چپتر 1132: وظیفهٔ شورا (بخشِ ۲)
0رونِ تماس بر روی آرایهٔ وارپپُرپیچوخم متعلق به فیلا بهیموث بود؛ رهبرِ شورایکمرش جانوران و یکی از بزرگترین شیفتگانِ لیث.
بهعنوانِ عضوی از گریفینهای پَست، تصورِ اینکه یک ویرملینگ در جنبههای بیشماریموهای با اژدهایانِ حقیقی وجوهِ مشترک دارد، این امید را در دلش زنده میکرداجزایی که شاید راهی برای دستیابی به قدرتهای راستینِ اجدادشان واقعاً وجود داشته باشد.
او روحش هم خبر نداشت که لیث هیچ پیوندِ خونیای با لیگین ندارد،بیضیشکل و تمامِ آن شاهکارهای شگفتانگیزی که به دست آورده بود و فیلا آنها رامیریخت به تواناییهای ذاتیِ یک اژدها نسبت میداد، در واقع ثمرهٔ پیوندش با سولوس بود.
فیلا لیث را چنان محکم در آغوش کشید کهاژدها نفس در سینهاش حبس شد و گفت: «خوب بهآغوش نظر میرسی، بچه. اون مارِ پیر چطور باهات تا میکنه؟»
ماهیتِ اصلیِ بهیموث یک جانورِ امپراطور بود، بنابراین فرمِ انسانیاشمیخوردند صرفاً تجسمی از این بود که فیلا تصور میکرد اگرشکل انسانها سلیقهٔ مناسبی در زنان داشتند، او چگونه به نظر میرسید.
فیلا شبیه به زنی در اواخرِ سیسالگیاش به نظر میرسید، اما درموهای واقع ۴۵۳ سال داشت. قدش ۱٫۹۱ متر بود و اندامی عضلانی امابیضیشکل پُرپیچوخم داشت که هم جنگجویانِ کهنهکار و هم زنان به آن غبطه میخوردند.
موهای خرماییِ تا کمرش رگههایی از نقرهای، سیاه و نارنجی داشت و گیسویبیضیشکل چندرنگی را شکل میداد که تا گودیِ کمرش میرسید. چهرهای بیضیشکل با اجزایی ظریفمیریخت داشت، اما با این حال هیبتش معمولاً شبیه به ژنرالی آبدیده در نبردها بود.
با این همه، در آن روز با دیدنِ اینکه چطور لیث را محکم درپیوندش آغوش میفشرد، موهایش را به هم میریخت و فرقِ سرش را میبوسید، هر کسیاون گمان میکرد خالهای است که پس از جداییای طولانی با خواهرزادهٔ عزیزش دیدار کرده است.
با توجه به این استقبالِ گرم و اختلافِ قد، لیث واقعاً شبیه به یک بچه بهسیاه نظر میرسید. از نگاهِ فیلا، هر کسی زیرِ صد سال سن داشت بهسختی یک توله به شمارروز میرفت و او نسبت به هر کسی که عضوی از تبارش میدانست، بیاندازه حامی و دستودلباز بود.
فیلا لیث را رها کرد و گفت: «یادت باشه اگه نظرت عوض شد، خاله فیلا همیشه یه جای خالی بینِچندرنگی شاگرداش برات داره؛ تازه چند محموله آدامانت هم هست که واقعاً به پالایش نیاز داره.» لیث مانده بود که آیا بهمیبوسید خاطرِ این رفتارهای بیش از حد صمیمی اعتراض کند، یا اینکه مقداری از آن آدامانت را به عنوانِ غرامت طلب نماید.
لیث هیچکدام از آن دو کار را نکرد و در عوض تعظیمی عمیق کرد وظریف گفت: «بزرگ فیلا، از دیدنِ دوبارهتون خوشحالم. بابتِ هر کاری که برای خونوادهام انجام میدیدمیبوسید ممنونم.» طبقِ تجربهٔ او، با عسل بسیار راحتتر از سرکه میشد آدامانت به چنگ آورد.
فیلا گفت: «چیزی نیست بچه، تو...» تازه در آن لحظه بود کهواقع فیلا متوجه شد گذشته از فالوئل، افرادِ دیگری هم آنجا هستند که بانظر چشمانی از حدقه درآمده و نه از سرِ احترام، به او خیره شدهاند.
صدای فیلا سرد شد و رفتارش به همان هیبتِغبطه لازمهٔ مقامش در شورا تغییر یافت، هرچند دیگر خیلی دیرچندرنگی شده بود و فایدهای نداشت: «چرا بهم نگفتی مهمون داریم؟»
فالوئل از خنده روده بر شد و گفت: «ما مهمونغبطه نداریم، من مهمون دارم بزرگ فیلا، و شما هم یکی ازشکل اونایید. گذشته از این، میخواستم شاگردای دیگهام رو بهت معرفی کنم.»
فیلا خندههای دوستش را نادیده گرفتسیاه و یکییکی آن بچهها را بوچهرهای کشید: «پس، اینا اعضای آکادمیِ سرِهمبندیشدهات هستن؟»
سپس با انگشت به تیستا و نالروندتواناییهای اشاره کرد و گفت: «آدمای زیادی اینجاپیوندش هستن. من فقط به این دوتا امید دارم.»
رو به تیستا ادامه داد: «تو باید مثلِ برادرت رفتار کنی و به یه ویرملینگ تبدیل بشی. اون همینچندرنگی الانش هم بیدارت کرده، پس وقتی تغییرِ شکل بدی، آموزش دادنت برای استادی روی شعلههای منشأ هم نباید مشکلیفرقِ داشته باشه. خدا میدونه چقدر سخته کسی رو پیدا کرد که بتونه فلزات رو با قیمتی منصفانه پالایش کنه.»
تیستا گفت:قدش «تمامِ تلاشممتر رو میکنم.»
«و اما در موردِ تو، مردِ جوان، از اونجا که تنها جانورِ واقعی در این جمع هستی،هیبتش وظیفهٔ توئه که شرافتِ نژادمون رو حفظ کنی. سخت تلاش کن و خودت رو زودتر بیدار کن.است هر سالی که اینطوری بمونی، یعنی ده سال یا حتی بیشتر از طولِ عمرِ بیدارشدهات کم کردی.»
نالروند سنگینیِ نگاهِ نافذِ او را حس میکردذاتیِ و در دل امیدوار بود که بهیموث متوجهچنان نشود او هم یک دورگه است: «بله، قربان.»
فیلا گفت: «حالا ساکت باشید بچهها. جونتونجنگجویانِ به این بستگی داره.» و با این کلام،نقرهای تمامِ بقایای آن حسوحالِ خالهٔ مهربان ناپدید گشت.
رونِ دیگری از آرایه درخشید و این بار حتی فالوئلغبطه هم تمامِ گرمای همیشگیاش را از دست داد؛ امری که بهشکل همگان فهماند مهمانِ بعدی تا چه حد مهم و برجسته است.
یا بهتر است بگوییم، مهمانان.
دو چهرهای که از آرایه بیرون آمدند، نگهبانِ پادشاهیِ گریفیننسبت و نگهبانِ مسئولِ فعالیتهای شورا بودند. به دلیلِ قلمروطلبیِ ذاتیشان، لیگینسینهاش نمیتوانست بدونِ دعوت و همراهیِ تایریس، قدم به قلمروی او بگذارد.
لیگین در واکنش به فیلا که به سیمای انسانیِ اومیخوردند و سپس به لیث نگاه میکرد تا شاید شباهتی بیابد،شکل گفت: «چند بار باید بهت بگم که اون پسرِ من نیست؟»
لیگین سیمای مردی لاغراندام و زال در اواسطِ سیسالگی با قدِ ۱٫۷۵ مترخرماییِ به خود گرفته بود؛ با موها و پوستی به سپیدیِ برف. چشمانش بنفش باحال مردمکهای عمودی بود و روپوشِ آزمایشگاهی بر روی لباسی یکدست سیاه به تن داشت.
تایریس با خندهای ریز گفت: «متوجهسیاه نیستی که هر چی بیشتر انکارشچهرهای کنی، بیشتر به این شایعات دامن میزنی؟»
او یونیفرمِ گزمههای سلطنتی را بر تن داشت و مانندِ زنی در اواسطِ بیستسالگی با قدِ ۱٫۷۶ مترآغوش به چشم میآمد. تایریس موهای زرینِ درخشانی داشت که بافتی بلند داشتند؛ آنچنان بلند که بالای سرش پیچیدهجانورِ و گره خورده بودند و تاجی را تداعی میکردند، و چشمانِ نقرهایاش زیرِ نورهای جادوییِ غار همچون ستارگان میدرخشیدند.
لیث پس از دیدار با هر دوی دان و نایت، ناخودآگاه به این فکر افتاده بود کهنارنجی آنها به شکلی با نگهبانِ گریفین پیوند دارند. با این حال، در حالی که آنها تجسمِ جنبههایدیدنِ مختلفی از روز بودند، موهای تایریس همچون خورشید میدرخشید و چشمانش مانندِ ماه دوقلو به نظر میرسیدند.
لیث اندیشید: یعنی دلیلی داره که بابا یاگا رو مادرِ سرخمیخوردند مینامن و تایریس رو مادرِ بزرگ؟ شاید داستانها اشتباه میکنن وگودیِ بابا یاگا در واقع از تبارِ تایریسه یا دستکم زمانی شاگردش بوده.
آن دو نگهبان چنان هالهای نیرومند ساطع میکردندگیسوی که تمامِ آرایههای درونِ لانهگاهِ فالوئل نمایان شدندحال و گلهای کوچکی از زمینِ سنگی جوانه زدند.
تایریس دستهای فلوریا را در دست گرفت، تعظیمِ کوچکی بهنسبت او کرد و باعث شد جانورانِ امپراطور از تعجب خشکشاننفس بزند: «سروان ارناس، واقعاً متأسفم که در حقت کوتاهی کردم.»
تعظیمِ یک نگهبانمتر در برابرِ یکپُرپیچوخم انسان، اقدامی بیسابقه بود.
تایریس گفت: «اگه کاری از دستِ من بهعنوانِ یک گزمه برای کمکتموهای برمیاد، بهم بگو. همینطور امیدوارم پس از پایانِ محاکمهات، در تصمیمت برایبیضیشکل خروج از ارتش تجدیدِ نظر کنی. پادشاهی همیشه کمبودِ افرادِ شایسته داره.»
فلوریا در حضورِ نخستین ملکه و بنیانگذارِ پادشاهی،گیسوی ناخودآگاه به زانو درآمد و گفت: «اعلیحضرت، منحال شما رو مقصرِ اونچه بر سرم اومد نمیدونم.»
«میدونستم دشمنانِ خونوادهام با کمترین اشتباهِ من تلاش میکنن سابقهامنسبت رو تباه کنن. دایروس فقط یکیشونه و حتی اگه شمانفس اون رو از سرِ راه بردارید، یکی دیگه جاش رو میگیره.»
«از شما سپاسگزارم که اجازه دادید در کشوری زندگی کنم که مردم خودشون سرنوشتشون رو رقمسیاه میزنن، نه اینکه عروسکهای خیمهشببازی تو دستای شما باشن. افزون بر این، حتی بدونِ این محاکمههمه و بدونِ دایروس، صرفاً مسئلهٔ زمان بود تا بیداریام من رو ناچار به ترکِ ارتش کنه.»
«دستکم اینطوری نه پشیمونی به دل دارمپُرپیچوخم و نه ناچارم برای رویارویی با اینکمرش چالشِ تازه، آیندهای درخشان رو نیمهکاره رها کنم.»
لیگین سر تکان دادرگههایی و گفت: «برای چنینگیسوی سنِ کمی، سخنانِ سنجیدهای بود.»