چپتر 831: آشوب بزرگ
0شی فنگ نگاهی به NPCهای طبقه دوم انداخت و با لبخندی حاکی از سرگرمی گفت: «این دفعه NPCهای ردهبالای زیادی توی حراجی شرکت کردن.»
با شنیدن حرف شی فنگ، Gentle Snow به سمت طبقه دوم برگشت و پرسید: «NPCهای ردهبالا؟»
در واقع، شمار زیادی NPC در آنجا به چشم میخورد. او ادامه داد: «اما مگه شرکت کردن NPCهای ردهبالا توی حراجی بال سیاه طبیعی نیست؟»
این اولین باری نبود که او درخیلی حراجی بال سیاه شرکت میکرد. حتی پیشترقدرتمند در حراجیهای ردهبالا نیز حضور یافته بود.
بازیکنان تنها کسانی نبودند که بر سر آیتمهای حراجی رقابت میکردند. NPCها نیز به همین شکل برای به دست آوردن آیتمها به رقابت میپرداختند. با وجود این، پس از کمی تحقیق، Gentle Snow کموبیش به نقش این NPCها پی برده بود. آنها آنجا بودند تا اطمینان حاصل کنند آیتمها با قیمت مناسبی به فروش میرسند. اگر قیمت پیشنهادی بازیکنان بیش از حد پایین بود، این NPCها وارد مزایده میشدند. آنها اجازه نمیدادند بازیکنان از سیستم سوءاستفاده کنند.
در چنین حراجی بزرگی، طبیعی بود که NPCهای بیشتری شرکت کنند.
با وجود این، هنگامی که بازیکنان قصد خرید آیتمی را داشتند، تا زمانی که قیمت پیشنهادیشان از ارزش واقعی آیتم بیشتر بود، این NPCها بهطور خودکار کوتاه میآمدند و از مزایده دست میکشیدند.
در پاسخ، شی فنگ لبخندی زد و با تکان دادن سر گفت: «خیلی طبیعیه. فقط، تا حالا ندیده بودم این همه NPC قدرتمند همزمان شرکت کنن، واسه همین یه کم تعجب کردم.»
Blaster با لحنی تحقیرآمیز گفت: «نوچ، کجای این NPCها تعجب داره؟»
همانطور که به شی فنگ نگاه میکردند، بقیه نیز در تأیید حرف او سر تکان دادند و برق تمسخر در چشمانشان درخشید. در ابتدا گمانپیشنهادی میکردند شی فنگ یکی از متخصصان برتر قلمرو خدا است. اما اکنون به نظر میرسید او صرفاً دهاتی سادهلوحی است که هرگز دنیای بزرگان راخودکار به چشم ندیده است. در نهایت، او تنها یکی از مقامات ارشد یک انجمن تازهتأسیس بود. بههیچوجه نمیتوانست در حد و اندازهی استانداردهای آنها باشد.
شی فنگ در برابر واکنشبرای گروه صرفاً لبخند زد ووجود زحمت توضیح دادن به خود نداد.
با وجود این، همانطور که Gentle Snow مخفیانه NPCهای طبقه دوم را زیر نظر داشت، با شنیدن حرف شی فنگ چهرهاش جدی شد. او گمان نمیکرد شی فنگ تنها به دلیل حضور تعداد زیادی NPC ردهبالا غافلگیر شده باشد.
چی؟! چطور ممکنه؟! وقتی چشمان Gentle Snow به جوانی خوشقیافه با زرهی طلایی و شنلی نفیس افتاد، در شوک فرو رفت.
پیش از این، هرگز زحمت بررسی NPCها را به خود نداده بود. اما اکنون که این کار را کرده بود، متوجه موضوعی حیرتانگیز شد.
با بررسی آن جوان خوشقیافه، نتوانست هیچ اطلاعاتی دربارهاش به دست آورد.تحقیق او حتی قادر به دیدن ابتداییترین اطلاعات مانند نام یا سطح او نبود.اگر حتی پس از فعال کردن یک مهارت شناسایی پیشرفته، باز هم دستخالی ماند.
ترسناکتر آنکه، وقتی نگاهش به جوان افتاد، او در کمال تعجبندیده برگشت و متقابلاً به او خیره شد و او را برانداز کرد.کجای با وجود این، جوان پیش از آنکه روی برگرداند، صرفاً لبخندی زد.
اگرچه تنها برای لحظهای کوتاه نگاهشان به هم گره خورده بود، اما Gentle Snow احساس کرد نفسش بند آمده است. در آن لحظه، احساس کرد دیگر مالک جان خود نیست.
او پیش از این هرگز با چنین NPCای روبهرو نشده بود. حتی هنگام ملاقات با یک NPC رده ۵ در پایتخت امپراتوری نیز چنین حسی را تجربه نکرده بود. NPCهای رده ۵ حتی در یک امپراتوری نیز افراد طراز اول به شمار میرفتند. بازیکنان نمیتوانستند بهراحتی با آنها ملاقات کنند. او نیز تنها به لطف یک مأموریت ویژه موفق به دیدار یکی از آنها شده بود.
علاوه بر این، بیش از دوازده NPC رده ۵ در طبقه دوم حضور داشتند...
حتی اگر تمام NPCهای رده ۵ یک امپراتوری را با هم جمع میکردند، باز هم تعدادشان از افراد حاضر در اینجا کمتر میشد. جای تعجب نداشت که شی فنگ اینگونه غافلگیر شده بود.
Gentle Snow با چهرهای مضطرب پیام خصوصی برای شی فنگ فرستاد: «یه فنگ، با وجود این همه NPC ردهبالا که توی حراجی شرکت کردن، قراره اتفاقی بیفته؟»
رویدادها بهطور مکرر در سراسر قلمرو خدا رخ میدادند. اگر بازیکنان میتوانستند این رویدادها را حلوفصل کنند، پاداشهای قابلتوجهی بهقیمت دست میآوردند. با وجود این، مجازات شکست نیز به همان اندازه سنگین بود. هنگام وقوع این رویدادها، رضایت بازیکنان هیچ اهمیتیآیتمی نداشت. تا زمانی که شخصی در محدوده رویداد قرار داشت، سیستم فرض را بر این میگذاشت که بازیکنان مأموریت را پذیرفتهاند.
رویدادهای قلمرو خدا ابعادشکل گوناگونی داشتند. هرچه رویدادی بزرگترمیپرداختند بود، مجازاتش نیز هولناکتر میشد.
او پیش از این در جریان یک رویداد با آن NPC رده ۵ روبهرو شده بود. در نهایت، رویداد مذکور جان ۹۹ درصد از دهها هزار بازیکن حاضر را گرفته بود. در آن روز تجهیزات فراوانی بر زمین افتاده بود و بازیکنان بسیار کمی جان سالم به در بردند. او جزو همان معدود افراد خوششانس بود. متأسفانه از آنجا که رویداد به پایان نرسیده بود، نه او و نه دیگر بازماندگان هیچ پاداشی دریافت نکردند. با وجود این، در مقایسه با بازیکنان کشتهشده، او بسیار خوششانس به حساب میآمد.
با حضور این تعداد NPC رده ۵ در اینجا، حتی نمیتوانست تصور کند در صورت وقوع یک رویداد چه فاجعهای رخ خواهد داد.
شی فنگ که دلیل نگرانی Gentle Snow را میدانست، توضیح داد: «چیز مهمی نیست. تا جایی که من میدونم، ارزش آیتمهای حراجی رو میشه از روی تعداد NPCهای ردهبالای حاضر تو مراسم تشخیص داد. هرچی NPC بیشتری تو حراجی شرکت کنه، آیتمها هم باارزشتر میشن. آیتمهای معمولی که نمیتونن توجه این اژدهایان مخفی رو جلب کنن.»
Gentle Snow که بالاخره متوجه ماجرا شده بود، گفت: «پس قضیه اینه. بیدلیل نبود که داشتی طبقه دوم رو چک میکردی.» با این حرف، تنش و اضطرابش رفتهرفته از بین رفت.
با این حال، شیپاسخ فنگ حقیقتی را ازطبیعیه الهه برف پنهان کرده بود.
حضور NPCهای ردهبالای بیشتر در حراجی، به معنای خطرات بیشتر بود. این موضوع بهویژه با حضور NPC خاصی مانند آن مرد جوان مرموز، بیش از پیش صدق میکرد.
قلمرو خدا از آن دست بازیهاییآوردن نبود که اجازه دهد بازیکنان بهکموبیش راحتی هر کاری که میخواهند انجام دهند.
در مراحل اولیه بازی، درگیریها تنها به بازیکنان محدود میشد. اما با رسیدن بازیکنان به سطوح بالاتر، بازی رفتهرفته نوع جدیدی از تقابل را معرفی میکرد: درگیری میان بازیکنان و NPCها.
در گذشته، حتی یک NPC قدرتمند از شی فنگ سرقت کرده بود...
از این رو، پول تنها عامل لازم برای خرید از حراجخانه بال سیاه نبود. خرید آیتم از بازیکنان دیگر مسئله سادهای بود، اما اگر کسی آیتمی را از یک NPC میخرید، باید کاملاً هوشیار میماند. ممکن بود شخصی در مزایده یک آیتم بسیار گرانبها برنده شود، اما حفظ آن آیتم تنها به توانایی خودش بستگی داشت.
در همان حین که Gentle Snow و شی فنگ مخفیانه با یکدیگر صحبت میکردند، حراجی رسماً آغاز شد.
بر روی صحنه حراجی، NPC زن زیبارویی با لباس شب سفید، به عنوان مجری مراسم قدم به روی صحنه گذاشت.
با این حال، به محض اینکه نگاه جمعیت به این NPC زیبارو و خوشاندام افتاد، همگی از شدت حیرت خشکشان زد.
این بانوی زیبارو، یک جادوگر بزرگ رده ۴ در سطح ۲۲۰ بود. چنین شخصیتی در هر شهر دیگری، یک NPC در سطح حاکم مطلق به شمار میرفت، اما در اینجا صرفاً وظیفه اجرای مراسم حراجی را بر عهده داشت. همگی از ثروت و نفوذ شهر بال سیاه شگفتزده شده بودند.
در حالی که بازیکنان هنوز درآوردن بهت و حیرت به سر میبردند، نخستیننقش آیتم حراجی در برابرشان به نمایش درآمد.
با بررسی اطلاعاتهمین آیتم، بازیکنان بار دیگرآوردن در شوک فرو رفتند.
آیتم مذکور یک لوح طلایی بود که هالهای به رنگ ارغوانی-طلایی از خودهمه ساطع میکرد. رونها و نقوش پیچیدهای بر روی این فلز حکاکی شده بود. بابقیه یک نگاه ساده هم میشد فهمید که این لوح بههیچوجه یک آیتم معمولی نیست.
«تکنیک مخفی!»
«لعنتی! امکان نداره واقعی باشه! سیستمآوردن اینقدر دستودلباز شده که همون اولکموبیش کار همچین چیزی رو برای فروش گذاشته؟!»
«انجمن ما بایدهمین هر طور شدهدست اونو به دست بیاره!»
«خوب شد این بار تو حراجی بال سیاه شرکت کردیم!حالا به بقیه خبر بده و بگو همین الان سکه بخرن! هرتحقیرآمیز چقدر که میتونید بخرید! نباید بذاریم انجمنهای دیگه اینو صاحب بشن!»
...
انجمنهای بزرگ معمولی هیچ درکی از دلیل این هیجانِ طوفانی در میان جمعیتنقش نداشتند. با وجود این، سوپر انجمنها و انجمنهای سوپر-درجه-یک غرق در آشوب شدهبیش بودند. نمایندگان این قدرتها همچون گرگهایی گرسنه به لوح طلایی چشم دوخته بودند.
Hidden Cloud در حالی که هیجان در چهرهاش موج میزد، فریاد زد: «Blaster، همین الان به بزرگان انجمن خبر بده! بهشون بگو هر چقدر میتونن و تو سریعترین زمان ممکن پول بفرستن!»
Blaster پاسخ داد: «فهمیدم.» او که جرئت نداشت حتی یک لحظه را هم تلف کند، با عجله از حراجخانه بیرون دوید و بهسرعت با بزرگان عمارت نه آسمان تماس گرفت.