چپتر 2296: احیای فی وو
0چهرهٔ والامقامِ جاودانِباز خورشید عظیم، حالتیروم غریب به خود گرفت.
درست چندی پیش، معاملهاینمایش میان او و والامقامِ اهریمنِشانههایش پالایشگر آسمان صورت گرفته بود.
هر دوشتاب طرف به خواستههایفریاد خود دست یافتند.
اما...
«فانگ یوان به فرزندآوریگویی نیاز پیدا کرده... چهکردی نقشهای در سر داره؟»
این معامله، والامقامِ جاودانِنمایش خورشید عظیم را سختروی به شک انداخته بود.
با این حال میدانست که به دلیل وجود نشانهای دائو،استفاده فرزندآوری برای جاودانهها بسیار دشوار است. و در زمینهٔ داشتنسرِ فرزند، در میان والامقامها، والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم باتجربهترین بود.
در میان والامقامها، چهنمایش کسی بیشتر از والامقامِروی جاودانِ خورشید عظیم فرزند داشت؟
در آن دوران، والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم برای پرورشعظیمِ فرزندان بیشتر، سراسر جهان را در جستجوی زیبارویان بیشمار زیرروی پا گذاشت و پنج کاخ حرمسرای خود را بنا نهاد!
«اگه فانگ یوان ناگهان به این موضوع نیاز پیداشانههایش نمیکرد، این معامله سر نمیگرفت. هعی... کی فکرشو میکردلحظه که الان به خاطر تو سود ببرم، ژو ژو.»
همانطور که خاطراتِ صحنهای در اعماقباز قلبش جان میگرفت، والامقامِ جاودانِ خورشیدعظیمِ عظیم نامی را زیر لب زمزمه کرد.
دشتهای شمالی.
در قبیلهایفریاد موقت، چادرهاییگویی برپا شده بود.
خورشید عظیم در دوران میانسالی، پردهٔ چادری کهنه و پارهقرار را کنار زد، با شتاب به داخل رفت و فریادبزرگان زد: «ژو ژو، باز چه گویی رو یواشکی روم استفاده کردی؟»
خورشید عظیمِ میانسال سینهای برهنه داشت کهگویی قامت مردانهاش را به نمایش میگذاشت، اماسینهای سرِ یک خوک روی شانههایش قرار داشت.
ژو ژوقامت با دیدن اومیگذاشت خندید: «جواب داد!»
خورشید عظیمِ میانسال خشمگین بود: «ژو ژو، همینکردی چند لحظه پیش داشتم با بزرگان قبیله بحث میکردمسرِ که این اتفاق افتاد. اینجوری منو مضحکهٔ قبیله میکنی.»
ژو ژو آهی کشید:نمایش «شوهر، معذرت میخوام. اماروی من فقط یه بچه میخوام.»
خورشید عظیمِ میانسال پیش از آنکهباز در هم بشکند، مبهوت ماند وعظیمِ خشمش فروکش کرد: «تقصیر منه که بیعرضهم.»
ژو ژو جلوی خورشید عظیم ایستاد، سرِ خوکیاش را در دست گرفت و باداد عشق و محبت گفت: «نه، مشکل از منه. از نظر فنی، من نصفِ بدنمضحکهٔ یه جاودانه رو دارم. تقصیر منه! این بار از گویِ مسیر دگرگونی استفاده کردم.»
«میدونی؟ به این میگن خوکِ بذرپاش. یه جانور وحشیِ شگفتانگیزه که منقرض شده. خوکِ نر تومیگذاشت پاییز غذا میخوره و چاق میشه تا نوعی گلِ بلورین از دهنش بیرون بده. وقتی بهار میرسه،بحث گل بلورین شکوفه میده و خوک ماده اونو میخوره تا زندگی جدیدی رو تو بدنش پرورش بده.»
چشمان خورشیدقامت عظیمِ میانسالنمایش درخشید: «اینقدر مؤثره؟»
ژو ژو لبخندی زد، دستشفریاد را کشید و او رااستفاده به سمت تخت برد: «بیا بریم.»
خورشید عظیمِ میانسال بانمایش صدای بلند خندید وروی به سمت ژو ژو پرید.
بر فرازفریاد چادرشان، پرچمیگویی قرار داشت.
در این لحظه، پرچم بهمیگذاشت شدت شروع به تکان خوردن کرد،دیدن گویی بادی در حال وزیدن بود.
اما تنها پسداخل از گذشت چند نفسگویی زمان، پرچم بیحرکت شد.
از درون چادر، خورشید عظیممیگذاشت با لحنی شرمسار گفت: «ببخشیدقرار ژو ژو، دیگه نمیتونم ادامه بدم.»
ژو ژو لبخندباز زد: «نگران نباش،روم من روشهای خودمو دارم.»
سپس، خورشید عظیم غرش نرمی سرسرِ داد و چادر دوباره به لرزهخندید درآمد، گویی طوفانی در حال وزیدن بود.
این بار، اوداخل بیش از دهباز نفس زمان دوام آورد.
هیاهوی درونقامت چادر دوبارهنمایش متوقف شد.
خورشید عظیم آهیباز کشید: «ببخشید، دیگهروم نمیتونم ادامه بدم.»
ژو ژو لبخندیمردانهاش زد و گفت: «نگرانخوک نباش، اینو تماشا کن.»
برای سومین بار، چادررفت به شدت لرزید، گویییواشکی طوفانی به پا شده بود.
اما این طوفان تنهانمایش حدود بیست نفس زمان طولشانههایش کشید و سپس متوقف شد.
خورشید عظیم در حالی کهیواشکی به نفسنفس افتاده بود گفت:میانسال «ببخشید، واقعاً دیگه نمیتونم ادامه بدم.»
ژو ژو همچنان لبخند برمیگذاشت لب داشت: «نگران نباش، هنوزقرار چندتا روش دیگه برام مونده.»
خورشید عظیم با بیحالی گفت: «صبر کن،گویی صبر کن. شگفتزدهم که اینهمه روش داری،سینهای اما بذار استراحت کنم، بذار استراحت کنم...»
ژو ژو با فروتنی پاسخ داد: «با اینکه روشهای زیادی دارم، اماخندید نتیجهشون خوب نیست. هعی... مفیدترین روش فقط میتونه از رن زو بیاد،اتفاق تمام انسانهای پنج منطقه و دو آسمان از نوادگان رن زو هستن!»
خورشید عظیم بیدرنگ به سینهاش کوبید و اطمینانکردی داد: «نگران نباش، یه روزی روشِ رن زومیگذاشت رو درک میکنم و ما نوادگان بیشماری خواهیم داشت!»
خاطرات اوقامت در اینجانمایش به پایان رسید.
حسرت و ناامیدیِ عمیقیرفت در قلب والامقامِ جاودانِیواشکی خورشید عظیم باقی مانده بود.
او در زندگی قبلیاش چنینمیگذاشت روشی را درک کرده بود، وگرنهدیدن چگونه میتوانست آنهمه نواده داشته باشد؟
تنها مسئله این بود کهیواشکی دیگر نمیتوانست این روش رامیانسال با ژو ژو به کار گیرد.
او هرگزقامت نمیتوانست دوبارهنمایش او را ببیند.
فرزندانش نیزشتاب از تباررفت او نبودند.
پس از جمعوجور کردن افکارش،میگذاشت چهرهٔ والامقامِ جاودانِ خورشید عظیمقرار دوباره آرام و خونسرد گشت.
او دستاوردهای این معامله را بررسی کرد؛استفاده نتایج تحقیقاتی بسیاری در مورد مسیر خونمردانهاش از فانگ یوان به دست آورده بود.
هرچند او مخفیانه در حال انجام استنتاجهایی درروی مسیر خون بود، اما نتایج تحقیقات فانگ یوانهمین همچنان در زمان و انرژیِ او صرفهجوییِ زیادی کرد.
گذشته از آن،داخل پنج گویِ جاودانِ مسیرگویی خون نیز وجود داشت!
والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم آنهامیگذاشت را برای خود پالایش کردقرار و به درون دریای خون انداخت.
«دریای خون...» نگاه والامقامِ جاودانِ خورشیدروم عظیم زمینِ آسمانِ عمرِ دراز رابرهنه شکافت و به دریای خون خیره شد.
حتی اگر گویِ نورِ رتبهمیگذاشت ۹ ترمیم میشد، برای والامقامِقرار جاودانِ خورشید عظیم مناسب نبود.
با وجود این، هرچند او هیچ گویِگویی جاودانِ رتبه ۹ نداشت، اما میتوانست موقتاًسینهای از دریای خون به عنوان جایگزین استفاده کند.
وقتی پای تراکم نشانهای دائو به میان میآمد، چهار سطح مختلف وجود داشت: نشانهای دائو کههمین در سراسر جهان پراکنده بودند، نقطههای منابع که از چیدمان خاصِ نشانهای دائو به وجود میآمدند،شوهر اوجِ نقطههای منابع یعنی قلمروهای نهان آسمان و زمین، و همچنین جوهرِ آسمان و زمین یعنی گو.
یک قلمروِ نهانِ آسمان و زمین،روم معادلِ نیمی از یک گویِ جاودانِبرهنه رتبه ۹ در نظر گرفته میشد.
وقتی جاودانهها از مواد جاودان برای شکل دادن به حرکتهای کشنده یاخندید آرایههای جاودان استفاده میکردند، این مواد مصرفشدنی بودند و نمیتوانستند فرم پایداریاتفاق داشته باشند، از این رو، نشانهای دائو پس از استفاده از بین میرفتند.
اما یک قلمروِ نهانِ آسمان و زمینگویی میتوانست به عنوان هستهای پایدار و بلندمدت برایبرهنه شکل دادن به حرکتهای کشنده به کار رود.
مهر محافظ جریان معکوس ومیگذاشت مهر دانگ هون لوئو پویِ فانگدیدن یوان نمونههایی از این دست بودند.
«والامقامِ جاودانِ صورت فلکی، قلمروِ ذهن رو در اختیار دارهمیانسال و فانگ یوان هم ممکنه دریای پالایش رو داشته باشه؛ اینقرار دریای خون همون بنیانیه که برای مقاومت در برابرشون نیاز دارم!»
در گذشته، از آنجا که والامقامِ جاودانِ خورشیدروی عظیم برای پالایش گو با نیایِ موبلند همکاری کردهچند بود، از این نقشهٔ شگرفِ نیایِ موبلند آگاه بود.
والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم بر این باور بود که در این برهه از زمان، پالایش نشانهای دائویمردانهاش طبیعیِ آسمان و زمین مهمترین مسئله است. تلاش برای به دست آوردن گویِ جاودانِ رتبه ۹ که باقبیله شرایطش سازگار باشد، واقعبینانه نبود. در این شرایط، قلمروِ نهانِ آسمان و زمین بهترین جایگزین به شمار میرفت.
او با خود اندیشید: «در میان والامقامها، کسی که بیشترینقرار شانس رو برای به دست آوردن گویِ جاودانِ رتبه ۹بزرگان داره، فانگ یوانه. از نظر استعداد هم بالاترین جایگاه رو داره.»
«باز خوبه که جوهر جاودانِیواشکی کافی نداره و نمیتونه گویِمیانسال جاودانِ رتبه ۹ رو پالایش کنه.»
«به محض اینکه پالایش گو رو شروع کنه،روی بزرگترین نقطهضعفش رو نمایان میکنه. اون موقع، با والامقامِچند جاودانِ صورت فلکی همدست میشم تا جلوش رو بگیرم!»
«اگه فانگ یوان بتونه هر گویِ جاودانِ رتبه ۹ از مسیر پالایش رو به سرانجامبرهنه برسونه، در آینده برای پالایشِ دیگر گوهایِ جاودانِ رتبه ۹ کارِ بسیار راحتتری خواهد داشت.همین این موضوع مثل گلولهٔ برفی بزرگ میشه و با سرعتی فزاینده، به مزیتی توقفناپذیر بدل میشه.»
والامقامِ جاودانِ خورشیدمردانهاش عظیم این حقایق راخوک در ذهن مرور کرد.
دریای خون با امواجی عظیم کهروم پیوسته برمیخاستند و فرومینشستند، به خروشبرهنه آمد؛ وسعت آن رفتهرفته گسترش مییافت.
والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم سر تکان داد و اندیشید: «باقرار پنج گویِ جاودانِ دیگر از مسیر خون، سرعت شکلگیری دریایبزرگان خون رو به افزایشه. تا نیم سالِ دیگه، کاملاً شکل میگیره!»
دریای خونشتاب در این لحظهفریاد همچنان ناقص بود.
هرچند میشد از قلمروِ نهانِ آسمان و زمین به عنوانقرار هستهٔ حرکت کشنده بهره برد، اما این کار بهشدت اسرافکارانهبزرگان بود؛ چرا که خودِ قلمروِ نهان به میزان چشمگیری مصرف میشد.
برای نمونه، میتوان به دریای پالایش و دریای انسانِ فانگ یوان اشارهبرهنه کرد که پیشتر ناقص بودند (هرچند دریای انسان کامل بود، اما تنهاجواب ترکیبِ کاملِ «کوه و دریای انسان» به عنوان یک قلمروِ نهان شناخته میشد).
«اوه؟» حالت چهرهٔ والامقامِ جاودانِ خورشیدسرِ عظیم دگرگون گشت؛ شهودِ قدرتمندی ازخندید مسیر بخت در قلبش جوانه زد.
دفعهٔ پیش که چنین حسیفریاد به او دست داد، امپراتوراستفاده نور را احیا کرده بود.
احیای امپراتور نور سببنمایش شد تا گویِ نورِ رتبهشانههایش ۹ را به دست آورد.
و اکنون چه؟
والامقامِ جاودانِ خورشیدمردانهاش عظیم غرق درسرِ انتظار و امید بود.
با وجود اینکه احیای شخصی دیگر در این شرایط، دریایاستفاده خونِ ناقص را تحلیل میبرد، اما او بیدرنگ حرکت کشندهٔ جاودانخوک را بار دیگر به کار گرفت: «تولدِ مقدر از طریقِ بخت».
شررر! شررر! شررر!
دریای خون به خروشگویی آمد و موجی عظیم بهعظیمِ بلندی دهها پا پدید آورد.
همزمان با شکلگیریِ دوبارهٔنمایش گردابی غولپیکر، دریای خونروی به سرعت تحلیل رفت.
با سوسو زدنِ نوررفت و سایه، جاودانهٔ رتبه ۷روم از درون آن پدیدار گشت.
«این دیگهقامت کیه؟» یائو هوانگمیگذاشت او را نشناخت.
سطح انتظاراتِ والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم بالاتر رفت. چراعظیمِ که احیای این جاودانه، جوهر جاودان و بخش بسیار بزرگتریروی از دریای خون را نسبت به امپراتور نور بلعیده بود.
با این وجود، اونمایش تنها جاودانهٔ رتبه ۷روی از مسیر آب بود.
یائو هوانگ لحظاتی به اوفریاد خیره ماند و سپس فریاداستفاده زد: «اوه، تو فِی وو هستی؟»
والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم اخم کرد و اندیشید:روی «آخرین بزرگِ اعظمِ اولِ قبیلهٔ فِی... فِی وو؟همین همان که نامش مترادفِ زباله و بیعرضگی بود؟»
حالا به خاطر میآورد.
قبیلهٔ فِی زمانی ابرنیرویی درمیگذاشت دشتهای شمالی به شمار میرفت ودیدن از تبار اصیل هوانگ جین بود.
نیایِ نسل اولِ قبیلهٔ فِی، فرزندِ مستقیمِ والامقامِ جاودانِروم خورشید عظیم نبود، بلکه به نسلهای بسیار دورتر تعلق داشت.میگذاشت با این وجود، قبیلهٔ فِی در تاریخ بسیار نامآور بود.
یا بهتر است بگوییم، بدنام.
قبیلهٔ فِی، ابرقبیلهای از هوانگیواشکی جین بود که با دستان خودش،سینهای خود را به ورطهٔ نابودی کشاند.
فِی وو آخرین بزرگِ اعظمِ اولِسرِ آنها به شمار میرفت و بیشک، مسببجواب اصلی این نابودی کسی جز او نبود.
بسیاری بر این باور بودند که او فردییواشکی بیکفایت و بهشدت طمعکار است؛ کسی که تمام قبیلهٔمردانهاش فِی را ناامید ساخت و زمینهسازِ فروپاشیِ آنها شد.
در دوران ریاستش به عنوان بزرگِ اعظمِ اول، حجم عظیمی از منابع قبیلهٔ فِی را بر بادچند داد و آنها را تا مرز ورشکستگی پیش برد. در نتیجه، دیگر جاودانههای قبیلهٔ فِی با کمبودِ منابعفقط تزکیه مواجه شدند و روند پیشرفتشان به شدت کند شد؛ موضوعی که در نهایت به درگیریهای داخلی انجامید.
از سوی دیگر، دنیایگویی بیرون نیز فشارهای سنگینیکردی بر قبیلهٔ فِی تحمیل میکرد.
اما فِی وو نتوانست اوضاع را بهخوبیخوک مدیریت کند؛ او همیشه در برابر دنیای بیرون،خشمگین موضعی ضعیف و منفعلانه از خود نشان میداد.
فِی وو برای تأمین نیازهای شخصیاش، حتی بسیاری از نقاطاستفاده منابعِ متعلق به قبیله را واگذار کرد. با این حال،سرِ نتیجهٔ این فداکاریها هرگز به افزایش قدرت نبرد او ختم نشد.
عملکرد فِی وو همه را سرافکنده کرد. در نهایت، او حتی قبیلهٔ فِی را به سمت حفاری و توسعه در یکی از ده منطقهٔ خطرناکِ بزرگِاینجوری دشتهای شمالی سوق داد. عاقبتِ این کار، تحریکِ یک موج جانورانِ هولناک بود که قلمرو قبیلهٔ فِی را در خود بلعید و حتی مقر اصلیِ آنها رانظر نیز با خاک یکسان کرد. بیشترِ جاودانههای قبیله در آن موج جانوران جان باختند و بازماندگان نیز بهسرعت توسط دیگر قبایل هوانگ جین جذب و ضمیمه شدند.
با فروکش کردنِ موج جانوران، قبیلهٔ فِی بهکلی از صفحهٔ روزگار محوبرهنه شد و فِی وو نیز به طرز رقتانگیزی در دلِ همان منطقهٔجواب خطرناک جان داد. قلمروِ باقیماندهٔ آنها نیز به چنگِ قبایلِ گوناگون افتاد.
قبیلهٔ فِی به مایهٔنمایش تمسخرِ همگان و نمادِروی بارزِ عبرتِ آیندگان بدل گشت.
یائو هوانگ با سردرگمی و بدگمانی گفت: «چطوریواشکی ممکنه همچین آدم بیعرضهای که کل قبیلهش روقامت به باد داد، الان سر و کلهش پیدا بشه؟»
فِی وو پس از درکِ اینکه احیا شده است، بهقرار خود آمد و به والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم ادای احترامبزرگان کرد: «نوادهٔ ناخلف، فِی وو، به سرورم، نیایِ بزرگ درود میفرسته!»
والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم پیش از ایناستفاده روشِ بررسیِ بختِ خود را به کار گرفتهنمایش بود تا بنیانِ فِی وو را ارزیابی کند.
با کمال تعجب دریافت که بختِ فِی وو به شکل حیرتآوری عظیم است؛ بختی که بسیار فراتر از اکثر جاودانههایبزرگان رتبه ۷ بود، هرچند همچنان پایینتر از یک رتبه ۸ متوسط قرار میگرفت. مهمتر از آن، بختِ فِی وو پیوندِماند تنگاتنگی با موجودیتِ خاصی در دوردستها داشت؛ موجودیتی که بختش حتی بر شخصِ والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم نیز تأثیر میگذاشت.
اما والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم یک والامقامِ رتبه ۹ بود؛استفاده چه کسی فکرش را میکرد موجودی وجود داشته باشد کهسرِ بختش بتواند تا این حد شدید بر او اثر بگذارد.
دیری نپایید که صدای والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم در زمین طنیناندازدیدن شد و به دریای خون رسید: «حقیقت اغلب در اعماق تاریخبحث مدفون میشه. فِی وو، نوادهٔ من، حقیقت رو برام بازگو کن.»