---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخِ گیمر افسانه‌ای: خدای شمشیر

چپتر 854: طلسم باستانی • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 854: طلسم باستانی

0

با دیدن شعله سوزان، حالت‌تمام​ چهره شی فنگ بی‌درنگ در هم‌فرود​ رفت و فریاد زد: «آتش روح!»

این اولین باری‌بیش​ نبود که با‌شدند​ این شعله روبرو می‌شد.

آتش روح شعله‌ای بود که می‌توانست آسیب عظیمی به بازیکنان‌لحظه​ وارد کند و مجازات مرگ بسیار سنگینی برایشان به همراه‌پیش​ داشته باشد؛ حتی سنگین‌تر از زمانی که روح جاودانشان جذب می‌شد.

به بیان ساده، آتش روح شعله‌ای‌نظر​ بود که بازیکنان باید به هر‌چشمان​ قیمتی از تماس با آن دوری می‌کردند.

با پودر شدن گوی کریستالی، شعله‌های نقره‌ای بی‌درنگ به پلنگی با بیش از دو متر قد تبدیل شدند. شعله‌های سوزان نقره‌ای تمام‌می‌افتاد​ بدن پلنگ را پوشانده بود و هر جا که چهار پنجه‌اش فرود می‌آمد، کف سنگی زیر پایش به ماگمای مذاب تبدیل می‌شد.‌خارق‌العاده​ هر کسی با دیدن این صحنه لرزه بر اندامش می‌افتاد و سعی می‌کرد تا جای ممکن از این پلنگ نقره‌ای دور شود.

با وجود این، شی‌متر​ فنگ حتی اگر هم‌بدن​ می‌خواست، نمی‌توانست فرار کند.

گذشته از فشار آرایه جادویی چهارگانه، خود پلنگ یک هیولای اسطوره‌ای سطح ۲۰۰ خارق‌العاده بود؛ معادل یک NPC رده ۴ سطح ۲۰۰. چنین هیولایی می‌توانست هر بازیکن فعلی را در دم بکشد.

حتی اگر شی فنگ در اوج قدرت زندگی قبلی‌اش‌شکل‌گرفته​ بود، در صورت رویارویی با چنین هیولایی تنها کاری که‌داده​ می‌توانست بکند این بود که با تمام توان فرار کند.

خوشبختانه، به نظر نمی‌رسید این پلنگِ شکل‌گرفته از آتش روح، علاقه‌ای به شی فنگ داشته باشد.‌ماگمای​ در عوض، چشمان کاملاً سیاهش به شارلین که روی صندلی مطالعه لم داده بود، خیره ماند.‌نمی‌توانست​ در لحظه بعد، پلنگ به رگه‌ای از نور نقره‌ای تبدیل شد و به سمت شارلین خیز برداشت.

سرعت پلنگ به قدری زیاد بود که‌تمام​ پیش از آنکه شی فنگ حتی فرصت‌می‌آمد​ واکنش پیدا کند، جلوی شارلین ظاهر شد.

شارلین در حالی که به پلنگ نقره‌ایِ در حال پرش نگاه می‌کرد، گویی که صرفاً به‌برداشت​ یک حیوان کوچک بانمک چشم دوخته است، گفت: «عجب گربه کوچولوی وحشی‌ای هستی! من فقط داشتم‌گویی​ حرکات صاحبت رو بررسی می‌کردم، اما تو این همه راه رو اومدی تا دعوا راه بندازی.»

ناگهان، دست چپ شارلین به‌خوشبختانه​ هاله‌ای تار تبدیل شد و‌علاقه‌ای​ پشت گردن پلنگ نقره‌ای را گرفت.

در لحظه‌متر​ بعد، اتفاقی‌شدند​ باورنکردنی رخ داد.

پلنگ نقره‌ای که در ابتدا بیش از دو متر قد داشت، با سرعتی که با چشم غیرمسلح قابل مشاهده بود شروع به کوچک شدن کرد،‌سعی​ تا جایی که از یک بچه گربه هم بزرگ‌تر نبود. هر چقدر هم که تقلا کرد، نتوانست از چنگ شارلین بگریزد. تنها کاری که از‌هیولایی​ دستش برمی‌آمد این بود که دندان‌های نیش کوچکش را نشان دهد و در حالی که هیس‌هیسِ تهدیدآمیزی می‌کرد، پنجه‌های ضعیفش را به سمت او بکشد.

پس از آن، شارلین یک گوی کریستالی زرشکی بیرون آورد و ورد کوتاهی خواند. سپس پلنگ نقره‌ای به رگه‌ای‌زیاد​ از نور تبدیل شد و به داخل گوی کریستالی رفت. پلنگ نقره‌ای که درون گوی کریستالی به دام افتاده بود،‌است​ همچنان سعی می‌کرد تقلا کند، اما تمام تلاش‌هایش بی‌فایده بود. او نمی‌توانست از قید و بندهای گوی زرشکی فرار کند.

شی فنگ که از‌توان​ دور شاهد این صحنه‌پلنگِ​ بود، به شدت مبهوت شد.

شارلین عملاً با یک هیولای اسطوره‌ای سطح ۲۰۰ طوری بازی کرده‌فرود​ بود که گویی یک اسباب‌بازی است. او به جای یک کاهن سرخ‌سعی​ رده ۵، بیشتر در سطح یک خدای رده ۶ به نظر می‌رسید.

پس از اینکه کار شارلین با پلنگ نقره‌ای تمام شد، چشمان طلایی‌اش به آرامی به سمت شی فنگ چرخید. او لبخند محوی‌لرزه​ زد و گفت: «پس اومدی. بعد از یه مدت که ندیدمت، می‌بینم که بازم خودت رو تو دردسر انداختی. هنوز قضیه لرد‌سطح​ بالروگ‌ها رو حل نکردی، یه نفرین دیگه هم واسه خودت تراشیدی. واقعاً نمی‌دونم الهه سرنوشت بهت برکت داده، یا الهه بدبختی عاشقت شده.»

شی فنگ اخم کرد و پرسید: «نفرین شدم؟» سپس نگاهی‌لحظه​ دقیق به خودش انداخت و پنجره وضعیتش را بررسی کرد.‌پیش​ با وجود این، هیچ چیز غیرعادی در خودش پیدا نکرد.

شارلین به آرامی سرش را تکان‌نظر​ داد و گفت: «خودت رو خسته‌چشمان​ نکن. فانی‌های معمولی نمی‌تونن حسش کنن.»

سپس به سمت شی فنگ رفت. او یکی از انگشتان‌پنجه‌اش​ بی‌نقصش را به سمت او دراز کرد و یکی پس‌لرزه​ از دیگری شروع به رسم خطوطی از رون‌های الهی کرد.

رون‌های الهی باشکوه و طلایی رنگ، همچون روبان‌هایی طلایی دور شی فنگ‌پنجه‌اش​ پیچیدند. با افزایش تعداد رون‌های الهی، نوسانات مانای اطراف او رو به‌می‌افتاد​ ضعف گذاشت. پس از مدت کوتاهی، محیط اطرافش کاملاً از مانا خالی شد.

این شکل از خنثی‌سازی مانا با مهارت‌های خاموشیِ بازیکنان‌ماند​ که تنها جریان مانا را متوقف می‌کرد، تفاوت داشت. کاری‌زیاد​ که شارلین کرد، وجود مانا را تماماً از بین برد.

در غیاب مانا در محیط اطراف، شی فنگ احساس کرد گویی مغزش‌چشمان​ دچار کمبود اکسیژن شده است. برای لحظه‌ای، دیدش کمی تار شد. ذهنش‌رگه‌ای​ نیز تا حدودی به دوران افتاد و کنترلش بر بدن کمی کُند گشت.

اما لحظه‌ای بعد، زنجیر نقره‌ایِ به ضخامت یک انگشت پدیدار شد که‌می‌آمد​ از سینه شی فنگ بیرون زده بود. وقتی این زنجیر از میدان خنثی‌سازی‌جای​ مانا عبور کرد، به سرعت دوباره نامرئی شد، گویی هرگز وجود نداشته است.

شی فنگ که نتوانسته‌متر​ بود جلوی تعجبش را‌بدن​ بگیرد، پرسید: «این دیگه چیه؟»

این نخستین باری بود که با چنین وضعیتی‌خیره​ روبه‌رو می‌شد. افزون بر این، با پدیدار شدن این‌سرعت​ زنجیر، به وضوح حس می‌کرد که رفته‌رفته ضعیف‌تر می‌شود.

شارلین در حالی که لبخندی بر لبان سرخش می‌نشست، گفت: «این نفرین توئه. این زنجیر نقره‌ای یه‌صندلی​ زنجیر روحه و به روحت گره خورده. می‌تونی اینو به عنوان کادوی خداحافظی در نظر بگیری که‌فرصت​ اون جوون مرموز وقت فرار برات جا گذاشت.» او با خنده‌ای ریز ادامه داد: «خب؟ الان یکم ترسیدی؟»

شی فنگ نگاهی عاقل‌اندر‌سفیه به شارلین انداخت. حتی اگر احمق هم بود، می‌فهمید که این نفرین شوخی‌بردار نیست. یک اشتباه کوچک به‌می‌افتاد​ راحتی او را راهی دنیای مردگان می‌کرد. مشکلات مربوط به روح، ترسناک‌ترین کابوس برای بازیکنان بود. گذشته از این، شکست در حل چنین‌معادل​ مشکلاتی تنها به یک مرگ ساده ختم نمی‌شد؛ بلکه به احتمال زیاد کل حساب کاربری‌اش را از کار می‌انداخت. چطور می‌توانست نگران نباشد؟

شی فنگ پرسید:‌بیش​ «میشه این نفرین‌شدند​ رو باطل کرد؟»

اما در پاسخ، شارلین‌روی​ دستانش را به نشانه‌خیره​ درماندگی از هم باز کرد.

شی فنگ که اکنون بسیار‌خوشبختانه​ بیشتر جا خورده بود، پرسید:‌علاقه‌ای​ «حتی شما هم نمی‌تونید باطلش کنید؟»

شارلین بی‌شک یکی از قدرتمندترین NPCهایی بود که او در تمام دوران بازی‌اش در قلمرو خدا دیده بود. اگر حتی چنین NPC قدرتمندی نمی‌توانست به او کمک کند، خدا می‌دانست این بار در چه دردسر بزرگی افتاده است.

شارلین چشم‌غره‌ای به شی فنگ رفت و با لحنی تند گفت: «این چیزی که می‌بینی یه زنجیر روحه. یه طلسم برتر که از دوران باستان به جا مونده. من که خدا نیستم، چطور‌می‌خواست​ توقع داری باطلش کنم؟» سپس ادامه داد: «البته لازم نیست زانوی غم بغل بگیری. دو تا راه برای از بین بردن این نفرین هست. راه اول اینه که متوسل به زور بشی و نفرین‌پلنگِ​ رو بشکنی، راه دومم اینه که کسی که این نفرین رو روت گذاشته بکشی. از اونجایی که عرضه شکستن نفرین رو نداری، تنها گزینه‌ای که برات می‌مونه اینه که بری و طرف رو بکشی.»

شی فنگ‌سیاهش​ در دم‌روی​ زبانش بند آمد.

دلش می‌خواست این‌بکند​ کار را بکند، اما‌نمی‌رسید​ مگر چنین توانایی‌ای داشت؟

گذشته از دوران اوج خودش، حتی یک متخصص اوج رده ۵ نیز‌می‌آمد​ شانس ناچیزی برای شکست دادن آن جوان مرموز داشت. به احتمال زیاد، تنها‌جای​ بازیکنان رده ۶ که در سطح خدا بودند، می‌توانستند از پس او بربیایند.

با وجود این، قلمرو خدا در حال حاضر در مراحل ابتدایی‌چهار​ خود به سر می‌برد. هنوز حتی یک بازیکن رده ۲ هم‌لرزه​ در بازی نبود. پس از کجا باید بازیکن رده ۶ پیدا می‌کرد؟

شارلین با دیدن چهره درهم‌رفته شی فنگ، خنده‌ای سر داد و گفت: «حرص نخور، نگفتم خودت بری بکشیش. با این بدن ضعیف و مردنیت، طرف یه عطسه کنه پودر میشی.‌پرش​ فقط کافیه پیداش کنی.» سپس ادامه داد: «با اینکه از طلسم ردیابی استفاده کردم، اما اون یارو تو پاک کردن ردپاش خیلی ماهره. حتی منم نمی‌تونم پیداش کنم. ولی قضیه‌هاله‌ای​ تو فرق می‌کنه. سرِ دیگه این زنجیر روحی که دورت پیچیده، تو دستای اونه. اگه مسیر زنجیر رو بگیری و بری، راحت پیداش می‌کنی. اون موقع فقط کافیه بهم خبر بدی.»

SYSTEM

سیستم: مأموریت افسانه‌ای [جادوی گمشده] پذیرفته شد.

محتوای مأموریت: جوانی که شما را نفرین کرده است پیدا کنید. پاداش: نامشخص.

شی فنگ که با شنیدن اعلان بیش از حد ساده سیستم در‌روی​ دل زبانش بند آمده بود، پرسید: «آخه چطوری پیداش کنم؟ اگه از‌برداشت​ این میدان خنثی‌سازی جادو برم بیرون، دیگه اصلاً نمی‌تونم زنجیر رو ببینم.»

ناولها | novelha.net