---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخِ گیمر افسانه‌ای: خدای شمشیر

چپتر 71: کانون توجه خانه حراج • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 71: کانون توجه خانه حراج

0

با دیدن رفتن همه، Hammer Trading خشک‌زده بر صندلی‌اش وا رفت. چشمانش فروغ خود را از دست داده و بی‌روح شده بود.

آیا واقعاً کسی پیدا شده بود که‌آیتم​ طرح آهنگری برای تجهیزات برنزی را در‌اگر​ خانه حراج بفروشد؟ چنین چیزی چطور ممکن بود؟

Hammer Trading قادر به درک چنین رفتاری نبود. این کار درست به همان اندازه احمقانه بود که کسی دوستی کلید خزانه‌ای پر از طلا را به دست غریبه‌ای بسپارد.

تنها یک‌انجمن​ دیوانه چنین‌می‌یافت​ حماقتی مرتکب می‌شد.

Hammer Trading ناگهان از جا برخاست و با خود گفت: «نه، حتماً می‌خوان منو سر کار بذارن.» و فوراً تالار گفتگوی رسمی را باز کرد. می‌خواست کاری کند که آن افراد از کرده خود پشیمان شوند. می‌خواست حساب کسانی را که جرأت کرده بودند او را دست‌کم بگیرند، کف دستشان بگذارد.

اما با دیدن چند تاپیک سنجاق‌شده، Hammer Trading در دم خشکش زد. واقعاً احمقی پیدا شده بود که داشت طرح آهنگری می‌فروخت!

ظهور طرح آهنگری تجهیزات‌برخاستبرنزی در خانه حراج! عکس‌ها‌بذارن​ به عنوان مدرک موجود است!

با باز کردن تاپیک و دیدن محتوا، ذهن Hammer Trading کاملاً تهی شد.

آن طرح آهنگری در کمال ناباوری مربوط به [زره سینه درخشان] بود؛ همان تجهیزاتی که‌محسوب​ پیش از این توسط آهنگری به نام شعلۀ سیاه فروخته شده بود. همه به خوبی‌یادگیری​ از قدرت ویژگی‌های این آیتم آگاه بودند. این آیتمی بی‌نظیر و تراز اول محسوب می‌شد.

اگر یک انجمن درجه یک‌قدرت​ به این طرح آهنگری دست‌بی‌نظیر​ می‌یافت، دیگر نیازی به او نداشت.

دلیلش روشن بود؛ شهرت فردی برای یک انجمن درجه یک ارزش چندانی نداشت. پیش از این،‌می‌خواست​ او تنها به پشتوانه یادگیری طرح آهنگری [زره سینه وحشی] جرأت کرده بود تا این حد گستاخانه‌تاپیک​ رفتار کند. حال که دیگران طرح آهنگری بهتری داشتند، چه کسی دیگر برای او تره خرد می‌کرد؟

در بحث‌های تالار گفتگو، بسیاری از انجمن‌های درجه یک مدعی‌شهرت​ مالکیت این طرح آهنگری شده و اعلام کرده بودند با هر‌بهتری​ کس که جرأت رقابت با آن‌ها را داشته باشد، خواهند جنگید.

بدین ترتیب، توجه همه معطوف به مسئله مالکیت این طرح آهنگری شد و دیگر کسی برای Hammer Trading ارزشی قائل نبود. برعکس، همه با دیدن سقوط او دلشان خنک شده بود و پایان کارش را به سخره می‌گرفتند.

این ماجرا باعث شد همه آن بازیکن مرموزی را که طرح آهنگری را برای فروش گذاشته بود، تحسین کنند. تدبیر این بازیکن مرموز چنان فوق‌العاده بود که مردم چاره‌ای جز ستایش او نداشتند. او به معنای واقعی کلمه، پنبه را با پنبه بریده بود. تنها با استفاده از یک تکه کاغذ کاری کرد که Hammer Trading، آن ستاره نوظهوری که مورد حسادت و تحسین ده‌ها هزار نفر بود، از عرش به فرش کشیده شود و به قعر پرتگاهی بی‌پایان سقوط کند؛ سقوطی که دیگر بازگشتی نداشت.

Hammer Trading کینه‌ای عمیق از این فروشنده طرح آهنگری به دل گرفته بود. درست زمانی که زندگی اشرافی در چند قدمی‌اش بود، همه چیز نقش بر آب شد. و بدتر از آن، همه چیز توسط یک «مغزفندقی» نابود شده بود.

می‌گویند: «از دشمن خداگونه نترس، از هم‌تیمی خوک‌صفت‌دلیلش​ بترس.» اما حالا باید جمله‌ای دیگر به این ضرب‌المثل‌گستاخانه​ افزود: «و از همه بیشتر، از رهگذر احمق بترس.»

چشمان Hammer Trading کاسه خون شده و رنگ از رخسارش پریده بود. حالت چهره‌اش به تنهایی کافی بود تا آدمی را درجا ببلعد.

«نه، این‌طوری نمی‌شه. به هر قیمتی شده باید بخرمش. اگه دستم بهش برسه، ورق برمی‌گرده.‌انجمن​ اون وقت نه تنها [زره سینه وحشی]، بلکه [زره سینه درخشان] رو هم دارم. اون‌گستاخانه​ موقع است که اون انجمن‌های درجه یک مجبور می‌شن بیان جلوم زانو بزنن و التماس کنن.»

Hammer Trading اکنون درست شبیه قماربازی بود که هست و نیستش را باخته است. او تمام امیدش را به تصاحب طرح آهنگری [زره سینه درخشان] بسته بود.

با این فکر، Hammer Trading دیگر تاب نیاورد و شتابان به سوی خانه حراج دوید.

با این حال، تنها Hammer Trading نبود که به سمت خانه حراج می‌شتافت. سران انجمن‌های مختلف از شهرک‌های تابعه شهر رودخانه سفید نیز همگی راهی آنجا شده بودند. همگی قصد خرید آن طرح آهنگری را داشتند. هر چه باشد، همه از قدرت [زره سینه درخشان] باخبر بودند. مالکیت این طرح آهنگری حکم تصاحب کوهی از طلا را داشت.

این ماجرا غوغایی در خانه‌های حراج شهرک‌های مختلف شهر رودخانه سفید به پا کرده بود. خانه‌های‌درجه​ حراج به شکل بی‌سابقه‌ای شلوغ شده بود و بازیکنان در داخل ساختمان تنه به تنه هم می‌زدند.‌دیگران​ ازدحام جمعیت تا ورودی‌ها کشیده شده بود، به طوری که حتی ورود به ساختمان هم دشوار بود.

در همین حال، رقابت بر سر طرح آهنگری [زره سینه‌فوراً​ درخشان] به اوج خود رسید. تمام انجمن‌ها پیشنهادهای سنگینی می‌دادند. تنها‌پشیمان​ در عرض ده دقیقه، قیمت آیتم به ۱ سکه طلا رسید.

درست بود؛ ۱ سکه طلا.‌دیگر​ این مبلغ عملاً تمام نقدینگی‌شهرت​ یک انجمن بزرگ محسوب می‌شد.

بدین ترتیب، قیمت طرح‌سیاه​ آهنگری بی‌وقفه و بدون هیچ‌آیتم​ نشانه‌ای از توقف بالا می‌رفت.

«رئیس، من دیگه‌فروخته​ پول کافی ندارم.‌ویژگی‌های​ حالا چی‌کار کنیم؟»

«گندش بزنن، مگه میشه؟ من‌گفت​ بهت ۱ طلا و ۲۰‌فوراً​ نقره دادم؛ چطور ممکنه کافی نباشه؟»

«اما... الان داره‌درجه​ ۱ طلا و‌نیازی​ ۵۶ نقره معامله میشه...»

«لعنتی، این ملت دیوونه‌ن. فقط یه طرح‌قدرت​ آهنگریه. یه کم صبر کن؛ الان فوراً از‌محسوب​ تیم فارم پول می‌خوام. باورم نمیشه نتونیم بگیریمش.»

با افزایش لحظه‌به‌لحظه قیمت طرح آهنگری زره سینه‌ درخشان، انجمن‌های مختلف مدام‌اول​ در حال تأمین بودجه بودند. آن‌ها با تیم‌های جمع‌آوری پول و اعضای انجمن‌ارزش​ خود تماس گرفتند و در نهایت حتی از مرکز تجارت مجازی خرید کردند.

در همین حال، شی فنگ که مسبب‌می‌خوان​ تمام این دیوانگی‌ها در شهر رودخانه سفید‌باز​ بود، با آسودگی به کتابخانه رسیده بود.

شی فنگ با صداقت ۲ سکه طلا، ۳۰ قطعه سنگ ماه و‌ارزش​ گوی جادویی تله‌پورت را بیرون آورد و گفت: «خانم شارلین محترم، آیتم‌هایی‌خرد​ را که خواسته بودید آوردم. آیا اکنون می‌توانید نفرین را برایم باطل کنید؟»

شارلین با دیدن سکه‌های طلای درخشان، با رضایت سر تکان داد. با این حال، شبیه به مادری مقدس، سرش‌می‌یافت​ را به تأسف تکان داد و با لحنی ترحم‌انگیز گفت: «ماجراجو، تو واقعاً مرا شگفت‌زده کردی. توانستی تمام مواد لازم‌خرد​ را در چنین مدت کوتاهی جمع‌آوری کنی. اگر زودتر می‌دانستم، به تو می‌گفتم که مراسم قطره ماه دارای رده‌بندی است.»

«رده‌بندی؟» شی فنگ به چهره پشیمان شارلین نگاه کرد‌آیتمی​ و نتوانست جلوی احساس عجیبش را نسبت به موقعیت بگیرد.‌نیازی​ گویی موشی بود که گربه‌ای به او زل زده است.

«اوهوم.» شارلین آهی کشید و گفت: «قطره ماه مراسمی بسیار باستانی است. در واقع، علاوه بر اثر باطل‌کنندگی، اثرات دیگری هم دارد. با این حال، برای راحتی کار، پس‌دستشان​ از تغییرات مداوم، این مراسم تنها برای باطل کردن نفرین‌ها استفاده شد و سایر اثراتش به شدت تضعیف گشت. اگر ۳ سکه طلای دیگر بپردازی، می‌توانم تمام مواد لازم‌توسط​ برای اجرای مراسم کامل قطره ماه را جمع‌آوری کنم. این کار علاوه بر کمک به باطل کردن نفرین، «دستاورد بزرگی» غیرقابل تصور نیز به تو خواهد داد. تجدید نظر نمی‌کنی؟»

«دستاورد بزرگ»؛ هنگامی که شارلین این دو کلمه را‌روشن​ به زبان آورد، صدایش به طرز استثنایی بلند بود،‌رفتار​ طوری که انگار این «دستاورد بزرگ» چیزی شگفت‌انگیز است.

با این حال، شی فنگ می‌دانست که شارلینِ پیش رویش، نوعی مهارت بصیرت دارد. وگرنه‌محسوب​ چطور می‌توانست حدس بزند که هنوز ۳ سکه طلا در کیفش باقی مانده است؟ او همین‌وحشی​ حالا ۳ سکه طلا برای باطل کردن نفرین هدر داده بود و نمی‌خواست ساده‌لوح فرض شود.

انگار که افکار شی فنگ را خوانده باشد، شارلین افزود: «ماجراجو، آیا افسانه قدیس شمشیرِ شیطان‌کُش، سلیوس را می‌دانی؟ افسانه‌ها می‌گویند که سلیوس توسط شاه شیاطین بزرگ نفرین شد و مدت‌ها عذاب کشید.‌دیگران​ با این حال، پس از تحمل سختی‌های ناگفته، سرانجام روشی برای باطل کردن نفرین یافت که همان قطره ماه بود. پس از انجام مراسم قطره ماه، او زندگی دوباره‌ای یافت. او قدرتی بی‌همتا‌می‌گرفتند​ از مراسم دریافت کرد که به او اجازه داد شاه شیاطین بزرگ را شکست دهد و به قدیس شمشیر افسانه‌ای در قاره قلمرو خدا تبدیل شود. فکر نمی‌کنی سلیوسِ «قدیس شمشیر» بسیار قدرتمند بود؟»

همان‌طور که صحبت می‌کرد، چشمان عروسک‌مانند شارلین مدام دزدکی‌بذارن​ به شی فنگ نگاه می‌کرد. او با هر بار‌کند​ ذکر نام «قدیس شمشیر»، آهی از سر حسرت می‌کشید.

«...» شی‌انجمن​ فنگ ناگهان‌می‌یافت​ زبانش بند آمد.

با تماشای حرکات شارلین، پیامش‌فروخته​ واضح بود: «قدیس شمشیر تو را‌آیتمی​ فرا می‌خواند. جوان، نمی‌خواهی امتحانش کنی؟»

شی فنگ به چهره خندان شارلین‌ویژگی‌های​ نگاه کرد و دلش پر از درماندگی‌محسوب​ شد. این شارلین یک فروشنده قهار بود!

اگرچه شارلین خلق و خویی سرکش و اندامی به‌غایت‌بذارن​ فریبنده داشت، اما درخواست ۶ سکه طلا صرفاً یک کلاهبرداری‌افراد​ بزرگ بود! ۶ سکه طلا! این معادل ۳۶,۰۰۰ اعتبار بود!

بسیار خب. وسوسه شده بود. اگر‌نیازی​ می‌توانست در آینده به یک قدیس‌ارزش​ شمشیر تبدیل شود، ارزشش را داشت.

تا کهنه نرود، نو نیاید.

شی فنگ با اکراه ۳ سکه طلای دیگر بیرون‌آیتمی​ آورد و گفت: «بانوی محترم شارلین، می‌خواهم مراسم کامل‌دیگر​ قطره ماه را امتحان کنم. آیا خطری خواهد داشت؟»

پس از دریافت سکه‌های طلا، شارلین با خوشحالی لبخند زد و گفت:‌گفتگوی​ «خیالت راحت باشد، ماجراجو. اگرچه این اولین بار من است، اما مهارت‌هایم‌کسانی​ بسیار خوب است. حتی استادم مرا نابغه خطاب می‌کرد. بیایید فوراً شروع کنیم.»

ناولها | novelha.net