---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخِ گیمر افسانه‌ای: خدای شمشیر

چپتر 2421: نابغه‌ای در سطح هیولا • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2421: نابغه‌ای در سطح هیولا

0

ویرانه مذاب، راهروی داخلی:

پس از پیشروی بیشتر در راهروی داخلی، زوآی و گروهش به سالن محرابی به وسعت یک زمین فوتبال رسیدند. به دلیل‌استفاده​ تله‌ها و هیولاهای متنوعی که بر سر راهشان قرار گرفته بود، کمتر از ۳۰ بازیکن در گروه باقی مانده بود. از‌نسبت​ ۸ بازیکن رده ۳ که گروه با آن‌ها کار را آغاز کرده بود، تنها ۶ نفر باقی مانده بودند. تلفاتشان قابل‌توجه بود.

وقتی برزرکر رده ۳ متوجه شد که گولم‌های مکانیکیِ سرگردان در راهرو از تعقیب آن‌ها دست کشیده‌اند،‌خون​ رو به فرمانده کرد و گفت: «فرمانده، انگار اون هیولاها از ورود به سالن وحشت دارن.» او‌استقامت​ نفس راحتی کشید و ادامه داد: «خطر از بیخ گوشمون گذشت. دیگه کم‌کم داشتم فکر می‌کردم زنده نمی‌مونیم.»

آن‌ها برای فرار از تعقیب گروه خون جنگ، تمام مسیر راهروی داخلی را‌بیخ​ دویده بودند. در تمام این مدت، دیوانه‌وار جنگیده و لحظه‌ای نتوانسته بودند گارد خود‌تمام​ را پایین بیاورند. همین امر، استقامت و تمرکزشان را به شدت تحلیل برده بود.

اگر مجبور می‌شدند تنها نیم ساعت دیگر با همان سرعت‌گوشمون​ ادامه دهند، دیگر نیازی به حمله خون جنگ نبود؛ چرا که‌خون​ به محض رسیدن گولم‌های مکانیکی، جان خود را از دست می‌دادند.

اکنون که به اتاقی رسیده بودند‌نقره‌ای​ که گولم‌های مکانیکی از ورود به آن‌اینجا​ امتناع می‌کردند، بالاخره می‌توانستند نفس تازه‌ای بکشند.

زوآی، شوالیه نگهبان زن که کلاه‌خودی نقره‌ای و زرهی سیاه‌وسفید بر تن داشت، نگاهی به اطراف‌فرار​ سالن انداخت و گفت: «اینجا احتمالاً یکی از مناطق امنِ راهروی داخلیه. بچه‌ها، از این فرصت‌همین​ استفاده کنید و یه کم استراحت کنید. قاتلان و کمانداران، سالن رو برای تله‌های احتمالی بگردید.»

مثل همیشه، صدای زوآی لحنی ملایم و مقدس داشت.‌کشید​ تشخیص خستگی در صدایش غیرممکن بود و همین موضوع، احترام‌فکر​ اعضای گروه را نسبت به او بیش از پیش برمی‌انگیخت.

زوآی تانک اصلی گروه به شمار می‌رفت و از این رو، ساعت‌ها در خط مقدم جنگیده بود.‌زنده​ او حتی بار سنگین مهار دو لرد اعظم را به تنهایی به دوش کشیده بود. با اینکه‌پاییناستقامت و تمرکز بیشتری نسبت به سایر هم‌تیمی‌هایش مصرف کرده بود، اما همچنان کاملاً سرحال به نظر می‌رسید.

قاتلان و کمانداران گروه طبق دستور عمل کرده و مشغول جستجوی سالن برای یافتن تله‌ها‌یکی​ شدند. در همین حین، سایر اعضای گروه روی زمین نشستند و با بیرون کشیدن معجون‌هایی‌همیشه​ از کوله‌هایشان، از این فرصت برای بازیابیِ بخشی از استقامت و تمرکز ازدست‌رفته‌ی خود بهره بردند.

یک عنصرافزار زن رده ۳، در حالی که نقشه سیستمش را بررسی می‌کرد، با‌نمی‌مونیم​ نگرانی پرسید: «فرمانده، حالا باید چیکار کنیم؟ اعضای خون جنگ احتمالاً دارن نزدیک می‌شن، اما‌خود​ اگه بیشتر توی این ویرانه پیش بریم، احتمالاً به موانعی می‌خوریم که از پسشون برنمیایم.»

هرچند منطقه امنی پیدا کرده بودند، اما این مکان نمی‌توانست آن‌ها را در برابر گروه خون جنگ محافظت کند. رسیدن اعضای خون‌نمی‌مونیم​ جنگ به آن‌ها تنها مسئله‌ی زمان بود. علاوه بر این، طبق نقشه سیستم، آن‌ها باید بسیار به راهروی مرکزی نزدیک شده باشند.‌شدت​ هیولاهای آن منطقه همگی سطح ۱۱۰ یا بالاتر بودند و شکست دادنشان برای بازیکنانی در سطح آن‌ها، امری محال به نظر می‌رسید.

در صورت مرگ، نه‌تنها تمام شاخه‌های درخت زندگی‌خطر​ را که به دست آورده بودند از دست‌می‌کردم​ می‌دادند، بلکه سطح و تجهیزاتشان نیز افت می‌کرد.

Prison Tiger، برزرکر رده ۳، با قاطعیت اعلام کرد: «اگه کارمون تمومه، پس همون بهتر که بزنیم به دل راهروی مرکزی و بمیریم. عمراً بذارم خون جنگ از مرگ ما سودی ببره.»

او پیش از این، تمام جوانب را سنجیده بود. دیگر فرقی نمی‌کرد گروهشان با اعضای خون جنگ درگیر شود‌تمام​ یا بی‌محابا به قلب ویرانه هجوم ببرد؛ پایان هر دو مسیر چیزی جز نابودی نبود. حال که در هر‌برده​ صورت مرگ انتظارشان را می‌کشید، دست‌کم می‌توانستند کاری کنند که وقت و انرژی اعضای خون جنگ به هدر برود.

سایر اعضای گروه‌هیولاها​ نیز به نشانه‌دارن​ موافقت سر تکان دادند.

آن‌ها گمان می‌کردند که شاخه‌های درخت زندگی باعث پیشرفت چشمگیر گروه ماجراجویی‌شان خواهد‌کم‌کم​ شد، اما خون جنگ آن‌ها را تا مرز نابودی کشانده بود. آن‌ها تحت هیچ‌مدت​ شرایطی نمی‌توانستند به خون جنگ اجازه دهند تا از نابودیِ آن‌ها منفعتی کسب کند.

«متأسفانه تصمیم‌گیری در‌شوالیه​ این مورد به‌نقره‌ای​ عهده شما نیست!»

مدت کوتاهی پس از صحبت‌های‌بیخ​ برزرکر رده ۳، صدایی بم و‌فکر​ قدرتمند در سراسر سالن طنین‌انداز شد.

Prison Tiger با تعجب غرید: «کی اونجاست؟!»

همه به سرعت به سمت منبع صدا‌داد​ چرخیدند، اما با ندیدن هیچ‌کس در آنجا، موجی‌فکر​ از گیجی و سردرگمی آن‌ها را فرا گرفت.

با وجود این، دو ثانیه بعد، فضا تار شد و چندین شبح نیمه‌شفاف پدیدار گشتند. سه‌مناطق​ ثانیه بعد، این اشباح شکل مادی به خود گرفتند و بیش از ۳۰ بازیکن را در‌لحنی​ انتهای سالن نمایان ساختند؛ بازیکنانی که از تک‌تک آن‌ها، هاله‌ی قدرتمند بازیکنان رده ۳ ساطع می‌شد.

Blood Oath!

وقتی Prison Tiger دید چه کسی گروه تازه‌واردها را رهبری می‌کند، چهره‌اش در هم رفت. انتظار نداشت تیم «خون جنگ» به این سرعت به آن‌ها برسد.

Blood Oath لبخندی زد و گفت: «درسته. شماها واقعاً می‌دونید چطوری فرار کنید. مجبور شدیم فقط برای رسیدن به شما از یه طومار نامرئی‌سازی گروهی رده ۳ استفاده کنیم.» سپس نگاهی به Zwei انداخت و ادامه داد: «فرمانده Zwei، وقتشه شاخه‌های درخت زندگی رو تحویل بدی. یا هنوزم اصرار داری خودمون ازت بگیریمشون؟»

Blood Oath می‌خواست از مصرف طومار ارزشمند نامرئی‌سازی گروهی رده ۳ اجتناب کند، اما وقتی شنید که «سیزده تاج‌وتخت» در تعقیب اوست، مجبور به این کار شد.

اگر نیروی اصلی «سیزده تاج‌وتخت» به تیم «تیغه بهشت» می‌رسید، حتی «خون جنگ» و «پیوند‌برای​ ستاره» هم نمی‌توانستند دستشان به این تیم ماجراجو برسد. «سیزده تاج‌وتخت» یک سوپر گیلد کهنه‌کار‌پایین​ بود که پایه و اساسش به راحتی بر «پیوند ستاره» و «خون جنگ» برتری داشت.

تیم Blood Oath منتظر پاسخ نماند و ۳۱ متخصص رده ۳ پشت سر او، برای محاصره اعضای «تیغه بهشت» به حرکت درآمدند.

تیم «تیغه بهشت» کم‌کم ناامید شد. آن‌ها می‌توانستند حس کنند که ضعیف‌ترین‌دیگه​ حریفشان یک متخصص قلمرو تهی است. علاوه بر این، چهار شیطان سایه‌مسیر​ از «پیوند ستاره» نیز در این شکار به «خون جنگ» پیوسته بودند.

چهار شیطان سایه در دنیای بازی‌های مجازی شهرت خاصی داشتند. هر‌اطراف​ متخصص بازی‌های مجازی آن‌ها را می‌شناخت. در روزهای ابتدایی، این چهار بازیکن‌استراحت​ دردسرهای عظیمی برای گیلدهای سوپر-درجه-یک و سوپر گیلدهای مختلف ایجاد کرده بودند.

این چهار بازیکن نه تنها از حمایت کامل «پیوند ستاره» در قلمرو‌می‌کردم​ خدا برخوردار بودند، بلکه به رده ۳ نیز رسیده بودند. چهار شیطان‌دیوانه‌وار​ سایه احتمالاً می‌توانستند به تنهایی کل تیم «تیغه بهشت» را از بین ببرند.

عنصرافزار رده ۳ به Zwei پیشنهاد داد: «فرمانده، باید از اینجا بری. من و Tiger جلوشون رو می‌گیریم. وقتی برسی به راهروی مرکزی، دیگه دستشون بهت نمی‌رسه.»

عنصرافزار متوجه شد که تیم «تیغه بهشت» هیچ شانسی در برابر متخصصان «خون جنگ» ندارد. به جای درگیر کردن Zwei در این نبرد بی‌معنی، بهتر بود او به تنهایی به سمت راهروی مرکزی فرار کند و بقیه اعضای تیم برایش زمان بخرند. بدون نیاز به نگرانی درباره هم‌تیمی‌هایش، Zwei نیز راحت‌تر می‌توانست خود را به راهروی مرکزی برساند.

Blood Oath با خشم غرید: «قبلاً هم بهتون گفتم که این دست شما نیست!» سپس رو به چهار شیطان سایه کرد و محترمانه درخواست کرد: «مجبورم به شما چهار نفر زحمت بدم.»

Sword Demon با تکان دادن سر موافقت کرد: «بسپارش به ما. به هر حال، لیدر گیلد به همین خاطر ما رو فرستاده.» سپس او و سه شیطان سایه دیگر به فرمانده «تیغه بهشت» نزدیک شدند و گفت: «چیزهای زیادی درباره‌ت شنیدیم، فرمانده Zwei. با اینکه دلمون می‌خواست یه نبرد حسابی باهات داشته باشیم، اما مسئولیت سنگینی رو دوشمونه. شرمنده، اما قراره حسابی از خجالتت دربیایم!»

سه شیطان سایه دیگر سپس برای محاصره Zwei به حرکت درآمدند. سرعت آن‌ها به قدری زیاد بود که دیگر اعضای «تیغه بهشت» فرصت واکنش پیدا نکردند.

Zwei متقابلاً فریاد زد: «بیاید! منتظر فرصتی بودم تا از شما چهار نفر چیز یاد بگیرم!» کلاه‌خودش حالت چهره‌اش را پنهان می‌کرد، اما از لحن آرامش، همه می‌دانستند که او کوچک‌ترین ترسی به دل راه نداده است. برعکس، او از روحیه جنگندگی شعله‌ور بود.

با این اعلام جسورانه، مقدار عظیمی مانا از بدنش فوران کرد؛ مانایی‌انداخت​ چنان متراکم که مه سفیدی در اطرافش پدیدار گشت. او هاله‌ای قدرتمند و‌کمانداران​ مقدس از خود ساطع می‌کرد، گویی خدایی به قلمرو فانی نزول کرده است.

Sword Demon که از عملکرد او شگفت‌زده شده بود، Zwei را تحسین کرد: «شگفت‌انگیزه! از بازیکنی که یه تنه «تیغه بهشت» رو به یکی از ۱۰ تیم ماجراجوی برتر جزیره قلب اژدها تبدیل کرده، همین انتظار هم می‌رفت. تحسینت می‌کنم که تو این سن کم به چنین قلمرویی رسیدی!»

همه بر این باور بودند که Zwei تنها به مراحل ابتدایی قلمرو دامنه رسیده و هنوز راه درازی در پیش دارد.

با وجود این، Sword Demon متوجه شد که ماجرا از این قرار نیست. Zwei در قلمرو دامنه پیشرفت بسیار زیادی کرده بود. حتی خود او نیز تنها در سنین پیری موفق به انجام این کار شده بود.

درست زمانی که دو تیم در آستانه درگیری‌سیاه‌وسفید​ بودند، هیاهوی بلندی در بیرون از سالن به پا‌امنِ​ شد. همه برگشتند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است.

Prison Tiger با امیدواری زمزمه کرد: «یعنی «سیزده تاج‌وتخت» رسیده؟»

لحظه‌ای بعد، چهره‌ای وارد سالن محراب‌دارن​ شد و اعضای «تیغه بهشت» با‌خطر​ دیدن هویت او، در شوک فرو رفتند.

«Cleansing Flame؟»

ناولها | novelha.net