چپتر 2268: درماندگیِ اتحادِ ضدِ فانگ
0صحرای غربی، مقرِ خاندان فانگ.
مو شاگودالهای تا فریادزمینهای زد: «باز شو!»
با فعال شدنِ حرکتبهتنهایی کشنده، آرایهٔ جاودانِ پیشنداره رو به زور شکافته شد.
درون آن کاملاً خالی بود.
حتی ذرهای ازاحساس منابع باقی نمانده بود؛همچین آنجا کاملاً متروکه بود.
بسیاری از جاودانهها بازمینهای خشم و استیصال فریادرفت زدند: «باز هم همین بساط!»
برخی با چهرههایی درهمشکسته باهمچین خود زمزمه کردند: «خالیه... اینوالامقامِ یکی رو هم خالی کردن...»
چشمان برخی از جاودانهها شعله میکشید وناچار در حالی که از شدت خشم دندانهدر به هم میساییدند، غریدند: «خاندان فانگ خیلی بیرحمه!»
برخی از جاودانهها با احساس درماندگی گفتند:همچین «خاندان فانگ بهتنهایی همچین نیرو و روشهاییپالایشگر نداره، حتماً والامقامِ اهریمنِ پالایشگر آسمان پشتشونه!»
این آخرینگودالهای نقطهٔ منابعِزمینهای خاندان فانگ بود.
درست مانند نقاط منابعِبهتنهایی قبلی، هیچچیز برای اتحادنداره ضدِ فانگ باقی نمانده بود.
جاودانهها با یکدیگر بهدرهمشکستنِ بحث پرداختند و همهمهایجوهر پرهیاهو به پا شد.
این وضعیت بااحساس انتظاراتشان زمین تابهتنهایی آسمان تفاوت داشت!
خاندان فانگ نهتنها نقاط منابع را خالی کرده بود، بلکه آرایههایعصبانی جاودان را نیز به جا گذاشته بود. این آرایههای جاودان بادخالت استفاده از نشانهای دائوی طبیعی و مواد جاودان شکل گرفته بودند.
هنگامی که اتحاد ضدِ فانگ براینیرو درهمشکستنِ آرایهٔ جاودان تلاش میکرد، ناچارپالایشگر بود جوهر جاودان نیز مصرف کند.
آنها مقدار زیادی جوهردرهمشکستنِ جاودان هدر دادند وجوهر در نهایت هیچچیز نصیبشان نشد.
با نگاه به این گودالهایگفتند عمیق یا زمینهای بایر، چهرهٔ اعضایحتماً اتحاد ضدِ فانگ در هم رفت.
شیائو یه هوعمیق حتی نایِ عصبانیچهرهٔ شدن هم نداشت.
او احساس پشیمانی میکرد.
«اگه میدونستم اینطوریهنگامی میشه، هیچوقت تو اینناچار قضیهٔ احمقانه دخالت نمیکردم!»
جراحاتِ خودِ شیائو یه هو هنوز التیامهمچین نیافته بود و مهمتر از همه، خانهٔپالایشگر گوی جاودانش، لگن شبانه، نابود شده بود.
اینطور نبود که هیچ دستاوردی نداشتهچهرهٔ باشد، اما چیزهایی که به دستشدن آورده بود، جبرانِ خساراتش را نمیکرد.
وان گو چو با دیدنِ ایننیرو صحنه در دل آهی کشید؛ اوپالایشگر نیز به شدت احساس استیصال میکرد.
او در زندگیِ نخستش، هیچ نیروی برتریناچار را ندیده بود که اینگونه هیچ حد ودادند مرزی نشناسد؛ این واقعاً برایش تجربهای تازه بود.
او رهبریِ اتحاد ضدِ فانگ را بر عهده داشت و یورش برده بود. در طول مسیر، آنها با هیچمنابعِ جاودانهای از خاندان فانگ روبهرو نشدند. با وجود اینکه آرایههای جاودانِ بسیاری را در هم شکستند، هیچ نقطهٔ منابعینهتنها درونشان نبود. حتی بسیاری از آرایههای جاودان دستکاری شده بودند؛ اگر نمیتوانستند آنها را بهدرستی باز کنند، منفجر میشدند!
این کارگودالهای بیش اززمینهای حد مکارانه بود!
بسیاری از جاودانههاگفتند به همین دلیلنیرو متحمل جراحات شدند.
حتی مقر خاندان فانگدرهمشکستنِ نیز جابهجا شده بود ومصرف اثری از آن یافت نمیشد.
آنجا یک سرزمین متبرک عمومی بود،بهتنهایی اما خاندان فانگ در کمال شگفتی روشیاهریمنِ برای جابهجایی روزنهٔ جاودان در اختیار داشت!
در زمین ضربالمثلی وجود داشت که میگفت «راهب میتواندشیائو فرار کند، اما معبد سر جایش میماند»، اما اکنون،میشه خاندان فانگ مستقیماً معبد را با خود برده بود.
با وجود اینکه وان گو چونیرو این ضربالمثل را نمیدانست، اما حالپالایشگر و روزش به همان اندازه وحشتناک بود.
با اینکه آنها خاندان فانگ را شکستناچار داده بودند، وان گو چو اصلاً احساسهدر خوشحالی نمیکرد، بلکه وجودش آکنده از نگرانی بود.
خاندان فانگ ناپدید شده بود،گفتند اما آنها بیشترِ قدرت نبردنداره خود را حفظ کرده بودند.
اکنون نوبتِ خاندان وان و دیگر نیروهای برتر بود که نگرانعصبانی باشند. این احتمال وجود داشت که خاندان فانگ روزی به یکی ازنمیکردم نقاط منابعشان حمله کند و شانس دفاع از آن بسیار پایین بود!
خاندان فانگ دیگر نقطهٔ منابعی نداشت، در نتیجه نیازی نبود جاودانههااهریمنِ را برای نگهبانی از آنها مستقر کند. اگر آنها با تمام قوابرای حمله میکردند، میتوانستند وضعیت انفعالیِ خود را به وضعیتی تهاجمی تبدیل کنند.
وان گو چوهنگامی به جاودانههای دربارمیکرد آسمانی نگاه کرد.
در این شرایط، دربار آسمانی وبهتنهایی خاندان وان در یک جبهه قرار داشتنداهریمنِ و منافعشان به هم گره خورده بود.
و در واقع، والامقامِ جاودانِ صورتچهرهٔ فلکی از مدتها پیش فرمانِ نابودیِشدن کاملِ خاندان فانگ را صادر کرده بود.
از این رو، پس از آنکه ژو شیونگ شین نگاهِ وان گو چو را حس کرد، بیدرنگ گفت:درست «اقدامات خاندان فانگ داره بنیانشون رو فلج میکنه، اونا کاملاً تسلیمِ والامقامِ اهریمنِ پالایشگر آسمان شدن. این یعنینهتنها خاندان فانگ هیچ فرقی با فانگ یوان نداره، همهشون اهریمنن و برای این دنیا یه تهدید محسوب میشن!»
دیگر جاودانههای صحرای غربی که نمیخواستند بهناچار حرفهایش گوش دهند، گفتند: «این حرفا روهدر تحویل ما نده، الان قراره چه کار کنیم؟»
ژو شیونگ شین لبخندی زد و گفت: «بانوی ما، والامقامِ جاودانِ صورت فلکی، پیشبینی کرده بود که این اتفاقمنابعِ میافته. ایشون من رو مخصوصاً به اینجا فرستادن تا سرنخها و اطلاعاتی از ردپای خاندان فانگ پیدا کنم. به محضکرده اینکه چیزی پیدا کنیم، اتحاد ضدِ فانگ میتونه با تمام قوا وارد عمل بشه و خاندان فانگ رو ریشهکن کنه.»
وان زی هونگ که در کنارچهرهٔ او بود، میدانست چرا خاندان فانگشدن چنین رفتاری از خود نشان داده است.
مدتی پیش، او پیشنهادی را با والامقامِ جاودانِ صورت فلکی مطرح کرده بود، اما نقشهٔ به خدمت گرفتنِ خاندان فانگ ردقبلی شد. در آن زمان، وان زی هونگ فهمید که خاندان فانگ هیچ راهی برای تسلیم شدن ندارد. دربار آسمانی نیاز داشت بااستفاده نشان دادنِ موضعی سرسختانه در این مورد، همه را مرعوب کند. در این شرایط، حتی خودِ او نیز واکنش مشابهی نشان میداد.
اتحاد ضدِ فانگ بیش از حد وقتکشی کرده و درکند تحرکاتش کُند عمل کرده بود؛ این موضوع به خاندان فانگ وعمیق فانگ یوان زمانِ کافی داد تا منابع خود را جابهجا کنند.
بهترین تاکتیک برای اتحاد ضدِگفتند فانگ این بود که بیدرنگنداره به خاندان فانگ حمله کند.
اما آنها زمانِ زیادیزمینهای را صرف بحث بررفت سرِ مسائل داخلیِ خود کردند.
به هر حال مذاکرات زمانبر بود؛ تنهاروشهایی پس از آنکه توزیعِ منافعِ فرضی بهپشتشونه پایان رسید، اتحاد ضدِ فانگ وارد عمل شد.
اما وانبودند زی هونگ آنهاتلاش را درک میکرد.
اگر این کار را نمیکردند، اتحادبهتنهایی ضدِ فانگ قادر نبود جاودانهها را اعزاماهریمنِ کند یا به تاکتیکی مناسب دست یابد.
خطرات وگودالهای منافع به همبایر گره خورده بودند.
تنها با قطعی شدنِ توزیع منافع بود که میتوانستند تعیین کنند کدام خاندانهاآسمان در خط مقدم حمله کنند و کدامیک در عقب بمانند؛ کلِ اتحاد ضدِیکدیگر فانگ نیز تنها در این صورت برای انجام این کار انگیزه پیدا میکرد.
زمانِ بسیار کوتاهی از تأسیسِ این اتحاد میگذشت. بسیاری از جاودانهها ازمقدار نیروهای برتری آمده بودند که حاضر نبودند از کسی فرمان ببرند وچهرهٔ هیچکس قدرت یا اقتدارِ کافی برای به دست گرفتنِ رهبری را نداشت.
بدون وجود وسوسه،احساس این اتحاد ضدِ فانگهمچین حتی شکل هم نمیگرفت.
درست مانند قبل، خاندان وان مجبور شده بود از جیب خود هزینه کند تا نیروهایاگه برترِ مختلف را برای اعزامِ افراد و سازماندهیِ اتحاد ضدِ فانگ تطمیع کند. پس از آنکهخانهٔ هویتِ وان گو چو فاش شد، آنها از داراییهای خاندان فانگ برای وسوسه کردنشان استفاده کردند.
بدون تقسیم مشخصِ منافع،بهتنهایی اتحادِ ضدِ خاندانِ فانگنداره قادر به اعزام هیچکس نبود.
اگر نبردی درمیگرفت و خاندان فانگ با قدرتجوهر تلافی میکرد، جاودانهها بیدرنگ عقب مینشستند و جانِ خودنصیبشان را حفظ میکردند؛ بدون منافعِ روشن، هیچکس خطر نمیکرد.
اما خاندان فانگ در تنگناگفتند گرفتار شده بود و درنداره این لحظه، کاملاً متحد بودند.
در چنین شرایطی، خاندان فانگ همچون مشتی گرهکرده بود، درنایِ حالی که اتحادِ ضدِ خاندانِ فانگ به تودهای از شنهایقضیهٔ روان میمانست؛ از این رو، احتمالِ شکستِ اتحاد بسیار بالا بود.
از این رو، مذاکرهبهتنهایی بر سرِ منافع، امرینداره ضروری به شمار میرفت.
ژو شیونگ شین گفت: «اما قدرت من بهتنهایی کافی نیست. همگی میدونید خاندانزیادی فانگ چه تهدید بزرگیه. باید هرچه زودتر شرِ این اوباشِ جناح اهریمنی رورفت کم کنیم. ازتون میخوام جاودانههای مسیر اطلاعات رو بفرستید تا توی تعقیبشون کمک کنن.»
جاودانههای صحرای غربی سر تکان دادند: «خاندانهمچین فانگ به جناح اهریمنی پیوسته و دیگه یهآسمان ابرنیروی جناح حق نیست. ریشهکن کردنشون وظیفهٔ همهست!»
«اما ما دستِ خالی برگشتیم!بایر خاندان وان و دربار آسمانینایِ باید جواب قانعکنندهای بهمون بدن!»
«دقیقاً! توی اینگفتند وضعیت که نمیتونیم دستِروشهایی خالی بریم، مگه نه؟»
«اگه دستِ خالی بریم، خاندان وان، بدجوری ازتون ناامیدمصرف میشیم. اینطوری اگه خاندان فانگ دوباره حمله کنه، دیگهنشد کی میاد از اتحادِ ضدِ خاندانِ فانگ حمایت کنه؟»
همهمهای دوبارهبیرحمه در میاندرماندگی جاودانهها درگرفت.
وان گوگودالهای چو سردردِزمینهای شدیدی گرفت!
کمی اندیشید وگفتند مخفیانه به شیائونیرو یه هو پیام فرستاد.
«دوستِ من از خاندان شیائو، نگرانمیکرد نباش. خاندان وانِ من اول ازمقدار همه منافع تو رو تضمین میکنه.»
«طبق تاریخ، جدِ کهنِ اولِ خاندانِ فانگ تنها جاودانهٔ خاندانشوننداره بود. اون زمان، خاندان فانگ شکافِ سنگِ متحرک رو دردرست اختیار داشت و کوچیکترین ابرنیروی صحرای غربی به حساب میاومد.»
«وقتی بلای شنی سر رسید، جدِ کهنِ اولِ خاندانِ فانگ بر سر دوراهی قرار گرفت. میتونست یه آرایهٔ جاودان بسازه و با قربانینمیکردم کردنِ تعدادی از فانیهای خاندان فانگ، جلوی بلای شنی رو بگیره. اما تصمیم گرفت از مردمِ خاندانش محافظت کنه و از اونجا رفت؛دست و با این کار، شکافِ سنگِ متحرک رو رها کرد. داشتنِ چنین ذاتِ افراطیای واقعاً کمیابه، ولی درکِ دلیلِ کارش چندان سخت نیست.»
«دوست من، تو خیلی از اعضای خاندان فانگ رو اسیر کردی.اهریمنِ هرچند که اونا فقط از شاخههای فرعیِ خاندان هستن، اما بازهیچچیز هم میتونیم از این ذاتِ خاندان فانگ به نفعِ خودمون استفاده کنیم.»
خاندان شیائو پس از خاندان وان، قدرتمندترین ابرنیروجوهر به شمار میرفت؛ از این رو، وان گونهایت چو ناچار بود ابتدا آنها را آرام کند.
در هربیرحمه مذاکرهای، قدرت حرفِگفتند اول را میزد.
پس از دریافت تضمین از وانچهرهٔ گو چو، چهرهٔ شیائو یه هو آرامنداشت شد و دیگر به جنجالآفرینی ادامه نداد.
به وعدههای وان گو چوهمچین میشد اعتماد کرد؛ هرچه بود، ایناهریمنِ رویهٔ جناح حق به شمار میرفت.
گذشته از آن، حتی اگر وان گو چو اعتبارشمصرف را نادیده میگرفت و از پرداختِ سهمِ آنها سرنشد باز میزد، از دستِ شیائو یه هو چه کاری برمیآمد؟
«میفروشمشون! این اعضای خاندان فانگ رو به عنوان برده میفروشم تاحتماً خاندان فانگ رو تحقیر کنم! تازه میتونیم روی این آدما دستکاریهایینقاط انجام بدیم و از طریقشون، مخفیگاهِ جاودانههای خاندان فانگ رو پیدا کنیم.»
شیائو یه هو دندانهایشزمینهای را روی هم فشردرفت و عزمش را جزم کرد.
لحظهای بعد،درماندگی در آسمانبهتنهایی زرد گنجینه.
وانگ شیائو اِرهنگامی با نفسنفس پرسید:میکرد «اینجا... اینجا کجاست؟»
اطرافیانش نیز از شدت ترسگفتند فریاد میکشیدند و هیاهوی کرکنندهاینداره فضا را پر کرده بود.
این افراد در آسمان زرد گنجینه شناوراعضای بودند؛ نیرویی نامرئی آنها را مهار کرده واگه همگی را در یک نقطه نگه داشته بود.
از این رو، وانگ شیائو اِر حس بسیار ناخوشایندی داشت؛والامقامِ پاهایش روی زمین نبود و در میانِ انبوهی از جمعیتنقاط که از هر طرف به او فشار میآوردند، گرفتار شده بود.
«ما رو فروختن!»
«اینجا همونبیرحمه آسمان زرددرماندگی گنجینهٔ افسانهایه.»
چند تن از استادانزمینهای گویِ مطلع، حقیقتِ ماجرارفت را برای بقیه روشن کردند.
رنگ ازدرماندگی رخسارِ اعضایبهتنهایی خاندان فانگ پرید.
این تاوانِ شکست بود!
«جاودانههای خاندان فانگ، خوب گوش کنید! شما به جناح حق خیانت کردید واهریمنِ به جناح اهریمنی پیوستید. شما مایهٔ ننگِ جناح حقِ صحرای غربی هستید. حتیاتحاد اگه فرار کرده باشید، باز هم از مجازاتِ ما در امان نخواهید بود!»
«این افراد همگی از اعضای خاندان فانگ هستن.رفت اونا بیگناهن، اما به خاطرِ کارهای شما، حالامیدونستم تبدیل به برده شدن. همهٔ اینا تقصیرِ شماست.»
ارادهٔ شیائو یه هو وارد آسمان زردروشهایی گنجینه شده بود و با پخشِ اینپشتشونه اخبار، قصد داشت خاندان فانگ را تحقیر کند.
شنیدنِ این سخنان باعث شدتلاش اعضای خاندان فانگ با اندوهیکند عمیقتر به گریه و زاری بیفتند.
«کسی نیستبیرحمه ما رودرماندگی نجات بده؟!»
«اجدادِ بزرگ، ما اینجاییم!»
«چرا گریهدرماندگی میکنید؟ مایهٔ ننگِهمچین خاندان فانگ نباشید!»
بهترین اتفاقی که میتوانست برایتلاش آنها بیفتد، این بود کهکند جاودانههای خاندان فانگ آنها را بخرند.
وانگ شیائو اِر نیزدرماندگی در میانشان بود ونیرو همصدا با بقیه فریاد میزد.
او درگودالهای این لحظه بهشدتبایر احساس بیقراری میکرد.
از آنجا که اوضاع در نبردِ پیشین بسیار آشفته بود، او را نیزآسمان به عنوان یکی از اعضای خاندان فانگ اسیر کرده بودند. خودِ اعضای خاندانیکدیگر فانگ هم خبر نداشتند که یک استاد گوی غریبه در میانشان برده شده است.
برخلافِ بقیه، وانگ شیائودرهمشکستنِ اِر اصلاً دلش نمیخواست جاودانههایمصرف خاندان فانگ او را بخرند.
زیرا جاودانههای خاندان فانگ میدانستند که او یک غریبه است. همین چند وقت پیشپالایشگر بود که فانگ دونگ شی نهتنها او را با خشونت بازجویی کرد، بلکه پیشیکدیگر از درمانش، از انواع و اقسامِ روشهای بیرحمانه برای شکنجهٔ وانگ شیائو اِر بهره برد.
«دورانِ آشوب داره شروع میشه.بایر خاندان فانگ با اینکه یه ابرنیروئه،عصبانی ولی کارش به چنین روزی افتاده.»
«خودشون بادرماندگی پای خودشون رفتنهمچین به پیشواز مرگ!»
«مطمئناً خاندان فانگ قصدِ کشتنِ بزرگِ اعظمِ اولِ خاندان وان رو نداشتمقدار و دستش رو نگه داشته بود. به نظر من که بزرگِ اعظمِچهرهٔ اولِ خاندان وان خیلی بیعرضه بود که به این راحتی کشته شد.»
«اما حالا اوضاعِ خاندان وان فرق کرده.همچین با زنده شدنِ وان گو چو، اونا باآسمان داشتنِ همچین قدرتمندِ افسانهای دوباره به اوج برمیگردن.»
«همکاری با فانگ یوان باعث میشه بتونیم گویِ جاودان معاملهنایِ کنیم. اما کار با دربار آسمانی بهمون این امکان روقضیهٔ میده که جاودانهها رو زنده کنیم. هر دوشون بدجوری وسوسهکنندهست!»
برده شدنِ اعضای خاندانبهتنهایی فانگ، زنگ خطری براینداره بسیاری از جاودانهها بود.
جنگِ آشوبناکِ پنج منطقه هنوز آغازمیکرد نشده بود، اما پایههای قدرتِ ابرنیروهامقدار از همین حالا به لرزه درآمده بود.
در یک آن، احساساتِ گوناگونی بر قلبِ همگاننیرو چنگ انداخت؛ مخمصهای که خاندان فانگ در آن گرفتارآخرین شده بود، میتوانست آیندهٔ تاریکِ خودِ آنها نیز باشد.
چند نفری شروع بهزمینهای قیمت دادن کردند: «اینرفت بردههای انسانی رو چطور میفروشید؟»
بردههای انسانی روزبهروز نایابتر میشدند؛ درنیرو صد سالِ گذشته، هیچگاه تجارتِ بردهایپالایشگر در چنین مقیاسِ وسیعی رخ نداده بود.
هرچه بود، اسیر کردنِ دشمنانِ انسانیمیکرد و فروشِ آنها به عنوان برده،مقدار عملی کاملاً اهریمنی به شمار میرفت.
اما اکنون که اعضای خاندان فانگبهتنهایی در نبرد شکست خورده بودند، بهانهٔوالامقامِ موجهی برای فروشِ آنها وجود داشت.