چپتر 2163: یادگیری بیپایان
0آن دو پیشتر چیزی را استنتاج کرده بودند، از این رو با یکدیگربیماریِ همراه شدند و به اعماقِ دنیای نقاشیِ زوزهٔ چی کاوش کردند تا دشمنِتخمینهای دربار آسمانی را در ژرفای نقاشی بیابند و با او ارتباط برقرار کنند.
دشمنِ دشمن، دوست محسوب میشد.
اما با وجود آنکه شن شانگ و فانگهشتی دی چانگ تمام توان خویش را به کارنشان گرفتند، نتوانستند به ژرفترین بخشِ نقاشی دست یابند.
دنیای نقاشیِ زوزهٔ چی بیش از حد پهناور بود و قدرتِ فانگ دی چانگ به حدسوی نصابِ خود رسیده بود. با وجود اینکه شن شانگ از سطح تزکیهٔ رتبه هشت برخوردار بود،شناور در این مکان به شدت محدود میشد و تفاوت میان فانی و جاودانه چندان به چشم نمیخورد.
تنها نکتهٔ مثبت این بود که بیماریِ شن شانگ درتنها این مکان به میزان چشمگیری تسکین یافته بود. از زمانی کهبیماریاش قدم به دنیای نقاشی گذاشته بود، بیماریاش دیگر عود نکرده بود.
بر اساس تخمینهای شن شانگ،هالهٔ محیطِ متراکمِ مسیر انسان درکرد این مکان به او یاری میرساند.
فانگ دی چانگ آهی کشید و گفت: «آه، ده فرزندِ مسیرسرعت انسان رفتن. بدون کمک اونا، چطور میتونیم از این نقاشی ردبازگشتند بشیم و کسی رو که توی اعماقِ نقاشی سرکوب شده ببینیم؟»
شن شانگ میخواست چیزی بگویددیگه که ناگهان حالت چهرهاش دگرگون گشتجاودانِ و فریاد زد: «این دیگه چیه؟!»
در پیِ آن، فانگ دی چانگ نیزچندان هالهٔ گویِ جاودانِ رتبه هشتی را احساس کردچشمگیری که به سرعت به سوی او گسترش مییافت.
آن دو دیگر توجهی به دنیایگویِ نقاشیِ زوزهٔ چی نشان ندادند و بیدرنگگسترش به منطقهٔ مرکزیِ دنیای نقاشیِ اصلی بازگشتند.
هر دوی آنها همزمان گویِ جاودانِ رتبهجاودانِ هشتی را دیدند که در هوا شناورمییافت بود و از خود نور ساطع میکرد.
«شهر امپراتور الهی واقعاً اسرارآمیزه،دیگه کی فکرشو میکرد این گویِ جاودانِجاودانِ افسانهای رو توی خودش داشته باشه!»
«اگه اشتباه نکنم، این بایدفانی همون گویِ یادگیری باشه کهتنها توی "افسانههای رن زو" ثبت شده!!»
آن دو در حالی که بهتگویِ و حیرت در چهرهٔ یکدیگر موجسوی میزد، با هم به گفتگو پرداختند.
فانگ دی چانگ آهی کشید و گفت: «گویِهشتی یادگیری یه گویِ جاودانِ مسیر انسانه. احتمالاً این بالاترینندادند رتبهٔ گویِ جاودانِ مسیر انسان توی دنیای کنونی باشه.»
ناگهان برقی در چشمان شن شانگ درخشید و گفت: «حالا فهمیدم! چرا رامکنندههای جانور و تزکیهگرای چی پیشتر ظاهرتوجهی شدن؟ این نتیجهٔ تأثیرِ همین گویِ یادگیری بوده. البته، مسلماً این تنها گویِ به کار رفته نیست، احتمالاً پایالهی یه حرکت کشنده در میونه. والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین جاهطلبیهای بزرگی داشته، نقشههایی که کشیده واقعاً ژرف و حسابشدهست.»
فانگ دی چانگ اخم کرد و گفت:چندان «اما چرا این گویِ یادگیری الان خودبهخودمیزان فعال شده؟ اتفاقی توی دنیای بیرون افتاده؟»
شن شانگ آشفتهپیِ بود، او ازگویِ اوضاعِ بیرون خبر نداشت.
اما به سرعت واکنش نشان داد و گفت: «این یه فرصت طلاییه! گویِ یادگیری باید یکی از هستههای شهرمنطقهٔ امپراتور الهی باشه. فارغ از اینکه بیرون چه خبره که باعث شده این هسته به تنهایی استفاده بشه، در اینخودش لحظه ساختارِ بینقصِ شهر امپراتور الهی ترک برداشته. ما میتونیم این نقطه ضعف رو پیدا کنیم و ازش بهره ببریم!»
مردمکِ چشمانِ فانگ دی چانگ گشاد شد و در حالی کهجاودانِ با هیجان به شن شانگ نگاه میکرد، گفت: «فکر خوبیه! بیابیدرنگ با هم همکاری کنیم و رازِ شهر امپراتور الهی رو کشف کنیم.»
در همان زمان.
غار اهریمن دیوانه.
لایهٔ هشتم.
میدان دائویدگرگون نیلوفر سبز، بردیگه فراز کوه کتاب.
پری یو شیو بر قلهٔ کوه کتاب نشسته بود. درونِ روزنهٔ جاودانش، گویِبیماریِ یادگیریِ شهر امپراتور الهی پرتوهای نورش را میگسترانید و با دیگر گوهای جاودانِ پریمحیطِ یو شیو همراه میشد تا حرکت کشندهای از مسیر انسان را شکل دهد —
یادگیری بیپایان!
در میانه وپیِ دامنهٔ کوه کتاب، تزکیهگرانِجاودانِ گویِ بیشماری حضور داشتند.
درخششِ حرکت کشنده به رنگِ آبیِ روشنپیِ بود؛ به پایین سرازیر گشت و تمامیِکرد این تزکیهگران گو را در بر گرفت.
بدنهایشان به شدت لرزید.
«این دیگه چیه؟!»
حالت چهرهٔ جاودانهها دگرگوننیز شد و حیرتی عمیقهشتی وجودشان را فرا گرفت.
ژرفایِ وصفناپذیری از دائویفریاد اعظم، همچون رودخانهای ملایمنیز به اعماقِ قلبهایشان جاری گشت.
سطح تبحرِمحدود این جاودانهها شروعفانی به افزایش کرد!
«واقعاً همچین حرکت کشندهٔ شگفتانگیزی تویگویِ این دنیا وجود داره! اگه خودمسوی تجربهش نمیکردم، اصلاً نمیتونستم تصورش رو بکنم!»
«این آموزشِچیه حکیمه، حکیم چقدرهالهٔ بخشنده و مهربونه!»
بسیاری از جاودانهها چنان تحت تأثیر قرار گرفتند که در دمجاودانِ اشک ریختند. برخی دیگر بر زمین زانو زدند و در برابربیدرنگ پری یو شیو که بر قلهٔ کوه بود، سر تعظیم فرود آوردند.
همهٔ آنها جاودانههایی نامتعارف بودند،فانی اما اکنون داشتند سنتیترین روشِتنها تزکیهٔ گو را دریافت میکردند.
همهٔ آنها به خوبی میدانستندهالهٔ که بالا بردنِ سطح تبحرکرد تا چه اندازه دشوار است!
این حقیقتاً برایپیِ آنها رویاروییِ بختآورِگویِ بیسابقهای به شمار میرفت!
چین دینگ لینگ در درون بسیار هیجانزده بود و با خود اندیشید: «در این دنیا، واقعاً روشهای دیگریمییافت هم به جز قلمروهای رؤیا برای بالا بردن سطح تبحر وجود داره. مسیر انسان... والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین ازامپراتور قبل نقشههاش رو تا این حد پیش برده بوده. قطعاً تصمیم دربار آسمانی برای توسعهٔ مسیر انسان اشتباه نیست!»
اعضای دربار آسمانی با رهبریِ او، درچندان کنار یکدیگر نشستند و چشمانشان را بستندمیزان تا با آرامش به درکِ این مفاهیم بپردازند.
پری یو شیو چشمانشنیز را اندکی گشود و بااحساس نگاهی به پایینِ پایش نگریست.
عرق بر پیشانیاش نشسته بود وگویِ تمامیِ افکارِ ذهنش را برای حفظِسوی این حرکت به کار گرفته بود.
یادگیری بیپایان، روشی از مسیر انسان بودپیِ که ارزشی راهبردی داشت و سودمندیِ آنکرد برای هر ابرنیرویی، فراتر از حد تصور بود.
بزرگترین مزیتِ آن این بود که معنای حقیقیِچشم کاربر را مصرف نمیکرد، بلکه به جای آن،تسکین معنای حقیقی را در ذهنِ اهداف خلق میکرد!
جاودانههای مسیر قانون و مسیر خردگویِ در مقایسه با سایر مسیرها، درسوی استخراجِ معنای حقیقیِ خویش مهارت بیشتری داشتند.
زمانی که سایر تزکیهگران گو معنایگویِ حقیقی را دریافت میکردند، سطح تبحرِ آنهاگسترش در مسیرِ مربوطه به شدت افزایش مییافت.
اما تزکیهگرِ گویی که معنای حقیقیِ خودپیِ را استخراج میکرد، با افتِ سطح تبحرکرد مواجه میشد و این خسارات غیرقابلجبران بود.
به همین دلیل بودمیان که معنای حقیقی در دنیانمیخورد تا این حد کمیاب بود.
یادگیری بیپایان، حرکت کشندهای بود که از سطحهشتی تبحرِ پری یو شیو، قلمروِ نهانِ آسمان ونشان زمین، کوه کتاب، و همچنین گویِ یادگیری بهره میگرفت.
این حرکت میتوانستپیِ معنای حقیقیِ جدیدی درجاودانِ ذهنِ اهداف پدید آورد.
به محض اینکه معنای حقیقی خلق میشد،پیِ بیدرنگ توسط تزکیهگر گو جذب میگشت وکرد باعث میشد سطح تبحرِ مربوطهٔ او افزایش یابد.
این بزرگترین مزیتِ حرکت کشندهٔ یادگیریجاودانه بیپایان به شمار میرفت؛ چرا کهمثبت سطح تبحرِ هیچکس را مصرف نمیکرد.
اما همزمان، اینپیِ مزیت نقطه ضعف آنجاودانِ نیز به شمار میرفت.
زیرا معنای حقیقی کهنیز با این حرکت کشندههشتی پدید میآمد، محدودیتهایی داشت.
این محدودیت،دگرگون خودِ تزکیهگرانفریاد گو بودند.
استعداد، قدرتِ درک و تجربیات شخصیِجاودانه تزکیهگر گو، عواملی بودند که تولیدمثبت معنای حقیقی را برایشان محدود میکردند.
ژرفای نهفته در یک سطح تبحرِ یکسان، برای افراد مختلفی کهسرعت در حال درک آن بودند، تفاوت داشت. اگر کسی به مرز تواناییاشدوی میرسید و دیگر قادر به درک این ژرفا نبود، دچار توهم میشد.
همانطور که انتظار میرفت، دیریهالهٔ نپایید که تزکیهگران گو درکرد کوه کتاب، توهماتی به چشم دیدند.
برخی از آنها رویشِ نیلوفرهای طلایی را دیدند، برخی بارشگویِ باران لاجوردی، عدهای فوران آبِ خونین و گروهی دیگر جنگلهای استخوانیندادند یا ققنوسهای رنگینکمانی را دیدند که با صدای بلند غرش میکردند.
لحظهای بعد، شخصی خون بالا آوردجاودانه و پیش از آنکه از هوش برود،بیماریِ نالید: «من... من دیگه نمیتونم دوام بیارم!»
رفتهرفته افرادچیه بیشتری به همینهالهٔ سرنوشت دچار شدند.
اما همچنانچیه برخی از تزکیهگرانهالهٔ گو مقاومت میکردند.
بدین ترتیب، تفاوتِ استعداد، تجربیاتدیگه شخصی و قدرتِ درکِ تزکیهگرانگویِ گو به وضوح نمایان گشت.
اما تا زمانی که اعضای گروه چین دینگ لینگ بهتنها تزلزل افتادند و عرق بر پیشانیشان نشست، حدود نود درصدگذاشته از جاودانههای بومیِ میدان دائوی نیلوفر سبز از پا درآمده بودند.
پری یو شیو در تأیید افکارش سر تکان داد و زمزمهسرعت کرد: «این بومیها حتی اگه جاودانه هم بشن، باز هم دربازگشتند برابر انسانها که بالاترین استعداد و هوش ذاتی رو دارن، حقیرن.»
پس از مدتی بررسی، او به درکجاودانِ روشنی از نقاط قوت و ضعف جاودانههایِمییافت میدان دائوی نیلوفر سبز دست یافته بود.
هنگامی که چین دینگ لینگ وچیه بقیه به تزلزل افتادند، سایر تزکیهگرانهشتی گو در کوهستان از هوش رفته بودند.
بای تسانگ شوی از هوش رفت، ژوچندان شیونگ شین نیز از پای درآمد ومیزان پس از آنها جون شن گوانگ تسلیم شد.
سرانجام، تنهاچیه سه عضو دربارهالهٔ آسمانی باقی ماندند.
آنها چین دینگ لینگ،نیز چه وِی و گوهشتی یوئه فانگ ژنگ بودند.
چشمان گو یوئه فانگ ژنگ غرقچیه در خون شد؛ او پیش ازهشتی آنکه از هوش برود، نالید: «برادر...؟»
پس از او، چین دینگفانی لینگ نیز لبخند تلخی زدتنها و هوشیاریاش را از دست داد.
چه وِیچیه تا لحظهٔنیز آخر دوام آورد.
پری یو شیو در تأیید سر تکانجاودانِ داد و گفت: «از خالق مسیر سلاح جزتوجهی این هم انتظار نمیرفت. هوم؟ انگار اشتباه میکردم.»
با چرخش نگاه پری یو شیوچیه از چه وِی به سمت شهابسنگیهشتی در کوهپایه، حالت چهرهاش ناگهان دگرگون شد.
این شهابسنگ که به بزرگیفانی یک فیل بود، در واقعتنها یک جاودانه به شمار میرفت.
پیشتر، این شهابسنگ در حالتی از نیمههوشیاری فروهشتی رفته بود. حتی پری یو شیو نیز انتظار نداشتندادند که قدرتی مرموز در درون این سنگ انباشته شود.
اکنون، این قدرت مرموز بههالهٔ اوج خود رسیده و تغییریکرد کیفی در حال وقوع بود.
غرمب!
با صدایی رعدآسا، شهابسنگمیان متلاشی شد و نوریچشم طلایی به هر سو تابید.
از میان آنپیِ نورِ خیرهکننده و کورکننده،جاودانِ میمونی سنگی بیرون پرید.
میمون سنگی روی زمین فرودهالهٔ آمد، گوشهایش را خاراند وکرد فریاد زد: «محشره، واقعاً محشره!»
تلاپ!
در سویی دیگر، چه وِیفانی که دیگر تاب تحمل نداشت،تنها در دم از هوش رفت.
چهرهٔ پری یو شیو از پیش هم عجیبتر شد؛ او گفت: «این میمونِگسترش سنگی زادهٔ آسمان و زمینه، واقعاً خارقالعادهست. حتی استعدادی باورنکردنی داره که ازدیدند چه وِی هم بالاتره. با چنین ظرفیتی، قطعاً در آینده به درجات عظیمی میرسه!»
«شگفتانگیزه... شگفتانگیزه.»
«اما چه حیف... واقعاً حیف.»
پری یومحدود شیو پیدرپیمیان آه میکشید.
منظور او ازپیِ واژهٔ «شگفتانگیز»، والامقامِگویِ اهریمنِ بیکران بود.
والامقامِ اهریمنِ بیکران، غار اهریمن دیوانه را خلق کرده بود. فرایند اشتقاقِ نشانهایگسترش دائو مسیر آسمانِ جدید بیش از یک میلیون سال به طول انجامیده ودیدند نتایج شگرفی به بار آورده بود. این میمون سنگی، گواه همین مدعا بود!
ظرفیت و قدرتِ درکِ این میمون سنگیپیِ حتی از اعضای دربار آسمانی نیز فراتر میرفت؛سرعت او توانسته بود چه وِی را مغلوب کند!
اگر این میمون سنگی بهخوبی پرورش مییافتچندان و با موفقیت رشد میکرد، چهبسا درمیزان آینده مسیرِ مختصِ خود را پایهگذاری میکرد.
اما مقدر شده بود که اینگویِ میمون سنگی پایان اسفناکی داشته باشد؛سوی او نمیتوانست مدت زیادی زنده بماند.
او تنها برای ایننیز به وجود آمده بود کهاحساس قربانیِ والامقامِ اهریمنِ بیکران باشد!
حتی درباردگرگون آسمانی نیز نمیتوانستدیگه از جانش بگذرد.
زیرا اومحدود یک انسانِمیان خالص نبود.
به همین دلیل بود کههالهٔ پری یو شیو عبارتِ «چهکرد حیف» را به زبان آورد.
میمون سنگی تنها چندنیز دقیقهٔ دیگر دوام آورد واحساس سپس بیهوش روی زمین افتاد.
پری یو شیو استفادهفریاد از حرکت کشنده را متوقفهالهٔ کرد و به استراحت پرداخت.
هرچند او سطح تبحرِ خود را مصرف نکرده بود، اما بهاینکتهٔ استفاده از این حرکت بسیار سنگین بود. افکار، جوهر جاودان ودیگر حتی طول عمرِ خودش، همگی در این راه صرف شده بودند.
دیری نپایید کهپیِ جاودانهها یکی پس ازجاودانِ دیگری به هوش آمدند.
آنها که قادرپیِ به کنترل احساساتشان نبودند،جاودانِ فریاد شادی سر دادند.
سطح تبحرِ تمامیِ آنها افزایش یافته بود؛ مشکلاتی کههالهٔ معمولاً در حرکات کشنده یا دستورالعملهای گوی جاودانِ ناقص باتوجهی آنها دستوپنجه نرم میکردند، اکنون همگی قابلحل به نظر میرسیدند.
بسیاری از جاودانهها حتی بهفانی ایدههای جدیدی برای اصلاح حرکاتتنها کشندهٔ فعلیشان دست یافته بودند.
«ای بزرگ، از شمانیز سپاسگزاریم که دائو راهشتی به ما ارزانی داشتید!»
«فضیلتِ شماچیه در انتقالِ دائوهالهٔ به ما، بیهمتاست!»
جاودانهها با میلگشت و رغبتِ تمام،چیه بر زمین زانو زدند.
پری یو شیو لبخندی زد و صدایش پیش از آنکه درنکتهٔ سراسر دنیای نیلوفر سبز طنینانداز شود، در کوه کتاب پیچید: «سهدیگر روزِ دیگه، نشستِ دیگهای برای انتقال دائو در کوه کتاب برگزار میکنم.»
جاودانهها در بهت فرونیز رفتند، اما لحظهای بعد،هشتی غریوِ شادیِ رعدآسایی طنینانداز شد.
سه روز بعد، نهتنها در خودِ کوهجاودانِ کتاب، بلکه شمار زیادی از استادان گومییافت نیز در کوهپایهٔ آن گرد هم آمدند.
استادان گو تنها میتوانستند کوه کتاب را احاطهنیز کنند و اجازهٔ صعود نداشتند؛ در کوهپایه وسوی دامنههای کوه، جاودانههایِ جدیدِ بسیاری حضور یافته بودند.
این جاودانهها از دنیاهای کوچکِ مختلفی آمده بودند؛ آنها با شنیدننکتهٔ این خبر که بزرگی در حال انتقالِ دائو در کوه کتابدیگر است، با پای خود آمده بودند تا از این فرصت بهرهمند شوند.
پری یو شیو بارنیز دیگر حرکت کشندهٔ یادگیریهشتی بیپایان را به کار گرفت.
با پدیدار شدنپیِ توهمات، هر کس منظرهٔجاودانِ متفاوتی به چشم دید.
«دارم کلی گل میبینم!»
«چقدر سرِمحدود خوک تومیان آسمون پرواز میکنه...»
«پری، فرار نکن،پیِ نمیتونی از دستمگویِ در بری! هههههه...»
«اون عوضی کارش تمومه،نیز دارم بهت میگم، حتی یهاحساس جاودانه هم نمیتونه نجاتش بده!»
«مرد رؤیاهای من یه قهرمانِ بیبدیله کهپیِ سوار بر یه ابر رنگینکمونی میاد و باهامسرعت ازدواج میکنه... با اینکه خودم هم یه مردم.»