چپتر 1969: جاودانههای گویِ آسمان سیاه
0در آسمان سیاه، جانورِیافته روحِ باستانی با شتابمیکرد در حال فرار بود.
این جانورِ روح به اسب میمانست،هستهٔ اما چهرهای انسانی داشت. اکنون وحشتبرای و هراس در چهرهاش موج میزد.
جانورِ روحِ باستانی سراسیمه و بیهدفمیشد میگریخت، اما دیری نپایید که حرکاتش کندیافته شد و نالههای پردردش رفتهرفته ضعیفتر گشت.
پس از گذشت چند نفس زمان،مسیرِ کاملاً در آسمان متوقف شد ونبود بیصدا در پهنهٔ شب شناور ماند.
با پدیدار شدن یکیافته جاودانه، پیکر عظیم جانورمیکرد بیهیچ صدایی متلاشی شد.
این جاودانه چهرهای رنگپریدهسینه و موهایی تا سینهمسیرِ داشت؛ او روحِ شبح بود.
روحِ شبح هستهٔ روح را که جوهرِ مسیرِ روحِ جانورِ باستانی به شماریافته میرفت، چنگ زد. اما این برای او کافی نبود؛ هستهٔ روح را دربازدهی دهان گذاشت، همچون شیرینی جوید و پس از چند ثانیه آن را بلعید.
روحِ شبح با ناخرسندی غرید:جوهرِ «بدون حرکت کشندهٔ مسیرِ روح، یکمکافی طول میکشه تا کامل هضمش کنم.»
پس از جدا شدن از پیرمرد ژنگاندک یوان و پری زی وِی، در آسمانمیداد سیاه به شکارِ جانورانِ روح مشغول بود.
اما به دلایلی، شاید به خاطر بختِجوهرِ بد یا نابودیِ موجودات زنده در اثرِ امواجِدهان چی، با جانورانِ روحِ بسیار کمی روبهرو میشد.
تا این لحظه، تنها جانورانِ روحِ سرگردان یا گروههایسرگردان پنجتایی و کمتر را یافته بود. تعدادشان به قدریاصلاً اندک بود که حس میکرد اصلاً در آسمان سیاه نیست!
روحِ شبح همانطور که بهجوهرِ مسیرش ادامه میداد، با خودبرای گفت: «این بازدهی خیلی پایینه!»
«اگه سطح تبحرم هنوز سر جاش بود، میتونستم ارتشِ جانورانِ روحهمانطور رو فقط با غریزهم پیدا کنم. حتی فانگ یوان هم نمیتونستتبحرم از دیدم قایم بشه. حیف که باید از صفر شروع کنم!»
«با این حال، گویِ تقدیر بالاخره نابود شد. ارادهٔ آسمان دیگهچنگ نمیتونه سدِ راهم برای دوباره والامقام شدن بشه. وقتی موفق بشم، میخوامغرید ببینم کی جرئت میکنه جلوم وایسه؛ حتی اگه یه والامقام باشه، میکشمش.»
همانطور که روحِ شبح مخفیانهروبهرو پیش میرفت، ناگهان برقی ازگروههای شادی در چشمانش درخشید: «اوه؟»
او بالاخره ارتشیشبح از جانوران روحمسیرِ را پیدا کرده بود.
با نزدیکتر شدن، دید که این ارتش بیش از سهنیست میلیون عضو دارد. تعدادشان به هیچ وجه کم نبود واگه آنچه روحِ شبح را خشنود میساخت، کیفیت بالای آنها بود.
تنها با یک نگاهِ گذرا، ششهستهٔ جانورِ روحِ ازلی و بیش از سیکافی جانورِ روحِ باستانی را به چشم دید!
با شعلهور شدنِ میل به کشتار درلحظه قلبش، زمزمه کرد: «بکش!» اما درست زمانیتعدادشان که میخواست هجوم ببرد، متوجه چیزی شد.
این کشف کاملاًشبح غافلگیرکننده بود: «جاودانههای مسیرِشمار روح اینجا چیکار میکنن؟»
سه جاودانه درکمتر حال کنترلِ ارتشِقدری جانورانِ روح بودند.
دو جاودانهٔرنگپریده مرد وسینه یک جاودانهٔ زن.
زن که رهبرشان به نظر میرسید، در مرکز قرارسرگردان داشت. او ظاهری ساده و چشمانی خاکستری داشت و هالهٔنیست رتبه هشت او به طور طبیعی در فضا ساطع میشد.
از میان دو مرد، یکی بلندقامت و زرهپوش بود؛ بازوهای تنومندکافی و برهنهاش با نشانهای جانورِ روح پوشیده شده بود. مردِ دیگربدون بلندقامت و لاغراندام بود و عصایی از جنس بامبو در دست داشت.
هر سه جاودانه رداهای سیاهی باقدری طراحیِ مشابه بر تن داشتند؛ مشخصمسیرش بود که به یک نیرو تعلق دارند.
روحِ شبح که خیلی زود هالهٔ آنها را تشخیص داده بود،چنگ پوزخندی زد و گفت: «جاودانههای آسمان سیاهان.» او از فکرِ حملهٔناخرسندی مستقیم بیرون آمد و مخفیانه به میانِ ارتشِ جانورانِ روح نفوذ کرد.
آن سه جاودانه با دشواری فراوان ارتش راتنها کنترل میکردند. آثار خستگی در دو مرد نمایاناندک بود و دانههای عرق بر پیشانیشان نشسته بود.
جاودانهٔ زنِ رتبه هشت که به نظر میرسید پیشترچنگ استراحت کرده است، در این لحظه گفت: «شما دو تابلعید میتونید دست نگه دارید، الان من ارتش رو کنترل میکنم.»
با شنیدن این حرف، دو جاودانهٔ مرد آهِ آسودگی کشیدند. مردِ لاغراندام شروع به چاپلوسیخود کرد: «خاله، فقط شما میتونید ارتشِ جانورانِ روح به این بزرگی رو کنترل کنید. حتیحتی اگه ما دو تا هشت عمرِ کامل هم تزکیه کنیم، به نصفِ قدرتِ شما هم نمیرسیم.»
جاودانهٔ زنِ رتبه هشت با ناخرسندی به او نگاهشمار کرد: «اگه هشت بار زندگی کردن هم برات کافی نیستجوید تا به سطح من برسی، همون بهتر که خودتو بکشی!»
مردِ لاغراندام که فهمیده بود چاپلوسیاشمیشد نتیجهٔ عکس داده است، با شرمساری گفت:یافته «آخ...» و رنگِ خجالت بر چهرهاش نشست.
جاودانهٔ زن آهی کشید: «بعد از من، شما دو تا بیشتر از بقیهٔ جاودانههای خاندان شانسِ پیشرفت دارید. حالا که گویِ تقدیر نابودحرکت شده، ما خودمون کنترلِ سرنوشتمون رو به دست میگیریم. عصرِ بزرگ فرا رسیده و اون زندگیِ آروم و بیدردسرِ گذشته دیگه تموم شده. بایداثرِ روحیهٔ تلاشِ بیوقفه رو داشته باشید؛ اگه اینو درک نکنید، دیر یا زود غار-بهشتِ آرامبخشِ روحِ ما زیرِ امواجِ این عصرِ جدید غرق میشه!»
مردِ بلند و لاغراندام پیدرپیتعدادشان سر تکان داد و گفت: «خاله،همانطور شما درسِ بزرگی به من دادید.»
جاودانهٔ مردِرنگپریده دیگر نیز درشبح سکوت ایستاده بود.
جاودانهٔ زن دوباره آهی کشید و ادامه داد: «پنج منطقه با هم ادغام شدن، چیِ آسمان و زمین داره یکی میشه، تا جایی که امواجِ چی کلِ دنیا رو درنوردیده؛ حتی آسمان سیاه ومیتونستم آسمان سفید هم از این قاعده مستثنی نیستن. هر جا که امواجِ چی بهش برسه، آسمان و زمین به لرزه درمیان. غار-بهشتها دیگه نمیتونن پنهان بمونن و موقعیتشون لو میره. این بار، ما جاودانههایوایسه غار-بهشتهای آسمان سیاه دور هم جمع میشیم تا برای مقابله با این وضعیت چارهای پیدا کنیم. تو اون جلسه، شما دو تا نمایندهٔ خودتون و همینطور نمایندهٔ غار-بهشتِ آرامبخشِ روحِ ما هستید؛ اینو یادتون نره.»
دو جاودانه با احترامهستهٔ پاسخ دادند: «چشم بانو،میرفت نگران نباشید، حواسمون هست!»
آن سه جاودانه خبر نداشتند که روحِ شبح تااصلاً این حد به آنها نزدیک شده است؛ او بیآنکهخیلی کلمهای را از قلم بیندازد، تمامِ گفتوگویشان را شنیده بود.
روحِ شبح با خود اندیشید: «که اینطور... با همگراییِ چیِ آسمان و زمین، غار-بهشتهای پنهان در آسمان سیاه و آسمان سفید همناخرسندی تحت تأثیر قرار گرفتن. دلیلش دقیقاً همون چیزیه که جاودانههای پنج منطقه رو مجبور به استراحت و تجدید قوا کرده. اما جاودانههایخاطر پنج منطقه آسیبِ بیشتری دیدن، در حالی که دو آسمان کمتر دچار مشکل شدن و جاودانههاشون هنوز میتونن با کمی سختی جابهجا بشن.»
غار-بهشتهای بسیاری درونبسیار آسمان سیاه ومیشد سفید پنهان شده بودند.
حتی روحِ شبح نیزهستهٔ نمیتوانست شمارِ دقیقِ اینمیرفت غار-بهشتها را محاسبه کند.
این تحولِ کنونی در جهان کاملاً بیسابقه بود. تمامِاصلاً غار-بهشتها دیگر قادر به پنهان ماندن نبودند؛ آنها همچون ماهیانیپایینه بودند که به اجبار از آب بیرون کشیده شده باشند.
روح شبح که این را فرصتی بینقصجوهرِ میدید، بیدرنگ به اختفای خود ادامه دادنبود و در پیِ آن سه جاودانه روانه شد.
پس از گذشت نیمی از روز،میشد سه جاودانه که ارتش جانوران روح رایافته هدایت میکردند، سرانجام به مقصد خود رسیدند.
اینجا نیز یک غار-بهشت بود.
ورودی غار-بهشت باز بود و افرادقدری بسیاری از پیش بیرون آن انتظارمسیرش میکشیدند؛ هیاهوی برپا شده اصلاً کوچک نبود.
ارتش میلیونیِ جانوران روح که سه جاودانهٔ آرامبخش روحشمار با خود آورده بودند، به هیچ وجه استثنایی بهشیرینی شمار نمیرفت و تنها کمی از حد معمول برتر بود.
با دیدن آن سه جاودانه، جاودانهای از میانتنها گلهٔ گرگهای آسمانیِ شب به پرواز درآمد واندک گفت: «پس دوستانمان از غار-بهشت آرامبخش روح رسیدند.»
این جاودانه سطح تزکیهٔ رتبه هشتمسیرِ داشت، چشمانش همچون عقاب تیزبین بودنبود و ظاهری قاطع و استوار داشت.
جاودانهٔ زنِ رتبه هشت از غار-بهشتقدری آرامبخش روح با لبخند پاسخ داد:مسیرش «سرور گرگ آسمانی شب، زود رسیدید.»
سرور گرگ آسمانی شب لبخند تلخی زد و در حالی که به ورودی غار-بهشت اشاره میکرد، گفت: «راستششیرینی را بخواهید، ما دیر کردیم بانو خاکستر سرد. آن جاودانههای انسان دگرگونه از قبل وارد شدهاند. من منتظریوان شما ماندم تا با هم وارد شویم، وگرنه به عنوان جاودانههای رتبه هشتِ تنها، ما را به حاشیه میرانند.»
بانو خاکستر سرد با چهرهای عبوس سر تکان داد: «ما امروز به درخواست فرمانروای جاودان بلور یخ در اینجا جمعهمانطور شدهایم. او از همان ابتدا یک جاودانهٔ مرد برفی بوده و غار-بهشت بلور یخ خود را نیز به روی همهفانگ گشوده است، قطعاً این جمع تحت سلطهٔ جاودانههای انسان دگرگونه خواهد بود. بیایید اول وارد شویم و اوضاع را بسنجیم.»
بانو خاکستر سرد بیدرنگ ترتیباتی اتخاذ کردشمار تا آن دو رتبه هفت در بیرونگذاشت بمانند و مراقب ارتش جانوران روح باشند.
او تنها چند جانورِیافته روحِ ازلی را بامیکرد خود به درون غار-بهشت برد.
بیآنکه او بداند، روح شبح ازهستهٔ پیش یکی از جانوران روح ازلیاش راکافی تسخیر کرده بود و به دنبالشان میرفت.
به محض ورود بهکمی غار-بهشت، دما به شدت افتسرگردان کرد؛ آنجا دنیایی یخبندان بود.
زمین سراسر سپیدپوش بود. کوهی بلندقامت در آنجامیرفت قرار داشت که تماماً از بلورهای یخبندان ساختهشیرینی شده بود، چیزی که بسیار نادر به شمار میرفت.
بر فراز قلهٔ کوهیافته بلور یخبندان، کاخی از یخاصلاً و برف به چشم میخورد.
بانو خاکستر سرد و سرور گرگ آسمانی شب بهشمار مقابل تالار کاخ رسیدند، جانوران روح ازلی و گرگهای آسمانیِجوید شبِ ازلیِ همراهشان را بیرون گذاشتند و خود وارد شدند.
روح شبح پس از مدتی بررسی، توانستلحظه به بنیان این کاخ یخی پی ببرد؛تعدادشان او بیدرنگ رخنهای یافت و وارد تالار شد.
جاودانهٔ مرد برفی بر صندلی اصلی نشستهشمار بود؛ او چهرهای مربعیشکل و رفتاری باوقارگذاشت داشت، او فرمانروای جاودان بلور یخ بود.
به جز او، سه انسان دگرگونهٔ رتبه هشتِمیکرد دیگر نیز حضور داشتند که به ترتیب ازگفت نژادهای مرد سنگی، مرد مویین و مرد تخممرغی بودند.
روح شبح پیش از آنکه دلیلش را درک کند، لحظهای با خود اندیشید:کافی (چه کسی فکرش را میکرد که در آسمان سیاه، انسانهای دگرگونه نیروی برتر باشند؛یکم آنها چهار رتبه هشت دارند در حالی که انسانها تنها دو رتبه هشت دارند.)
پس از آنکه انسانها بر جهان مسلط شدند، انسانهایسرگردان دگرگونه دیگر نمیتوانستند در پنج منطقه زندگی کنند، آنها بهنیست حاشیههای جهان رانده شدند تا زندگی فلاکتباری را سپری کنند.
آسمان سیاه و آسمان سفیدجوهرِ به بهترین گزینههای آنها برایبرای نقل مکان و زندگی تبدیل شد.
این مکان به شدت پهناور بود؛ زمانیاندک که غار-بهشتهایشان پنهان میشد، حتی والامقامها نیزمیداد بدون سرنخهای کافی قادر به یافتن آنها نبودند.
بدین ترتیب، آسمان سیاه و سفیدهستهٔ به بنیان انسانهای دگرگونه بدل گشت وکافی آنها در اینجا رشد و توسعه یافتند.
اگرچه جاودانههای انسانی نیز هر دو آسمان را کاوش میکردند، اماپنجتایی هدفشان تنها جستجوی منابع بود. کمتر جاودانهٔ رتبه هشتی پیدا میشدادامه که غار-بهشت خود را در آسمان سیاه و سفید مستقر کند.
غار-بهشتهای انسانی با غار-بهشتهای انسانهای دگرگونه تفاوت داشتند؛میرفت مورد دوم تحت مراقبت ارادهٔ آسمان قرار داشت وجوید مصیبتهایشان ضعیفتر بود، اما مورد اول شرایط متفاوتی داشت.
با گذشت زمان، غار-بهشتهای انسانیِ مستقرشده یکی پس از دیگری نابود شدندمسیرش و تعداد معدودی توانستند با موفقیت توسعه یابند. در این میان، غار-بهشتهای انسانهایمیتونستم دگرگونه توانستند برای مدتی طولانی دوام بیاورند و نیروهایشان در خفا رشد کرد.
آن شش جاودانهٔ رتبهسینه هشت برای مدتی طولانیمسیرِ به بحث و گفتگو پرداختند.
«پنج منطقه یکی شدهاند و امواج چی در آسمانها بیداد میکنند.پنجتایی غار-بهشتهای ما در معرض دید قرار خواهند گرفت، پیشنهاد میکنم با هممیداد متحد شویم و در برابر دشمنان پنج منطقه با هم مقاومت کنیم!»
«چگونه در برابرشان مقاومت کنیم؟ با وجود اینکه اوضاع غار-بهشتهای ماکافی خوب است، چگونه منابعمان با پنج منطقه قابل قیاس است؟ حتیبدون اگر همه با هم همکاری کنیم، حریف انسانهای پنج منطقه نخواهیم شد!»
«علاوه بر این، ما نمیتوانیمتعدادشان صادقانه با یکدیگر همکاری کنیم،نیست هرچه باشد هویتهای متفاوتی داریم.»
«همگی، نگران نباشید، با وجود اینکه ما انسان هستیم، نیایمیرفت آرامبخش روح ما مجبور به زندگی در آسمان سیاه شد، مابلعید از پیش تمام روابط خود را با پنج منطقه قطع کردهایم.»
«من صریحتر میگویم، غار-بهشت گرگ شبِ من نمیخواهد خودشسرگردان را در معرض خطر قرار دهد. هرچه باشد، مااصلاً دشمنی عظیمی با آسمان دیرزیستی در دشتهای شمالی داریم!»
فرمانروای جاودان بلور یخ گفت: «دوستان. آیا همهٔ شما فقط میخواهید حالت تدافعی بگیرید وهمچون پیشرفتی نمیخواهید؟ اکنون که گوی تقدیر نابود شده، سلطهٔ بشریت مختل گشته است. جاودانههای پنجکنم منطقه اکنون نیاز به بازیابی قوا دارند، این بهترین فرصت برای ماست تا وارد عمل شویم!»
«از آنجا که ما در آسمان سیاه بودیم، کمترین آسیبنیست را دیدهایم و اگرچه با دشواری، اما میتوانیم حرکت کنیم.اگه اگر از این فرصت بهره نبریم، در آینده پشیمان خواهیم شد.»
«فرمانروای جاودان،رنگپریده چه نقشهایسینه در سر دارید؟»
فرمانروای جاودان بلور یخ آهی کشید و با چهرهای عبوس گفت: «پنج منطقه پهناورند و منابع فراوانی دارند، حتی اگر غار-بهشتهایمان را روی هم بگذاریم،گفت نمیتوانیم با آنها رقابت کنیم. جهان قطعاً به هرج و مرج کشیده خواهد شد، اگر سعی نکنیم خود را ارتقا دهیم، زمانی که پنج منطقهتقدیر به ثبات برسند، فرصتی برای نابودی همهٔ ما پیدا خواهند کرد. تنها با به دست گرفتن این ابتکار عمل است که امیدی برای بقا خواهیم داشت.»