---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1969: جاودانه‌های گویِ آسمان سیاه • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 1969: جاودانه‌های گویِ آسمان سیاه

0

در آسمان سیاه، جانورِ‌هستهٔ​ روحِ باستانی با شتاب‌می‌رفت​ در حال فرار بود.

این جانورِ روح به اسب می‌مانست،‌گروه‌های​ اما چهره‌ای انسانی داشت. اکنون وحشت‌اندک​ و هراس در چهره‌اش موج می‌زد.

جانورِ روحِ باستانی سراسیمه و بی‌هدف‌شمار​ می‌گریخت، اما دیری نپایید که حرکاتش کند‌گذاشت​ شد و ناله‌های پردردش رفته‌رفته ضعیف‌تر گشت.

پس از گذشت چند نفس زمان،‌نیست​ کاملاً در آسمان متوقف شد و‌گفت​ بی‌صدا در پهنهٔ شب شناور ماند.

با پدیدار شدن یک‌هستهٔ​ جاودانه، پیکر عظیم جانور‌می‌رفت​ بی‌هیچ صدایی متلاشی شد.

این جاودانه چهره‌ای رنگ‌پریده‌تنها​ و موهایی تا سینه‌کمتر​ داشت؛ او روحِ شبح بود.

روحِ شبح هستهٔ روح را که جوهرِ مسیرِ روحِ جانورِ باستانی به شمار‌گذاشت​ می‌رفت، چنگ زد. اما این برای او کافی نبود؛ هستهٔ روح را در‌می‌کشه​ دهان گذاشت، همچون شیرینی جوید و پس از چند ثانیه آن را بلعید.

روحِ شبح با ناخرسندی غرید:‌اصلاً​ «بدون حرکت کشندهٔ مسیرِ روح، یکم‌خود​ طول می‌کشه تا کامل هضمش کنم.»

پس از جدا شدن از پیرمرد ژنگ‌شمار​ یوان و پری زی وِی، در آسمان‌گذاشت​ سیاه به شکارِ جانورانِ روح مشغول بود.

اما به دلایلی، شاید به خاطر بختِ‌پنج‌تایی​ بد یا نابودیِ موجودات زنده در اثرِ امواجِ‌نیست​ چی، با جانورانِ روحِ بسیار کمی روبه‌رو می‌شد.

تا این لحظه، تنها جانورانِ روحِ سرگردان یا گروه‌های‌برای​ پنج‌تایی و کمتر را یافته بود. تعدادشان به قدری‌بلعید​ اندک بود که حس می‌کرد اصلاً در آسمان سیاه نیست!

روحِ شبح همان‌طور که به‌اصلاً​ مسیرش ادامه می‌داد، با خود‌می‌داد​ گفت: «این بازدهی خیلی پایینه!»

«اگه سطح تبحرم هنوز سر جاش بود، می‌تونستم ارتشِ جانورانِ روح‌کافی​ رو فقط با غریزه‌م پیدا کنم. حتی فانگ یوان هم نمی‌تونست‌بدون​ از دیدم قایم بشه. حیف که باید از صفر شروع کنم!»

«با این حال، گویِ تقدیر بالاخره نابود شد. ارادهٔ آسمان دیگه‌قدری​ نمی‌تونه سدِ راهم برای دوباره والامقام شدن بشه. وقتی موفق بشم، می‌خوام‌خیلی​ ببینم کی جرئت می‌کنه جلوم وایسه؛ حتی اگه یه والامقام باشه، می‌کشمش.»

همان‌طور که روحِ شبح مخفیانه‌مسیرِ​ پیش می‌رفت، ناگهان برقی از‌کافی​ شادی در چشمانش درخشید: «اوه؟»

او بالاخره ارتشی‌اندک​ از جانوران روح‌نیست​ را پیدا کرده بود.

با نزدیک‌تر شدن، دید که این ارتش بیش از سه‌برای​ میلیون عضو دارد. تعدادشان به هیچ وجه کم نبود و‌ناخرسندی​ آنچه روحِ شبح را خشنود می‌ساخت، کیفیت بالای آن‌ها بود.

تنها با یک نگاهِ گذرا، شش‌گروه‌های​ جانورِ روحِ ازلی و بیش از سی‌می‌کرد​ جانورِ روحِ باستانی را به چشم دید!

با شعله‌ور شدنِ میل به کشتار در‌می‌رفت​ قلبش، زمزمه کرد: «بکش!» اما درست زمانی‌همچون​ که می‌خواست هجوم ببرد، متوجه چیزی شد.

این کشف کاملاً‌اندک​ غافلگیرکننده بود: «جاودانه‌های مسیرِ‌همان‌طور​ روح اینجا چیکار می‌کنن؟»

سه جاودانه در‌شبح​ حال کنترلِ ارتشِ‌مسیرِ​ جانورانِ روح بودند.

دو جاودانهٔ‌می‌شد​ مرد و‌تنها​ یک جاودانهٔ زن.

زن که رهبرشان به نظر می‌رسید، در مرکز قرار‌برای​ داشت. او ظاهری ساده و چشمانی خاکستری داشت و هالهٔ‌ناخرسندی​ رتبه هشت او به طور طبیعی در فضا ساطع می‌شد.

از میان دو مرد، یکی بلندقامت و زره‌پوش بود؛ بازوهای تنومند‌خود​ و برهنه‌اش با نشان‌های جانورِ روح پوشیده شده بود. مردِ دیگر‌ارتشِ​ بلندقامت و لاغراندام بود و عصایی از جنس بامبو در دست داشت.

هر سه جاودانه رداهای سیاهی با‌مسیرِ​ طراحیِ مشابه بر تن داشتند؛ مشخص‌نبود​ بود که به یک نیرو تعلق دارند.

روحِ شبح که خیلی زود هالهٔ آن‌ها را تشخیص داده بود،‌قدری​ پوزخندی زد و گفت: «جاودانه‌های آسمان سیاه‌ان.» او از فکرِ حملهٔ‌بازدهی​ مستقیم بیرون آمد و مخفیانه به میانِ ارتشِ جانورانِ روح نفوذ کرد.

آن سه جاودانه با دشواری فراوان ارتش را‌چنگ​ کنترل می‌کردند. آثار خستگی در دو مرد نمایان‌جوید​ بود و دانه‌های عرق بر پیشانی‌شان نشسته بود.

جاودانهٔ زنِ رتبه هشت که به نظر می‌رسید پیش‌تر‌ادامه​ استراحت کرده است، در این لحظه گفت: «شما دو تا‌هنوز​ می‌تونید دست نگه دارید، الان من ارتش رو کنترل می‌کنم.»

با شنیدن این حرف، دو جاودانهٔ مرد آهِ آسودگی کشیدند. مردِ لاغراندام شروع به چاپلوسی‌همچون​ کرد: «خاله، فقط شما می‌تونید ارتشِ جانورانِ روح به این بزرگی رو کنترل کنید. حتی‌کنم​ اگه ما دو تا هشت عمرِ کامل هم تزکیه کنیم، به نصفِ قدرتِ شما هم نمی‌رسیم.»

جاودانهٔ زنِ رتبه هشت با ناخرسندی به او نگاه‌یافته​ کرد: «اگه هشت بار زندگی کردن هم برات کافی نیست‌می‌داد​ تا به سطح من برسی، همون بهتر که خودتو بکشی!»

مردِ لاغراندام که فهمیده بود چاپلوسی‌اش‌شمار​ نتیجهٔ عکس داده است، با شرمساری گفت:‌گذاشت​ «آخ...» و رنگِ خجالت بر چهره‌اش نشست.

جاودانهٔ زن آهی کشید: «بعد از من، شما دو تا بیشتر از بقیهٔ جاودانه‌های خاندان شانسِ پیشرفت دارید. حالا که گویِ تقدیر نابود‌فقط​ شده، ما خودمون کنترلِ سرنوشتمون رو به دست می‌گیریم. عصرِ بزرگ فرا رسیده و اون زندگیِ آروم و بی‌دردسرِ گذشته دیگه تموم شده. باید‌وقتی​ روحیهٔ تلاشِ بی‌وقفه رو داشته باشید؛ اگه اینو درک نکنید، دیر یا زود غار-بهشتِ آرام‌بخشِ روحِ ما زیرِ امواجِ این عصرِ جدید غرق می‌شه!»

مردِ بلند و لاغراندام پی‌درپی‌جوهرِ​ سر تکان داد و گفت: «خاله،‌کافی​ شما درسِ بزرگی به من دادید.»

جاودانهٔ مردِ‌می‌شد​ دیگر نیز در‌سرگردان​ سکوت ایستاده بود.

جاودانهٔ زن دوباره آهی کشید و ادامه داد: «پنج منطقه با هم ادغام شدن، چیِ آسمان و زمین داره یکی می‌شه، تا جایی که امواجِ چی کلِ دنیا رو درنوردیده؛ حتی آسمان سیاه و‌پری​ آسمان سفید هم از این قاعده مستثنی نیستن. هر جا که امواجِ چی بهش برسه، آسمان و زمین به لرزه درمیان. غار-بهشت‌ها دیگه نمی‌تونن پنهان بمونن و موقعیتشون لو می‌ره. این بار، ما جاودانه‌های‌می‌داد​ غار-بهشت‌های آسمان سیاه دور هم جمع می‌شیم تا برای مقابله با این وضعیت چاره‌ای پیدا کنیم. تو اون جلسه، شما دو تا نمایندهٔ خودتون و همین‌طور نمایندهٔ غار-بهشتِ آرام‌بخشِ روحِ ما هستید؛ اینو یادتون نره.»

دو جاودانه با احترام‌می‌کرد​ پاسخ دادند: «چشم بانو،‌مسیرش​ نگران نباشید، حواسمون هست!»

آن سه جاودانه خبر نداشتند که روحِ شبح تا‌چنگ​ این حد به آن‌ها نزدیک شده است؛ او بی‌آنکه‌ثانیه​ کلمه‌ای را از قلم بیندازد، تمامِ گفت‌وگویشان را شنیده بود.

روحِ شبح با خود اندیشید: «که این‌طور... با همگراییِ چیِ آسمان و زمین، غار-بهشت‌های پنهان در آسمان سیاه و آسمان سفید هم‌بازدهی​ تحت تأثیر قرار گرفتن. دلیلش دقیقاً همون چیزیه که جاودانه‌های پنج منطقه رو مجبور به استراحت و تجدید قوا کرده. اما جاودانه‌های‌شروع​ پنج منطقه آسیبِ بیشتری دیدن، در حالی که دو آسمان کمتر دچار مشکل شدن و جاودانه‌هاشون هنوز می‌تونن با کمی سختی جابه‌جا بشن.»

غار-بهشت‌های بسیاری درون‌هستهٔ​ آسمان سیاه و‌شمار​ سفید پنهان شده بودند.

حتی روحِ شبح نیز‌می‌کرد​ نمی‌توانست شمارِ دقیقِ این‌مسیرش​ غار-بهشت‌ها را محاسبه کند.

این تحولِ کنونی در جهان کاملاً بی‌سابقه بود. تمامِ‌چنگ​ غار-بهشت‌ها دیگر قادر به پنهان ماندن نبودند؛ آن‌ها همچون ماهیانی‌بلعید​ بودند که به اجبار از آب بیرون کشیده شده باشند.

روح شبح که این را فرصتی بی‌نقص‌پنج‌تایی​ می‌دید، بی‌درنگ به اختفای خود ادامه داد‌اصلاً​ و در پیِ آن سه جاودانه روانه شد.

پس از گذشت نیمی از روز،‌شمار​ سه جاودانه که ارتش جانوران روح را‌گذاشت​ هدایت می‌کردند، سرانجام به مقصد خود رسیدند.

اینجا نیز یک غار-بهشت بود.

ورودی غار-بهشت باز بود و افراد‌مسیرِ​ بسیاری از پیش بیرون آن انتظار‌نبود​ می‌کشیدند؛ هیاهوی برپا شده اصلاً کوچک نبود.

ارتش میلیونیِ جانوران روح که سه جاودانهٔ آرام‌بخش روح‌یافته​ با خود آورده بودند، به هیچ وجه استثنایی به‌ادامه​ شمار نمی‌رفت و تنها کمی از حد معمول برتر بود.

با دیدن آن سه جاودانه، جاودانه‌ای از میان‌چنگ​ گلهٔ گرگ‌های آسمانیِ شب به پرواز درآمد و‌جوید​ گفت: «پس دوستانمان از غار-بهشت آرام‌بخش روح رسیدند.»

این جاودانه سطح تزکیهٔ رتبه هشت‌نیست​ داشت، چشمانش همچون عقاب تیزبین بود‌گفت​ و ظاهری قاطع و استوار داشت.

جاودانهٔ زنِ رتبه هشت از غار-بهشت‌مسیرِ​ آرام‌بخش روح با لبخند پاسخ داد:‌نبود​ «سرور گرگ آسمانی شب، زود رسیدید.»

سرور گرگ آسمانی شب لبخند تلخی زد و در حالی که به ورودی غار-بهشت اشاره می‌کرد، گفت: «راستش‌ادامه​ را بخواهید، ما دیر کردیم بانو خاکستر سرد. آن جاودانه‌های انسان دگرگونه از قبل وارد شده‌اند. من منتظر‌فانگ​ شما ماندم تا با هم وارد شویم، وگرنه به عنوان جاودانه‌های رتبه هشتِ تنها، ما را به حاشیه می‌رانند.»

بانو خاکستر سرد با چهره‌ای عبوس سر تکان داد: «ما امروز به درخواست فرمانروای جاودان بلور یخ در اینجا جمع‌غرید​ شده‌ایم. او از همان ابتدا یک جاودانهٔ مرد برفی بوده و غار-بهشت بلور یخ خود را نیز به روی همه‌شاید​ گشوده است، قطعاً این جمع تحت سلطهٔ جاودانه‌های انسان دگرگونه خواهد بود. بیایید اول وارد شویم و اوضاع را بسنجیم.»

بانو خاکستر سرد بی‌درنگ ترتیباتی اتخاذ کرد‌همان‌طور​ تا آن دو رتبه هفت در بیرون‌خیلی​ بمانند و مراقب ارتش جانوران روح باشند.

او تنها چند جانورِ‌هستهٔ​ روحِ ازلی را با‌می‌رفت​ خود به درون غار-بهشت برد.

بی‌آنکه او بداند، روح شبح از‌گروه‌های​ پیش یکی از جانوران روح ازلی‌اش را‌می‌کرد​ تسخیر کرده بود و به دنبالشان می‌رفت.

به محض ورود به‌جوهرِ​ غار-بهشت، دما به شدت افت‌برای​ کرد؛ آنجا دنیایی یخبندان بود.

زمین سراسر سپیدپوش بود. کوهی بلندقامت در آنجا‌مسیرش​ قرار داشت که تماماً از بلورهای یخبندان ساخته‌اگه​ شده بود، چیزی که بسیار نادر به شمار می‌رفت.

بر فراز قلهٔ کوه‌هستهٔ​ بلور یخبندان، کاخی از یخ‌چنگ​ و برف به چشم می‌خورد.

بانو خاکستر سرد و سرور گرگ آسمانی شب به‌یافته​ مقابل تالار کاخ رسیدند، جانوران روح ازلی و گرگ‌های آسمانیِ‌می‌داد​ شبِ ازلیِ همراهشان را بیرون گذاشتند و خود وارد شدند.

روح شبح پس از مدتی بررسی، توانست‌می‌رفت​ به بنیان این کاخ یخی پی ببرد؛‌همچون​ او بی‌درنگ رخنه‌ای یافت و وارد تالار شد.

جاودانهٔ مرد برفی بر صندلی اصلی نشسته‌همان‌طور​ بود؛ او چهره‌ای مربعی‌شکل و رفتاری باوقار‌خیلی​ داشت، او فرمانروای جاودان بلور یخ بود.

به جز او، سه انسان دگرگونهٔ رتبه هشتِ‌می‌رفت​ دیگر نیز حضور داشتند که به ترتیب از‌شیرینی​ نژادهای مرد سنگی، مرد مویین و مرد تخم‌مرغی بودند.

روح شبح پیش از آنکه دلیلش را درک کند، لحظه‌ای با خود اندیشید:‌می‌کرد​ (چه کسی فکرش را می‌کرد که در آسمان سیاه، انسان‌های دگرگونه نیروی برتر باشند؛‌تبحرم​ آن‌ها چهار رتبه هشت دارند در حالی که انسان‌ها تنها دو رتبه هشت دارند.)

پس از آنکه انسان‌ها بر جهان مسلط شدند، انسان‌های‌برای​ دگرگونه دیگر نمی‌توانستند در پنج منطقه زندگی کنند، آن‌ها به‌ناخرسندی​ حاشیه‌های جهان رانده شدند تا زندگی فلاکت‌باری را سپری کنند.

آسمان سیاه و آسمان سفید‌اصلاً​ به بهترین گزینه‌های آن‌ها برای‌می‌داد​ نقل مکان و زندگی تبدیل شد.

این مکان به شدت پهناور بود؛ زمانی‌شمار​ که غار-بهشت‌هایشان پنهان می‌شد، حتی والامقام‌ها نیز‌گذاشت​ بدون سرنخ‌های کافی قادر به یافتن آن‌ها نبودند.

بدین ترتیب، آسمان سیاه و سفید‌گروه‌های​ به بنیان انسان‌های دگرگونه بدل گشت و‌می‌کرد​ آن‌ها در اینجا رشد و توسعه یافتند.

اگرچه جاودانه‌های انسانی نیز هر دو آسمان را کاوش می‌کردند، اما‌نبود​ هدفشان تنها جستجوی منابع بود. کمتر جاودانهٔ رتبه هشتی پیدا می‌شد‌حرکت​ که غار-بهشت خود را در آسمان سیاه و سفید مستقر کند.

غار-بهشت‌های انسانی با غار-بهشت‌های انسان‌های دگرگونه تفاوت داشتند؛‌مسیرش​ مورد دوم تحت مراقبت ارادهٔ آسمان قرار داشت و‌سطح​ مصیبت‌هایشان ضعیف‌تر بود، اما مورد اول شرایط متفاوتی داشت.

با گذشت زمان، غار-بهشت‌های انسانیِ مستقرشده یکی پس از دیگری نابود شدند‌نبود​ و تعداد معدودی توانستند با موفقیت توسعه یابند. در این میان، غار-بهشت‌های انسان‌های‌یکم​ دگرگونه توانستند برای مدتی طولانی دوام بیاورند و نیروهایشان در خفا رشد کرد.

آن شش جاودانهٔ رتبه‌تنها​ هشت برای مدتی طولانی‌کمتر​ به بحث و گفتگو پرداختند.

«پنج منطقه یکی شده‌اند و امواج چی در آسمان‌ها بیداد می‌کنند.‌نبود​ غار-بهشت‌های ما در معرض دید قرار خواهند گرفت، پیشنهاد می‌کنم با هم‌کشندهٔ​ متحد شویم و در برابر دشمنان پنج منطقه با هم مقاومت کنیم!»

«چگونه در برابرشان مقاومت کنیم؟ با وجود اینکه اوضاع غار-بهشت‌های ما‌خود​ خوب است، چگونه منابعمان با پنج منطقه قابل قیاس است؟ حتی‌ارتشِ​ اگر همه با هم همکاری کنیم، حریف انسان‌های پنج منطقه نخواهیم شد!»

«علاوه بر این، ما نمی‌توانیم‌جوهرِ​ صادقانه با یکدیگر همکاری کنیم،‌برای​ هرچه باشد هویت‌های متفاوتی داریم.»

«همگی، نگران نباشید، با وجود اینکه ما انسان هستیم، نیای‌تعدادشان​ آرام‌بخش روح ما مجبور به زندگی در آسمان سیاه شد، ما‌گفت​ از پیش تمام روابط خود را با پنج منطقه قطع کرده‌ایم.»

«من صریح‌تر می‌گویم، غار-بهشت گرگ شبِ من نمی‌خواهد خودش‌برای​ را در معرض خطر قرار دهد. هرچه باشد، ما‌بلعید​ دشمنی عظیمی با آسمان دیرزیستی در دشت‌های شمالی داریم!»

فرمانروای جاودان بلور یخ گفت: «دوستان. آیا همهٔ شما فقط می‌خواهید حالت تدافعی بگیرید و‌پایینه​ پیشرفتی نمی‌خواهید؟ اکنون که گوی تقدیر نابود شده، سلطهٔ بشریت مختل گشته است. جاودانه‌های پنج‌قایم​ منطقه اکنون نیاز به بازیابی قوا دارند، این بهترین فرصت برای ماست تا وارد عمل شویم!»

«از آنجا که ما در آسمان سیاه بودیم، کمترین آسیب‌برای​ را دیده‌ایم و اگرچه با دشواری، اما می‌توانیم حرکت کنیم.‌ناخرسندی​ اگر از این فرصت بهره نبریم، در آینده پشیمان خواهیم شد.»

«فرمانروای جاودان،‌می‌شد​ چه نقشه‌ای‌تنها​ در سر دارید؟»

فرمانروای جاودان بلور یخ آهی کشید و با چهره‌ای عبوس گفت: «پنج منطقه پهناورند و منابع فراوانی دارند، حتی اگر غار-بهشت‌هایمان را روی هم بگذاریم،‌طول​ نمی‌توانیم با آن‌ها رقابت کنیم. جهان قطعاً به هرج و مرج کشیده خواهد شد، اگر سعی نکنیم خود را ارتقا دهیم، زمانی که پنج منطقه‌روبه‌رو​ به ثبات برسند، فرصتی برای نابودی همهٔ ما پیدا خواهند کرد. تنها با به دست گرفتن این ابتکار عمل است که امیدی برای بقا خواهیم داشت.»

ناولها | novelha.net