---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 2016: لبخند خیره‌کننده • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 2016: لبخند خیره‌کننده

0

ابرهای تیره آسمان را پوشانده بودند و با‌خروش​ ادامه یافتن نبرد سهمگین جاودانه‌های خاندان مو با‌آرام​ هیولای غول‌پیکر مرموز، صدای غرش تندر به گوش می‌رسید.

«بمیر، هیولا!»

«استخون‌ها و پی‌هاتو بیرون می‌کشم‌شبح‌وار​ تا به عنوان منابع، خسارت‌هایی که‌مگه​ خاندان مو دیده رو جبران کنم.»

آن دو جاودانهٔ خاندان مو خشمگین بودند. هیولای غول‌پیکر فاجعه‌ای برای‌زبانِ​ خاندان مو به بار آورده و تلفات سنگینی وارد کرده بود.‌یکی​ مناطقی که این دو مسئولشان بودند، آسیب‌های بسیار شدیدتری دیده بود.

در میانهٔ نبرد، هیولای غول‌پیکرِ‌چیِ​ مرموز ناگهان به زبان انسان‌ها‌متراکمِ​ سخن گفت: «می‌خواید منو بکشید؟»

دو جاودانهٔ خاندان‌نشست​ مو شوکه شدند و‌افسانه‌ای​ قلبشان به شدت تپید.

در همان لحظه، هیولای غول‌پیکر‌شبح‌وار​ دهان گشود و زبانِ درازِ‌نزدیک​ ارغوانی-سرخش را به بیرون پرتاب کرد.

زبان دراز با سرعتی حیرت‌انگیز حرکت کرد و بدن یکی از‌زبانِ​ جاودانه‌های خاندان مو را شکافت. تقریباً در یک چشم‌به‌هم‌زدن، این جاودانهٔ خاندان‌شکافت​ مو بر اثر زهرِ قوی متلاشی گشت و به نیستی بدل شد.

تنها روزنهٔ جاودانش به‌هم‌زمان​ شکلِ ذرهٔ نوری مبهم‌خروش​ درآمد و روی زمین افتاد.

جاودانهٔ باقی‌ماندهٔ خاندان مو که وحشت‌زده شده‌افسانه‌ای​ بود، با هراس عقب نشست و فریاد‌سردی​ زد: «تو یه هیولای برهوتِ ازلیِ افسانه‌ای هستی؟!»

اما دیگر دیر شده بود.

آن هیولای غول‌پیکرِ مرموز، چینگ چو بود. او خندهٔ سردی سر داد‌درازِ​ و هم‌زمان، چیِ شبح در اطرافش به خروش درآمد. لایه‌های متراکمِ چیِ شبح‌چشم‌به‌هم‌زدن​ به پیکرهایی شبح‌وار بدل گشتند و راه را بر جاودانهٔ خاندان مو بستند.

چینگ چو آرام نزدیک شد:‌چیِ​ «مگه نمی‌خواستی منو بکشی و‌متراکمِ​ استخون‌ها و پی‌هامو بیرون بکشی؟»

جاودانهٔ خاندان مو با وحشت فریاد زد: «بهم رحم‌اما​ کن، من از خاندان مو هستم. از جونم بگذر‌شبح​ تا خاندان مو هم دیگه کاری به کارت نداشته باشه.»

با شنیدن این حرف، ردی از خشم در چهرهٔ چینگ‌نزدیک​ چو نمایان شد: «کاری به کارم نداشته باشه؟ شما دو تا‌دیگه​ احمق حتی نمی‌دونید که بازیچهٔ دست بقیه شدید. برو به جهنم!»

جاودانهٔ خاندان مو جیغ دردناکی سر‌تپید​ داد و پیکرهای شبح‌وار بر سرش‌درازِ​ آوار شدند و جانش را گرفتند.

پس از کشتن این‌هم‌زمان​ دو جاودانه، چینگ چو‌خروش​ به سمت صحرا نگاه کرد.

شن‌ها دیوانه‌وار روی زمین به پرواز درآمدند و به هیولایی غول‌پیکر بدل گشتند؛ این‌سردی​ یک هیولای شنیِ ازلی بود. این همان نیروی کمکی بود که جاودانه‌های خاندان مو‌آرام​ با خود آورده بودند تا به واسطهٔ آن بتوانند چینگ چو را مهار کنند.

اما جاودانه‌های خاندان مو انتظار نداشتند که چینگ چو یک هیولای برهوتِ ازلیِ افسانه‌ای با خردی فراتر از انسان‌های عادی باشد.‌دیگه​ چینگ چو از این مسئله بهره برد و خود را به جای یک هیولای برهوتِ ازلیِ معمولی جا زد؛ ترفندی که‌جهنم​ باعث شد جاودانه‌های خاندان مو مغرور شوند و گاردشان را پایین بیاورند. سپس با ضدحملهٔ درندهٔ چینگ چو، آن جاودانه‌ها جان باختند.

با مرگ جاودانه‌های خاندان مو، این هیولای شنیِ ازلی‌دهان​ دیگر تحت کنترل نبود؛ حرکاتش کند شد و در حالی‌حیرت‌انگیز​ که به چینگ چو خیره مانده بود، سر جایش ایستاد.

چینگ چو به‌داد​ هیولای شنیِ ازلی‌شبح​ خیره شد: «گمشو!»

هیولای شنیِ ازلی از ترس به‌ازلیِ​ خود لرزید و بی‌درنگ چرخید، در‌چینگ​ دل صحرا فرو رفت و گریخت.

چینگ چو هیولا را فراری داد، اما چیِ شبح در اطرافش‌مگه​ شدت بیشتری گرفت. او به نقطهٔ خاصی از آسمان نگاه کرد و‌کارت​ پوزخند زد: «دو تا کرمِ حقیر، هنوز نمی‌خواید خودتون رو نشون بدید؟»

به محض بیرون آمدنِ این کلمات از دهانش، دو جاودانهٔ دربار آسمانی،‌درازِ​ پریِ نُه‌روح و مسافر قلب سرخ، آرام خود را نشان دادند. آن‌ها‌تقریباً​ دوشادوش یکدیگر در آسمان شناور بودند و از بالا به چینگ چو می‌نگریستند.

پیش از این، هنگامی که مسافر قلب سرخ در جستجوی میراثِ حقیقیِ دریای خون بود، جاودانهٔ اهریمنی چی‌مگه​ جوئه سد راهش شد. پس از پی بردن به هدفِ جاودانهٔ اهریمنی چی جوئه، مسافر قلب سرخ قاطعانه‌خشم​ از میراثِ حقیقیِ دریای خون دست کشید و به همراه پریِ نُه‌روح به تعقیب چینگ چو ادامه داد.

هر چه بود، مسئلهٔ چینگ چو به نقشهٔ دربار آسمانی گره خورده بود. گذشته از‌داد​ آن، حتی اگر او میراثِ حقیقیِ دریای خون را به دست می‌آورد، این کار تنها قدرتِ‌نمی‌خواستی​ مسافر قلب سرخ را افزایش می‌داد. با یک نگاه می‌شد فهمید کدام موضوع اهمیت بیشتری دارد.

پریِ نُه‌روح و مسافر قلب سرخ روشِ مخفیِ دربار‌آرام​ آسمانی را در اختیار داشتند، از این رو به‌هستم​ ردگیری ادامه دادند و خیلی زود چینگ چو را یافتند.

اما آن دو‌شدند​ جرئت نکردند شتاب‌زده‌تپید​ وارد عمل شوند.

این‌جا صحرای غربی بود، دشمنان در همه‌جا حضور داشتند و این قلمرو متعلق به این دو جاودانه‌نزدیک​ نبود. اگر آن‌ها شتاب‌زده نبردی را آغاز می‌کردند، با توجه به این‌که حریفشان یک هیولای برهوتِ ازلیِ افسانه‌ای‌ردی​ بود، به محض گره خوردنِ نبرد، جاودانه‌های بومیِ صحرای غربی مداخله می‌کردند و اوضاع به شدت بی‌ثبات می‌شد.

پس از کمی مشورت، پریِ نُه‌روح خود را به شکل یک‌دیر​ هیولای برهوتِ ازلی درآورد و نقطه‌های منابعِ اطراف را نابود کرد‌متراکمِ​ تا چند تن از جاودانه‌های خاندان مو را به آن‌جا بکشاند.

آن دو جاودانهٔ خاندان مو یک هیولای شنیِ ازلی با خود آوردند،‌نمی‌خواستی​ اما حتی نتوانستند چینگ چو را وادار به مصرف انرژی‌اش کنند؛ در‌نداشته​ عوض، چینگ چو ردِ آن دو جاودانهٔ دربار آسمانی را پیدا کرد.

با شکست خوردن نقشه‌شان و لو رفتنِ‌همان​ موقعیتشان توسط چینگ چو، دو جاودانهٔ دربار‌سرخش​ آسمانی خود را نشان دادند و حمله کردند.

گرومب گرومب گرومب!

هر دو جاودانه در رتبه هشت قرار‌افسانه‌ای​ داشتند و حقیقتاً خارق‌العاده بودند. حرکاتشان خشن‌سردی​ بود و حملاتشان به امواجی بی‌امان می‌مانست.

چینگ چو‌لایه‌های​ بی‌درنگ در موضع‌شبح‌وار​ ضعف قرار گرفت.

اما چینگ چو یک هیولای برهوتِ ازلی بود؛ بدنش‌دهان​ به شدت سرسخت و ضخیم بود و حتی پس‌سرعتی​ از اصابت چندین حرکت کشندهٔ رتبه هشت، هیچ جراحتی برنداشت.

پس از ده‌ها تبادل ضربه، او با‌اطرافش​ تکنیک‌های جاودانه‌های دربار آسمانی آشنا شد و‌راه​ رفته‌رفته اوضاع را به نفع خود برگرداند.

با وجود این،‌نشست​ دیری نپایید که موجی‌افسانه‌ای​ از چی پدیدار گشت.

دلیلش این بود که روزنه‌های جاودانِ متعلق به جاودانه‌های‌آرام​ مردهٔ خاندان مو، ورودی‌هایشان را گشوده و برای تثبیتِ‌هستم​ خود، شروع به جذبِ چی آسمان و زمین کرده بودند.

میانِ چی آسمان و زمین در این دو روزنهٔ جاودان و دنیای‌درازِ​ بیرون تفاوتی وجود داشت، و این تفاوت در کنارِ اثراتِ انباشته‌شده از‌تقریباً​ نبردِ میان جاودانه‌ها و چینگ چو، موجِ چیِ غول‌پیکری را شکل داد.

چینگ چو درون این موجِ چی به شدت محدود شد و قدرتش افت چشمگیری پیدا کرد.‌آرام​ در نقطهٔ مقابل، دو جاودانهٔ دربار آسمانی روزنه‌های جاودان خود را پیشکش کرده بودند و تنها‌باشه​ روزنه‌های شبح در اختیار داشتند، از این رو چندان تحت تأثیر این موجِ چی قرار نگرفتند.

چینگ چو غرید‌نشست​ و تقلا کرد،‌ازلیِ​ اما همه‌چیز بی‌فایده بود.

در آن لحظه متوجه شد که دو جاودانهٔ دربار آسمانی لایهٔ دیگری از‌بکشی​ نقشه‌چینی را نیز در آستین داشتند. آن‌ها نه‌تنها از دو جاودانهٔ صحرای غربی سوءاستفاده‌حرف​ کرده بودند، بلکه حتی روزنه‌های جاودانِ آن‌ها را نیز در نقشه‌شان محاسبه کرده بودند!

درست در همان زمان که چینگ چو‌همان​ درگیر نبردی تلخ بود، پنگ دا سرش‌سرخش​ را تکان داد و چشمانش را گشود.

«من کجام؟» پس از لحظه‌ای گیجی، متوجه شد‌خروش​ که مو لی او را به دوش می‌کشد و‌نزدیک​ در حال حرکت روی یک تپهٔ شنیِ عظیم هستند.

پنگ دا آهی‌نشست​ کشید: «عمو، باز‌ازلیِ​ هم نجاتم دادی.»

مو لی‌لایه‌های​ لبخند زد:‌پیکرهایی​ «بیدار شدی.»

«عمو، می‌تونی منو بذاری زمین.»

اما مو لی سرش را تکان‌شبح​ داد: «زخم‌هات شدیده. با این‌که درمونت کردم،‌گشتند​ نباید تا مدتی از جات تکون بخوری.»

پنگ دا تلخ‌خند زد:‌فریاد​ «باز هم برات دردسر‌هستی​ درست کردم عمو. این‌جا کجاست؟»

مو لی پاسخ داد: «آه، طوفان‌گشتند​ ما رو بیشتر از ده هزار‌نمی‌خواستی​ لی دور کرد، الان داریم برمی‌گردیم.»

مو لی سال‌ها در صحرا‌شدت​ زندگی کرده بود و طبیعتاً‌گشود​ روشی برای تشخیص مسیرها داشت.

با شنیدن حرف‌های مو لی، پنگ‌شبح​ دا بی‌درنگ نگران شد: «عمو، هنوز‌شبح‌وار​ می‌خوای برگردی؟ می‌خوای برگردی که بمیری؟!»

مو لی مدتی سکوت کرد. صدایش بم و عمیق بود و‌دیر​ قاطعیتی در آن موج می‌زد: «خودم هم می‌دونم برگشتن خطرناکه، اما اگه‌پیکرهایی​ حتی قیافهٔ قاتل زن و بچه‌م رو نبینم، هیچ‌وقت نمی‌تونم آروم بگیرم!»

پنگ دا نمی‌دانست چه بگوید: «عمو...» او اندوه و نفرتی را که‌نمی‌خواستی​ مو لی در آن لحظه حس می‌کرد درک می‌کرد، و دقیقاً به‌نداشته​ همین دلیل بود که نمی‌توانست بیشتر از این برای منصرف کردنش تلاش کند.

مو لی ادامه داد: «پسرجون، از نگرانیت ممنونم. یه کم دیگه‌زبانِ​ که جلو بریم، تو رو با آب و غذای کافی پیاده می‌کنم.‌شکافت​ عبور از صحرا و رسیدن به نزدیک‌ترین شهر برات مشکلی نخواهد بود.»

«عمو، من‌سردی​ نمی‌رم، نمی‌تونم‌هم‌زمان​ تنهات بذارم.»

«لجبازی نکن!»

«لجبازی نمی‌کنم،‌لایه‌های​ تویی که داری‌شبح‌وار​ غیرمنطقی رفتار می‌کنی!»

درست در همان لحظه که آن دو در حال مشاجره‌گشود​ بودند، شن‌های زیر پای مو لی به حرکت درآمد و‌حرکت​ گردابِ عظیمی شکل گرفت که هر دو را به درون کشید.

مو لی بی‌درنگ کرم‌های‌هم‌زمان​ گویش را به کار‌خروش​ گرفت، اما هیچ سودی نداشت.

رنگ از رخسارش پرید و‌برهوتِ​ با وحشت گفت: «چه خبره؟ کرم‌های‌دیر​ گوی من اصلاً هیچ اثری ندارن!»

پنگ دا نیز تلاش کرد اما بی‌نتیجه‌راه​ بود. با چهره‌ای که به‌شدت رنگ‌باخته بود،‌پی‌هامو​ گفت: «این شنِ روانه؟ داریم کشیده می‌شیم پایین!»

این شنِ روان بیش از‌شدت​ حد عجیب بود و روش‌هایشان‌گشود​ در برابر آن هیچ کارایی نداشت.

آن دو لحظه‌به‌لحظه به مرکز گرداب‌شبح​ نزدیک‌تر می‌شدند. بدن‌هایشان رفته‌رفته زیر شن‌ها فرو‌گشتند​ می‌رفت و چهره‌هایشان رنگ‌پریده و بی‌جان بود.

پنگ دا‌عقب​ زمزمه کرد:‌فریاد​ «دارم می‌میرم؟»

مو لی آهِ سنگینی کشید‌شبح‌وار​ و گفت: «پای تو رو‌نزدیک​ هم گیر انداختم، پنگ دا.»

پنگ دا که قلبش به‌شدت می‌تپید و گلویش خشک‌دهان​ شده بود، کلماتی برای بیان احساساتش نمی‌یافت. پاسخ داد: «من...‌حیرت‌انگیز​ من شما رو مقصر نمی‌دونم عمو. همه‌اش انتخابِ خودم بود.»

حسِ درآغوش‌کشیدنِ‌سردی​ مرگ، حقیقتاً بدترین‌چیِ​ حسِ ممکن بود!

اما دیری نپایید که‌فریاد​ توجه پنگ دا به‌هستی​ چیز دیگری جلب گشت.

او متوجه شد عمو مو‌شبح‌وار​ لی که معمولاً ارادهٔ ذهنیِ‌نزدیک​ استواری داشت، در حال گریه است.

مو لی با هق‌هق گفت: «دارم می‌میرم در حالی که هنوز انتقامم رو نگرفتم! من حتی‌کرد​ چهرهٔ واقعیِ قاتل رو ندیدم. من خیلی ضعیفم، خیلی ضعیف! حتی لیاقتِ نزدیک‌شدن به دشمن رو‌بدل​ هم ندارم. فاصلهٔ بین جاودانه‌ها و فانی‌ها خیلی زیاده، من فقط یه فانی‌ام، درست مثل یه مورچه!»

پنگ دا دهان باز کرد‌چیِ​ تا مو لی را دلداری‌متراکمِ​ دهد، اما نمی‌دانست چه بگوید.

در لحظهٔ بعد، شن‌های داغ به درون دهانش ریخت‌اما​ و پنگ دا بی‌درنگ آن را بست. تمام بدنش زیر‌اطرافش​ شن‌ها مدفون گشت و تاریکی سراسرِ دیدش را فرا گرفت.

«دارم می‌میرم؟»

«یعنی این‌طوری می‌میرم؟!»

«هه هه هه، من واقعاً رقت‌انگیزم.‌شبح​ کی فکرش رو می‌کرد سفرم توی‌شبح‌وار​ این دنیای جدید این‌طوری به پایان برسه.»

«من اصلاً دلم‌نشست​ نمی‌خواد بمیرم، من‌ازلیِ​ واقعاً نمی‌خوام بمیرم!»

ناگهان در میانِ آن‌پیکرهایی​ تاریکیِ مطلق، ذراتی از‌بستند​ نورِ ستارگان به چشم خورد.

پنگ دا از جا برخاست و‌تپید​ در حالی که با ناباوری به صحنهٔ‌ارغوانی​ پیشِ رویش می‌نگریست، گفت: «ها؟ من نمردم؟»

او اکنون در کفِ چاهی خشک قرار داشت. گردابِ‌لایه‌های​ شنِ روان همچنان در دهانهٔ چاه می‌چرخید، اما نکتهٔ‌مگه​ عجیب این بود که هیچ شنی به پایین نمی‌ریخت.

نیرویی مرموز در این مکان حاکم بود که‌هستی​ گرداب را متوقف می‌کرد و تنها به پنگ‌هم‌زمان​ دا و مو لی اجازهٔ ورود داده بود.

پنگ دا با دیدن مو لی‌گشتند​ بی‌درنگ دو بار فریاد زد تا‌نمی‌خواستی​ واکنشی از او بگیرد: «عمو، عمو؟»

مو لی به سمت او چرخید و با هیجان و شگفتی گفت:‌درازِ​ «پسر، بیدار شدی؟ این یه فرصتِ جاودانه‌ست، ما به معدنِ طلا رسیدیم!‌تقریباً​ این به احتمال خیلی زیاد میراثیه که یه جاودانه به جا گذاشته.»

چشمان پنگ دا از شدت ناباوری گشاد شد. این‌لایه‌های​ اتفاق بیش از حد رؤیایی بود؛ فراز و نشیب‌های زندگی‌نمی‌خواستی​ بسیار ناگهانی از راه رسیده بودند. او پرسید: «عمو، مطمئنید؟»

او دیگر آن تازه‌واردی نبود که به‌تازگی به این دنیا تناسخ یافته باشد. پنگ دای کنونی بارها با‌شبح​ کاروان مو لی سفر کرده بود و شناختِ خوبی از دنیای گو داشت. جاودانه‌ها و میراث‌هایشان همواره نقلِ‌رحم​ محافلِ استادان گو در اوقات فراغتشان بود. او هرگز انتظار نداشت چنین موهبتِ دست‌نیافتنی‌ای اکنون در برابرش پدیدار شود.

«لعنتی، لعنتی!»

«پس چرا‌شوکه​ هیچ واکنشی‌قلبشان​ نشون نمیده؟»

مو لی روش‌های متعددی را امتحان‌شبح​ کرد و رفته‌رفته بی‌قرار می‌شد، اما‌شبح‌وار​ نورِ ستارگان هیچ واکنشی نشان نمی‌داد.

در این هنگام، پنگ دا سرانجام از جا برخاست و‌دیگر​ به سمت مو لی رفت: «عمو، شاید این اصلاً میراثِ یه‌لایه‌های​ جاودانه نباشه، مگه نه؟ حس می‌کنم دارید زیادی بهش فکر می‌کنید.»

مو لی پاسخی نداد؛‌پیکرهایی​ او نیز رفته‌رفته به‌بستند​ قضاوتِ پیشینِ خود شک می‌کرد.

اما درست در همان لحظه، نورِ ستارگان ناگهان به‌دهان​ حرکت درآمد. انوارِ درخشان همچون امواجِ خروشان از کنارِ‌سرعتی​ مو لی گذشتند و وارد بدنِ پنگ دا شدند.

هر دو‌سردی​ غرق در‌هم‌زمان​ شگفتی شدند.

این اتفاق چنان سریع رخ داد که‌افسانه‌ای​ تا به خود بیایند، نورِ ستارگان تماماً‌سردی​ درونِ بدن پنگ دا جای گرفته بود.

با ناپدید شدن‌متراکمِ​ نور ستارگان، چاه‌گشتند​ در تاریکی فرو رفت.

مو لی کرمِ گویش را به کار گرفت‌لحظه​ و گلوله‌ای از آتش در دستش ایجاد کرد‌کرد​ که بار دیگر فضای چاه را روشن ساخت.

پنگ دا با چشمانی گشادشده،‌چیِ​ همچون مجسمه‌ای بی‌جان و مبهوت‌متراکمِ​ در جای خود خشکش زده بود.

مو لی به‌سرعت به‌فریاد​ او نزدیک شد: «پنگ‌هستی​ دا، پنگ دا! حالت خوبه؟»

تازه در این لحظه بود که پنگ دا به‌آرام​ خود آمد: «عـ... عمو، حق با شما بود. این‌هستم​ واقعاً میراثِ یه جاودانه‌ست و متعلق به والامقامِ اهریمنِ آسمان‌دزده!»

مو لی جا خورد: «چی؟ والامقامِ اهریمنِ آسمان‌دزد؟!» آن‌ها شناختِ خوبی‌زبانِ​ از وجودِ والامقام‌ها داشتند. با توجه به شرایط و زمانهٔ کنونی،‌یکی​ دانشِ دنیای جاودانه‌ها دیگر در میان فانی‌ها یک راز محسوب نمی‌شد.

نگاه مو لی اندکی پیچیده گشت: «این یعنی...‌خروش​ پنگ دا، تو یه اهریمن برون‌جهانی هستی؟ پس‌آرام​ بی‌دلیل نبود که میراث به من واکنشی نشون نداد.»

پنگ دا احساس شرمندگی کرد: «عمو،‌ازلیِ​ من عمداً این موضوع رو از شما‌خندهٔ​ پنهان نکردم. فقط قضیه این بود که...»

مو لی دستش را تکان داد و گفت: «خیلی‌آرام​ خب. حالا مگه اهریمن برون‌جهانی بودن چیه؟ تو هنوز‌هستم​ همون پنگ دایی هستی که من می‌شناسم، غیر از اینه؟»

پنگ دا که به‌شدت تحت‌تأثیر قرار‌تپید​ گرفته بود، بی‌درنگ سر تکان داد:‌درازِ​ «بله! ممنون که درکم می‌کنید، عمو.»

مو لی دستش را تکان داد: «بسیار خب، بسیار خب. این بار واقعاً‌گشتند​ شانس درِ خونه‌ت رو زده. حالا که میراث والامقامِ اهریمن رو به ارث‌جونم​ بردی، زودتر روشِ خروج از اینجا رو پیدا کن. روش‌های معمولی اینجا جواب نمیدن.»

پنگ دا شرمسارانه گفت: «راستش قضیه از این قراره عمو... با اینکه کرم‌های گوی زیادی گیرم اومده،‌چیِ​ اما نمی‌تونم ازشون استفاده کنم. این اولین باریه که این کرم‌های گو رو می‌بینم و به تمرینِ زیادی‌بهم​ نیاز دارم. تازه طبق اطلاعاتِ میراث، برای خروج از اینجا باید از یکی از حرکت‌های کشنده استفاده کنم.»

«پس زودتر تمرین کن. هر‌شبح‌وار​ جاش رو هم که متوجه‌نزدیک​ نشدی بپرس، عمو راهنماییت می‌کنه!»

«چشم، ممنون عمو.»

مو لی لبخند زد: «بین ما که‌اطرافش​ دیگه جای این حرفا نیست. زودتر تمرین‌راه​ کن، آب و غذای زیادی برامون نمونده.»

برای پنگ دا به عنوان وارثِ این‌افسانه‌ای​ مکان، خوردن و نوشیدن درون چاه اهمیتی نداشت،‌داد​ اما مو لی از چنین مزیتی برخوردار نبود.

طی چند روزِ آینده، پنگ دا بدون لحظه‌ای استراحت به‌نزدیک​ تمرین پرداخت. او تنها یک فانی بود، از این رو‌بگذر​ کرم‌های گویی که با آن‌ها تمرین می‌کرد همگی گوی فانی بودند.

این نخستین باری بود که با چنین کرم‌های گویی‌دهان​ سروکار داشت. هرچند توضیحاتِ مفصلی در میراث وجود داشت، اما‌حیرت‌انگیز​ همچنان برای تسلط بر این کرم‌های گو نیازمند تمرین بود.

مو لی در مطالعه و یادگیری به پنگ دا کمک‌متراکمِ​ می‌کرد. هرگاه پیشرفتی حاصل می‌شد، پنگ دا کرم‌های گو را به‌پی‌هامو​ مو لی می‌سپرد تا با اجرای نمایشی، او را راهنمایی کند.

مو لی استاد گویی باتجربه بود. هرچند صلاحیتِ به‌اما​ ارث بردنِ میراثِ حقیقیِ آسمان‌دزد را نداشت، اما روش‌های‌شبح​ بسیار کارآمدتری برای بررسی و شناختِ این کرم‌های گو می‌دانست.

سرانجام، پنگ دا با دشواریِ فراوان توانست بر‌بستند​ نحوهٔ استفاده از چند کرمِ گو مسلط شود‌بهم​ و راهی برای اجرای یک حرکت کشنده بیابد.

مو لی با لحنی تشویق‌آمیز‌شدت​ گفت: «یالا پنگ دا، سعی‌گشود​ کن همون دفعهٔ اول موفق بشی!»

پنگ دا پاسخ داد: «تماشا کنید عمو.»‌اطرافش​ او برای نخستین بار حرکت کشنده را‌راه​ به کار گرفت، اما موفقیتی در پی نداشت.

فعال‌سازیِ حرکت کشنده با شکست مواجه شد‌افسانه‌ای​ و او از پس‌زنیِ آن آسیب دید.‌سردی​ با سرفه‌ای خون‌آلود، نقشِ بر زمین گشت.

مو لی به‌سرعت بدن‌پیکرهایی​ او را بررسی کرد:‌بستند​ «پنگ دا، حالت خوبه؟»

پنگ دا کلمات را به‌سختی از‌تپید​ میان لبانش بیرون کشید: «ناامیدتون کردم عمو.‌ارغوانی​ اما خیالتون راحت باشه، من قطعاً... آه!»

ناگهان چشمانش‌سردی​ از حدقه‌هم‌زمان​ بیرون زد.

سپس با چهره‌ای‌نشست​ سرشار از ناباوری به‌افسانه‌ای​ قفسهٔ سینه‌اش خیره شد.

دستِ مو لی قفسهٔ سینه‌اش‌شبح‌وار​ را شکافته بود. این حملهٔ‌نزدیک​ غافلگیرانه، قلبش را متلاشی کرده بود!

«عـ... عمو...» خونِ‌شدند​ بیشتری از دهانِ‌تپید​ پنگ دا جاری شد.

مو لی به‌آرامی سرش را بالا آورد. چشمانش غرق‌لایه‌های​ در اشک بود و چهره‌اش به‌شدت در هم پیچیده‌مگه​ می‌نمود. ترسی غریب، سراسرِ ذهنِ پنگ دا را فرا گرفت.

صدای مو لی به‌شدت خشن و گرفته بود: «من انتقام می‌خوام، من انتقام می‌خوام! اما میراثِ حقیقی تو رو‌اطرافش​ انتخاب کرد، عمو چارهٔ دیگه‌ای نداشت پنگ دا! تو خیلی خامی، این همه مدت تمرین کردی اما نتونستی حتی‌جونم​ روی یه حرکت کشنده مسلط بشی. عمو دیگه بیشتر از این نمی‌تونه صبر کنه، عمو نمی‌تونه به تو تکیه کنه.»

سپس مو‌لایه‌های​ لی دستش‌پیکرهایی​ را بیرون کشید.

پنگ دا بی‌جان روی‌قلبشان​ زمین افتاد و چشمانش درمانده‌دهان​ به دهانهٔ چاه خیره ماند.

او مرده بود.

اما مو لی دست برنداشت؛ او‌ازلیِ​ کرم‌های گویش را به کار گرفت‌چینگ​ و روحِ پنگ دا را اسیر کرد.

مو لی با خنده گفت: «بسیار خب، میراثِ حقیقیِ‌آرام​ آسمان‌دزد حالا مالِ منه.» خونِ پنگ دا بر صورتش پاشیده‌جونم​ بود و لبخندی خیره‌کننده بر چهرهٔ خون‌آلودش نقش بسته بود.

ناولها | novelha.net