چپتر 2144: کندن قارچها
0با وجود اینکه تمام توانش رایکه برای فریاد کشیدن به کار گرفت،چند صدای منگ چیو ژن همچنان ضعیف بود.
دختری فانی بوتههای خاردار رالحظه کنار زد، به آنجا رسیدبدن و پرسید: «کی کمک میخواد؟»
منگ چیو ژن با صداییپرید چنان ضعیف که به زمزمه میمانست،همونیام گفت: «اینجا... پایین رو نگاه کن...»
دختر فانی صدایش را نشنید و با خود زمزمه کرد:ممنون «اشتباه شنیدم؟ هوف، داره دیر میشه، باید زودتر قارچ جمع کنمهمین و ببرم توی دهکدهٔ خاندان تو بفروشم. اِ؟ چقدر قارچ اینجاست!»
در آن لحظه،همهشون دختر فانی منگیکه چیو ژن را دید.
اما در آن زمان،اینجاست سراسر بدن منگ چیو ژنسراسر با قارچ پوشیده شده بود.
دختر فانی چمباتمه زدبکنی و شروع به چیدن قارچهامنم از روی بدن او کرد.
با هر قارچی که کندهآدمم میشد، یکی از عواملِ کاهشِ سرزندگیِنجاتم منگ چیو ژن از بین میرفت.
بیماریاش بهسرعت تسکینهمهشون یافت و رفتهرفتهیکه قدرتش را بازیافت.
منگ چیو ژن در دل اندیشید: «درسته...اما هنوز دو روز مونده تا بیماریم واقعاًشروع عود کنه. حداقل فعلاً جونم در امانه!»
منگ چیواگه ژن بهسرعت اینپرید موضوع را دریافت.
سپس به حرف آمد: «دخترجون،آدمم قارچهای روی بدنم خوشمزهن، اشکالیممنون نداره اگه همهشون رو بکنی.»
دختر فانیاگه از جا پریدپرید و یکه خورد.
«نترس، منم یه آدمم. همونیاملحظه که چند لحظه پیش کمک میخواست.پوشیده ممنون که نجاتم دادی دختر مهربون.»
«ولی من که کاری نکردم.»
منگ چیو ژن لبخند تلخی زد و گفت: «همهٔ قارچها رونجاتم از روی بدنم بکن، همین کارت نجاتم میده. این قارچها برای مامیده مردمان قارچی ضرر دارن، اما برای بقیهٔ نژادها بیخطر و حتی مفیدن.»
دختر در ابتدا جا خورد، اما سپس لبخند زد: «پس تو یه مرد قارچیمیخواست هستی! از بچگی داستاناتون رو شنیده بودم، میگفتن شماها خیلی مهربونید و هیچوقت بهمیده آدما آسیب نمیزنید. تا قبل از اینکه ببینمت، هیچوقت یه مرد قارچیِ زنده ندیده بودم.»
منگ چیو ژن با عجلهلحظه گفت: «زودتر قارچها رو بکن،بدن دیگه زیاد نمیتونم دووم بیارم.»
دستان دختر چابک بود وپرید بهسرعت قارچها را از رویآدمم بدن منگ چیو ژن چید.
بدین ترتیب، او از آنآدمم وضعیت ناامیدکننده رهایی یافت و ازنجاتم لبهٔ پرتگاهِ شکست نجات پیدا کرد.
دختر با جدیتهمهشون گفت: «هنوز یهیکه قارچِ دیگه مونده!»
با تغییر حالت چهره، منگلحظه چیو ژن گفت: «صبر کن. لازمپوشیده نیست اون یکی رو بکنی... آآآه!»
دختر چشمانِ معصومش را پلک زدیکه و در حالی که صورتش کمی سرخپیش شده بود، پرسید: «نمیتونم بِکَنَمش، درد داره؟»
رنگ از رخسار منگمنم چیو ژن پریده بود. نفسمیخواست عمیقی کشید و گفت: «نَکَنِش.»
اما دختر سرش را تکان داد و با لجبازیمنم گفت: «اینطوری نمیشه برادرِ مرد قارچی! خودت گفتی باید همهٔولی قارچها رو از روی بدنت بکنم تا حالت خوب بشه.»
«نکن، نکن، نکن... آآآه!»
دختر آستینهایش را بالا زد و باخورد چهرهای که در عینِ جدیت بسیار بامزهمیخواست بود، گفت: «همف، عمراً اگه نتونم بِکَنَمش!»
منگ چیو ژن: «آآآآه—!»
...
در میان فریادهای ترحمانگیزاینجاست منگ چیو ژن، مرحلهٔزمان دوم سرانجام به پایان رسید.
دید او از گردابیبکنی پرآشوب از رنگها، رفتهرفتهنترس شفاف و واضح گشت.
او در بازاری پرهیاهو وآدمم شلوغ قرار داشت که مردم درنجاتم گوشهوکنار آن در حال رفتوآمد بودند.
از پشت سر منگ چیو ژن، مرد قارچی،نترس هوانگ شیائو می که خود را کاملاً پوشاندهنجاتم بود، با صدایی آرام پرسید: «اینجا دهکدهٔ خاندان توئه؟»
ذهن منگ چیوچقدر ژن لرزش خفیفیدید را تجربه کرد.
در دو مرحلهٔ پیشین، او در نقشخورد هوانگ شیائو می ظاهر شده بود، اما درممنون این مرحلهٔ سوم، هویتش بهکلی تغییر کرده بود.
چنین وضعیتی اصلاً رایج نبود.
منگ چیو ژنهمهشون بیدرنگ وضعیت خودیکه را بررسی کرد.
منگ چیو ژن دراینجاست دل آهی کشید: «ها...زمان من همون دخترِ انسان شدم.»
قدرت هوانگ شیائو می بهسختی برای بقا کفایتنترس میکرد و حالا، منگ چیو ژن به یکنجاتم فانی تبدیل شده بود، آن هم یک دختر جوان.
این تغییر هویت،نترس تردیدهایی را در دلچند منگ چیو ژن برانگیخت.
مأموریت اصلی درهمهشون این قلمرو رؤیاییکه بهشتِ زمین چه بود؟
در دو مرحلهٔ قبل، او هویت هوانگ شیائو میسراسر را داشت و حدس میزد که مأموریت اصلیِ قلمروقارچی رؤیا، درمان طاعون و نجات قبیلهٔ مردمان قارچی باشد.
اما حالا که هویتش تغییر کرده بود،خورد منگ چیو ژن در دم احساس کردمیخواست که پایههای فرضیهاش بهشدت متزلزل شده است.
«مهم نیست چه اتفاقی بیفته، از اونجایی که هوانگ شیائو مینجاتم به دنبال این دخترِ انسان وارد دهکدهٔ خاندان تو شده، همچنان بایدمیده سعی کنم بهش کمک کنم تا ساحرهٔ مردمان قارچی رو پیدا کنه.»
منگ چیو ژن تصمیمبکنی گرفت همان مسیر قبلینترس را در پیش بگیرد.
مردی میانسال برای منگ چیو ژن دست تکان داد و گفت:پوشیده «فانگ تو، اومدی؟ بیا زودتر این جایِ کنار من رو بگیر کهکاهشِ خیلی خوبه. بازار عصر مثل بازار صبح نیست، خیلی زود تموم میشه.»
منگ چیو ژن لحظهای فکر کردیکه و سبد پر از قارچش را درپیش فضای خالیِ کنار مرد گذاشت: «ممنون عمو.»
هوانگ شیائو می در سکوتآدمم به منگ چیو ژن کمکممنون کرد تا قارچها را بساط کند.
مرد میانسال نگاهی انداختبکنی و با تعجب گفت:نترس «این قارچها واقعاً تازهن.»
هوانگ شیائو میچقدر با افتخار گفت:دید «معلومه که تازهن.»
نگاه مرد میانسالهمهشون به سمت اویکه چرخید: «ایشون کی باشن؟»
منگ چیو ژن بهسرعتمنم پاسخ داد: «از فامیلایپیش دورمونه، اومده کمکم کنه.»
مرد میانسال دیگر سؤالی نپرسید. بازاریکه عصرگاهی آغاز شده بود، جمعیت در حالپیش رفتوآمد بودند و همه سرشان شلوغ بود.
عدهای به خریدچقدر مشغول بودند ودید عدهای دیگر به فروش.
تمام کالاهای مورد معامله، مواد فانی نظیر قارچ، سبزیجات، کیک لوبیا و امثال آن بود.ممنون این بازاری متعلق به فانیها بود که مایحتاج روزمره در آن یافت میشد. هیچ اثری ازدارن معاملهٔ کرمهای گو به چشم نمیخورد، مگر آنکه کاروانِ تاجری از دهکدهٔ خاندان تو عبور میکرد.
پس از گذشتنترس حدود پنج دقیقه، ازچند ازدحام جمعیت کاسته شد.
در این هنگام،همهشون صدای هیاهویی ازیکه جلو به گوش رسید.
«برید کنار، برید کنار!»
«برید کنار، مگههمهشون کورید؟ نمیبینید سروریکه جانور سبز اینجاست؟»
جوانی فریاد زد و پنج ششهمونیام نفر با هل دادنِ جمعیت، راه خودمهربون را از میان مسیرِ باریک باز کردند.
به هر جا که میرسیدند، رهگذران با ترسنترس و دلهره راه را باز میکردند، هرچند برخینجاتم در دل، نفرت و انزجار خود را پنهان میکردند.
عموی میانسال با عجله هشدارلحظه داد: «فانگ تو، زود قایم شو.پوشیده نذار اون "جانور" تو رو ببینه.»
منگ چیواگه ژن مات وپرید مبهوت ماند: «ها؟»
لحظهای بعد، رهبر گروه که جوانی طاس بود،پیش با دیدن منگ چیو ژن از دور، برقی موذیانهلبخند در چشمانش درخشید و فریاد زد: «بانو فانگ تو!»
با دیدنِ جوان طاس که با قدمهای تندنترس به سمتش میآمد، منگ چیو ژن چشمانش رانجاتم ریز کرد و زیر لب گفت: «چه خبره؟»
جوانِ طاس ابروهایی پرپشت و چشمانی درشت داشت، اماسراسر حتی یک تار مو روی سرش دیده نمیشد؛ درقارچی عوض، خالکوبیِ جانوری سبز روی سرش به چشم میخورد.
جوان طاس خالکوبیِ جانور سبزش را مالیدخورد و با نیشی باز گفت: «بانو فانگمیخواست تو، بازم که داری قارچ میفروشی. میخوام بخرمشون.»
منگ چیو ژن کهمنم در دل کاملاً هوشیار بود،میخواست پرسید: «اوه؟ چقدر میخوای بخری؟»
جوان طاس انگشتی بالا آورد:پرید «یه کیلو میخوام. کمکم کنآدمم درشتها و خوباشو سوا کنم.»
منگ چیوبفروشم ژن مشغول جدالحظه کردنِ قارچها شد.
جوان طاس ملقب به «جانور سبز» به ایننترس طرف و آن طرف اشاره کرد و گفت: «ایندادی خوبه، هوم، اون یکی هم خوبه، اینا رو میخوام.»
سپس ادامه داد: «اِ،منم مگه نگفتم؟ این یکیپیش و اون یکی رو میخوام!»
منگ چیو ژن که حس میکرد جوانخورد طاس دارد او را دست میاندازد، اخممیخواست کرد و پرسید: «بالاخره کدوما رو میخوای؟»
جوان طاس نیشخند زد:اینجاست «بیخیال خواهر فانگ، بذار کمکتسراسر کنم، با هم سوا میکنیم.»
او بیدرنگاگه دست بهبکنی کار شد.
چند قارچخورد برداشت و گفت:آدمم «نرمه، چقدر نرمه.»
منگ چیو ژنهمهشون پاسخ داد: «همهشونیکه تازهن، همین امروز چیدمشون.»
جوان طاس دوبارهچقدر با تحسین گفت:دید «لطیفه، چقدر لطیفه.»
منگ چیو ژن آرام سرشپرید را بالا آورد و با اخمهمونیام گفت: «داری به دستم دست میزنی!»
جوان طاسخورد خندید: «آخ،منم ببخشید، شرمنده.»
منگ چیو ژن چشمانشبکنی را گرد کرد: «هنوزنترس که داری دست میزنی؟!»
«اشتباه شد، اتفاقی بود!»
منگ چیو ژن زبانشبکنی بند آمد؛ واقعاً داشتندنترس به او دستدرازی میکردند!
هوانگ شیائو می که دیگر طاقت نیاوردهچند بود، فریاد زد: «تف، آدم بیشرم! تو روزکاری روشن داری به یه دختر بیگناه دستدرازی میکنی!»
جوان طاس که فوراً به خشم آمده بود، بهمنم هوانگ شیائو می خیره شد و غرید: «تو دیگهمهربون کی هستی؟ واسه چی ورِ دل بانو فانگِ من وایسادی!»
آن دو شروع بهاینجاست جروبحث کردند، گویی جرقههایزمان خشم در هوا پراکنده میشد.
منگ چیو ژن دربکنی دل آهی کشید: (این حدِمنم توانِ گویِ جاودانِ پروانهٔ رؤیاست.)
گویِ جاودانِ پروانهٔ رؤیا میتوانست جزئیاتِ رویدادِ بعدیِ قلمرومیخواست رؤیا را بررسی کند، اما قادر نبود آنچه راتلخی که صاحبِ پروانهٔ رؤیا با آن روبهرو میشد، پیشبینی کند.
چرا که تغییراتِ قلمرو رؤیا تنهایکه زمانی رخ میداد که تزکیهگرِ گو واردپیش آن میشد و با محیط تعامل میکرد.
منگ چیو ژن پیشتر در مرحلهٔ قبل، جوان طاس وبدن بازارِ دهکدهٔ خاندان تو را بررسی کرده بود. اما قادر نبودیکی از قبل بداند که دقیقاً با چه حوادثی روبهرو خواهد شد.
آن دو جلوی منگ چیو ژنیکه به جروبحث پرداختند و دعوایشان چنان بالاپیش گرفت که چیزی نمانده بود دستبهیقه شوند.
منگ چیو ژن دقیقاً میخواست آنهاهمونیام را از دعوا بازدارد که ناگهاندادی جرقهای در ذهنش زد و ساکت ماند.
جوان طاس ناگهان دست بهپرید سرش کشید و حمله کرد: «آخ،همونیام دارم قاطی میکنم! جوجه، تنت میخاره!!»
هوانگ شیائو می نیز پالحظه پس نکشید و بیدرنگ یورشبدن برد: «هُمف، کی از تو میترسه!»
درگیری میاناگه آن دوبکنی آغاز شد.
منگ چیو ژن در حالی که عقب میرفت، فریاد زد:ممنون «دعوا نکنید، دعوا نکنید.» او اکنون در کالبدی فانی بودبکن و هیچ توانی برای دخالت در نبردِ یک استاد گو نداشت.
اما خوشبختانه، چه هوانگ شیائوپرید می و چه جوان طاس، هرهمونیام دو مراقب منگ چیو ژن بودند.
با رسیدنِ منگ چیو ژن بهدید فاصلهای امن، آن دو استفاده ازشده روشهای تزکیهگران گو را آغاز کردند.
پس از تبادل چند ضربه، هوانگیکه شیائو می آشکارا در موضع ضعفچند قرار گرفت و حریفِ جوان طاس نشد.
منگ چیو ژن که اندکی غافلگیر شده بود، اندیشید: (این اوباش واقعاًدادی قویه!) او که در مرحلهٔ اول و دومِ قلمرو رؤیا در نقشمردمان هوانگ شیائو می ظاهر شده بود، بهخوبی از قدرتِ او آگاهی داشت.
اما انتظار نداشت جوان طاس تایکه این حد قدرتمند باشد؛ او کاملاًچند هوانگ شیائو می را سرکوب کرده بود.
جوان طاس ناگهان فریاد زد:لحظه «صبر کن ببینم، تو انسانبدن نیستی، تو یه انسان دگرگونهای.»
در بحبوحهٔ نبرد،همهشون هویت هوانگ شیائویکه می فاش شد.
«عجب چیزی! جاسوسِ عوضی، با ورود به دهکدهٔپیش خاندان تو میخوای چه غلطی بکنی؟ قطعاً نیت شومیلبخند داری! هاهاها، قراره امتیاز مشارکت بزرگی به جیب بزنم!»
جوان طاس همچنان فریاد میزد: «همهباهم بهش حملهنترس کنید، اون یه مرد قارچیه، لازم نیست درنجاتم برابر همچین موجودی اصول اخلاقیِ انسانی رو رعایت کنیم!»
هوانگ شیائو می که در محاصرهٔ نفراتِ بیشترزمان گرفتار شده بود، با خشمی آمیخته به انزجارقارچها فریاد زد: «پستفطرت! اگه مردی، تنهایی باهام بجنگ!»
جوان طاس خندید و لگدی به هوانگخورد شیائو میِ دربند زد: «هاهاها. با دستگیریِ توممنون میشم قهرمانِ خاندان تو! همونجا بتمرگ، انسان دگرگونه.»
جوان طاس پس از این حرف، به سمت منگ چیو ژن دوید ومهربون با لحنی دلسوزانه پرسید: «خواهر فانگ، حالت خوبه؟ حتماً روحت هم خبر نداشتهدارن یا این مرد قارچی مجبورت کرده. هاها، حالا چطوری میخوای ازم تشکر کنی؟»