چپتر 2150: چپتر ۲۱۵۰: مادر دیوانه
0رئیس دهکدهٔ خاندان توصحنهٔ مضطرب شد و بیوقفهتبدیل شروع به پرسش کرد.
اما با وجود اینکه هوانگ وانبیشتری هر بار حقیقت را به زبانبشه میآورد، پاسخهایش تماماً نامفهوم و بیمعنا بود.
رئیس دهکدهٔ خاندان تو چونجای پاسخ دلخواهش را نگرفت، با نگاهیبدین غضبآلود به طبیب وو شیائو نگریست.
طبیب وو شیائو نیز در بهت فرو رفته بود: «شگفتانگیزه، واقعاً شگفتانگیزه! ارادهٔ این مرد قارچی بیش از حد قویه. با اینکه عقلشاستادان رو از دست داده و مجنون شده، در نتیجهٔ همین اتفاق حتی خالصتر هم شده. هر کدوم از حرکاتش بازتابی از احساساتِ حقیقیِ درونشه.کرده اون تو اعماق قلبش تحت هیچ شرایطی به قبیلهاش خیانت نمیکنه، حتی با اینکه تبعیدش کردن. رئیس دهکده، کار دیگهای از دست من برنمیاد.»
رئیس دهکدهٔ خاندان تو که بسیار خشمگینچیو بود، غرید: «تو...» اما خود را کنترل کرد:تاریک «پس استاد وو شیائو، میتونید برید استراحت کنید.»
در سلول زندان، تنهامقاماتِ رئیس دهکدهٔ خاندان تودستگیر و هوانگ وان باقی ماندند.
رئیس دهکدهٔ خاندان تو به هوانگ وان چشم دوخت و با سردی خندید: «نگران نباش، دیوونه هم کهاستادان باشی، بازم به دردم میخوری. اگه نتونم از تو حرف بکشم، مقاماتِ ارشدِ بیشتری از مردمان قارچی رو دستگیرسالها میکنم و از استاد وو شیائو میخوام دستبهکار بشه. محاله نتونم جای قبیلهٔ مردمان قارچیِ شما رو پیدا کنم!»
بدین ترتیب، در صحنهٔدستگیر بعدی، منگ چیو ژن بهمحاله هوانگ شیائو می تبدیل شد.
استادان گوی نخبهٔترتیب قبیلهٔ مردمان قارچیمنگ در کنارش حضور داشتند.
شب تاریک بود و آنها پیشبیشتری از این، مخفیانه خود را بهبشه نزدیکی دهکدهٔ خاندان تو رسانده بودند.
فانگ تو پنهانی برایمحاله استقبال از او پیششما آمد: «برادر شیائو می!»
در این سالها، فانگ تو با کمکهای هوانگ وانمحاله و له تو، مسیر تزکیهاش را آغاز کرده بودصحنهٔ و اکنون استاد گوی رتبه ۲ به شمار میرفت.
او یاریِ شگرفی از هوانگ وان دریافت کردهتبدیل بود و به واسطهٔ این رویاروییِ بختیارانه، نیتِآنها خیری نسبت به مردمان قارچی در دل داشت.
منگ چیوحرف ژن بیدرنگمقاماتِ پرسید: «اوضاع چطوره؟»
فانگ تو پاسخ داد: «رئیس دهکده از قبل تمهیدات رو چیده. فرداترتیب صبح، خاله هوانگ وان تو ملأ عام محاکمه و گردن زده میشه! ازآنها طرف دیگه، من تونستم جایی رو که له تو توش زندانیه پیدا کنم.»
منگ چیو ژن دستور داد: «بسیار خب، به دو گروه تقسیم میشیم. یهشما گروه به سمت میدون اعدام میره و کمین میکنه. گروه دیگه له توکنارش رو نجات میده و اون کرمهای گویی رو که آماده کردیم به دستش میرسونه.»
آسمان رفتهرفته روشن شد.
درست در لحظهای که قرار بود هوانگ واندستگیر گردن زده شود، منگ چیو ژن استادان گوی مردمانشما قارچی را برای حمله به میدان اعدام رهبری کرد.
رئیس دهکدهٔ خاندانبشه تو خندید: «پسقبیلهٔ بالاخره پیداتون شد.»
بزرگان لب به تحسیندستگیر گشودند: «همهچیز دقیقاً طبقبشه پیشبینیهای رئیس پیش رفته.»
از سوی دیگر، له توبعدی نیز همراه با نیروهای کمکیاش ازنخبهٔ راه رسید و فریاد زد: «مادر!»
رئیس دهکدهٔ خاندان تو اخم کرد: «پس بالاخره جبههٔ مقابل رو انتخاب کردی! مهم نیست،قبیلهٔ امروز به نام عدالت، خونِ خویشاوندانم رو میریزم تا اشتباهاتِ گذشتهام رو جبران کنم. اون مادرحضور و پسر رو بکشید! تمام تلاشتون رو بکنید تا بقیهٔ مردمان قارچی رو زنده دستگیر کنید.»
نبردی پرآشوب درگرفت.
دهکدهٔ خاندان تو خیلی زود دستِ بالادستبهکار را گرفت؛ این در واقع تلهای بودپیدا که از همان ابتدا برایشان پهن کرده بودند.
قبیلهٔ مردمان قارچی نیز این موضوع را پیشبینی کرده بود، اما چارهایکنارش نداشتند. هوانگ وان ساحرهٔ پیشین قبیله بود و رازهای بیشماری از آنهابرای میدانست؛ به هیچوجه نمیتوانستند اجازه دهند او در دهکدهٔ خاندان تو باقی بماند.
هوانگ شیائو می و لهارشدِ تو درگیر نبردی طاقتفرسا شدند؛ دشمنانیدستبهکار قدرتمند آنها را محاصره کرده بودند.
له تو نگاهی به هوانگ شیائو میقارچیِ انداخت و با لبخندی تلخ گفت: «کی فکرشمنگ رو میکرد روزی برسه که دوشادوش هم بجنگیم.»
منگ چیو ژن ناگهاندستگیر از ته دل خندید: «نگرانمحاله نباش، نیروهای کمکی ما رسیدن.»
در این لحظهٔ حساس، قلمرو رؤیا بارچیو دیگر دستخوش تغییر شد و شمار عظیمیداشتند از استادان گوی مردمان قارچی به نبرد پیوستند.
مشخص شد که رئیس قبیلهٔ مردمان قارچی با تمام قوامیخوام وارد میدان شده است؛ او در آخرین تلاشِ ناامیدانهٔ خود،بدین کل قبیله را برای یورش به دهکدهٔ خاندان تو رهبری میکرد.
پیروزی، یادستبهکار مرگ درمحاله مسیرِ تلاش!
هیچ سرانجامِبیشتری دیگری دردستگیر کار نبود!
از آنجا که بیشترِ مقاماتِ ارشدِ دهکدهٔ خاندان تو در میدان اعدام حضورحضور داشتند، خطوط دفاعیشان موقتاً تضعیف شده بود. همین امر سبب شد ارتش مردمانآمد قارچی خطوط را بشکافد و مستقیماً به قلب دهکدهٔ خاندان تو یورش ببرد.
نبردی سهمگین درگرفت.
رئیس دهکده و رئیس قبیلهجای هر دو رتبه ۵ بودندکنم و به مصاف یکدیگر رفتند.
اتحاد له تو و هوانگمیکنم شیائو می به عامل حیاتیجای برای شکستن این بنبست تبدیل شد.
آنها شناخت عمیقی از یکدیگر داشتند؛منگ با وجود اینکه این نخستین اتحادشان بود،حضور از هماهنگی بینظیری در مبارزه برخوردار بودند.
هر دو در سطح تزکیهٔ رتبه ۴ قرار داشتند. با همراهدستبهکار شدنِ این دو، قدرت نبردشان بهشدت اوج گرفت، تا جایی کهصحنهٔ حتی رئیس دهکدهٔ خاندان تو نیز یارای مقاومت در برابرشان را نداشت.
در نهایت، قبیلهٔ مردمان قارچیجای به پیروزی رسید و دهکدهٔکنم خاندان تو متحمل شکستی سهمگین شد.
استادان گوی باقیمانده به درون زندان گریختنددستبهکار و با تمام توان مقاومت کردند تاپیدا در تلاشی ناامیدانه، جانِ خود را نجات دهند.
در این میان، رئیس دهکدهٔ خاندان تو کهتبدیل به شدت مجروح شده و در آستانهٔ مرگآنها قرار داشت، به اسارت قبیلهٔ مردمان قارچی درآمد.
«مادر، حالتحرف چطوره؟ چهمقاماتِ بلایی سرت اومده؟»
له تو پس از متحمل شدنِ جراحاتِ سنگین، سرانجام توانستکنم مادرش را در میان این نبرد پرآشوب نجات دهد. امانخبهٔ دریافت که هوانگ وان عقلش را بهکلی از دست داده است.
هوانگ وان به هوانگ شیائو می خیره شد و گفت: «پسرم... آه پسرم،شما تو باید تو شادی و آرامش زندگی کنی. واسه همینه که اسمِ توکنارش رو له تو گذاشتم. بیا... واسه مادرت یه لبخند بزن. یه لبخند تحویلم بده.»
له تو در حالی که غرق در اشک بود، گفت:گوی «آه مادر... همهش تقصیر من بود. اگه من اونطوری سرزده واردبودند نمیشدم، رئیس دهکده بهت آسیب نمیزد! اونوقت به این روز نمیافتادی.»
در همین حین،بکشم وو شیائو رابیشتری کشانکشان به آنجا آوردند.
او ملتمسانه به التماس افتاد: «منوقبیلهٔ نکشید، خواهش میکنم منو نکشید! منترتیب میدونم چه بلایی سر مادرت اومده.»
له تو غرید: «بنال!»
رئیس دهکدهٔ خاندان تو که غرق در خون بود، پوزخندی زد و باحضور لحنی سرد پاسخ داد: «هاهاها، مادرت دیگه نجات پیدا نمیکنه، اون کاملاً مجنونآمد شده. درسته، کارِ من بود. این طبیب وو شیائو هم مقصرِ مستقیمِ این ماجراست.»
چهرهٔ له تو در هم پیچیدبیشتری و در حالی که آمادهٔ حملهبشه میشد، فریاد زد: «همهتون رو میکشم!!!»
اما هوانگ وان ناگهان جلویش را گرفت:قارچیِ «نکُشش، هیچکس رو نکُش! این کارِ خوبی نیست.منگ تو باید آدم مهربونی باشی، ای پسرکِ احمق.»
له تو بامردمان گریه گفت: «مادر،میخوام بالاخره منو شناختی.»
شترق!
هوانگ وان ناگهان سیلیمقاماتِ محکمی به او زد ومیکنم له تو را مبهوت کرد.
او هوانگ شیائو می را گرفت و درشما حالی که به سینهٔ او میزد، گفت: «بهچیو کی میگی مادر! پسر من اینجاست. این پسر منه.»
هوانگ وان با افتخار ادامه داد:میخوام «پسرم رو ببین! پسر من خیلیقارچیِ قوی و قدبلنده! عجب پسر فوقالعادهایه.»
هوانگ وان که تا لحظهای پیش لبخند میزد، ناگهان به گریه افتاد: «آه پسرم...داشتند مادرت ناامیدت کرد. من هویتت رو ازت پنهان کردم و سرت رو تراشیدم، چونسالها میترسیدم موهات به جای رشد کردن، تبدیل به کلاهک قارچ بشن. منو مقصر میدونی؟»
له تو دردمندانهبکشم میگریست و اشکهایشبیشتری چون رود روان بود.
اما هوانگ وان هیچ توجهیجای به او نکرد و تنهاکنم به هوانگ شیائو می چشم دوخت.
برای نخستین بار، لهدستگیر تو با نگاهی ملتمسانهبشه به هوانگ شیائو می نگریست.
هوانگ شیائو می سر تکان داد و نقشتبدیل خود را بازی کرد: «مادر، من تو روآنها مقصر نمیدونم، تو همیشه مادر فوقالعادهٔ من میمونی.»
هوانگ وان اشک شوق ریخت و گفت: «پسرکِ احمق، خوشحالم که منو میبخشی. اما پدرت رو نکش، هیچکس دیگهای روبدین هم نکش. من میخوام تو در صلح و شادی زندگی کنی، این تمام چیزیه که میخوام. ولشون کن، درگیری وفانگ کشتار فقط درگیری و نفرت عمیقتری به وجود میاره، تو رو توخالی میکنه، عذابت میده، باعث میشه رنگ خوشبختی رو نبینی.»
«اگه خوشحالدستبهکار نباشی، دیگهمحاله آه له نیستی.»
اطرافیان غرق در سکوت بودند.
حتی رئیسبدین دهکدهٔ خاندان توبعدی نیز چنین بود.
چشمان له تو سرخ شده بود، مشتهایش را گرهمیکنم کرد و در حالی که چهرهاش از خشم در همکنم تنیده بود، فریاد زد: «میخوای از جون این آدما بگذرم؟!»
او این پرسش را از میانقبیلهٔ دندانهای به هم فشردهاش بیرون داد:ترتیب «چطور میتونم این کار رو بکنم؟!»
رئیس دهکدهٔ خاندان تو پوزخند سردی زد؛دستبهکار او پیش از این کاملاً شکست خورده،پیدا ناامید گشته و دیگر ترسی از مرگ نداشت.
اما طبیب وو شیائو ناگهان فریاد زد: «امیدیتبدیل هست، هنوز امیدی هست! مادرت هنوز شانس اینآنها رو داره که عقلش رو به دست بیاره.»
له تو شانهٔ وو شیائوارشدِ را گرفت و او رامیخوام بالا کشید: «بهم بگو، چه روشیه؟»
وو شیائو بهسرعت پاسخ داد: «با اینکه مادرت دیوانه شده، اما هنوز ذرهای از عقلش باقیچیو مونده. به کارها و حرفاش نگاه کن، خالص و صادقانهست، این قلب درونیشه. تا زمانی کهپنهانی برخلاف خواستههاش عمل نکنی، با گذشت زمان، وضعیتش بدتر نمیشه و عقلش رشد میکنه و برمیگرده.»
«بعد از اون، بادستگیر درمان من، قطعاً میتونه بهبودمحاله پیدا کنه، هنوز امیدی هست!»
وو شیائو برای حفظ جانشبعدی فریاد میزد؛ او برای زندهگوی ماندن از هیچ فرصتی دریغ نمیکرد.
گرومب!
له تو،دستبهکار وو شیائو راجای به زمین کوبید.
له تو سرش را رومیکنم به آسمان بلند کرد و باقبیلهٔ درد و رنج فریاد کشید: «آآآه—!»
دو دشمنش درست پیش رویشبعدی بودند و کاملاً بیدفاع مینمودند،گوی اما او نمیتوانست انتقام بگیرد!
به خاطر مادرش،بکشم باید از خواستههایبیشتری او پیروی میکرد.
له تو دندانهایش را به هم فشرد، آنقدر نیروپیدا به کار برد که دندانهایش به خونریزی افتاد: «خیلی خب،گوی به خاطر مادرم، امروز از جونِ شما دو تا میگذرم.»
قلمرو رؤیابیشتری در اینجادستگیر به پایان رسید.
روح منگ چیو ژنصحنهٔ به بدنش بازگشت و دراستادان خلوت خود آهی عمیق کشید.
«فکرش رو نمیکردم بهشتِمقاماتِ زمین چنین زندگیِ سختدستگیر و طاقتفرسایی داشته باشه.»
«قهرمانان اغلب سختیهاییبشه فراتر از انسانهایقبیلهٔ عادی رو تجربه میکنن.»
«جای تعجب نداره که در تصویرِ بهجامانده ازبشه او در تاریخ، هیچ مویی بر سر نداره.بدین اما اون خالکوبیِ جانورِ سبز هم از بین رفته.»
«بهشتِ زمین در واقع خونِبعدی دورگهٔ انسان و مرد قارچی رونخبهٔ داره؟ چطور تبدیل به والامقام شد؟»
«بعد ازحرف اون، تونست مادرشارشدِ رو نجات بده؟»
«وقتی هنوز جوان بود، خلقوخوی تند و نیتِشما کشتارِ عمیقی داشت و تفاوتی با بقیه نمیکرد.چیو چطور در نهایت به چنین آدمی تبدیل شد؟»
قلمرو رؤیا پرسشهایمردمان بسیاری برای منگ چیودستبهکار ژن به همراه داشت.
و در حالترتیب حاضر پاسخی برایمنگ آنها وجود نداشت.
اما حقیقت اینبکشم بود که سطحبیشتری تبحرش افزایش یافته بود.
سطح تبحرِ مسیربشه زمینِ فانگ یوان بهقارچیِ استاد اعظم جهش یافت!
نهتنها این، بلکه تبحرِدستگیر مسیر زهرِ او نیز بهمحاله استاد اعظم ارتقا پیدا کرد.
پیش از این، سطح تبحرِ مسیر زهرِ فانگ یوان در حد استادکنارش بزرگ بود. این قلمرو رؤیا که بهشتِ زمین از خود بر جایبرای گذاشته بود، دربردارندهٔ معنای حقیقیِ هر دو مسیر زمین و زهر بود.
فانگ یوان برای ارتقای بدلِ مسیر رؤیایمردمان خود به یک جاودانه ریسک کرده بودجای و اکنون دستاوردهای آن کاملاً آشکار بود.
نهتنها مسیر غذا، مسیر زهر و مسیر زمین به استاد اعظم ارتقا یافته بودند، بلکه اکنون مسیرتبدیل بخت و مسیر یخ و برف نیز در سطح استاد بزرگ قرار داشتند. مسیر فضا، مسیر فلز،استقبال مسیر باد، مسیر ابر، مسیر آذرخش، مسیر اطلاعات، مسیر نور و مسیر تاریکی نیز در سطح استاد بودند.
پس از پشت سر گذاشتن قلمرومیخوام رؤیای بهشتِ زمین، تنها چند قلمروقارچیِ رؤیای دیگر برای او باقی مانده بود.
پیش از نبرد در غار اهریمنمنگ دیوانه، فانگ یوان قطعاً میتوانست تمامکنارش این قلمروهای رؤیا را مصرف کند.
در این لحظه، او اساساً در بیشتر مسیرهای تزکیهمیکنم هیچ ضعفی نداشت. با وجود این، مسیر نقاشی، مسیرپیدا سلاح و مسیر اکسیر همچنان دستنخورده و خالی بودند.
کاری برایدستبهکار این موضوعمحاله نمیشد کرد.
این مسیرها درمردمان هیچیک از قلمروهای رؤیایدستبهکار روحِ شبح وجود نداشتند.
این ممکن بود بخشی از نقشهٔ روحِ شبح باشد، یا شایدنخبهٔ حتی خود او نیز تبحری در آن مسیرها نداشت. هرچه بود،فانگ آنها پس از دورانِ والامقامِ جاودانِ بهشتِ زمین پدید آمده بودند.
در این میان، مسیر نقاشی در دستان والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین حفظ شدهمحاله بود؛ او اجازه نداده بود هیچ اطلاعاتی به بیرون درز کند و اینتبدیل مسیر حتی از میراث مسیر بختِ والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم نیز مخفیانهتر بود.
افزون بر این، بخشی از قلمروهای رؤیایقارچیِ روحِ شبح توسط فنگ جین هوانگ دربعدی جریان تعقیب فانگ یوان تصاحب شده بود.
اما او قلمروهایمردمان رؤیای بسیار اندکیمیخوام به دست آورده بود.
برای فانگ یوانترتیب ارزشش را نداشت کهچیو آنها را پس بگیرد.
گذشته از این،بکشم فنگ جین هوانگ ازمردمان بخت عظیمی برخوردار بود.
پس از تبدیل شدن به استاد اعظمِ مسیر زمین، فانگ یوانبدین بیدرنگ شروع به اصلاح جزئیاتِ طرحِ رگههای زمینِ خود کرد؛ او درداشتند هزینههای بسیاری صرفهجویی نمود و زمان موردنیاز برای آن را کاهش داد.
«با توجه به زمان، که شین هونگ بایدبشه تا الان به خاندان وو در مرز جنوبیبدین رسیده و با وو یونگ دیدار کرده باشه؟»
فانگ یوان محاسباتشترتیب را انجام دادمنگ و نقشه کشید.