی​ نمی‌کردند. با این حال، حتی وقتی پاداش بزرگی برای هرگونه اطلاعات مرتبط پیشنهاد می‌دادند، باز هم شانسی در پیدا کردن‌شان نداشتند. با این وجود، شی فنگ خیلی معمولی چهار‌آیتم‌ها​ مأموریت سطح بالا را که پاداش شهرت داشتند به او لو داده بود؛ لحن بی‌تفاوتش طوری بود که انگار این مأموریت‌ها کلم‌پیچ‌های معمولی هستند که همه جا پیدا می‌شوند.

شی فنگ با دیدن چهره نگران لایف‌لس بلید ناگهان متوجه موضوعی شد و پرسید: «سختی این مأموریت‌ها واسه تو‌داشتند​ زیاده؟ من هنوز چندتا مأموریت دیگه هم سراغ دارم که شهرت میدن. البته چون سختی‌شون خیلی کمتره، پاداش شهرت‌شون‌باارزشه​ هم به همون نسبت کمه. باید حداقل هفت یا هشت‌تاشون رو انجام بدی تا بتونی ۳۰ امتیاز جمع کنی.»

«...» ذهن لایف‌لس‌فوراً​ بلید حالا کاملاً‌ظاهر​ آشفته شده بود.

او حتی کم‌کم داشت شک می‌کرد که شی فنگ یک GM باشد که از این همه «مأموریت شهرت» در شهر ستاره-ماه خبر دارد. اما لایف‌لس بلید به سرعت این فکر را از سرش بیرون کرد. هرچه باشد، «قلمرو خدا» توسط «سیستم خدای اصلی» کنترل می‌شد؛ هیچ‌کس دیگری اجازه دخالت در بازی را نداشت. بنابراین، مأموریت‌های بازی به‌صورت خودکار توسط سیستم تولید می‌شدند و هیچ‌کس نباید از پیش درباره آن‌ها اطلاعی می‌داشت.

البته اگر استثنایی بر این قاعده وجود داشت، آن هم مربوط به «تست‌کنندگان بتا»ی بسیار مرموز می‌شد.‌نبود​ با این حال، پس از انتشار رسمی «قلمرو خدا»، بسیاری از تنظیمات و مأموریت‌های بازی تغییر کرده بودند.‌استفاده​ از نظر تئوری، مأموریت‌هایی که در اصل در دوران تست بتا وجود داشتند، دیگر نباید وجود داشته باشند.

با رسیدن به این نقطه از افکارش، «لایف‌لس‌دست​ بلید» کاملاً در مورد هویت شی فنگ گیج‌فرآیند​ شده بود. او چطور می‌توانست این‌همه چیز را بداند؟

«تعجب کردی که چرا این‌قدر‌بازیکن​ اطلاعات دارم؟» طبیعتاً شی فنگ می‌توانست‌سرش​ تردیدهای لایف‌لس بلید را تشخیص دهد.

«آره.» لایف‌لس بلید در سکوت‌فکر​ سرش را تکان داد و هیچ‌ظاهر​ تلاشی برای پنهان کردن افکارش نکرد.

شی فنگ با صداقت کامل گفت: «چون من یه‌کاربر​ آدمِ تناسخ‌یافته‌ام. از ده سال آینده به این زمان‌عوض​ برگشتم؛ واسه همین از همه این مأموریت‌ها خبر دارم.»

لایف‌لس بلید ناگهان زیر خنده زد: «داداش یه فنگ‌کیف‌شان​ عجب شوخی‌هایی می‌کنه! من این مأموریت‌ها رو سه‌سوت تموم می‌کنم.‌داشتند​ به محض اینکه تونستم اشراف‌زاده بشم، فوراً بهت خبر می‌دم!»

لایف‌لس بلید به‌خوبی می‌دانست که هر کسی اسرار خود را دارد. در همین حال، اطلاعات مربوط به «مأموریت‌های شهرت» قطعاً‌داداش​ توسط انجمن‌ها به‌عنوان فوق محرمانه طبقه‌بندی می‌شد. تمایل شی فنگ برای افشای چنین اطلاعات ارزشمندی به او، نشان می‌داد که‌نیست​ چقدر به او اعتماد دارد. اگر لایف‌لس بلید باز هم سعی می‌کرد در این موضوع کنجکاوی کند، واقعاً بی‌شعوری‌اش را می‌رساند.

شی فنگ‌داشتند​ تلخ خندید: «دارم‌فکر​ راستش رو می‌گم.»

«آره، می‌دونم.» لایف‌لس بلید پشت سر‌هیچ​ هم سر تکان داد، لبخند روی‌حال​ صورتش انگار می‌گفت: «می‌فهمم چی میگی.»

«...» شی‌طومارهای​ فنگ کاملاً زبانش‌کنند​ بند آمده بود.

اگرچه او مدت‌ها بود که با چنین رفتاری‌کیف​ آشنا شده بود، اما هنوز هم هر بار‌باارزشه​ که با آن روبرو می‌شد، احساس درماندگی می‌کرد.

چرا با اینکه‌داستان​ حقیقت را می‌گفت،‌ساده​ هیچ‌کس باورش نمی‌کرد؟

چرا دنیا باید مرد صادقی مثل او را مجبور به‌تحمیل​ دروغ گفتن کند تا کسی حرفش را باور کند؟ شی‌کارایی​ فنگ دیگر نمی‌توانست از کار این دنیا سر در بیاورد...

کمی بعد، لایف‌لس بلید شی فنگ‌ابتدا​ را به لیست دوستانش اضافه کرد‌کشیدن​ و با عجله برای تکمیل مأموریت‌ها رفت.

در همین حال، به لطف لایف‌لس بلید، شی فنگ اکنون درک بهتری از وضعیت «شهر ستاره-ماه» داشت.‌نمی‌تونم​ پس از رفتن لایف‌لس بلید، شی فنگ یک کالسکه گرفت و به سمت «معبد خدای جنگ» در شهر‌واسه​ ستاره-ماه حرکت کرد. او قصد داشت ادامه «مأموریت خط داستانی اصلی» با رتبه افسانه‌ای خود را انجام دهد.

معبد خدای جنگ در شهر ستاره-ماه در کنار کاخ ساخته شده بود. از بیرون، ساختمان شبیه یک هرم باشکوه و باعظمت به نظر می‌رسید‌می‌داد​ و در نوک این هرم، یک «سنگ خورشید» به اندازه یک خانه قرار داشت که نوری الهی ساطع می‌کرد. چه روز و چه شب،‌جادویی​ این سنگ خورشید به طرز درخشانی بر کل معبد خدای جنگ می‌تابید و هیچ‌کس نمی‌توانست هنگام دیدن این سازه خیره‌کننده، زبان به تحسین نگشاید.

به‌عنوان شعبه اصلی معبد خدای جنگ، NPCهای رده ۳ در اطراف خود معبد پرسه می‌زدند و حتی یک «قدیس سایه» رده ۵ نیز نمی‌توانست به امنیت شدید اینجا نفوذ کند.

اگرچه این اولین باری نبود که شی فنگ‌کیف​ از این معبد خدای جنگ بازدید می‌کرد، اما‌باارزشه​ اولین باری بود که به طبقه نهم معبد می‌آمد.

تخت ابدی!

تنها همان NPC که شی فنگ را به این مکان راهنمایی می‌کرد، یک «شوالیه افتخار» رده ۴ بود. در شهرهای دیگر، چنین NPCای وجودی ارباب‌گونه داشت که می‌توانست لرزه بر اندام دیگران بیندازد. با این حال، در این مکان، این NPC صرفاً در حد یک راهنما بود.

پس از ورود به تالار تخت ابدی، شی فنگ بلافاصله متوجه یک تخت بنفش و نه تخت طلایی شد که در مرکز اتاق معلق بودند. در طرفین نیز پنجاه‌راحت‌تر​ تخت نقره‌ای قرار داشت. به جز تخت بنفش که خالی بود، روی هر تخت دیگر شخصی نشسته بود. علاوه بر این، همه این افراد از قدرتمندان تراز اول «قلمرو‌انبار​ خدا» بودند. یک قدم آن‌ها می‌توانست لرزه بر سراسر قاره بیندازد. با این حال، در میان همه این افراد، تنها یکی از آن‌ها بدن واقعی داشت؛ بقیه صرفاً شبح بودند.

این قدرتمندان در حالی که بر تخت‌های خود تکیه زده بودند، بی‌صدا شی فنگ را نظاره می‌کردند.‌نمی‌تونم​ در همین حال، شی فنگ که هدف این نگاه‌ها بود، حس می‌کرد که زندگی‌اش دیگر در دستان‌فقط​ خودش نیست. بدنش زیر سنگینی این نگاه‌ها به‌طور غیرقابل‌وصفی سنگین شده بود و پشتش خیس عرق بود.

این هاله ابهت یک قدرتمند تراز اول واقعی‌فوراً​ بود. چیزی نبود که کلاس‌های رده ۴ هرگز‌سرش​ بتوانند امید برابری با آن را داشته باشند.

همان‌طور که از یکی از قوی‌ترین نیروهای قلمرو خدا انتظار می‌رفت. فکرش را بکن که این‌همه قدرتمند تراز اول‌بیشترین​ در میان خود دارند. شی فنگ در حال حاضر غرق در احساسات بود. اگرچه او بیش از یک دهه قلمرو‌همراه​ خدا را بازی کرده بود، این اولین باری بود که شخصاً قدرت واقعی معبد خدای جنگ را به چشم می‌دید.

«چه جوان جالبی. اما گمان نمی‌کنم فسقلی‌ای مثل تو‌کیف‌شان​ بتونه اون مأموریت رو به سرانجام برسونه. هرچی باشه،‌هدر​ این موضوعی‌ه که به سرنوشت کل قاره گره خورده.»

«حالا که این‌طوره، بیایید یه امتحانی از‌راحت‌تر​ این کوچولو بگیریم. اگه قبول بشه، فکر‌گفت​ نکنم کسی اینجا اعتراضی داشته باشه، درسته؟»

«آزمون؟ این بانو خوشش اومد! همینو بریم! اگه توی‌دستان​ آزمون قبول بشه، منم رای مثبت میدم. اگه شکست بخوره...‌گفت​ خب، اون موقع دیگه مرده، پس نیازی به مجازات نیست.»

«چطوری میخوایم امتحانش کنیم؟»

«مشخصه دیگه،‌طومارهای​ قراره "دوازده آزمون"‌کنند​ رو فعال کنیم!»

«هاهاها! دوازده آزمون! من قبلاً فقط اسمش رو شنیده بودم و فکر می‌کردم فقط یه افسانه‌ست. آخرین باری که فعال‌داداش​ شده، بیشتر از ۹۰۰ سال پیش بوده. فکر نمی‌کردم اون‌قدر خوش‌شانس باشم که توی عمرم فعال شدنش رو ببینم. واقعاً‌نیست​ باید ازت تشکر کنم، پسرجان! البته امیدوارم بتونی چند دوری دوام بیاری! بذار چشم این پیرمرد به جمالش روشن بشه!»

ناولها | novelha.net