---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخِ گیمر افسانه‌ای: خدای شمشیر

چپتر 3492: شرکت خدای سبز دیوانه • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 3492: شرکت خدای سبز دیوانه

0

شهر یخبندان‌نانگونگ​ نقره‌ای، عمارت‌بکشه​ ارباب شهر:

عمارت ارباب شهر روی جزیره‌ای شناور قرار داشت که در ارتفاع سه هزار متریِ شهر یخبندان نقره‌ای‌بکشه​ معلق بود. در حال حاضر، همان‌طور که شیائو چوان بر فراز بام عمارت که به وسعت یک‌بی‌اعتنایی​ استادیوم بود ایستاده و به شهر چشم دوخته بود، انرژی یگانه‌ی پیرامونش را به درون ریه‌ها می‌کشید.

پس از چند تنفسِ موزون از انرژی یگانه که تراکمش چندین برابرِ انرژی موجود در شهر‌کوچک‌ترین​ بود، شیائو چوان کتش را درآورد و به داخل استخرِ روی بام پرید. استخر از آب‌والاحضرت​ یخبندان پر شده بود و هنگام مدیتیشن در آن، ذهن شیائو چوان شفافیتی بی‌سابقه را تجربه می‌کرد.

پس از ده دقیقه غوطه‌ور ماندن در آب، شیائو چوان ناگهان چشم گشود.‌اوصاف​ هم‌زمان، هاله‌اش دستخوش دگرگونیِ کیفی شد و قامت بلندش اندکی تحلیل رفت. اگر‌چهره‌اش​ پیش از این ببری درنده بود، اکنون به پلنگی چابک بدل شده بود.

با پایان یافتنِ دگرگونیِ شیائو چوان، زن جوانی در حدود بیست‌می‌نگرد​ سالگی به او نزدیک شد. زن چهره‌ای جذاب و اندامی فریبنده داشت‌عجیبه​ و دامن آبیِ روشنی پوشیده بود که پاهای کشیده‌اش را نمایان می‌ساخت.

زن با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت: «معاون فرمانده شیائو چوان، تبریک می‌گم که به استاد بزرگِ حد دو ستاره تبدیل شدی.‌نگاه​ با این اوصاف، دیگه وقتشه فرمانده نانگونگ از مقامش بکشه کنار.» او چنان به شیائو چوان نگاه می‌کرد که گویی‌کانگ​ اسباب‌بازیِ پیش‌پاافتاده‌ای را می‌نگرد؛ در چهره‌اش کوچک‌ترین اثری از حرمت یا احترام برای ارباب جوانِ شهر یخبندان نقره‌ای به چشم نمی‌خورد.

شیائو چوان در حالی که با بی‌اعتنایی به زنِ‌چنان​ فریبنده نگاه می‌کرد، گفت: «عجیبه که راهت به اینجا‌حرمت​ افتاده، کانگ شا. بازم والاحضرت دستور جدیدی برام فرستاده؟»

زن که کانگ شا نام داشت، با خنده گفت: «والاحضرت حسابی سرشون شلوغه. همین که گفتن یه‌مقامش​ بار باهات تماس بگیرم هم از سرت زیاده. فکر کردی وقت دارن به مسائل پیش‌پاافتاده‌ی اینجا اهمیت‌حالی​ بدن؟ من فقط اومدم بهت خبر بدم که اون یارو از نیروی ویژه‌ی شرکت خدای سبز رسیده.»

شیائو چوان با بی‌تفاوتی پاسخ داد: «انتظار دیگه‌ای می‌رفت؟ شرکت خدای سبز الان تو لبه‌ی پرتگاهه و چیزی نمونده از‌حالی​ شهر یخبندان نقره‌ای بندازنش بیرون. خیلی از شرکاش تو شهرهای درجه سه هم که از همین الان سرمایه‌هاشونو بیرون کشیدن.‌گفتن​ اگه دفتر مرکزیِ شرکت خدای سبز بازم سکوت می‌کرد، فکر می‌کنی می‌تونست شعبه‌ش رو تو شهر یخبندان نقره‌ای نگه داره؟»

به خاطر اقدام خودسرانه‌ی شیا چینگ‌ینگ در نمایشگاه استعدادها، شرکت خدای سبز نه تنها‌وقتشه​ بسیاری از قدرت‌های متحدش، بلکه اربابِ شهر یخبندان نقره‌ای را نیز خشمگین کرده بود.‌حرمت​ اگر شرکت در قبال شیا چینگ‌ینگ اقدامی نمی‌کرد، این غائله هرگز ختم به خیر نمی‌شد.

با وجود این، از آنجا که شیا چینگ‌ینگ معاون ارشدِ شرکت خدای سبز بود،‌می‌نگرد​ نمی‌شد هر کسی را برای برخورد با او فرستاد. تنها نیروی ویژه‌ی شرکت که‌اینجا​ مستقیماً زیر نظر رئیسِ شرکت خدای سبز فعالیت می‌کرد، صلاحیت چنین کاری را داشت.

شیائو چوان ناگهان خندید و پرسید: «نکنه اومدی بهم بگی شرکت خدای سبز می‌خواد باهام مذاکره کنه؟‌مقامش​ اگه دنبال مذاکره‌ن، مشکلی نیست. به شیا چینگ‌ینگ بگو یه روزِ تمام جلوی درِ اتاقم زانو بزنه و‌بی‌اعتنایی​ اون شی فنگ رو هم کت‌بسته برام بیارن. اگه این کارو بکنن، شاید در موردشون تجدید نظر کنم.»

شرکت خدای سبز در دنیای بزرگ تنها یک شرکت درجه دو محسوب می‌شد و حتی‌حرمت​ صلاحیتِ گسترش فعالیت‌هایش به شهرهای درجه یک را نداشت. در واقع، اینکه در همان وهله‌ی‌دستور​ اول توانسته بود پایگاهش را در شهر یخبندان نقره‌ای تأسیس کند، چیزی جز خوش‌شانسیِ محض نبود.

اگر شرکت خدای سبز از شهر یخبندان نقره‌ای بیرون رانده می‌شد، جایگاه و نفوذش در دنیای بزرگ ضربه‌ی سنگینی می‌خورد. در آن صورت، حتی خطر‌چهره‌اش​ از دست دادن شعب مرکزی‌اش در سایر شهرهای درجه دو نیز آن را تهدید می‌کرد. هرچه باشد، رقابت در شهرهای درجه دو به شدت بی‌رحمانه‌سرشون​ بود. کافی بود جناحی حتی برای یک لحظه ضعف نشان دهد تا سایر قدرت‌های شهر از فرصت استفاده کرده و برای نابودی‌اش با یکدیگر متحد شوند.

کانگ شا سرش را تکان داد و گفت: «نه، قضیه این نیست.» سپس با نیشخندی شیطنت‌آمیز ادامه داد:‌حرمت​ «اون مقام ارشد کمتر از ده دقیقه بعد از رسیدنش، بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزنه از ساختمون شرکت خدای‌نام​ سبز زد بیرون. همین الان که داریم با هم حرف می‌زنیم، شیا چینگ‌ینگ هنوزم تو جایگاه معاون ارشد نشسته.»

«چی؟!»

شنیدن این حرف‌ها،‌مقامش​ شیائو چوان را‌چنان​ در بهت فرو برد.

شرکت‌ها تنها در مواقع بحرانی نیروی ویژه‌ی خود را وارد عمل می‌کردند. بماند که شرکت خدای سبز این بار کار را‌گویی​ به جایی رسانده بود که آن استاد بزرگِ سه ستاره را شخصاً اعزام کرده بود. حتی پدرِ خودش هم مجبور بود‌والاحضرت​ با چنین شخصی هم‌رده‌ی خود رفتار کند؛ بنابراین، اگر آن شخص درجا شیا چینگ‌ینگ را فلج می‌کرد، جای هیچ تعجبی نداشت.

با وجود این، حالا داشت‌نانگونگ​ می‌شنید که شیا چینگ‌ینگ هیچ‌نگاه​ تاوانی برای کارهایش پس نداده است...

کانگ شا با دیدن شوک در چهره شیائو چوان، لبخندش پهن‌تر شد و ادامه داد: «اوه، شرکت خدای سبز همچنین اعلام‌نگاه​ کرد که از شهر یخبندان نقره‌ای عقب‌نشینی نخواهد کرد. برعکس، شرکت خدای سبز اعلام کرده که اگر تو و مدیران قدرت‌های‌بازم​ مختلف از لیدر گیلد شی فنگ عذرخواهی نکنید، تمام معاملاتش را با شهر یخبندان نقره‌ای و قدرت‌های مختلف قطع خواهد کرد!»

شیائو چوان با خشم زیر خنده زد و گفت: «آدم‌های شرکت خدای سبز‌کوچک‌ترین​ عقلشان را از دست داده‌اند؟! از من می‌خواهند عذرخواهی کنم؟ و می‌خواهند تمام معاملاتشان‌کانگ​ را با شهر یخبندان نقره‌ای قطع کنند؟ می‌خواهم ببینم چه کسی اول تسلیم می‌شود!»

شهر یخبندان نقره‌ای تمام تجارت‌های منطقه‌ی تحت سلطه‌اش را کنترل می‌کرد. به محض اینکه شهر یخبندان نقره‌ای پایان تجارت با قدرت خاصی را‌پیش‌پاافتاده‌ای​ اعلام می‌کرد، هیچ‌کدام از شهرک‌ها و شهرهای سیار آن منطقه جرئت نمی‌کردند به تجارت با آن قدرت ادامه دهند. در آن زمان، هیچ‌کس‌فرستاده​ حتی جرئت نمی‌کرد به ساختمان شرکت خدای سبز نزدیک شود، چه رسد به اینکه به توسعه‌ی آن در شهر یخبندان نقره‌ای کمک کند.

ناگهان کانگ شا با لحنی جدی گفت: «به هر حال، این تمام چیزی بود که باید‌کوچک‌ترین​ درباره شرکت خدای سبز می‌گفتم. مأموریت والاحضرت را فراموش نکن. اگر در انجام آن شکست بخوری،‌والاحضرت​ من جای تو را می‌گیرم. نگو که بهت هشدار ندادم. فقط همین یک فرصت را داری.»

شیائو چوان با سردی گفت: «نگرانی‌هایت بی‌مورد است! از آنجایی که آن حرامزاده جرئت‌دیگه​ کرده نقشه‌هایم را خراب کند، کاری می‌کنم که از قدم گذاشتن در شهر یخبندان‌اثری​ نقره‌ای پشیمان شود! حتی کاری می‌کنم که لرد شهر دریاچه ستاره او را بیرون بیندازد!»

شهر دریاچه ستاره یکی از شهرهای درجه سه بود که در قلمرو شهر یخبندان‌اثری​ نقره‌ای فعالیت می‌کرد. کافی بود لب تر کند تا بلافاصله ده شهر درجه سه‌بازم​ یا بیشتر را وادار کند که جنگی شبیه‌سازی‌شده را با شهر دریاچه ستاره آغاز کنند.

آیا شهر دریاچه ستاره‌فرمانده​ جرئت رویارویی با ده‌بزرگِ​ شهر درجه سه را داشت؟

اگر شهر دریاچه ستاره چنین جرئتی به خرج‌کنار​ می‌داد، منابع انرژی‌اش فوراً قطع می‌شد. لرد شهر دریاچه‌اثری​ ستاره هرگز چنین خطری نمی‌کرد، مگر اینکه احمق باشد.

...

در همین حال، در یک هواپیمای‌چنان​ مسافربری مافوق صوت بزرگ که در‌چهره‌اش​ حال ترک شهر یخبندان نقره‌ای بود...

هواپیمایی که در حالت عادی می‌توانست صدها مسافر را در خود جای‌اوصاف​ دهد، اکنون تنها ده‌ها نفر از اعضای شرکت خدای سبز را در‌می‌نگرد​ خود داشت. در نتیجه، فضای داخل هواپیما کاملاً خالی به نظر می‌رسید.

زنی زیبا و باوقار در حالی که به پیرمرد سفیدپوش کنارش نگاه می‌کرد، پرسید:‌می‌نگرد​ «بزرگ شینوو، مگر کار مهمی با خانم شیا نداشتید؟ چرا ناگهان کیمیاگر بیچاره‌ای مثل من‌افتاده​ را با خودتان کشاندید؟ آیا کار اشتباهی کرده‌ام؟ در ضمن، این مسیرِ مقر اصلی نیست.»

شینوو در حالی که چشمانش را برای زن می‌چرخاند، گفت: «دخترجان، می‌شود این پیرمرد را دست نیندازی؟‌مقامش​ تو تنها کیمیاگر استاد تمامِ دنیای ما هستی، پس چرا هنوز مثل بچه‌ها رفتار می‌کنی؟ در مورد‌حالی​ مقصدمان هم باید بگویم که مقر اصلی نیست، اما به تو اطمینان می‌دهم که جای خوبی است.»

زن که کنجکاویش‌مقامش​ تحریک شده بود، پرسید:‌نگاه​ «جای خوب؟ کجا می‌رویم؟»

شینوو در حالی که‌فرمانده​ ریشش را نوازش می‌کرد، با‌ستاره​ خنده گفت: «شهر دریاچه ستاره!»

«شهر دریاچه ستاره؟» زن سعی کرد نام شهرهای مختلف این منطقه را به یاد بیاورد. سپس‌کوچک‌ترین​ با گیجی پرسید: «مگر آنجا یک شهر درجه سه نیست؟ از این گذشته، مگر آنجا همان‌والاحضرت​ شهری نیست که پایگاه زیرو وینگ در آن قرار دارد؟ چرا من را به آنجا می‌برید؟»

شینوو سر تکان داد و گفت: «بله، آنجا شهری است که پایگاه زیرو وینگ در آن قرار دارد. اما در مورد اینکه چرا به آنجا می‌رویم... از طرف شرکت خدای سبز، از تو می‌خواهم که به زیرو وینگ بپیوندی، Silent Wonder!»

«می‌خواهید به زیرو وینگ بپیوندم؟ با من شوخی می‌کنید، بزرگ شینوو؟» Silent Wonder ناخودآگاه طوری به پیرمرد کنارش نگاه کرد که انگار او عقلش را از دست داده است.

لازم به ذکر بود که شرکت خدای سبز در ابتدا برنامه‌ریزی کرده بود تا او‌نانگونگ​ به مجتمع کهکشان بپیوندد. او تنها به این دلیل در شهر یخبندان نقره‌ای مانده بود که‌جوانِ​ این مجتمع پایگاه استخدامی در آنجا دایر کرده بود و منتظر بود تا استخدامشان آغاز شود.

شینوو در حالی که با یادآوری آیتمی که شیا چینگ‌ینگ پیش‌تر در خلوت به او نشان داده بود، نگاهش جدی‌برای​ می‌شد، گفت: «شوخی نمی‌کنم و عقلم را هم از دست نداده‌ام.» حتی به عنوان یک استاد بزرگ قدرت ذهنیِ سه‌ستاره، دیدن‌شلوغه​ آن آیتم برای اولین بار همچنان باعث شده بود مو بر تنش سیخ شود. «بدون شک، این بهترین مسیر برای توست!»

...

ناولها | novelha.net