---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1967: عبور از صحرای غربی • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 1967: عبور از صحرای غربی

0

«بیدار شو!‌می‌گن​ هوی بچه،‌گرگ​ بیدار شو.»

پنگ دا به‌سختی چشمانش را گشود. در پسِ نگاهِ تارش، چهرهٔ انسانی‌صحرای​ را دید. چهره متعلق به مردی میان‌سال بود؛ ریشی بر صورت و جفت‌چشمانی‌دیدیم​ مثلثی و زلال همچون بلور داشت و دستاری سپید سرش را پوشانده بود.

پنگ دا‌میانهٔ​ غرق در‌قرار​ حیرت گشت.

به یاد می‌آورد که پیش‌تر در‌فریاد​ اتاقش خوابیده بود، پس چرا ناگهان‌نمی‌خورد​ غریبه‌ای به خلوتش یورش آورده بود؟

به خود فشار آورد‌گرگ​ تا بنشیند، اما لحظه‌ای‌همراهات​ بعد، مات و مبهوت ماند.

با دیدن اینکه در میانهٔ‌گروهی​ صحرایی قرار دارد، غرق در‌اینجا​ وحشت فریاد زد: «من کجام؟!»

هیچ ابری در آسمان‌قرار​ به چشم نمی‌خورد، خورشید زبانه‌هیچ​ می‌کشید و گرما طاقت‌فرسا بود.

«هاهاها، این‌فراری‌شون​ بچه پاک‌دیدیم​ گیج شده.»

«خیلی شانس آورده، گرگ‌های‌آرمیده​ صحرا بهش حمله کردن اما‌وقتی​ جون سالم به در برده.»

تنها مردِ میان‌سالِ ریش‌دار آنجا‌وحشت​ نبود، بلکه چند نفر دیگر‌آسمان​ نیز او را دوره کرده بودند.

در فاصله‌ای نه‌چندان‌صحرایی​ دور، گروهی از شترها‌فریاد​ روی زمین آرمیده بودند.

«بچه، به اینجا می‌گن صحرای گرگ. وقتی پیدات کردیم،‌داد​ همراهات دیگه مرده بودن. گرگ‌های صحرا جنازه‌هاشونو تیکه‌پاره کرده‌آوردی​ بودن، وقتی فراری‌شون دادیم، دیدیم تو هنوز نفس می‌کشی.»

مردِ میان‌سالِ ریش‌دار توضیح داد: «اسمم مو لیه، رئیس‌وقتی​ این کاروانم. من نجاتت دادم و زخماتو بستم. خیلی شانس‌دادیم​ آوردی که به پست ما خوردی، حالا چیزی یادت میاد؟»

پنگ دا مبهوت در صحرا مانده بود.‌کجام​ شن‌های تفتیده و نورِ خیره‌کنندهٔ خورشید وادارش‌زبانه​ کرد تا رفته‌رفته این حقیقت را بپذیرد.

این یک رؤیا نبود!

«من تناسخ پیدا کردم!»

«لعنتی، پس تناسخ واقعیت داره‌اینجا​ و از بین این‌همه آدم،‌پیدات​ قرعه به نام من افتاد!»

«اما چطور سر از اینجا‌وحشت​ درآوردم؟ همین دیروز داشتم برنامه‌نویسی می‌کردم‌چشم​ و کد می‌زدم، ولی امروز، اینجام.»

«با نگاه به لباس‌ها‌قرار​ و طرز حرف‌زدنشون، کاملاً مشخصه‌هیچ​ که این یه دنیای دیگه‌ست.»

«تازه، چطور زبون این دنیا رو‌نفس​ بلدم؟ انگار حرف‌زدن به این زبونِ‌رئیس​ بیگانه بخشی از توانایی ذاتیِ منه!»

پنگ دا نتوانست بر اضطراب خود چیره شود؛ قلبش‌وقتی​ به‌شدت می‌تپید. این وضعیت کاملاً دور از انتظارش بود‌فراری‌شون​ و با آشوبِ درونش، رفته‌رفته وحشت بر او غلبه می‌کرد.

اما از آنجا که چند مردِ تنومند در اطرافش به او خیره شده بودند، پنگ‌می‌کشید​ دا ناچار شد به‌زور خونسردی‌اش را حفظ کند. سرش را میان دست‌ها گرفت، تکانی داد‌جون​ و گفت: «من... من فقط یادمه اسمم پنگ داست. بقیه‌ش... لعنتی، چرا هیچی یادم نمیاد؟»

«امکان نداره،‌میانهٔ​ حافظه‌تو از‌قرار​ دست دادی؟»

«خیلی حیف شد.»

حاضران به همهمه افتادند.

مرد میان‌سال ریش‌دار نگاه ژرفی به پنگ دا انداخت. برقی در چشمانش‌نمی‌خورد​ درخشید و گفت: «حالا که یادت نمیاد، بی‌خیالش شو. امیدوارم یه روزی حافظه‌تو‌گرگ‌های​ پس بگیری. حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟ می‌خوای با کاروان تجاری من همسفر بشی؟»

پنگ دا که جرئت نمی‌کرد به‌تنهایی در صحرا سفر کند، بی‌درنگ سر تکان داد‌خورشید​ و گفت: «عمو مو لی، حتماً دینِ این نجات دادنِ جونم رو ادا می‌کنم.‌بهش​ مهم نیست کجا می‌رید، لطفاً منم با خودتون ببرید، الان اصلاً نمی‌دونم باید کجا برم.»

چهره‌اش سرگشته می‌نمود، اما صادقانه سخن‌نفس​ می‌گفت. او تازه پا به این دنیا‌کاروانم​ گذاشته بود و نمی‌دانست چه باید بکند.

مو لی سر تکان داد و گفت: «پس با‌وقتی​ ما بیا.» سپس به شخصی در کنارش دستور داد:‌فراری‌شون​ «یه شتر در اختیار این بچه، پنگ دا، بذار.»

شخصی بی‌درنگ‌صحرایی​ پاسخ داد: «چشم.‌وحشت​ بچه، دنبالم بیا.»

پنگ دا را به‌سوی شتر بردند.‌وحشت​ او با چشمانی گِردشده خیره ماند‌چشم​ و غرق در حیرت پرسید: «این شتره؟»

استاد گویی که او را آورده بود، با‌توضیح​ تعجب پرسید: «بچه، تو واقعاً اهل صحرای غربی‌زخماتو​ هستی؟ حتی شترِ گودالِ آتش رو هم نمی‌شناسی؟»

شترِ گودالِ آتش کوهان نداشت، بلکه پشتش فرورفته بود و گودالی بیضی‌شکل را شکل می‌داد. سوارکار درونِ این گودالِ گرد دراز می‌کشید‌نفس​ و با وجودِ خزِ نرم و دمایِ گرمِ بدنِ حیوان، جایگاهی بسیار راحت داشت. استاد گو با چابکی شروع به جاسازیِ کالاها‌نورِ​ درون گودالِ گرد کرد و خیمه‌ای روی آن برپا ساخت. بخشی از بار نیز به پهلوهای شتر و پایینِ خیمه بسته شد.

پنگ دا همچنان تظاهر به‌وحشت​ دردمند بودن کرد و گفت:‌آسمان​ «یادم نمیاد، لعنتی، هیچی یادم نمیاد!»

استاد گو نگاهی به او انداخت و گفت: «برام مهم نیست چی رو یادت رفته، اما اینو‌گرما​ یادت باشه که رئیسِ ما جونت رو نجات داده. حالا که داری با کاروان ما میای، غذای‌تنها​ ما رو می‌خوری، آب ما رو می‌خوری و تو جای ما می‌خوابی، پس باید کار کنی. شیرفهم شد؟»

پنگ دا بی‌درنگ سر تکان‌هنوز​ داد: «معلومه، لطفاً بهم بگید‌اسمم​ چی‌کار کنم. تمام تلاشم رو می‌کنم!»

استاد گو با تکانِ خفیفِ‌اینجا​ سر، رضایتِ نسبیِ خود را‌پیدات​ نشان داد و گفت: «هوم.»

اما در همین حین، صدای مرد ریش‌دار به گوش رسید: «بهش سخت نگیر، بذار این‌می‌کشید​ جوون فعلاً استراحت کنه تا خستگیِ ذهنش برطرف بشه. تقدیر بود که تو این صحرای‌جون​ پهناور به هم برخوردیم؛ زندگی تو اینجا اصلاً آسون نیست، مهم هم نیست کی باشی.»

استاد گو آهی کشید و‌دارد​ با لحنی آمیخته به کنایه‌ابری​ گفت: «رئیس، شما هنوزم زیادی خوش‌قلبید.»

با شنیدن این حرف، حسِ قدردانیِ پنگ دا نسبت‌داد​ به مو لی عمیق‌تر شد و با صدای بلند‌آوردی​ فریاد زد: «عمو، خیلی ممنونم، حتماً براتون جبران می‌کنم!»

مو لی با صدای بلند‌اینجا​ خندید: «خوبه بچه، فعلاً برو رو‌کردیم​ شترت استراحت کن تا جون بگیری.»

سپس خطاب به همه‌دارد​ فریاد زد: «به‌اندازهٔ کافی‌هیچ​ استراحت کردیم، حرکت می‌کنیم.»

بدین‌سان، با به صدا درآمدنِ زنگولهٔ شترها،‌فریاد​ کاروانِ تجاری بار دیگر به راه افتاد و‌زبانه​ در پهنهٔ این صحرای بی‌کران به پیش رفت.

پنگ دا در پشتِ‌دیدیم​ شترِ گودالِ آتش دراز‌توضیح​ کشید؛ جایگاهش بسیار راحت بود.

پس از آنکه تنها شد، با حیرت دریافت که بدنش، بدنِ‌کردیم​ اصلیِ خودش نیست، بلکه کالبدی متعلق به این دنیاست. پوستش بر اثر‌می‌کشی​ تابشِ آفتاب قهوه‌ای شده بود، دست‌وپاهایی ستبر داشت و مفاصلش برآمده بودند.

«پس فقط روحم اومده‌دارد​ اینجا، رفتم توی بدن‌هیچ​ یکی از ساکنای این دنیا.»

«بی‌دلیل نیست که می‌تونم زبونشون‌دارد​ رو حرف بزنم. حیف که‌ابری​ خاطرات این آدم به من نرسیده.»

«ولی اینم بد نیست. بدن اصلی‌نفس​ خودم چون ورزش نمی‌کردم ضعیف بود،‌رئیس​ اما این بدن خیلی قوی و جوونه.»

خواب به چشمان پنگ دا نمی‌آمد.‌می‌گن​ پس از بررسیِ بدنش، به اطراف‌همراهات​ نگریست تا این دنیا را نظاره کند.

در صحرا چیزی به‌دارد​ چشم نمی‌خورد، اما مسافران‌هیچ​ برایش شگفتیِ بزرگی بودند.

غذای شترِ گودالِ آتش،‌قرار​ در کمال تعجب، زغال‌های‌کجام​ سرخ و درخشان بود.

افرادِ کاروانِ تجاری می‌توانستند از هیچ آب پدید آورند‌داد​ و نیازی به یافتن واحه یا منابع آب نداشتند.‌آوردی​ به لطف آن‌ها، حرکت در این صحرا بسیار امن بود.

با فرارسیدن شب، دست‌به‌کارِ تدارکِ شام شدند. استاد گویی چند‌پیدات​ دانه در صحرا کاشت و تنها به اندازهٔ چند نفس زمان‌هنوز​ طول کشید تا درختانی از دل خاک برویند و میوه دهند.

پنگ دا نمی‌دانست این چه میوه‌ای است، اما‌هیچ​ گوشتش نرم و شیرین بود؛ عطری دلپذیر داشت‌گرما​ و معده‌اش را با حسی از رضایت پر کرد.

پنگ دا از هر جزئیاتِ کوچکِ این دنیا‌کجام​ در شگفت بود. هنگامِ صرفِ شام، نتوانست جلوی خود‌گرما​ را بگیرد و از رئیس مو لی سؤالاتی پرسید.

مو لی با نگاهی عجیب به پنگ دا‌توضیح​ خیره شد و گفت: «پسرجون، انگار واقعاً فراموشی گرفتی!‌بستم​ ما استاد گو هستیم! اینا هم روش‌های استاد گوئه.»

«استاد گو؟» این نخستین‌آرمیده​ باری بود که پنگ‌گرگ​ دا این عبارت را می‌شنید.

حالت چهرهٔ مو لی عجیب‌تر از پیش شد. به‌ابری​ پنگ دا اشاره کرد و گفت: «پسرجون، خودت هم‌هاهاها​ استاد گویی، در واقع یه استاد گوی رتبه ۲ هستی.»

پنگ دا یکه خورد: «چی؟!»

پس از شنیدنِ توضیحاتی، پنگ‌هنوز​ دا به معنای این حرف‌اسمم​ پی برد و هیجان‌زده‌تر شد.

«پس به یه گروه خاص از آدمای‌صحرای​ این دنیا می‌گن استاد گو. اونا می‌تونن‌مرده​ با استفاده از کرم‌های گو تزکیه کنن!»

«رتبهٔ استادای گو از ۱ تا ۹ئه، بیشتر اعضای کاروان رتبه ۲ هستن و عمو‌می‌کشید​ مو لی با رتبه ۳ از همه بالاتره. در عین حال، منم یه استاد گوی‌جون​ رتبه ۲ هستم، یا بهتر بگم، صاحبِ اصلیِ این بدن یه استاد گوی رتبه ۲ بوده.»

«وقتی استادای گو تا رتبه ۶ تزکیه کنن، به اسم جاودانه‌ها‌آسمان​ شناخته می‌شن. اون موقع می‌تونن کوه‌ها و دریاها رو زیر و‌گیج​ رو کنن و حتی ماه و ستاره‌ها رو تو چنگشون بگیرن!»

«توی رتبه ۹ هم‌دیدیم​ که دیگه تو این دنیا‌داد​ شکست‌ناپذیر می‌شن، بی‌رقیب و بی‌همتا!»

«خدای من، چه دنیای محشریه. حالا‌می‌گن​ که آسمون منو به اینجا منتقل‌همراهات​ کرده، حتماً دلیلی برای اومدنم وجود داره.»

«من حتماً آدم خاصی هستم، قطعاً از بقیه بالاتر‌ابری​ می‌رم. آره! وقتی به تزکیهٔ رتبه ۹ برسم، توی‌هاهاها​ این دنیا شکست‌ناپذیر می‌شم. اون حس باید واقعاً معرکه باشه!»

پنگ دا در دنیای اصلیِ خود، فردی بسیار‌کجام​ معمولی بود. یتیمی بود که نه پدر و‌می‌کشید​ مادری داشت، نه معشوقه‌ای و نه هیچ دلبستگیِ دیگری.

او بی‌نهایت هیجان‌زده بود، اما با گذشتِ‌می‌کشی​ شب، دیگر نتوانست در برابر خستگی مقاومت‌نجاتت​ کند و به خوابِ عمیقی فرو رفت.

آنچه نمی‌دانست این بود که‌اینجا​ استادان گو در کاروانِ تجاری‌پیدات​ داشتند دربارهٔ او صحبت می‌کردند.

«این بچه واقعاً حافظه‌ش رو‌وحشت​ از دست داده. چی بگم‌آسمان​ والا؟ واقعاً خوش‌شانسه یا بدشانس؟»

«واقعاً فراموشی‌میانهٔ​ گرفته یا داره‌دارد​ فیلم بازی می‌کنه؟»

«چه نیازی به این کار داره؟ از چیزی که‌داد​ من دیدم، از دیدن شترهای گودال آتش و روش‌های استاد‌پست​ گویِ ما حسابی جا خورده بود. بعیده ادا درآورده باشه.»

مو لی گفت: «حافظه‌ش رو از دست داده باشه‌وقتی​ یا نه، به هر حال یه استاد گوی رتبه‌فراری‌شون​ ۲ئه و به دردمون می‌خوره. از نجات دادنش ضرر نکردیم.»

هیچ‌کس نمی‌توانست‌صحرایی​ این حرف‌دارد​ را رد کند.

استادان گو بسیار ارزشمندتر از فانی‌ها بودند. اگر پنگ دا یک فانی بود، این استادان گو پس از اینکه‌هاهاها​ فهمیدند هنوز زنده است، هرگز زحمتِ نجاتش را به خود نمی‌دادند. اما از آنجا که استاد گو بود، برایشان‌آنجا​ ارزش داشت؛ از این رو توانست سوار بر شتر سفر کند و آب و غذایشان را نیز سهیم شود.

همان‌طور که گرمِ صحبت بودند، مو لی‌می‌کشی​ ناگهان اخم کرد و با چهره‌ای درهم‌کشیده‌نجاتت​ گفت: «گوش کنید... شما هم صدایی می‌شنوید؟»

رنگ از رخسارِ همه پرید. لحظه‌ای بعد،‌صحرای​ صدا بلندتر شد؛ غوغای عظیمی بود که‌مرده​ آسمان و زمین را به لرزه درآورد.

«لعنتی! انگار‌صحرایی​ یه طوفانه،‌دارد​ یه طوفانِ غول‌پیکر!»

«اینجا صحراست،‌میانهٔ​ طوفان دیگه از‌دارد​ کجا پیداش شد؟»

«زود باشید، از‌دادیم​ کاروان محافظت کنید‌نفس​ و راه بیفتید!»

استادان گو سراسیمه از چادر‌اینجا​ بیرون رفتند، اما با دیدنِ فضای‌کردیم​ بیرون، بر جای خود خشکشان زد.

موجِ چیِ بی‌کرانی از هر سو نزدیک می‌شد؛ همچون سونامیِ عظیمی بود‌نمی‌خورد​ که آسمان و زمین را در خود می‌بلعید. موجِ چی همه‌جا را‌شانس​ فرا گرفته بود، شن‌ها را با خود می‌کشید و قدرتی توقف‌ناپذیر داشت.

بهت و وحشتی‌صحرایی​ عمیق در چهرهٔ‌وحشت​ استادان گو نقش بست.

این بلایی بسیار بدتر از هر‌نفس​ طوفانی بود. استادان گو در دم،‌رئیس​ سایهٔ سنگینِ مرگ را احساس کردند.

کاروانِ تجاری محکوم به نابودی‌اینجا​ بود؛ آن‌ها اکنون تنها به‌پیدات​ فکرِ نجاتِ جانِ خود بودند!

مو لی در حالی که دندان‌هایش را به هم‌ابری​ می‌فشرد، فریاد زد: «فرار کنید!» و پیش از آنکه‌هاهاها​ حرفش تمام شود، با تمامِ توان پا به فرار گذاشت.

دیگر استادان گو نیز‌قرار​ بی‌درنگ به خود آمدند و‌هیچ​ با تقلید از او گریختند.

در کاروانِ تجاریِ رهاشده، فانی‌ها جیغ‌نفس​ و فریاد می‌کشیدند و شترها نیز‌رئیس​ به تکاپو و بی‌قراری افتاده بودند.

آن‌ها اکنون بی‌پناه‌زمین​ بودند و تنها‌می‌گن​ مرگ در انتظارشان بود.

اما در میانِ این هرج‌ومرج، پنگ دا همچنان در‌ابری​ خوابِ عمیقی به سر می‌برد و روحش هم خبر‌هاهاها​ نداشت که چنین خطرِ مرگباری بر سرش سایه انداخته است.

ناولها | novelha.net