---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 2123: خیرخواهیِ رئیس خاندان • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 2123: خیرخواهیِ رئیس خاندان

0

این دنیای تزکیهٔ‌کردن​ گو بود؛ جایی که‌سودمون​ قدرتمندان حاکمِ مطلق بودند.

با وجود اینکه شانگ شین تسی همه را به دام‌برده​ انداخته بود، آن‌ها را مجازات نکرد و در عوض، بر سرِ‌خیلی​ پیمانِ خود ماند تا دو برابرِ مبلغ را به آن‌ها بازگرداند.

هرچند می‌دانست که عده‌ای عمداً این‌مقامِ​ بحران را به راه انداخته‌اند، اما‌سودِ​ با آن‌ها کاری نداشت و آزادشان کرد.

«شانگ شین‌احتمالی​ تسی واقعاً‌بره​ ولشون کرد!»

«همف، این‌زیادی​ هم از دلسوزیِ‌برده​ بیش‌ازحدِ یه زن.»

«فکرشو بکن اصلاً هیچ کاری نکرد. اگه‌زیادی​ من بودم، ترجیح می‌دادم همه‌شونو بکشم تا اینکه‌کوتاه​ بذارم حتی یه مقصرِ احتمالی قسر در بره.»

شانگ یا زی و بقیه در خفا با‌گرفت​ هم بحث می‌کردند و برای پنهان کردنِ اضطرابِ‌برده​ درونِ قلبشان، تحقیر و تمسخرِ خود را ابراز می‌داشتند.

شانگ چیو نیو با حالتی پیچیده گفت: «شاید تفاوتِ‌برای​ ما و شانگ شین تسی تو همین باشه. احتمالاً به‌چیو​ همین دلیله که پدر ترجیح می‌ده اون رئیس خاندان بشه.»

شخصی بی‌درنگ او را سرزنش‌برده​ کرد و گفت: «شانگ چیو‌کوتاه​ نیو، این چه حرفیه که می‌زنی؟»

شانگ چیو نیو با لحنی بی‌تفاوت گفت: «خودتون که دیدید، قدرتِ شانگ شین تسی از همهٔ ما بیشتره. وقتی مقامِ رئیس‌خیلی​ خاندان رو به دست گرفت، جایگاهِ خاندان شانگ رو هم تثبیت کرد و همهٔ کسب‌وکارهای ما سودِ زیادی کردن. با اینکه‌تجربه​ تجارتِ برده رو متوقف کرد، سودمون فقط برای یه مدتِ کوتاه افت کرد و بعد دوباره بالا رفت، خیلی بیشتر از قبل.»

«باید اعتراف کنیم که تواناییِ شانگ شین تسی از ما بیشتره، همین‌سودِ​ الانشم آوازهٔ خیرخواهیِ اون همه‌جا پیچیده. پدر هم متوجهِ همین موضوع شد و‌بالا​ مقامِ رئیس خاندان رو بهش داد، اون هیچ تبعیض یا طرفداریِ بی‌جایی نکرده.»

شانگ چیو نیو از مرگ بازگشته بود؛ این تجربه ثروتی‌پنهان​ گران‌بها برای او به شمار می‌رفت و به او اجازه‌نیو​ می‌داد تا در هنگامِ بروزِ مشکلات، منطقی‌تر و آرام‌تر بیندیشد.

اما بلافاصله پس از آن، شانگ یی فان لبخندی سرد زد و گفت: «برادر چیو نیو، حتی اگه این‌طور باشه،‌اعتراف​ که چی؟ هر کسی که رئیس خاندان بشه، خاندان پرورشِش می‌ده تا یه جاودانه بشه. این یه فرصتِ جاودانگیه! حالا‌شمار​ گیرم شانگ شین تسی تو توانایی و شخصیت از ما سرتر باشه، که چی؟ یعنی نمی‌خوای برای این فرصت رقابت کنی؟»

شانگ چیو نیو مدتی سکوت کرد‌سودِ​ و سپس با تکان دادنِ سر، با‌فقط​ لحنی جدی گفت: «باید شانسمو امتحان کنم!»

پس از آنکه شانگ شین‌وقتی​ تسی دردسرسازان را آزاد کرد،‌تثبیت​ برای آرام کردنِ صاحبانِ مغازه‌ها رفت.

پیرمردی لرزان به سمتِ شانگ شین تسی رفت و در حالی که قدردانی می‌کرد، گفت: «اگه رئیس خاندان پیداشون‌چیو​ نمی‌شد، حسابی تو دردسر می‌افتادم. هعی، همه‌ش تقصیرِ این بود که چشمام تار شد و از روی طمع عقلمو‌سرزنش​ از دست دادم. شایعات رو باور کردم و یه مشت جنسِ ارزون خریدم. کی فکرشو می‌کرد همه‌شون تقلبی باشن.»

شیائو دیه لب‌ولوچه‌اش را آویزان کرد و گفت: «تو یه‌کوتاه​ پیرمردی، سال‌های سال تو کوه شانگ لیانگ بودی و این‌اعتراف​ مغازه رم مدت‌هاست اداره می‌کنی، چطور تونستی این‌قدر کوته‌فکر باشی؟»

پیرمرد شرمسار به نظر می‌رسید.

شانگ شین تسی با درک و همدلی گفت: «شیائو دیه. زندگی‌کسب‌وکارهای​ برای تزکیه‌گرانِ گویی که اینجا هستن هم آسون نیست. اگه منم جای‌بعد​ اون بودم، می‌خواستم برای کسب‌وکارم بیشتر پول دربیارم، این یه چیزِ منطقیه.»

شیائو دیه در حالی که به پیرمرد نگاه می‌کرد، خُرناسی کشید و‌اضطرابِ​ گفت: «پیرمرد، شانس آوردی که به پستِ بانوی جوانِ من خوردی. حواست‌شاید​ باشه تو آینده چشماتو بیشتر باز کنی و دنبالِ سودِ ارزون نری، فهمیدی؟»

پیرمرد به‌سرعت‌زیادی​ پاسخ داد:‌تجارتِ​ «بله، بله، فهمیدم.»

شیائو دیه رویش را برگرداند، به شانگ شین تسی نگاه کرد و‌سودمون​ گفت: «بانوی جوان، بیاید بریم، دیدنِ این آدما حرصمو درمیاره. اگه اونا‌باید​ دنبالِ سودِ ارزون نبودن، چرا بازار باید این‌طوری پر از جنسای تقلبی می‌شد؟»

اما پیرمرد‌قدرتِ​ گفت: «رئیس خاندان،‌وقتی​ لطفاً صبر کنید.»

شانگ شین‌احتمالی​ تسی پرسید: «چیزِ‌بقیه​ دیگه‌ای هم هست؟»

پیرمرد با ترس و لرز گفت: «شرمنده‌ام، واقعاً شرمنده‌ام! من یه محمولهٔ‌بعد​ بزرگ از جنسای تقلبی خریدم، دیگه نمی‌شه اونا رو فروخت. اما اگه‌آوازهٔ​ نابودشون کنم، ضررِ خیلی بزرگی می‌کنم! رئیس خاندان، مگه نگفتید بهمون خسارت می‌دین؟»

با شنیدنِ این حرف‌ها، شیائو دیه از کوره دررفت، انگشتش را به سمتِ صورتِ‌مدتِ​ پیرمرد گرفت و فریاد زد: «چی؟! پیرمرد، اصلاً خجالت سرت می‌شه؟ خودت گند زدی و‌آوازهٔ​ رئیس خاندانِ ما ازت دفاع کرد، اونوقت نه‌تنها قدرنشناسی، بلکه می‌خوای ازمون اخاذی هم بکنی؟»

شیائو لان نیز که از چنین رفتاری منزجر شده بود، افزود: «با‌سودِ​ این سن‌وسالت، کارات واقعاً نفرت‌انگیزه. مگه خاندان شانگِ ما باید جورِ همهٔ‌دوباره​ ضررهای شما رو بکشه؟ تو کجای این دنیا همچین منطقی پیدا می‌شه؟»

اما شانگ شین تسی دو خدمتکارش‌خفا​ را متوقف کرد و به پیرمرد‌اضطرابِ​ و فروشندگانی که پشتِ سرش بودند، نگریست.

لحنِ شانگ شین تسی همچنان مثلِ قبل آرام بود: «پدرجان، ممنون که یادآوری کردید. من به‌عنوانِ رئیس‌بیشتر​ خاندان شانگ، زیرِ قولم نمی‌زنم. از اونجا که قبول کردم دو برابر خسارت بدم، تمامِ تلاشم رو‌نکرده​ می‌کنم تا بهش عمل کنم. شما می‌تونید برای جنسای تقلبی‌ای که وارد کردید، دو برابر خسارت بگیرید.»

«ممنون، رئیس خاندان!»

«رئیس خاندان، شما‌همهٔ​ مهربون‌ترین رئیس خاندانی هستید‌دست​ که تا حالا دیدم!»

«بزرگِ خاندان، شما جونِ کلِ خانواده‌م‌خفا​ رو نجات دادید، بدونِ این خسارت،‌اضطرابِ​ مجبور می‌شدیم آوارهٔ کوچه و خیابون بشیم.»

همهٔ استادان گو به حرف آمدند؛ برخی‌سودمون​ اشک می‌ریختند و برخی روی زمین زانو زده‌رفت​ و در برابرِ شانگ شین تسی تعظیم می‌کردند.

شانگ شین تسی گفت: «بریم.» و‌سودِ​ دو خدمتکارش را با خود برد‌سودمون​ تا اینکه به ورودیِ خیابان رسیدند.

آن دو‌قدرتِ​ خدمتکار به‌شدت خشمگین‌وقتی​ و ناراضی بودند.

شیائو دیه با غرغر گفت: «بانوی جوان، شما دیگه‌برای​ بیش از حد مهربونید. نه‌تنها اون دردسرسازا رو ول‌می‌داشتند​ کردید، بلکه دو برابرِ مبلغ هم بهشون خسارت دادید.»

شیائو لان نیز گفت: «بانوی جوان، می‌دونم که خوش‌قلبید و دلتون برای اون آدما می‌سوزه. اما‌خیلی​ چه خریدار باشن چه فروشنده، آدمای بد هم بینشون پیدا می‌شه. با خسارت دادن به همه‌شون،‌طرفداریِ​ ما دقیقاً افتادیم تو تلهٔ مقصرِ اصلی؛ اونا می‌خوان ذخایرِ سنگِ ازلیِ ما رو خالی کنن.»

شانگ شین تسی سر تکان داد و گفت: «اینا فقط یه مشت سنگِ ازلیه، حتی‌کوتاه​ اگه الان از دستشون بدیم، تو آینده باز هم می‌تونیم به دستشون بیاریم. اما اگه‌خیرخواهیِ​ اعتبارِ خاندان شانگ نابود بشه، اونوقت برای بازسازی‌ش باید تلاش و زمانِ خیلی زیادی صرف کنیم.»

«اگه به‌جای اینا حرصِ سنگ‌های ازلی رو می‌خوردم، تو تلهٔ مقصرِ اصلی می‌افتادم. از دست دادنِ‌برده​ سنگ‌های ازلی مهم نیست، مشکلِ بزرگ‌تر اعتبارِ خاندان شانگه، وگرنه دیگه یه رئیس خاندانِ درست‌وحسابی نخواهم‌کنیم​ بود. اونا می‌تونن از همین بهونه استفاده کنن تا منو از مقامِ رئیس خاندان پایین بکشن.»

شانگ شین تسی گرم و آرام‌خفا​ سخن می‌گفت؛ هیچ‌گونه اضطرابی در او دیده‌درونِ​ نمی‌شد و به دیگران احساسِ آرامش می‌بخشید.

پس از این‌کردن​ حرف‌ها، آن دو‌متوقف​ خدمتکار متوجهِ ماجرا شدند.

شیائو لان با تحسین گفت: «پس‌سودِ​ قضیه اینه. بانوی جوان، شما واقعاً‌سودمون​ محشرید، همه‌چیز رو این‌قدر روشن می‌بینید!»

شیائو دیه لب‌ولوچه‌اش را آویزان کرد و گفت: «حق با بانوی جوانه، اما این موضوع بدجوری حرص‌آدمو درمیاره. اون پیرمرد شاید آدمِ بدی نباشه، اما الان داره از ما‌قبل​ سوءاستفاده می‌کنه تا سود ببره! چرا اونا نمی‌رن یقهٔ اون مقصری رو بگیرن که باعثِ ضررشون شده، و در عوض می‌خوان به ما آدمای خوب زور بگن؟ اگه سرور‌منطقی‌تر​ فانگ یوان اینجا بود، یه جوری این آدما رو می‌زد که خودشونو خیس کنن و جرئت نکنن از جاشون بلند بشن؛ اون‌وقت کی جرئت می‌کرد به ما زور بگه!»

شیائو لان به شیائو‌بره​ دیه خیره شد و‌می‌کردند​ پای او را لگد کرد.

شیائو دیه از شدتِ درد از جا پرید، زبانش‌مدتِ​ را بیرون آورد و در حالی که از شانگ شین‌باید​ تسی عذرخواهی می‌کرد، گفت: «ببخشید بانوی جوان، حرفِ بی‌ربطی زدم.»

از زمانِ نبردِ فانگ یوان و لو وِی یین، هنگامی که او موردِ اصابتِ حرکتِ کشندهٔ «سه‌بعد​ عمر رؤیا، برگزیده‌ای را بازمی‌سازد» قرار گرفت، پس از بازگشتِ شانگ شین تسی به کوه شانگ لیانگ،‌بهش​ هر بار که نامِ فانگ یوان را می‌شنید، بی‌اختیار در گردابی از اندوه و عذاب فرو می‌رفت.

ازاین‌رو، آوردنِ نامِ فانگ یوان‌وقتی​ در حضورِ شانگ شین تسی‌تثبیت​ به امری ممنوعه بدل گشته بود.

در مسیرِ‌احتمالی​ بازگشت، هر سهٔ‌بقیه​ آن‌ها ساکت بودند.

پس از رسیدن به انتهای خیابان، شیائو لان گفت: «بانوی‌کوتاه​ جوان، سرور ژو چوان و وِی ده شین مدتِ زیادیه که‌کنیم​ بیمار هستن، بیاید بریم بهشون سر بزنیم و ببینیم حالشون چطوره.»

شیائو دیه پنهانی شستش‌تثبیت​ را به نشانهٔ تأیید‌کردن​ برای شیائو لان بالا آورد.

آن‌ها سعی داشتند توجه‌بیشتره​ شانگ شین تسی را‌گرفت​ به مسائل دیگری معطوف کنند.

شانگ شین تسی سر‌بره​ تکان داد: «حق با شماست،‌برای​ بیاید بریم بهشون سر بزنیم.»

آن سه‌زیادی​ به اقامتگاه وی‌برده​ ده شین رسیدند.

شیائو دیه فرد مشکوکی را در‌سودِ​ ورودی دید و فریاد زد: «همون‌جا‌سودمون​ وایسا! کی هستی؟ چرا این‌قدر مشکوک می‌زنی؟»

تزکیه‌گر گوی مشکوک به شانگ شین تسی نگاه کرد و چهره‌اش در هم رفت، اما‌تجارتِ​ از درون آسوده‌خاطر بود. او که می‌دانست شانگ شین تسی شخصیتی نیک‌اندیش دارد، پاسخ داد:‌باید​ «من استاد گوی خاندان وو هستم. اومدم تا نامه‌ای رو به بانو وی ده شین برسونم.»

با نگاه به شانگ شین تسی، رنگ از رخسار شیائو‌پنهان​ دیه پرید و گفت: «ارباب جوان، ای وای. بانو وی ده‌حالتی​ شین حتماً با دیدن این اوضاع خراب، رفته سراغ خاندان وو.»

شانگ شین تسی ضربهٔ آرامی به سر شیائو دیه زد: «چرت‌وپرت‌افت​ نگو، خواهر وی همچین آدمی نیست. اون خواهر وی شن جینگ‌ـه،‌تواناییِ​ اصلاً عجیب نیست که با هم نامه‌نگاری کنن. با من بیا داخل.»

شانگ شین تسی به آن استاد گوی خاندان وو‌تجارتِ​ اجازهٔ رفتن داد و وارد خانه شد. او وی‌دوباره​ ده شین را دید که در بستر بیماری افتاده بود.

وی ده شین آشکارا از درگیری پیش‌آمده باخبر شده بود. به‌محض‌کسب‌وکارهای​ ورودشان، یک کرم گوی مسیر اطلاعات را به سمت شانگ شین تسی‌بعد​ دراز کرد، اما شانگ شین تسی لبخند زد و آن را نگرفت.

وی ده شین توضیح داد: «اون آدما روش‌های برجسته‌ای دارن. اونا علیه‌اضطرابِ​ من و ژو چوان توطئه کردن و باعث شدن زمین‌گیر بشیم. اما من‌تفاوتِ​ به این راحتی‌ها تسلیم نمی‌شم، نامه‌ای به برادرم فرستادم و ازش کمک خواستم.»

شیائو لان غرق در شادی شد: «این عالیه. سرور وی شن جینگ به‌دوباره​ عنوان استادِ جعل شناخته میشه و مهارتش تو ساخت اجناس تقلبی تو مرز جنوبی‌متوجهِ​ زبون‌زده. اگه بتونه کمکمون کنه، قطعاً می‌تونیم این مخمصهٔ اجناس تقلبی رو حل کنیم!»

شانگ شین تسی لبخند زد: «چند وقت پیش، توی‌تجارتِ​ فروچالهٔ خورشید و ماه، با وی شن جینگ برخورد داشتم‌بالا​ و با هم اهریمن کونگ ری تیان رو تعقیب کردیم.»

وی ده شین آهی کشید: «اون زمان، خاندان شانگ که مغز متفکر ماجرا بود، علیه خاندان وی توطئه کرد. برادرم مجبور شد آواره بشه و‌بالا​ برای حفظ جونش به خاندان وو ملحق بشه. اون از خاندان شانگ کینه به دل داشت و نمی‌فهمید چرا من تصمیم گرفتم به شما ملحق بشم.‌شمار​ اما این نامه رو فرستاده تا از شخصیت و اخلاقتون تعریف کنه؛ اون با تحسین آهی کشیده و گفته که حالا کار من رو درک می‌کنه.»

«حیف که الان سرش شلوغه. رئیس خاندان وو، وو جی، تو عروج جاودانگی‌ـش موفق شده و اخیراً برادرم رو نامزد‌نیو​ کرده. خاندان وو تمرکزش رو گذاشته روی ارتقای بزرگان بیرونی؛ اونا می‌خوان افراد غریبه رو به جاودانه‌های بیرونیِ خاندان وو تبدیل‌لحنی​ کنن. برادرم الان داره یه آزمون رو می‌گذرونه، برای همین فقط تونسته وضعیت رو برامون توضیح بده، اما نمی‌تونه شخصاً بیاد.»

«آه!» شیائو لان و‌تجارتِ​ شیائو دیه با ناامیدیِ‌فقط​ عمیقی به هم نگاه کردند.

شانگ شین تسی همچنان لبخند بر لب داشت: «این واقعاً یه رویاروییِ بخت‌آورِ بزرگ برای برادر وی محسوب میشه. اگه این فرصت رو از دست‌اعتراف​ بده، تا آخر عمر حسرتش رو می‌خوره. با اینکه خودم تو دردسر افتادم، نمی‌تونم مانع رسیدن برادر وی به این فرصت بزرگ بشم. هر چی‌بروزِ​ باشه، هر رقابتی برای جاودانه شدن پر از خطر و سختیه. اگه برادر وی به کمک نیاز داشته باشه، ما حتماً باید دستش رو بگیریم.»

وی ده شین آهی کشید: «رئیس‌مقامِ​ خاندان، شما واقعاً انسان بزرگی هستید،‌سودِ​ حیف که من نمی‌تونم کمکتون کنم.»

لبخند شانگ شین تسی پهن‌تر شد: «خواهر وی، من بازم باید ازت تشکر‌درونِ​ کنم. اما تو الان مجروحی، خودت رو درگیر این موضوع نکن. به استراحتت‌همین​ برس و خوب شو، من از قبل یه راه‌حل برای این مشکل پیدا کردم.»

وی ده شین در‌تجارتِ​ حالی که در دل آه‌مدتِ​ می‌کشید، به او نگاه کرد.

او شناخت عمیقی از شانگ شین تسی داشت و‌تجارتِ​ می‌دانست این حالت چهره یعنی شانگ شین تسی در‌دوباره​ حال حاضر هیچ راه‌حل یا اقدام متقابلی در چنته ندارد.

این وضعیت کاملاً دردسرساز بود؛ شانگ چیو نیو و بقیه با هم‌سودِ​ دست به یکی کرده بودند. اگر این مشکل به‌درستی حل نمی‌شد، ممکن بود‌بالا​ واقعاً جایگاه شانگ شین تسی را به عنوان رئیس خاندان به خطر بیندازد.

شانگ یان فی جایگاه رئیس خاندان را به شانگ شین تسی واگذار کرده بود، اما جناح حق‌ابراز​ قوانین خودش را داشت. اگر شانگ شین تسی از این جایگاه بیرون رانده می‌شد، شانگ یان فی‌خاندان​ که پیش از این انتقال مقام را انجام داده بود، دیگر نمی‌توانست برای دفاع از او مداخله کند.

وی ده شین که متوجه این موضوع شده بود، با خود فکر کرد: «شانگ شین تسی الان نمی‌تونه‌قبل​ خودش رو نجات بده، اما نمی‌خواد من رو هم به زحمت بندازه، برای همین این حرفا رو زد.»‌بازگشته​ او لبخندی زد و گفت: «حالا که رئیس خاندان راه‌حلی دارن، منم خیالم راحته و می‌رم استراحت کنم.»

شانگ شین تسی‌جایگاهِ​ لبخند زد و گفت:‌زیادی​ «همین کار رو بکن.»

وی ده شین دستش را تکان داد: «حالا برید،‌جایگاهِ​ نذارید استراحتم خراب بشه.» او می‌دانست که وقت شانگ شین‌فقط​ تسی تنگ است و نمی‌خواست زمان او را هدر دهد.

آن سه نفر‌قسر​ به همین سادگی‌خفا​ به بیرون رانده شدند.

پس از ترک اقامتگاه‌تجارتِ​ وی ده شین، آن‌ها‌فقط​ به عیادت ژو چوان رفتند.

ژو چوان گفت: «من از قبل‌سودِ​ در جریان اتفاقی که افتاده قرار‌سودمون​ گرفتم. رئیس خاندان، شما کار درستی کردید!»

شانگ شین تسی متواضعانه گفت: «در گذشته نمی‌تونستم این‌جایگاهِ​ مسائل رو به‌روشنی ببینم. اما تو این چند سال،‌سودمون​ چیزهای زیادی از مباشر ژو و خواهر وی یاد گرفتم.»

ژو چوان به شانگ شین تسی نگاه کرد. در‌برای​ ابتدا، او توسط فانگ یوان مجبور شده بود تا‌می‌داشتند​ زیردست شانگ شین تسی شود و به او کمک کند.

اما رفته‌رفته، متوجه ذات شانگ شین‌متوقف​ تسی شد و از اینکه چنین‌بعد​ انسانی در دنیا وجود داشت، بهت‌زده گشت.

اگر شانگ شین تسی کورکورانه‌کسب‌وکارهای​ نیک‌اندیش بود، ژو چوان او‌برده​ را حقیر می‌شمرد و ترکش می‌کرد.

اما شانگ شین تسی با وجود استعداد ضعیفش در تزکیه، ذاتی تیزبین داشت. او‌کردن​ تحت راهنمایی‌های ژو چوان و وی ده شین به‌سرعت رشد کرد و به سطح بالاتری‌قبل​ رسید. حالا نه تنها قدرت داشت، بلکه حتی می‌توانست کل خاندان شانگ را مدیریت کند.

ژو چوان از رشد‌بره​ او خرسند بود و‌می‌کردند​ هم‌زمان احساس تحسین می‌کرد.

زیرا شانگ شین تسی رفتاری استوار داشت و خطوط قرمز خودش را حفظ کرده بود. مهربانی و نیک‌اندیشیِ‌قبل​ او هرگز به خاطر تاریکی و بی‌رحمیِ دنیا متزلزل نشده بود. در عوض، از میان بی‌رحمی و اندوهی که‌تجربه​ دیده بود، به ترحم و رنجِ نهفته در پسِ آن‌ها پی برده و قلب مهربانش را استوارتر ساخته بود.

این ویژگی بسیار نادری بود!

پیش از رفتنشان، ژو چوان به آن‌ها یادآوری کرد: «حتی اگه دو برابر بهشون پول بدید، فقط می‌تونید مشکل رو کمرنگ کنید، نمی‌تونید ریشه‌ش‌دوباره​ رو از بین ببرید. هر چی باشه مشکل اصلی اجناس تقلبیه؛ باید منبعش رو پیدا کنید و جلوش رو بگیرید. همچنین باید بقیهٔ اجناس تقلبیِ‌ثروتی​ توی بازار رو هم پیدا کنید و از بین ببرید. فقط بعد از حل این دو تا مشکل می‌تونید واقعاً از این بحران عبور کنید.»

شب‌هنگام.

در اتاق دیگر، شیائو‌تجارتِ​ لان و شیائو دیه‌فقط​ به خواب رفته بودند.

اما شانگ شین تسی در حالی‌سودِ​ که چهره‌ای نگران به خود گرفته بود،‌فقط​ به گوی تقلبیِ روی میز نگاه می‌کرد.

او بی‌صدا‌قدرتِ​ به خودش‌بیشتره​ لبخند زد.

برای اینکه بقیه نگران نشوند و همچنین به خاطر مسئولیت‌هایش‌پنهان​ به عنوان رئیس خاندان، شانگ شین تسی همیشه با اعتمادبه‌نفس رفتار‌حالتی​ می‌کرد. تنها زمانی که تنها بود، احساسات واقعی‌اش را بروز می‌داد.

در این لحظه، او همچون گل ظریفی‌سودمون​ در برابر طوفانی قریب‌الوقوع بود؛ دیدن حالت‌بالا​ چهره‌اش واقعاً قلب را به درد می‌آورد.

او در برابر گوی تقلبیِ پیش رویش‌زیادی​ درمانده بود. حقیقت این بود که تا‌مدتِ​ همین‌جا هم تمام تلاشش را کرده بود!

در سکوت شب،‌همهٔ​ آهی عمیق و‌مقامِ​ از سرِ درماندگی کشید.

«رئیس خاندان، چرا آه می‌کشید؟» از‌خفا​ درون گوی تقلبی، نوری درخشید و‌اضطرابِ​ به شکلِ تصویر پیرمردی گرد آمد.

چهرهٔ شانگ شین تسی غرق در شگفتی‌سودمون​ شد، زیرا این پیرمرد همان صاحب‌مغازه‌ای بود‌بالا​ که پیش‌تر از او غرامت خواسته بود!

ناولها | novelha.net