چپتر 2183: والامقامِ جاودانِ صورت فلکی!
0صورت فلکیاحساسِ در کودکی،سرش شادمانه میخندید.
در کوهستان پشتی پرسه میزد، میانکشنده دشتهایی از گلهای رنگارنگ میگشت واشک با آبِ گوارای چشمههای کوهستانی بازی میکرد.
با تولهگربهٔ جنگلیِ باهوشی کهتکالیفی دستِ بر قضا نجاتش دادهتمامعیاره بود، سر به سر میگذاشت.
در این روزهای اخیر، مرتب به غارچشمان میآمد تا به آن سر بزند، غذایشنندازید را بدهد و با آن بازی کند.
ناگهان صدایی از پشتسرش سر به گوش رسید:والامقامِ «باز هم داری بازیگوشی میکنی؟!»
بدنِ صورت فلکیِ کوچک لرزید. با احساسِ بیحسی درگربه سرش، آرام به عقب چرخید و والامقامِ جاودانِ خاستگاهزخماش ازلی را دید؛ با ردایی سپید و چهرهای باابهت.
صورت فلکی سرشنگاهی را پایین انداخت وانجام آرام زمزمه کرد: «استاد...»
والامقامِ جاودانِ خاستگاه ازلینشستی خطکشی بیرون کشید وبیدرنگ گفت: «دستت رو بیار جلو.»
صورت فلکی دندانهایش را بهآرام هم فشرد و دستِ کوچکخاستگاه و سپیدش را دراز کرد.
شترق!
خطکش بر کف دستشغرید فرود آمد و ردِدادی سرخی بر جای گذاشت.
دردِ شدیدی در وجودشنشستی پیچید، اما صورت فلکیبیدرنگ جلوی اشکهایش را گرفت.
والامقامِ جاودانِ خاستگاه ازلی به تولهگربهٔ پشت سرِ صورت فلکی نگاهیازلی انداخت و غرید: «تکالیفی که این اواخر انجام دادی یه افتضاحِ تمامعیاره.بیرون به جای تمرینِ حرکات کشنده، نشستی اینجا با یه گربه بازی میکنی؟»
چشمان صورت فلکیِ کوچک بیدرنگ پر از اشک شد: «استاد، عصبانیبیدرنگ نشید. زردِ کوچولو رو بیرون نندازید. زخماش تازه خوب شده، قولقول میدم از این به بعد حتماً حرکات کشندهم رو تمرین کنم.»
والامقامِ جاودانِ خاستگاه ازلی نگاهِ خیرهاش را به صورت فلکیتمامعیاره دوخت، اما دخترک شجاعتش را جمع کرد و در چشمانِ اونشید خیره ماند؛ گویی میخواست تحت هر شرایطی از تولهگربه محافظت کند.
چهرهٔ والامقامِ جاودانِ خاستگاه ازلی خشک وچشمان بیروح بود. صورت فلکیِ کوچک را ازنندازید زمین بلند کرد و گفت: «همراهم بیا.»
صورت فلکی برخورد باد شدیدیآرام را به صورتش احساس کرد وازلی نتوانست چشمانش را باز نگه دارد.
پس از مدتی، غرش بادحرکات ناگهان متوقف شد و دخترک پاهایشبیدرنگ را روی زمینِ سفت احساس کرد.
صدای والامقامِ جاودانِنگاهی خاستگاه ازلی بهاواخر گوشش رسید: «نگاه کن.»
صورت فلکی چشمانش رانشستی گشود و خود رابیدرنگ در میان ویرانهای یافت.
مردمکهایش تنگ شد. منظرهٔ پیشِ رویشعقب آکنده از خانههای در حال سوختن وردایی اجساد مردان، زنان، پیران و جوانان بود...
«این دهکده در صلح و آرامش بود، اما چونگربه نزدیک دیوار منطقهای قرار داره، گروهی از راهزنانِ انسانزخماش دگرگونه به اینجا حمله کردن و همه رو قتلعام کردن.»
والامقامِ جاودانِ خاستگاه ازلیغرید پرسید: «میدونی این اتفاق هرافتضاحِ چند وقت یه بار میفته؟»
صورت فلکیِ کوچک که عمیقاًاینجا شوکه شده بود، ناخودآگاه سرشعصبانی را به نشانهٔ ندانستن تکان داد.
والامقامِ جاودانِ خاستگاه ازلی آهی کشید: «اینجور اتفاقات تقریباً هر روز رخ میده. نه فقطچهرهای در حاشیهٔ قاره مرکزی، بلکه حتی در اعماقِ خودِ قاره هم بقایای انسانهای دگرگونه حضورفشرد دارن. اونا هر از گاهی بیرون میان و ما انسانها رو به خاک و خون میکشن.»
«دربار آسمانی در قاره مرکزی تأسیس شده و بشریت تسلطِ قاطعی پیدا کرده، در حالیزردِ که ابرنیروهای انسان دگرگونه یا مخفی شدن یا قاره مرکزی رو ترک کردن. اما در مورددوخت چهار منطقهٔ دیگه چطور؟ اونجا هنوز انسانهای دگرگونه قدرت رو در دست دارن. میدونی دلیلش چیه؟»
صورت فلکیِ کوچک با عجله پاسخ داد: «میدونم! از برادران و خواهران ارشد شنیدم که استاد بهچشمان پنج منطقه سفر کردید و به تمام ابرنیروهای انسان دگرگونه حمله کردید. مهم نیست چقدر جاودانهٔ انسان دگرگونهکنم وجود داشته باشه، اونا نمیتونن شما رو شکست بدن. اما همهشون مخفی شدن، برای همین نمیتونیم پیداشون کنیم.»
والامقامِ جاودانِ خاستگاه ازلی سر تکان داد: «درسته. وقتی روزنههای جاوداننشید در جهان قرار میگیرن، به اندازهٔ یک ذره کوچیک میشن. پیداحتماً کردنشون بینهایت سخته، درست مثل پیدا کردنِ سوزن تو انبار کاه.»
«به همین دلیل، با وجود اینکه بشریت من روجاودانِ داره، یعنی والامقامِ جاودانی که در جهان شکستناپذیره، ماانداخت هنوز هم نمیتونیم کارِ اون انسانهای دگرگونه رو یکسره کنیم.»
«هرچند ما کنترل قاره مرکزی رو به دست گرفتیم،گربه اما چهار منطقهٔ دیگه هنوز آزاد نشدن. چون جمعیتزخماش انسانها خیلی کمه و اصلاً با انسانهای دگرگونه قابلقیاس نیست.»
«حتی اگه استادان گو و فانیهای انسان دگرگونه در چهار منطقه رو هدف قرارنشستی بدیم، حتی اگه همهشون رو بکشیم، تا زمانی که اون سرزمینهای متبرک و غار-بهشتهایشده انسان دگرگونه پابرجا باشن، اونا میتونن به راحتی انسانهای دگرگونهٔ بیشماری رو پرورش بدن.»
به محض اینکه سرزمینهای متبرک و غار-بهشتها پنهان میشدند، یافتنشان بسیار دشوارزردِ میگشت و گذر زمان در درون آنها بسیار سریعتر از دنیای بیرون بود.کنم از این رو، جمعیتِ داخل آنها میتوانست با سرعتی بسیار بیشتر افزایش یابد.
هر از گاهی، سرزمینهای متبرک وعقب غار-بهشتها ورودیِ خود را میگشودند و جمعیتِردایی مازاد را در چهار منطقه رها میکردند.
والامقامِ جاودانِ خاستگاه ازلی آهی عمیق کشید، موهای صورت فلکیِ کوچک را نوازش کرد و گفت: «روزنههای جاودانِ این جاودانهها، بنیانِ قدرتِ انسانهایمیدم دگرگونهست. اگه نتونیم مکانِ دقیقشون رو پیدا کنیم، وقتی من بمیرم، بشریت دوباره در وضعیتِ خطرناکی قرار میگیره و تراژدیهای گذشته بار دیگهبیروح تکرار میشه. برای همینه که باید سخت تلاش کنی! تقدیر حکم کرده که تو والامقامِ جاودانِ آینده میشی و مسیر خرد رو خلق میکنی.»
«با مسیر خرد، میتونیم مکانِ بیشترِ سرزمینهای متبرک و غار-بهشتها روتمرینِ استنتاج کنیم، میتونیم اون جاودانههای انسان دگرگونه رو از پای دربیاریمزردِ و شکوفاییِ بشریت رو برای نسلهای بیشماری در آینده تضمین کنیم.»
«شینگ سو، باید این رو درک کنی که با هر لحظهای که به بازیگوشی میگذرونی، انسانهای بیشتری زیر تیغِقول انسانهای دگرگونه جون میدن. در میونِ اونا پیرمردهای زیادی هستن و همچنین بچههای زیادی که همسنِ خودت هستن. در همونتولهگربه حالی که تو داری بازی میکنی، بچههای همسن و سالت در غرقابِ خون افتادن و هرگز خورشیدِ فردا رو نمیبینن.»
رنگ از رخسارِ صورت فلکیِآرام کوچک پرید. لبهایش را به همازلی فشرد و در سکوت فرو رفت.
والامقامِ جاودانِ خاستگاه ازلی بار دیگر حرکت کشندهاش را بهچشمان کار گرفت و او را به کوهستان پشتی بازگرداند. دیگر چیزیشده به او نگفت و دخترک را به حال خود رها کرد.
چند روز بعد.
صورت فلکیِ کوچککشنده با زردِ کوچولو،گربه تولهگربهٔ جنگلی، وداع کرد.
با وجود اینکه زردِ کوچولوآرام هیچ تمایلی به رفتن نداشت، اماازلی دخترک او را به جنگل بازگرداند.
وقتی تنها شد، روی زمینحرکات چمباتمه زد، زانوهایش را درچشمان آغوش گرفت و آرام گریست.
«با اینکه حق کاملاً با استاده، اماانجام من فقط یه بچهم. برادران و خواهراننشستی ارشد میتونن تفریح کنن، پس چرا من نمیتونم؟»
«فقط به خاطر اینکهنشستی تقدیر حکم کرده منبیدرنگ والامقامِ جاودانِ آینده باشم؟»
صورت فلکیِ کوچک مدتِ درازیآرام گریست. شب فرا رسید وخاستگاه آسمان غرق در ستاره شد.
آرام از جا برخاست. برحرکات چهرهٔ کوچک و گِردش هنوزچشمان ردِ اشک به چشم میخورد.
گلولهای از نورنگاهی ستاره از قلبشاواخر به بیرون جوشید.
صورت فلکی این نور ستارهاینجا را در دست گرفت و آننشید را به روی زمینِ کوهستان انداخت.
این گلولهٔ نوربیحسی ستاره، شباهتِ محویعقب به سایهٔ خودش داشت.
صورت فلکیِ کوچک خطاب به سایهٔ ستارهای گفت: «راستش رو بخوای، من دلمعصبانی نمیخواد والامقامِ جاودان بشم، اما تقدیر رو نمیشه تغییر داد. همه با منکشندهم خیلی مهربونن، من هم باید به فکرشون باشم و برای تمام بشریت خوشبختی بیارم.»
«اگه زندگیِ دومی در کار باشه، دلم میخواددادی تو هر چقدر که دوست داری بازی کنیگربه و حسرتِ من تو این زندگی رو جبران کنی!»
سایهٔ ستارهای از آنجا نرفت.
صورت فلکیِ کوچک به او نگاه کرد و گفت: «بذار براتازلی یه اسم انتخاب کنم. از اونجایی که استاد همیشه هوش، چشمانِخطکشی درخشان و دندانهای سفیدم رو تحسین میکنه، اسمت رو میذارم مینگ هائو.»
سایهٔ ستارهای گویی از گرفتنِحرکات این نام بسیار شادمان شدهچشمان بود؛ بیدرنگ از آنجا دور شد.
صورت فلکیِ نوجوان بهغرید بانویی جوان بدل گشتدادی و اکنون یک جاودانه بود.
او تنها در انزوا به تزکیهگربه نپرداخت، بلکه اغلب برای غنی ساختنزردِ تجربیاتش به مکانهای گوناگون سفر میکرد.
تزکیه پشت درهای بسته فایدهای نداشت، زیرا آنچه بایدجاودانِ انجام میداد، به ارث بردن میراثِ والامقامِ جاودانِ خاستگاهانداخت ازلی نبود، بلکه باید مسیر خرد را خلق میکرد.
وقتی با هویتی پنهانتمرینِ در دریای شرقی سفراینجا میکرد، با جاودانهای آشنا شد.
طی اتفاقاتی تصادفی، او و این جاودانه بارها و بارها با یکدیگر روبرو شدند. آنها برای مبارزهچشمان و از بین بردن قبایل انسانهای دگرگونه دست به دست هم دادند، خندقهای دریایی را کاوش کردندتمرین و کارهایی از این دست. دوستی آنها عمیقتر شد و سرانجام به احساسِ عشق و علاقه بدل گشت.
اما...
وقتی صورت فلکی ظاهر حقیقیِ معشوقش راچرخید دید، در کمال ناباوری به عقب قدمسپید برداشت و گفت: «تو یک انسان دگرگونهای!»
معشوقش با اضطراب گفت: «شینگحرکات اِر، من از قصد پنهانشچشمان نکردم، لطفاً به توضیحاتم گوش بده.»
با وجود این، صورتغرید فلکی سر تکان داد وافتضاحِ به سوی آسمان پرواز کرد.
مرد بیوقفه او را تعقیباینجا کرد، اما به دلیل جراحات سنگینش،نشید در نهایت از آسمان سقوط کرد.
وقتی به هوش آمد، متوجهآرام شد که در ساحلی درازخاستگاه کشیده و صورت فلکی کنار اوست.
مرد که هم غافلگیر و هم شادمان شده بود، با تقلا از جاعصبانی برخاست و با تمام توانش فریاد زد: «تو نجاتم دادی، شینگ اِر! میدونم کهتمرین تویی، کجایی؟ بیا بیرون و منو ببین!» اما در نهایت هیچ پاسخی دریافت نکرد.
در پایان،سرِ او چارهای جزتکالیفی ترک جزیره نداشت.
زیر نور خورشیدِ در حال غروب، همانطور کهبیدرنگ به قامتِ دورشونده و تنهای او نگاه میکرد، صورتخوب فلکی در ساحل ایستاد و خود را نمایان ساخت.
چشمانش لبریز از اشک و بیمیلی برای جدایی از او بود: «چرا باید یه انسان دگرگونهباابهت باشی؟ چقدر عالی میشد اگه انسان بودی؟ میدونی که حتی به ازدواج با تو فکر کردهدراز بودم؟ طبق رسوم، استاد از قبل برج گلدوزی شده رو به عنوان جهیزیه برام آماده کرده بود.»
«اما نمیتونمافتضاحِ این کارتمرینِ رو بکنم.»
«چون منسرِ صورت فلکیام، والامقامِتکالیفی جاودانِ آیندهٔ بشریت.»
«من باید جاودانههای انسانهای دگرگونه رو به خاطر مردمم از بیننشید ببرم، اگه همسر تو بشم، چطور میتونم بهشون حمله کنم؟ وقتیحتماً انسانهای دگرگونه احساس راحتی کنن، چه بلایی سر آیندهٔ بشریت میاد؟»
انتظار استادش، امید بشریت وآرام حمایت اطرافیانش؛ تمام این بارهاخاستگاه بر دوش صورت فلکی سنگینی میکرد.
اما قلبش همچنان درد میکرد!
دردِ عشقی نافرجامنگاهی تقریباً روحش رااواخر از هم میدرید.
نور ستارهحرکات از قلب صورتاینجا فلکی فواره زد.
او دوباره اینبیحسی تودهٔ نور ستارهعقب را در دست گرفت.
او با سایهٔ نور ستاره زمزمه کرد: «از اونجا که اون زیبایی و استعدادم رو تحسین کرد، اسم تو رو یو شیو میذارم. اگهبعد زندگی دیگهای وجود داشت، لطفاً به جای من خوب زندگی کن، به آیندهٔ بشریت اهمیت نده، به فکر امنیت مردم نباش، فقط برای یکبلند بار هم که شده، برای خودت زندگی کن و خودخواه باش، برو جلو و عاشق شو، میتونی تا جایی که دلت میخواد گریه کنی!»
سایهٔ نور ستارهنگاهی موجی برداشت، گوییاواخر به او پاسخ میداد.
در سالهای پایانی عمرش،نشستی صورت فلکی دیگر بهبیدرنگ یک والامقام بدل شده بود.
درون تالاری، او بر جایگاه اصلی نشسته بود وجاودانِ به خواهر ارشدش نگاه میکرد که همیشه از اوانداخت حمایت و مراقبت کرده بود؛ او مانند مادر خودش بود.
خواهر ارشد فریاد زد: «بذار من انجامش بدم!اینجا آه سو، تو والامقامِ جاودانِ بزرگی هستی، نمیتونی خودتنندازید رو فدا کنی تا با ارادهٔ آسمان ادغام بشی.»
صورت فلکی به نرمی سر تکان داد:انجام «نه. دقیقاً به این خاطر که مننشستی والامقامِ جاودانم، باید این کار رو بکنم.»
چشمان خواهر ارشد پر از اشک شد: «آه سو، تو فقط سه سالت بود که شاگردتازه استاد شدی. من تو تمام این مدت ازت مراقبت کردم، ذرهذره بزرگ شدنت رو دیدم، قدمبهقدم بالغخیره شدنت رو تماشا کردم و در نهایت دیدم که به والامقامِ جاودانِ صورت فلکیِ بشریت تبدیل شدی.»
«هیچکس بهتر از من نمیدونه توعقب این مسیر چقدر غم و درد کشیدی.ردایی تو تو این سالها فداکاریهای زیادی کردی.»
«حالا دیگه کار بزرگی انجام دادی و انتظارات همهگربه رو برآورده کردی. دیگه فداکاری نکن، هنوز زمان زیادیزخماش داری تا کارایی رو بکنی که خودت دلت میخواد.»
«مگه اغلب پیش من گله نمیکردی؟ با اینکه زندگیت عالی بهتمرینِ نظر میرسید و آدمای بیشماری تحسینت میکردن، هنوز حسرتهای زیادی تو دلتکوچولو داری. آه سو، تو از این به بعد لایق زندگی بهتری هستی.»
«تو برای بشریت فداکاریهاینشستی زیادی کردی، وقتشه کهبیدرنگ برای خودت زندگی کنی.»
«پس این بار،بیحسی بذار من باعقب ارادهٔ آسمان یکی بشم.»
صورت فلکی لبخند زد،تمرینِ قامتش درخشید و پیشاینجا روی خواهر ارشدش ظاهر شد.
او به نرمی اشکهای خواهر ارشدشاواخر را پاک کرد و تودهای ازحرکات نور ستاره را از قلبش بیرون کشید.
«خواهر ارشد.»
«تو منو به خاطر بزرگواری عظیمم تحسین کردی. من اسم این سایهٔ نور ستاره رو فنگ یاپایین میذارم، بذار اون به جای من همراهت باشه. من از بدو تولد یتیم بودم، تو تمام زندگیمخطکش ازم مراقبت کردی، تو خواهر منی و مثل مادرمی. چطور میتونم بذارم تو این کار رو بکنی؟»
«به هر حال، من تا الان فداکاریهاینشستی زیادی کردم و از خیلی چیزها گذشتم،نشید این دیگه برام مثل یه عادت شده. هاها.»
«بذار فنگ یا بمونه وتکالیفی ازت مراقبت کنه، اون کمکم میکنهتمرینِ تا حسرتهای زندگیم رو جبران کنم.»
«من سه سایهٔ نور ستاره ازگربه خودم به جا گذاشتم، اونا درزردِ عین حال تمهیدات من برای احیا هستن.»
«من نمیخوام روزی رو ببینم که بتونم احیا بشم، اما اگه اوضاع تا اونسپید حد وخیم بشه و من احیا بشم، به حرفت گوش میدم خواهر ارشد. این دنیادندانهایش یا کل بشریت رو فراموش میکنم، من فقط و فقط برای خودم زندگی خواهم کرد!»
«برای یک بارتمامعیاره هم که شده،کشنده میخوام منم خودخواه باشم.»
غار اهریمن دیوانه.
وقتی مینگ هائو، یونشستی شیو و فنگ یا بیداراشک شدند، اخبار ویرانگری دریافت کردند.
گوی تقدیر نابود شده بود، دربار آسمانی به وضعیتی اسفناک افتاده بود، اهریمنِردایی بزرگ فانگ یوان برخاسته بود، جناح حق در حال زوال بود در حالیدستت که اهریمنان میخروشیدند و قاره مرکزی از هر سو در محاصرهٔ خطر قرار داشت.
من زمانیافتضاحِ به خودمتمرینِ قول داده بودم!
میخوام زندگی خودم رو بکنم...
برای لذت خودم زندگی کنم،اینجا برای عشق خودم زندگی کنمعصبانی و برای خوشبختی خودم زندگی کنم.
آیا اشتباه میکردم؟
من مأموریتم رو به پایان رسونده بودم، مسیر خردگربه رو خلق کردم، از شر بیشترِ جاودانههای انسانهای دگرگونه خلاصتازه شدم و حتی بشریت رو به مسیر شکوفایی هدایت کردم.
وقتش بود که استراحت کنم.
اما چرا؟
چرا ناخودآگاهاحساسِ نقشه کشیدمسرش و تمهیداتی چیدم؟
چرا هنوز اینجا دارم میجنگم؟
چرا؟
پری مینگ هائو به آتشاینجا و دودِ برخاسته نگاه کردعصبانی و لبهایش را در هم کشید.
پری یو شیو با نگاهیآرام سرد به جاودانهٔ اهریمنی چیخاستگاه جوئه و هشت کرانه نگریست.
پری فنگ یا به ژانحرکات بو دویِ در حالِ یورشچشمان نگاه کرد و لبخندی ساده زد.
در این لحظه، نور ستاره براواخر بدن این سه پری سوسو زدحرکات و با درخششی پرفروغ طنینانداز شد.
این سهحرکات جاودانه بانشستی هم خواندند:
یک عمر ایثارِ بیدریغ،
تیمارِ خلق و یاریِ آنان.
فدایِ جان و تنم،
تا نورِ ستاره بر جهان بتابد.
به وقتِ احیا، همهچیز دگرگون گشت،
پنج منطقه دیگر به جا نمانده است.
تنها قلبِ من است که بیتغییر مانده،
سه تجلی متحد میگردند تا آسمان را برهانند!
نورهای ستاره به هم متصل ومیدم در هم آمیخته شدند و درخششِنگاهِ آن به سوی آسمان اوج گرفت.
نور دیری نپایید که بهازلی شکلِ جاودانهای با زیباییِ بیهمتا درآمد؛پایین چشمانش همچون ستارگانِ آسمان پرفروغ میدرخشید.
صورت فلکی؟
صورت فلکی.
صورت فلکی!