چپتر 2012: مرگ فانگ دی چانگ
0در میدانِ پهناور، شیائو چی شینگ کهسروانها لشکری بزرگ را رهبری میکرد، در برابرپیکانِ گروهی از سربازان لوبیای الهی ایستاده بود.
شمارِ این گروه ازگرفت سربازان لوبیای الهی، از نیروهایگرد شیائو چی شینگ بیشتر بود.
سون یوان هوا تازه پرسیدهبیشترشان بود: «چطور باهاشون بجنگیم؟» کهاندک سربازان لوبیای الهی هجوم آوردند.
شیائو چی شینگ مانع حملهٔ نیروهایش شدهمه و لبخند زد: «فعلاً همگی سر جاتونکار بمونید و تماشا کنید چطور باهاشون میجنگم.»
با گفتنِ این حرف، شیائو چیآمدند شینگ پیدرپی بشکن زد و کرمهای گویِارتش فراوانی از روزنهاش به بیرون پرواز کردند.
این کرمهای گو روی زمین افتادند و به شکلِ انسان درآمدند.سروانها بیشترشان سربازانی عادی بودند، شماری اندک آشکارا ظاهری نخبه داشتند وسینهبهسینه تعدادِ بسیار انگشتشماری از آنها، بسیار شجاعتر و دلاورتر به نظر میرسیدند.
گو تینگ چشمانش را ریزبیشترشان کرد و پرسید: «اینا گوی سرباز،آشکارا گوی گروهبان و گوی ستوان هستن؟»
وِی وو شانگ سرسری شمرد و گفت: «باید همینطور باشه. بیشتر از پونصدپیکان تا هستن، به نظر میاد شیائو چی شینگ توی اردوگاه نظامی خیلی خوبگروهبانها پیشرفت کرده که تونسته این همه کرم گویِ مسیر انسان رو جمع کنه.»
شیائو چی شینگ گویِ آرایهٔگرد پیکان را به کار گرفتمیکردند و فریاد زد: «آرایش بگیرید!»
سربازان بیدرنگ گرد هم آمدند؛فریاد سروانها ستوانها را هدایت میکردند، ستوانهاسروانها گروهبانها را و گروهبانها سربازان را.
کلِ ارتش پیکانِ عظیمی تشکیلبیشترشان داد که سینهبهسینه به سویاندک سربازان لوبیای الهیِ پیشرو یورش برد.
«حملههه—!»
ارتشِ شیائو چی شینگ غریوی بلند سر داد،ستوانها اما در نقطهٔ مقابل، سربازان لوبیای الهی چنانتشکیل ساکت بودند که گویی هیچ جانی در بدن نداشتند.
دو جبهه همچون امواجیگرفت خروشان به هم برخوردبیدرنگ کردند و در هم آمیختند.
همانطور که تمام توجهش رابیشترشان معطوفِ کنترل نیروهایش کرده بود، نگاهِآشکارا شیائو چی شینگ همچون آذرخش میدرخشید.
در آن نبردِ پرآشوب، نیروهایش بیشتونسته از پیش پراکنده شدند، اما پیوستهآرایهٔ ابتداییترین آرایشِ نظامی را حفظ میکردند.
در مقابل، سربازانبگیرید لوبیای الهی گروهیآمدند درهمریخته و بینظم بودند.
پس از بنبستِ اولیه، رفتهرفته کنترلِ اوضاع در دستانِ شیائو چی شینگستوانها قرار گرفت. به محض اینکه دستِ بالا را پیدا کرد، این برتری همچونپیشرو گلولهٔ برفی بزرگتر شد و دیری نپایید که به سلطهای مطلق بدل گشت.
سرانجام، جبههٔ شیائو چی شینگ باسربازانی از پای درآوردنِ تمام سربازان لوبیایظاهری الهی، به پیروزیِ کاملی دست یافت.
شیائو چی شینگ فاتحانه بازگشتکرده و درحالیکه به دیگر بذرهایجمع جاودانه فخرفروشی میکرد، پرسید: «چطور بود؟»
ژائو شو یه چشمانش راگرد در کاسه چرخاند و زحمتِمیکردند پاسخ دادن به خود نداد.
چن دا جیانگ شستشگرفت را بالا آورد وبیدرنگ گفت: «برادر شیائو واقعاً محشره!»
شیائو چی شینگ از ته دل خندید و بهشماری چن دا جیانگ گفت: «هاهاها. اگه اون موقع تو همشجاعتر همون مسیر من رو میرفتی، امروز همین دستاوردها رو داشتی.»
وِی وو شانگ گفت:پیشرفت «باید ادامه بدیم. ما تازهمسیر یه نقاشی رو پاکسازی کردیم.»
گو تینگ گفت: «بیگدار به آب نزنید.سروانها این سربازا فقط سربازان الهی لوبیای زردپیکانِ هستن، اونا ابتداییترین نوعِ سرباز لوبیای الهیان.»
آنها به پیشرویکار و نبرد با سربازانبگیرید لوبیای الهی ادامه دادند.
پس از مدتی،انسان به پررونقترین خیابانِسربازانی شهر امپراتور الهی رسیدند.
سربازان لوبیای الهی بیرحمانه مردمِکرده شهر را قتلعام میکردند وجمع همهجا غرق در آشوب بود.
چشمان سون یائو از خشم سرخ شد. اولین باری که به اینجا قدم گذاشته بود، درست به همینسینهبهسینه خیابان رسیده و از مناظرِ پررونقِ آن لذت برده بود. هرگز انتظار نداشت چنین منظرهٔ زیبایی تماماً بهبدن دست سربازان لوبیای الهی نابود شود؛ همهجا پوشیده از جسد بود و جویِ خون در خیابان جریان داشت.
شیائو چی شینگ برای یک بار هم که شده فروتنیآمدند نشان داد: «اینجا به کمکِ همه نیاز داریم. مسیره باریکهتشکیل و دیدِ خوبی نداریم، نیروهای من نمیتونن درست حرکت کنن.»
دیگر بذرهای جاودانه اعتراضی نکردندبیشترشان و با یورش به خطوطاندک مقدم، حمله را آغاز کردند.
شیائو چی شینگ در عقب ماندتونسته و درحالیکه سربازانش را برای پیشرویآرایهٔ هدایت میکرد، اوضاع را زیر نظر گرفت.
او بهخوبی میدانست که برای رقابت بر سرِ میراث حقیقی نیلوفر آغازین به اینجا آمدهعظیمی است و این استادان گو که در کنارش بودند، بزرگترین رقبایش محسوب میشدند. دشمن و خودتچنان را بشناس تا هرگز شکست نخوری؛ این بهترین فرصت برای کسب اطلاعات دربارهٔ این افراد بود.
این استادان گویِ نخبهگرفت از ده فرقهٔ بزرگ باستانیگرد قاره مرکزی، واقعاً خارقالعاده بودند.
شیائو چی شینگ پیشرفتِ زیادیبیشترشان کرده بود، اما این استاداناندک گو نیز دستکمی از او نداشتند.
یینگ شنگ جی پیدرپی گوهای طبیب راهمه بیرون میکشید که به شکلِ انسان درمیآمدندکار و مردم را در همهجا نجات میدادند.
چن دا جیانگ از دروازهٔ بیرونی گذشت؛ گروهیستوانها از افسران پیرامونش حرکت میکردند و او باتشکیل شمشیری بلند و زنجیری فولادی به خطوط مقدم پیوست.
سون یائو شگفتیِ بزرگتری برای شیائو چی شینگ به همراه داشت؛ سه رقصندهٔ زن پیرامون او حرکت میکردند کهعظیمی آستینهای بلندشان در باد به رقص درمیآمد و سربازان لوبیای الهی را تضعیف میکرد. افزون بر این، سون یائو یکجانی حرکت کشندهٔ مسیر انسان به نام «لذت در یاری به مردم» در اختیار داشت؛ حرکتی که متحدانش را تقویت میکرد.
وِی وو شانگ نیز در آنسربازانی نبردِ پرآشوب مدام پدیدار و ناپدید میشدنخبه و همچون ماهی در آب حرکت میکرد.
شیائو چی شینگ با خودکرده اندیشید: (این یارو از همینجمع الان به گوی دزد مسلط شده.)
این نخبگان به محضِ اقدام، درخششی خیرهکننده از خود نشانمیکردند دادند. شیائو چی شینگ که فشار سنگینی را احساس میکرد،الهیِ به خود هشدار داد: (واقعاً نمیتونم این آدما رو دستکم بگیرم!)
این نبردِ پرآشوب پنجگرفت دقیقه به طول انجامید تاگرد سرانجام تمام خیابان پاکسازی شد.
بدون هیچ درنگی، گروهِ شیائوبیشترشان چی شینگ بار دیگر بهاندک سوی دیگر نقاشیها پیشروی کردند.
سربازان لوبیایخیلی الهی در مسیرشانکرده تماماً نابود گشتند.
طبیعتاً آنها تنها گروهی نبودند که دست به ضدحمله زدهمیکردند بودند. جنگجویانِ دنیاهای نقاشی نیز گروههای بسیاری تشکیل داده والهیِ با شرکت در نبرد، سربازان لوبیای الهی را از پای درمیآوردند.
یه فان و هونگ یی نیزآرایش در میان گروههای دیگر بُر خوردهستوانها بودند و مخفیانه با هم گفتگو میکردند.
«این سربازان لوبیایانسان الهی واقعاً عجیبن،سربازانی چقدر هم تنوع دارن.»
«اعضای ده فرقهٔ بزرگ باستانیکرده هم قویتر شدن، باید خودمونوجمع مخفی نگه داریم تا پیدامون نکنن.»
آنها اولین کسانیبگیرید بودند که به دنیایسروانها نقاشی قدم گذاشته بودند.
در این لحظه، اندوختهٔ آنها بسیار فراتر از نخبگانِ قاره مرکزی بود، اما یهمیکردند فان و هونگ یی چارهای جز حرکتِ مخفیانه نداشتند. هرچه باشد دنیای پنج منطقه، دنیایارتشِ اصلی محسوب میشد؛ اگر دربار آسمانی آنها را کشف میکرد، اوضاع بهشدت به هم میریخت.
گروههای ضدحمله هرچه بیشتر میکشتند، سرعتشانسربازانی نیز بیشتر میشد؛ کاراییشان پیوسته افزایشظاهری مییافت و از شمارِ تلفات کاسته میشد.
پس از کسب تجربهٔ کافی، آنها بهطور کامل به انواع سربازان لوبیای الهی پی بردند. سربازانفریاد الهی لوبیای زرد تنها گوشتِ دمِ توپ بودند، سربازان لوبیای سبز میتوانستند تیرهای پروازی شلیک کنند،داد سربازان لوبیای سرخ قابلیتِ خودانفجاری داشتند و سربازان لوبیای سیاه از بالاترین قدرتِ دفاعی برخوردار بودند.
پس از درک ویژگیهای مختلف سربازان لوبیای الهی، حملاتهدایت هدفمند خود را آغاز کردند. این سربازان لوبیای الهیسینهبهسینه بسیار ضعیفتر از آن چیزی بودند که ظاهرشان نشان میداد.
گروههای ضدحمله پیدرپیکار پیروز میشدند و قلمروهایبگیرید بیشتری را بازپس میگرفتند.
سرانجام، بر فرازانسان دیوارهای شهر امپراتورسربازانی الهی گرد هم آمدند.
شیائو چی شینگ با دیدن اقیانوسی ازهمه سربازان لوبیای الهی که بیرون دیوارهای شهر صفگرفت کشیده بودند، نفسش را در سینه حبس کرد.
نیروی دشمن کوبنده بود و مقابله با آنهاستوانها از توانِ گروهشان خارج مینمود. تنها با اتحادتشکیل با دیگر گروهها شانسی برای دفاع از شهر داشتند.
سربازان لوبیای الهیکار بدون هیچ آرایشیآرایش به جلو هجوم بردند.
گروه شیائو چی شینگدرآمدند از فراز دیوارهای شهربودند با مهارتهای دوربرد حمله کردند.
سربازان لوبیای الهی همچونپیشرفت مورچگانی بیشمار، بالا رفتن ازمسیر دیوارهای شهر را آغاز کردند.
مدافعان شهر برای ضدحمله جانشانگرد را کف دست گذاشتند ومیکردند حتی یک قدم عقب ننشستند.
سراسر میدان نبرد به چرخگوشتیفریاد غولپیکر میمانست؛ در هر ثانیهآمدند جانهای بیشماری از دست میرفت.
این نبردشکلِ سه شبانهروزدرآمدند به درازا کشید.
شیائو چی شینگ از پا درآمد وهمه بیحال روی زمین افتاد. ردای نظامیِ برفگونشکار تماماً با خون به رنگ سرخ درآمده بود.
فریادهای شادی پیدرپی در فضا طنینانداز میشد؛سروانها آنها پیروز شده بودند. بزرگترین گروه ازپیکانِ سربازان لوبیای الهی را تماماً نابود کرده بودند.
پیروزی قطعی بود!
گام بعدی، پاکسازی گروههایدرآمدند کوچک و باقیماندهٔ سربازان لوبیایشماری الهی در هر نقاشی بود.
«یه لحظه صبر کنید، بهکرده نظر میرسه ما میتونیم ازجمع شهر امپراتور الهی بیرون بریم.»
«میتونیم همون مسیری که سربازانگرد لوبیای الهی اومدن رو بگیریممیکردند و به پایگاهشون حمله کنیم!»
هنگام پاکسازی میدانکار نبرد، بسیاری بهآرایش کشف بزرگی دست یافتند.
نیروها بار دیگر گرد هم آمدندسربازانی و با جنگ و خونریزی راهشان رانخبه به سوی فانگ دی چانگ باز کردند.
در این دنیای نقاشی، قدرت فانگ دی چانگکرم به شدت کاهش یافته بود، اما همچنان گروهیفریاد از سربازان لوبیای الهی در اطرافش حضور داشتند.
«پس مقصرآرایش اصلیِ همهٔبیدرنگ اینا تویی!»
«تقاص گناهاتو پس میدی!»
«چرا؟ چرا باید ایندرآمدند آدمای بیگناه رو بکشی؟بودند چه پدرکشتگیای باهاشون داری؟»
احساسات غلیان میکرد، اما گروهکرده شیائو چی شینگ نگاهی به یکدیگرکنه انداختند و بیصدا به عقب کشیدند.
«پس مسببِآرایش بلای سربازان لوبیایگرد الهی اون بوده.»
«اون یکی از جاودانههای خاندان فانگه،آرایش فانگ دی چانگ؛ همونی که یه زمانیهدایت کاخ لوبیای الهی رو پالایش کرده بود.»
«فکرشو نمیکردم هنوز زنده باشه،بیشترشان حالا هم داره توی دنیایاندک نقاشی آشوب به پا میکنه!»
«نکنه فرقههامون ماخوب رو فرستادن اینجاتونسته تا کلکشو بکنیم؟»
«عجیبه، چرا دربار آسمانی مستقیم حمله نکرد تا فانگ دیمیکردند چانگ رو بکشه؟ شاید این یه آزمون برای ماست، شایدمالهیِ فقط با پیروی از قوانین دنیای نقاشی میشه حسابشو رسید؟»
اعضای گروه شیائو چی شینگ سریع با هم گفتگو کردند، چهرههایشان بینهایت جدیهدایت بود. آنها برگزیدگان و پرورشیافتگانِ فرقههای خود بودند، از این رو اطلاعات فراوانییورش دربارهٔ دنیای جاودانهها داشتند و از هویت شرکتکنندگان در جنگ تقدیر بهخوبی آگاه بودند.
«بکشید!»
«انتقام دوستانخیلی و خانوادهمونپیشرفت رو بگیرید!»
«هزار تیکهش میکنم!!»
استادان گوی دنیایکار نقاشی به فانگآرایش دی چانگ حمله کردند.
فانگ دی چانگ که در مرکز ایستاده بود، با خونسردی به نیروهایش فرمان داد وتعدادِ غرید: «یه مشت آشغال.» سربازان لوبیای الهیِ اطرافش آرایش خود را تغییر دادند و همچونسرباز آب روان به حرکت درآمدند. هماهنگی میان انواع مختلف سربازان، بینهایت نرم و بینقص بود.
در دم، جنگجویانخوب دنیای نقاشی تلفاتتونسته سنگینی متحمل شدند.
گروه شیائو چیبگیرید شینگ نیز درآمدند بهت فرو رفتند.
«تعداد این سربازای لوبیایگرفت الهی که خیلی کمه،بیدرنگ چطور همچین قدرتی دارن؟»
«وقتی یه جاودانه فرماندهیشوندرآمدند میکنه، با قبل زمینبودند تا آسمون فرق دارن.»
«چیکار کنیم؟خیلی بجنگیم یاپیشرفت عقب بکشیم؟»
«میجنگیم! ما از نظر تعداد سرتریم، فانگ دیستوانها چانگ شاید قوی باشه، اما فاصلهٔ بین ماتشکیل مثل فاصلهٔ فانی و جاودانه نیست. شانس پیروزیمون بالاست!»
«جاودانه رو بکشید!!»
فریاد این شعار از سویبیشترشان یکی از جنگجویان، گروه شیائو چیآشکارا شینگ را غرق در هیجان کرد.
با پیوستنِ آنها به نبرد، استادانتونسته گوی خط مقدم احساس کردند نیرویآرایهٔ تازهنفس و قدرتمندی به یاریشان آمده است.
در واقع تنها آنها نبودند؛ یهآمدند فان و هونگ یی نیز به صفوفارتش نبرد پیوسته بودند و پنهانی یاری میرساندند.
فانگ دی چانگ پوزخند سردی زد. تحتبگیرید فرمان او، آرایش سربازان لوبیای الهی مداممیکردند تغییر میکرد اما همچنان بینهایت مستحکم بود.
گروه شیائو چی شینگ مدتها سرسختانه جنگیدند، اما در کمال وحشتآشکارا دریافتند که اختلاف تلفات میان آنها و دشمن به حد هولناکیمیرسیدند رسیده است. سربازان لوبیای الهی تنها تلفات ناچیزی متحمل شده بودند.
«چیکار کنیم؟»
«جاودانه در هر حال جاودانهست!»
«اونم فانگ دیکار چانگ که یهآرایش جاودانهٔ مسیر خَرده.»
روحیهٔ گروه شیائو چی شینگ به شدتعادی افت کرد و به فکر عقبنشینی افتادند؛ دیگرتعدادِ جرئت رویارویی با فانگ دی چانگ را نداشتند.
اما در همین لحظه، بدن فانگ دی چانگ ناگهان لرزید و دهانی پرپیکان از خون بالا آورد. او پوزخندی زد، رو به آسمان نگاه کرد و باکلِ خندهای سرد گفت: «ارادهٔ نیلوفر آغازین... بالاخره طاقت نیاوردی و دست به کار شدی.»
ارادهٔ نیلوفر آغازین، فانگ دی چانگ راسروانها سرکوب میکرد و کنترل او بر سربازانپیکانِ لوبیای الهی دیگر به روانیِ گذشته نبود.
گروه شیائو چی شینگ که بیدرنگ متوجهِبگیرید کاهش شدید فشار حملات شده بودند، بامیکردند غافلگیری و شادمانی بار دیگر یورش بردند.
سربازان لوبیای الهیِ فانگ دی چانگسربازانی یکی پس از دیگری از پاظاهری درآمدند تا آنکه تمامشان نابود شدند.
فانگ دی چانگ چارهای جز ورودِ شخصی به میدان ندید؛ او درآرایهٔ میان ارتش به تاختوتاز پرداخت و هر که را سر راهش بودهدایت از دم تیغ گذراند، بیآنکه کسی یارای مقابله با او را داشته باشد.
اما این وضع دیری نپایید؛گرد با برداشتن جراحات متعدد، وضعیتشمیکردند رفتهرفته رو به وخامت گذاشت.
پس از گذشت مدتی، فانگ دیآرایش چانگ در حالی که غرق درستوانها خون بود، شروع به تلوتلو خوردن کرد.
فانگ دی چانگ با اندوه فریاد زد وبودند قاطعانه خود را منفجر کرد: «کی فکرشو میکردبسیار من، فانگ دی چانگ، تو همچین جایی بمیرم!»
گرومب!
استادان گویی که او را محاصرهآمدند کرده بودند، چنان از بین رفتند کهارتش حتی جسد سالمی از آنها باقی نماند.
پس از بهتیکار کوتاه، استادان گوی بازماندهبگیرید فریاد شادی سر دادند.
«ما بردیم!»
«بالاخره اهریمن رو کشتیم.»
«هق هق...آرایش پدر، مادر،بیدرنگ انتقامتون رو گرفتم.»
گروه شیائو چی شینگ نیز غرق در هیجان بودند وآمدند چهرههایشان از فرط خوشحالی گل انداخته بود: «ما یه جاودانهتشکیل رو کشتیم! موفق شدیم یه جاودانه رو از پا دربیاریم!»