---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخِ گیمر افسانه‌ای: خدای شمشیر

چپتر 250: فقط افراد جدی • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 250: فقط افراد جدی

0

«کاری از دستت برنمیاد؟» چشمان ژائو روکسی از‌اگر​ شدت خشم گرد شد. «هه یوتسای، این گندیه‌ساده​ که تو زدی! باید یه فکری براش بکنی!»

در همین لحظه، لینگ فیلونگ جلو آمد و حرفش را قطع کرد. او‌ندارد​ با لحنی ملایم گفت: «روکسی، خودت که می‌دونی این فقط یه اشتباه کوچیکه. حتماً‌می‌انداخت​ سیستم مشکلی پیدا کرده، پس نمی‌تونی همه کاسه کوزه‌ها رو سر هه یوتسای بشکنی.»

«پس شی فنگ باید چی‌کار کنه؟ حالا که می‌دونید مشکل از سیستم بوده، یعنی شی فنگ الان اجازه داره بره تو؟» ژائو‌می‌تونم​ روکسی کاملاً لینگ فیلونگ را نادیده گرفت و مستقیم از هه یوتسای پرسید: «به هر حال، تو می‌تونی ثابت کنی که شی‌چرخاند​ فنگ واسه این رویداد ثبت‌نام کرده. شی فنگ هم مشکلی نداره که ثابت کنه دانشجوی مدرسه‌ی ماست. نگو که اینا هنوزم کافی نیست؟»

«هم‌کلاسی ژائو روکسی، من قطعاً می‌تونم تأیید کنم که شی فنگ ثبت‌نام کرده. اما... اینکه بتونه وارد بشه یا نه، چیزی نیست که‌تأیید​ رئیس شورای دانشجویی مثل من بتونه در موردش تصمیم بگیره. باید از این برادر نگهبان بپرسی.» هه یوتسای نگاهش را به سمت سرنگهبان چرخاند‌مسئولیت​ و فوراً تمام مسئولیت را به گردن او انداخت. سپس لبخندی تلخ زد و طوری وانمود کرد که انگار ماجرا ربطی به او ندارد.

با شنیدن حرف‌های‌نکرده​ هه یوتسای، گوشه‌ی‌چیز​ لب نگهبان آشکارا پرید.

هه یوتسای از همان اول هیچ کمکی به ثبت‌نام شی فنگ نکرده بود، حالا‌شنیدن​ داشت همه چیز را گردن او می‌انداخت؟ اگر هه یوتسای اصرار می‌کرد که شی‌اگر​ فنگ وارد هتل شود، مگر یک کاپیتان نگهبانی ساده مثل او می‌توانست مخالفت کند؟

هه یوتسای‌مستقیم​ منظورش را خیلی‌می‌تونی​ واضح رسانده بود.

«مطلقاً ممنوع»؛‌مستقیم​ این پاسخ‌حال​ هه یوتسای بود.

با این حال، با نگاهی به ژائو روکسی، او هم کسی‌هتل​ به نظر نمی‌رسید که بتوان با دمش بازی کرد. وگرنه چرا‌واضح​ هه یوتسای اصلاً به خودش زحمت می‌داد این همه بهانه‌ی الکی بیاورد؟

کاپیتان نگهبانی که بر‌انداخت​ سر دوراهی مانده بود،‌طوری​ نمی‌دانست کدام انتخاب عاقلانه‌تر است.

در حال حاضر، نگاه خشمگین ژائو روکسی‌کنی​ روی کاپیتان نگهبانی قفل شده بود. او‌ماست​ با لحنی ترسناک پرسید: «تو چی می‌گی؟»

«من؟» با اینکه میدان‌های نبرد زیادی را تجربه کرده بود، کاپیتان نگهبانی‌دانشجوی​ در آن لحظه نتوانست جلوی تردیدش را بگیرد. اما در نهایت، با‌کنم​ جدیت گفت: «من مسئولیت‌هایی دارم. خانم، لطفاً کار رو برای من سخت نکنید.»

«تو!»

«نماینده، اشکالی نداره. کاریش‌انداخت​ نمی‌شه کرد. اگه نمی‌تونم‌طوری​ برم تو، مهم نیست.»

شی فنگ جلوی ژائو روکسیِ خشمگین را گرفت.‌واسه​ سپس لبخندی تحویل هه یوتسای و دیگرانی داد‌اینا​ که واقعاً در خراب کردن شانس او مهارت داشتند.

هه یوتسای پوزخندی زد و گفت: «خیلی خوبه که‌رویداد​ هم‌کلاسی شی فنگ مشکلات منو درک می‌کنه. این واقعاً‌کافی​ یه تصادف بود. قول می‌دم دفعه‌ی بعد همچین اتفاقی نیفته.»

ژو یوهو با خنده‌ای‌بود​ بلند گفت: «آره. دفعه‌ی‌اگر​ بعد همچین چیزی پیش نمیاد.»

لینگ فیلونگ لبخندی تحقیرآمیز به شی فنگ زد و‌وانمود​ سپس با لحنی ملایم به ژائو روکسی گفت: «روکسی،‌پرید​ بیا بریم. عمو جیان‌هوا مدتیه که با نگرانی منتظرته.»

«چرا عمو جیان‌هوا اینجاست؟» ژائو روکسی با شنیدن این نام آشکارا تعجب کرد. اما وقتی به‌اینا​ یاد آورد که مشکل شی فنگ هنوز حل نشده، ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. «درسته!‌شورای​ عمو جیان‌هوا یکی از حامیان مالی مهمونی جین‌های هستش! اون حتماً می‌تونه تو رو ببره داخل!»

«شی فنگ، همین‌جا منتظر باش. من‌ثابت​ از عمو جیان‌هوا می‌خوام که فوراً‌دانشجوی​ بیاد. اونطوری حتماً می‌تونی بیای تو.»

شی فنگ به نشانه تأیید سر تکان داد. سپس تماشا کرد‌هتل​ که ژائو روکسی چطور با سراسیمگی وارد هتل شد. اما در‌واضح​ لحظه بعد، متوجه شد که لینگ فیلونگ لبخندی سرد نثارش می‌کند.

با دیدن این‌گردن​ صحنه، حس بدی به‌تلخ​ دل شی فنگ افتاد.

هه یوتسای که دید ژائو روکسی رفته است، لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت: «هم‌کلاسی شی فنگ، لطفاً‌هنوزم​ برگرد همون‌جایی که بودی؛ این مهمونی همبستگی جای امثال تو نیست.» سپس رو به سرنگهبان کرد و گفت:‌موردش​ «یادت باشه، اون حق نداره حتی پاشو توی این ساختمون بذاره. وگرنه می‌تونی وسایلتو جمع کنی و بری.»

«مفهومه.»

پس از اتمام حرفش، هه یوتسای و دیگران در حالی که صدای خنده‌شان فضا را‌نگهبانی​ پر کرده بود، به داخل هتل برگشتند. نگهبان نگاهش را به شی فنگ دوخت. تا‌نمی‌رسید​ زمانی که شی فنگ جرئت نزدیک شدن به ساختمان را داشت، او شخصاً بیرونش می‌کرد.

با این حال، شی فنگ واکنشی‌لبخندی​ از سر خشم نشان نداد. برعکس،‌ربطی​ در حال حاضر به‌طور غیرعادی‌ای آرام بود.

اگه نمی‌خواید برم تو، خب نرم. به هر حال، لازم نیست حتماً‌دانشجوی​ توی مهمونی باشم تا کاری که واسش اومدم رو انجام بدم. شی‌کنم​ فنگ برگشت و رفت، در حالی که گوشه لبش کمی بالا رفته بود.

مهمانی همبستگی جین‌های که در این زمان برگزار می‌شد، فرصتی عالی برای جذب‌مدرسه‌ی​ اعضای جدید برای گیلدش بود. اگر این فرصت را از دست می‌داد، چه‌اینکه​ کسی می‌دانست چقدر باید صبر کند تا شانس دیگری مثل این پیش بیاید؟

دلیل اینکه یک انجمن کوچک مثل [سایه] توانست در [قلمرو خدا] دوام بیاورد، عمدتاً به خاطر گروهی بود که در این رویداد‌واضح​ جذب کردند. این گروه به [سایه] کمک کرده بودند تا سخت‌ترین دوران خود را تاب بیاورد. وگرنه با آن نیروی انسانی اندکی‌مانده​ که [سایه] در اختیار داشت، هیچ راهی نبود که بتوانند از بلعیده شدن توسط یک انجمن بزرگ جان سالم به در ببرند.

اگرچه [زیرو وینگ] هم‌اکنون مهره قدرتمندی مثل [آکوا رز] و‌انگار​ گروهی از بازیکنان نخبه را در اختیار داشت، اما یک‌اول​ انجمن هرگز از داشتن متخصصان و نخبگان بیشتر ضرر نمی‌کرد.

از آنجا که شی فنگ اجازه نداشت‌کنی​ داخل محل رویداد عضوگیری کند، اگر بیرون‌ماست​ این کار را می‌کرد مشکلی نبود، درست است؟

بنابراین، شی فنگ به یک چاپخانه در آن‌واسه​ نزدیکی رفت. کمی بعد، تابلوی بزرگی را در‌اینا​ فاصله‌ای کوتاه از محل برگزاری گردهمایی برپا کرد.

«انجمن زیرو وینگ‌نکرده​ عضو جدید می‌پذیرد! فقط‌می‌انداخت​ افراد جدی مراجعه کنند!»

اگرچه رنگ کلمات روی تابلو تک‌رنگ بود و کمی کهنه‌انگار​ به نظر می‌رسید، اما منظور شی فنگ را به وضوح‌اول​ می‌رساند. اینکه آیا دیگران متوجه ماهیت تابلو می‌شدند یا نه...

شی فنگ ذره‌ای نگران این موضوع نبود. هرچه باشد، شهرت [زیرو وینگ] تنها به‌ماست​ [شهر رودخانه سفید] محدود نمی‌شد، بلکه در کل [پادشاهی ستاره-ماه] پیچیده بود. در تالارهای‌وارد​ گفتگوی رسمی پادشاهی، محبوبیت [زیرو وینگ] مدت‌ها بود که سر به فلک کشیده بود.

بگذریم از اینکه هشت بازیکن رتبه‌های برتر‌کنی​ [لیست رتبه‌بندی] را اشغال کرده بودند، سطح این‌نگو​ بازیکنان حتی از تصور همه فراتر رفته بود.

پایین‌ترین سطح در میان آن‌ها، سطح ۱۸ بود. سطحی که در دیگران ایجاد هیبت می‌کرد. حتی اگر‌می‌توانست​ در کل [پادشاهی ستاره-ماه] رتبه‌بندی می‌شدند، این هشت نفر همچنان هشت بازیکن برتر بودند. چه برسد به یک‌چرا​ انجمن درجه یک، حتی یک انجمن درجه یک در اوج قدرت هم نمی‌توانست به چنین شاهکاری دست یابد.

چطور ممکن بود‌گردن​ مردم مشتاق پیوستن‌لبخندی​ به چنین انجمنی نباشند؟

از این رو، بسیاری از بازیکنان مستقل آرزوی پیوستن به [زیرو وینگ] را داشتند. حتی هزاران تاپیک توسط‌کافی​ بازیکنان مستقل در تالارهای گفتگو ایجاد شده بود که همگی قصد خود را برای پیوستن اعلام می‌کردند. با‌تصمیم​ این حال، [زیرو وینگ] تنها در [شهر رودخانه سفید] عضوگیری می‌کرد، بنابراین هر کسی نمی‌توانست واقعاً به انجمن بپیوندد.

مدت کوتاهی پس از‌حال​ نصب تابلو، توجه‌ها به‌واسه​ سمت آن جلب شد.

«هاو کوچولو، اون تابلو‌بود​ رو ببین! واقعاً [زیرو‌اگر​ وینگ] داره عضو می‌گیره!»

«انجمن [زیرو وینگ]؟ مگه میشه؟ اون انجمن خیلی مرموزه. شنیدم قدرت هشت متخصص‌ندارد​ بزرگ اون انجمن چندین برابر خفن‌تر از متخصصای انجمن‌های درجه یکه. چطور ممکنه‌چیز​ اینجا عضوگیری کنن؟ اگه واقعاً [زیرو وینگ] باشه، من قطعاً نفر اول ثبت‌نام می‌کنم.»

رهگذرانی که متوجه این تابلو شدند، بلافاصله شروع به بحث کردند.‌نداره​ هرچه باشد، [زیرو وینگ] در حال حاضر بیش از حد مشهور بود.‌تأیید​ آن‌ها را تنها می‌شد با کلماتی مثل «مرموز» و «قدرتمند» توصیف کرد.

در همین حین، در یکی از سالن‌های استراحت طبقه دهم هتل، پیرمردی با لباس‌های فاخر‌نگهبانی​ حضور داشت. اگرچه مرد پنجاه و اندی سال داشت، اما زیرکی‌اش سنش را پنهان می‌کرد‌نمی‌رسید​ و نگاه تیزبینش می‌توانست درون قلب افراد را ببیند. این شخص کسی نبود جز [ژائو جیانهوا].

ژائو روکسی پس از ورود به‌لبخندی​ اتاق، لبخند شیرینی به پیرمرد زد و‌ندارد​ پرسید: «عموی دوم، چرا امروز اومدی اینجا؟»

ژائو جیانهوا برادر کوچکتر پدر ژائو روکسی و یکی از اعضای هیئت مدیره [گروه‌ماست​ ژائو] بود. با این حال، ژائو جیانهوا فرزندی نداشت، بنابراین همیشه ژائو روکسی را‌وارد​ همچون دختر خودش دوست داشت و با او مانند ظریف‌ترین گل دنیا رفتار می‌کرد.

ژائو جیانهوا با لبخندی محبت‌آمیز پاسخ داد: «معلومه که اومدم‌ثبت‌نام​ تو رو ببینم. این اواخر همش تو مدرسه‌ای و حتی‌هم‌کلاسی​ زحمت یه سر زدن به خونه رو هم به خودت نمیدی.»

ژائو روکسی بازوی ژائو جیانهوا را گرفت و تکان داد و با‌شود​ لحنی شیرین گفت: «عموی دوم، تو یکی از حامیای این گردهمایی هستی،‌مطلقاً​ مگه نه؟ یه دوستی دارم که می‌خواد بیاد تو مراسم. میشه راهش بدی؟»

ابروهای ژائو جیانهوا در هم‌سپس​ رفت و چهره‌اش در دم‌انگار​ گرفته شد: «منظورت همون شی فنگه؟»

ژائو روکسی با‌پرسید​ کنجکاوی پرسید: «از‌ثابت​ کجا فهمیدی عمو؟»

«من بودم که دستور دادم نذارن بیاد تو. اون فقط یه آدم معمولی از یه خانواده‌اینا​ معمولیه. نباید با همچین کسی نشست و برخاست کنی. تو وارث [گروه ژائو] هستی، یه نخبه‌شورای​ که نوک قله جامعه ایستاده. اگه بقیه بفهمن با همچین آدمی می‌پری، پشت سرت حرف درمیارن.»

«من امثال این شی فنگ رو خوب می‌شناسم. آدمایی مثل اون برای پیشرفت دست به هر کاری می‌زنن‌مخالفت​ و چاپلوسی‌شون حد و مرز نداره. اون اصلاً از تو خوشش نمیاد؛ فقط چشمش دنبال ثروت [گروه ژائو] ـه.‌خودش​ عمراً بذارم به گول زدن تو ادامه بده. در مورد خود شی فنگ هم، خودم شخصاً باهاش صحبت می‌کنم.»

ناولها | novelha.net