چپتر 1279: انتخاب درجه سختی
0همانطور که انتظار میرفت، مأموریت ارتقای کلاسکنم قدیس شمشیر کاملاً خارقالعاده بود. شی فنگشکسته گزینههای پیش رویش را سبک و سنگین کرد.
در گذشته، مأموریت ارتقای رده ۲ را در حالت جهنمی امتحان کردهکنم بود. از این گذشته، او یکی از متخصصان تراز اول انجمن سایهمیکرد به شمار میرفت و در آن زمان، اطمینان زیادی به تواناییهای خود داشت.
افزون بر این، برای بالا بردن شانس موفقیتش، زمان زیادی را صرف جمعآوری تجهیزات درجهیک کرده بود. هنگامی که مأموریت ارتقای رده ۲ را آغاز کرد، حتی ضعیفترین قطعه از تجهیزاتش نیزانجام در سطح ۵۰ و از کیفیت طلای آبدیده بود. او حتی دو قطعه تجهیزات طلای سیاه سطح ۵۰ به تن داشت؛ دستاوردی که به هیچ وجه آسان به دست نیامده بود. از اینمیتوانست گذشته، پس از رسیدن به سطح ۵۰، بازیکنان باید خیلی خوششانس میبودند تا حتی بتوانند به تجهیزات نقره مهتاب سطح ۵۰ دست پیدا کنند، چه رسد به تجهیزات طلای آبدیده و طلای سیاه.
با وجود این، اصلاً انتظار چنین نتیجهای را نداشت. پیش از آنکه حتی بتواند ازایدهای منطقه آغازین عبور کند، طعم شکست را چشید، چه رسد به اینکه بخواهد مأموریت ارتقا رااختیار به پایان برساند. درجه سختی مأموریت ارتقا در حالت جهنمی، به معنای واقعی کلمه غیرانسانی بود.
اما در این زندگی، هم استانداردهای مبارزه و هم آیتمهایش بسیار قدرتمندتر از گذشته بود. از این رو، شی فنگ اطمینان داشت کهدهد میتواند حالت جهنمی را پشت سر بگذارد. با وجود این، نمیتوانست چنین ادعایی در مورد حالت آسورا و حالت خدا داشته باشد. ازبفرمایید این گذشته، او پیشتر تنها حالت جهنمی را تجربه کرده بود و هیچ ایدهای نداشت که این دو حالت چقدر میتوانند دشوار باشند.
شی فنگ باپیشتر خود اندیشید: باید حالتچقدر خدا رو امتحان کنم؟
از این گذشته، او اکنون متخصصی در قلمرو تهی بود. دو آیتم افسانهایِ شکستهدشوار و چندین آیتم حماسی نیز در اختیار داشت. او حتی جرئت میکرد مأموریتهای افسانهایجرئت را انجام دهد؛ بنابراین، مأموریت ارتقا در حالت خدا نباید مشکل چندانی برایش ایجاد میکرد.
شارلین با لبخندی به شی فنگ خیرهمورد شد و گفت: «داری به این فکر میکنیایدهای که حالت خدا رو امتحان کنی، مگه نه؟»
شی فنگ سر تکان داد.
شی فنگ با احترام پرسید: «بانوایدهای شارلین، امکانش هست بفرمایید چقدر شانسکنم برای رد کردن حالت خدا دارم؟»
او هیچ آشنایی با میزان سختی حالت خدا نداشت، اما این موضوع برای یک NPC مانند شارلین صدق نمیکرد. شارلین میتوانست سرنخهایی در اختیارش بگذارد تا برای آنچه پیش رو داشت، آمادهتر شود.
شارلین نگاهی تحسینآمیز به او انداخت و به آرامی گفت: «واقعاً دل و جرئت داری. تازه روت میشه بپرسی شانسی برای رد کردنش داری یا نه؟ اگه نظرشکسته منو بخوای، با این قدرتی که الان داری، قطعاً میمیری. اصلاً هم مهم نیست چند بار تلاش کنی. همونطور که از اسمش پیداست، حالت خدا جای آدمای فانیپرسید نیست. این چالش واسه خدایان باستان طراحی شده. اگه فکر میکنی میتونی یه خدای جدید رو شکست بدی، شاید یه شانسی برای تموم کردن حالت خدا داشته باشی.»
شی فنگ جامیتوانند خورد و پرسید: «شکستکنم دادن یه خدای جدید؟»
در قلمرو خدا، دو نوع خدا وجود داشت. دسته اول، خدایانی بودند که از بدو تولد خدا به دنیا میآمدند، در حالی که دسته دوم، موجوداتی بودند که با تکیه بر قدرت خودشان به مقامشارلین خدایی میرسیدند. اکثریت خدایانِ قلمرو خدا را دسته دوم تشکیل میدادند. در مورد خدایان مادرزاد، وضعیت اینگونه نبود که از همان ابتدا در رده ۶ باشند؛ بلکه آنها نیز باید مسیرشان را از رده ۰واقعاً آغاز میکردند. تنها تفاوتشان این بود که هیچگاه در مسیر رشد خود با سد یا تنگنایی مواجه نمیشدند. آنها حتی اگر هیچ کاری جز نفس کشیدن انجام نمیدادند، باز هم در نهایت به رده ۶ میرسیدند.
افزون بر این، خدایان مادرزاد حتی در همان رده ۰ نیز از قدرت مبارزه خارقالعادهای برخوردار بودند. از نظرمتخصصی رتبه حیات، این خدایان حتی از اژدهایان نیز برتر بودند. حتی یک متخصص قلمرو دامنه نیز نمیتوانست در برابربرایش چنین موجود بینهایت قدرتمندی ایستادگی کند، حتی اگر هر دو از سطح، رده و ویژگیهای کاملاً یکسانی برخوردار بودند...
مبارزه با هر خدای ردهنمیتوانست ۶، نیازمند حضور حداقل یک گروهباشد کامل از بازیکنان رده ۶ بود.
شی فنگچقدر پرسید: «پسدشوار حالت آسورا چی؟»
شارلین با دقت شی فنگ را برانداز کرد و گفت: «حالت آسورا؟» او پس از کمی مکث ادامه داد: «حالت آسورا، نهایت حد و مرز آدمای فانیه. متأسفانه هنوز خیلی مونده تا به اون سطح برسی. با اینگفت حال، با داشتن همچین سلاحها و تجهیزات ردهبالایی، شاید بتونی یه تکونی به خودت بدی و یه شانسی داشته باشی. ولی خب، متأسفانه این شانس خیلی هم بالا نیست. میتونم بگم از هر ده بار تلاشت، نُه بارشکردنش رو قراره بمیری. به نظر من بهتره بری همون حالت جهنمی رو امتحان کنی. چالشهایی که خدایان باستان از خودشون به جا گذاشتن واقعاً بینظیرن. رد کردن حتی آسونترین چالش هم واسه خودش یه شاهکار بزرگ به حساب میاد.»
«پس ۱۰ادعایی درصد؟» شی فنگخدا لبخند تلخی زد.
او از تکمیل مأموریت ارتقای حالت جهنمی صددرصد مطمئن بود. در غیر اینتنها صورت، اینقدر زود برای مأموریت ارتقایش اقدام نمیکرد. با وجود این، هرگز تصور نمیکردافسانهایِ که فاصله عظیمی بین حالت جهنمی و آن دو حالت دیگر به چشم بخورد.
شارلین با لحنی جدی به شی فنگ یادآوریاکنون کرد: «خوب به این موضوع فکر کن. میدونی کهاختیار هرچی مأموریتت سختتر باشه، مجازات شکست توش هم شدیدتره.»
پس از مدتی سبک و سنگین کردنچقدر گزینهها، شی فنگ پاسخ داد: «تصمیمم رومتخصصی گرفتم. میخوام حالت آسورا رو به چالش بکشم!»
پیشرفت در قلمرو خدا مانند قایقرانیداشته خلاف جریان آب بود؛ اگر کسی بهمیتوانند جلو حرکت نمیکرد، به عقب رانده میشد.
او پیش از این به حد نصاب خود رسیده بود. اگر میخواست پیشرفت کند، باید خطر میکرد. به چالشباشند کشیدن حالت جهنمی ریسک محسوب نمیشد؛ کمکی هم به او نمیکرد. اما نمیتوانست حالت خدا را هم انتخاب کند،بنابراین چرا که چیزی فراتر از یک چالش بود. با انتخاب حالت خدا، او صرفاً خودش را به دردسر میانداخت.
اگر حالت آسورا را تکمیل میکرد، پاداش چشمگیری نصیبش میشد. این پاداشها قطعاً روند پیشرفتش را سرعت میبخشید. به همین دلیل بود که بسیاری از بازیکنان متخصصچندانی اصرار داشتند حالت سخت را به چالش بکشند و خطر شکست را به جان بخرند. برخی متخصصان حتی تا آنجا پیش رفته بودند که پیشرفت خود رانمیکرد به تأخیر میانداختند و آنقدر حالت جهنمی را امتحان میکردند تا در آن موفق شوند. در غیر این صورت، پس از ارتقا مسیر دشوارتری در پیش داشتند.
شارلین آهی کشید و گفت: «خیلی خب. ازمیتوانند تصمیمت پشیمون نشو.» سپس از سنگهای مانا برایتهی شکل دادن به یک آرایه جادویی استفاده کرد.
تمام ۱۸۸ سنگ مانا در هوا شناور شد و منظرهای مصنوعی از ستارگان پدید آورد.باشند با وجود این، هرچند این صحنه زیبا بود، اما فشاری که از آرایه جادویی هفترنگمأموریتهای ساطع میشد، ترسناک بود. علاوه بر این، با گذشت زمان این فشار بیشتر هم میشد.
با خواندن آخرین بند از ورد شارلین، سیاهچالهای در وسط سالنباشد پدیدار شد. قوسهایی از صاعقههای نقرهای با صدای ترقوتروق دور لبههایاکنون سیاهچاله میچرخید. ناگهان، یک جفت در طلایی از درون سیاهچاله پایین آمد.
اگرچه این درها چندان بزرگ نبودند و حدود شش متر ارتفاع داشتند، اما هیبت الهی قدرتمندی ازاختیار خود ساطع میکردند که در دم شی فنگ را در جای خود میخکوب کرد. کف سالن زیر درهافکر شروع به ترک خوردن کرد، گویی نمیتوانست این وزن را تحمل کند. درها شروع به فرو رفتن کردند.
غیرممکن است! اینجاپیشتر کتابخانه است! شیایدهای فنگ مبهوت شده بود.
آرایههای جادویی قدرتمندی کتابخانه را تقویت میکرد. حتی NPCهای رده ۴ هم نمیتوانستند به این ساختمان آسیب برسانند، اما یک جفت در داشت کف سالن را خرد میکرد. با شروع فروپاشی و متلاشی شدن کف سالن، مشخص بود که دوام زیادی نخواهد آورد.
با دیدن این صحنه، شارلین بهسرعتادعایی شروع به نوشتن رونهای الهی درپیشتر هوا کرد و گفت: «تقویت الهی!»
رونهای الهی با زمین ترکیب شد و یک آرایه جادویی ایجاد کرد. تنها پس از پیدایشحماسی این آرایه جادویی بود که فرو رفتن درها متوقف شد. هیبت الهی که سالن را پرخیره کرده بود نیز کاهش یافت و به شی فنگ اجازه داد کمی آزادی حرکت پیدا کند.
با این حال، پس از احضار درهای طلایی، رنگ از رخسار شارلین بهشدت پریده بود.قلمرو قطرات عرق روی پیشانیاش نشسته بود. همانطور که شارلین گفته بود، احضار این درها کارنباید آسانی نبود. انجام این کار در حالت عادی به سه کلاس جادویی رده ۵ نیاز داشت.
پس از تثبیت درها، شارلین در حالی که رونهای الهی بیشتری رسم میکرد،میتوانند شروع به خواندن ورد دیگری کرد. پس از نوشتن بیش از صد خط،حماسی چشمانش را باز کرد. سپس دو آرایه جادویی طلایی در چشمانش ظاهر شد.
شارلین خطوط رونهای طلایی رانمیتوانست یکی پس از دیگری به درونباشد درها فرستاد و گفت: «ارتباط فضا-زمان!»
پس از یک دقیقه، درها سرانجام شروع به باز شدن کردند. از میان شکاف بینچندین آنها، شی فنگ میتوانست مسیری را درون یک گرداب نقرهای ببیند. خود مسیر هیبت الهیشارلین ساطع میکرد، در حالی که بقیه فضا قیرگون بود. او نمیتوانست انتهای مسیر را ببیند.
شی فنگ سرانجام فهمید چرا شارلینایدهای گفته بود پس از ورود بهکنم آزمون، نمیتواند بازگشت او را تضمین کند.
شارلین با عجله دستور داد: «زود باش برو.پیشتر نمیتونم مدت زیادی نگهش دارم.» رنگ چهرهاش بهاندیشید شکل مرگباری پریده و عرق صورتش را پوشانده بود.
شی فنگ که جرئت نداشت حتیادعایی یک لحظه بیشتر درنگ کند، به درونتنها گرداب نقرهای هجوم برد و ناپدید شد.
شارلین بهآرامی مسیر را بست. همانطور کهکنم محو شدن درهای طلایی را تماشا میکرد،شکسته با خستگی زمزمه کرد: «دعا میکنم موفق بشی.»