---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 2160: کوه کتاب • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 2160: کوه کتاب

0

پری مینگ هائو‌صدای​ لبخندی زد و‌قطع​ گفت: «خوب متوجه شدی.»

ویژژژ! ویژژژ! ویژژژ!

در پیرامونش، ذراتِ نورِ‌افزوده​ ستاره پی‌درپی به سوی‌همان‌طور​ لو وِی یین پرتاب می‌شد.

لو وِی یین در‌دسته‌های​ برابر این هجوم به پرواز‌شدند​ درآمد و به نبرد پرداخت.

در آغاز، توانست پایاپای با پری‌قطع​ مینگ هائو بجنگد، اما دیری نپایید که‌عقب‌نشینی​ تحت فشار قرار گرفت و سرکوب گشت.

پری مینگ هائو برای حمله‌می‌درخشید​ به دشمن خود، تنها ستاره‌های‌نمی‌شد​ پران را به کار می‌گرفت.

در آغاز، ستاره‌های پران را یکی‌یکی شلیک‌گذشته​ می‌کرد، اما طولی نکشید که آن‌ها در‌صدای​ دسته‌های سه‌تایی، پنج‌تایی یا حتی ده‌تایی پرتاب شدند.

قدرتِ ستاره‌های پران افزایش نیافته بود،‌پنج‌تایی​ اما با برخوردشان به لو وِی‌نیافته​ یین، او فشار فزاینده‌ای را متحمل می‌شد!

چهرهٔ لو وِی یین که از دفاعِ مداوم احساس خستگی می‌کرد،‌آمده​ در هم رفت: (این ستاره‌های پران بسیار ژرف‌اند، گویی این یک حرکتِ‌فعلاً​ پی‌درپیِ بی‌پایان است! هرچه زمان بگذرد، با فشارِ سنگین‌تری روبه‌رو خواهم شد.)

پس از گذشتِ مدتی کوتاه از نبرد، لو‌لحظه‌ای​ وِی یین مجبور شد در حین جنگیدن عقب بنشیند؛‌اندیشید​ پری مینگ هائو برتریِ مطلق را در دست داشت.

هر بار که دستش را تکان‌تعدادشان​ می‌داد، توده‌ای عظیم از ذراتِ پراکندهٔ‌نورشان​ نورِ ستاره به بیرون پرتاب می‌شد.

با هر پرتاب، بر شمارِ‌سه‌تایی​ ستاره‌ها افزوده می‌شد و اکنون‌قدرتِ​ تعدادشان از صد گذشته بود.

همان‌طور که ستاره‌ها در هوا به حرکت‌نمی‌شد​ درمی‌آمدند، نورشان می‌درخشید و صدای شکافته‌شدنِ هوا‌اندیشید​ لحظه‌ای قطع نمی‌شد؛ منظره‌ای خیره‌کننده پدید آمده بود.

لو وِی یین که قصد عقب‌نشینی داشت، با خود اندیشید:‌نمی‌شد​ (این مینگ هائو مسیر خرد و مسیر ستاره را تزکیه می‌کند‌می‌کند​ و بی‌شک قدرت نبرد شبه‌والامقام را دارد. فعلاً باید عقب بنشینم!)

فانگ یوان نیز در زمانِ مناسب فرمانِ عقب‌نشینی‌همان‌طور​ صادر کرد. فرمانروای جاودانِ بلورِ یخ و دیگران‌لحظه‌ای​ آهِ آسودگی کشیدند و به‌سرعت به عقب بازگشتند.

پری مینگ هائو لبخندی زد و‌پنج‌تایی​ گفت: «همه‌تون با پای خودتون اومدید پیشوازِ‌بود​ مرگ، پس چرا برای همیشه همین‌جا نمی‌مونید؟»

پری مینگ‌می‌درخشید​ هائو به‌شکافته‌شدنِ​ جاودانه‌ها یورش برد.

لو وِی یین راهش‌نورشان​ را سد کرد و‌لحظه‌ای​ فریاد زد: «حتی فکرشم نکن!»

پری مینگ هائو خنده‌ای سر داد؛‌تعدادشان​ نوری مرموز در چشمانش درخشید و به‌می‌درخشید​ سوی پیشانیِ لو وِی یین شلیک شد.

لو وِی یین تغییرِ وصف‌ناپذیری را در‌حتی​ ذهنِ خود احساس کرد؛ او اکنون تنها ظرفیتِ‌فزاینده‌ای​ ذخیرهٔ نیمی از افکارِ پیشینِ خود را داشت.

هم‌زمان، وقتی افکارش به حرکت درمی‌آمدند، سرعتشان بسیار بیشتر می‌شد، اما هر بار‌عقب‌نشینی​ پیش از موعد متوقف می‌گشتند. گویی تمامِ افکارِ باقی‌مانده‌اش «شتاب‌زده» شده بودند؛ آن‌ها‌فانگ​ بی‌صبرانه با هم برخورد می‌کردند و می‌کوشیدند نتایج را با سرعتِ بیشتری استنتاج کنند.

لو وِی‌حرکت​ یین بی‌درنگ در‌می‌درخشید​ تنگنا گرفتار شد.

هنگام استفاده از حرکات‌افزوده​ کشنده، او باید افکارش‌همان‌طور​ را به کار می‌گرفت.

هرچه حرکات کشندهٔ بیشتری به کار‌پنج‌تایی​ می‌بست یا هرچه این حرکات پیچیده‌تر‌نیافته​ بودند، به افکارِ بیشتری نیاز داشت.

اما اکنون که تنها نیمی از افکار برایش باقی مانده بود، نمی‌توانست به آسودگیِ‌اندیشید​ گذشته بیندیشد. مهم‌تر از آن، حتی وقتی این افکار با هم برخورد می‌کردند، پیش‌نیز​ از موعد به پایان می‌رسیدند و او نمی‌توانست سودمندترین نتیجهٔ دلخواهش را به دست آورد.

این نقصی مرگبار بود.

اگر هنگامِ فعال‌سازیِ یک حرکت کشنده، افکارِ لو‌همان‌طور​ وِی یین پیش از موعد متوقف می‌شد، در‌لحظه‌ای​ مراحلِ پایانیِ آماده‌سازی، حرکت کشنده با شکست روبه‌رو می‌گشت.

با شکست خوردنِ فعال‌سازیِ‌دسته‌های​ حرکت کشنده، خودِ لو وِی‌شدند​ یین متحملِ پس‌زنیِ سنگینی می‌شد.

لو وِی یین که کاملاً درمانده شده بود و تنها‌پدید​ می‌توانست از خود دفاع کند و توانِ یاری‌رساندن به دیگران‌قدرت​ را نداشت، با خود اندیشید: (عجب روشِ مسیر خردِ خارق‌العاده‌ای!!)

پری مینگ هائو که برتریِ مطلق را در دست گرفته بود،‌منظره‌ای​ بی‌درنگ به جاودانه‌های رتبه هشتِ کوهِ مقدس فرمان داد تا به‌بی‌شک​ راه بیفتند، زیردستانِ فانگ یوان را تعقیب کنند و جانشان را بگیرند.

فرمانروای جاودانِ بلورِ یخ‌افزوده​ و شیائو هه جیان با‌هوا​ تحملِ تلفاتی سنگین عقب نشستند.

در طولِ مسیر، نُه جاودانه را‌پنج‌تایی​ از دست دادند که سه تن‌نیافته​ از آنان، جاودانه‌های رتبه هشت بودند.

روزنه‌های جاودانِ این جاودانه‌ها بر زمین افتاد‌نمی‌شد​ و دنیای بزرگ نیلوفر سبز آن‌ها را‌اندیشید​ جذب کرد؛ گوهای جاودانشان نیز به‌سرعت متلاشی گشت.

با مرگِ جاودانه‌ها، وسواسِ آن‌ها بر‌صدای​ جای ماند، اما فانگ یوان پیدایشِ هیچ‌پدید​ جانِ سرزمین یا جانِ آسمانی را ندید.

پس از آنکه زیردستانِ فانگ یوان به‌گذشته​ دنیای بزرگِ خاکِ زرد بازگشتند، پری مینگ هائو‌شکافته‌شدنِ​ شرایط را سنجید و از پیشروی دست کشید.

لو وِی یین جاودانه‌ها را به دیدارِ فانگ‌ده‌تایی​ یوان برد. فرمانروای جاودانِ بلورِ یخ و شیائو‌متحمل​ هه جیان بی‌درنگ زانو زدند و طلبِ بخشش کردند.

اما فانگ یوان با لحنی دوستانه به آن‌ها دلداری داد: «این تلفات تقصیر شما نیست. من‌خرد​ به‌وضوح دیدم که این پری مینگ هائو قدرتِ بی‌نظیری دارد و از قدرت نبرد شبه‌والامقام برخوردار‌صادر​ است. چه کسی فکرش را می‌کرد که این مکان بتواند خبره‌ای در این سطح پرورش دهد.»

فرمانروای جاودانِ بلورِ یخ‌نورشان​ و دیگران نفسِ راحتی‌لحظه‌ای​ کشیدند و رفته‌رفته آرام گرفتند.

در حینِ عقب‌نشینی، همگی نگران بودند که‌گذشته​ مبادا فانگ یوان خشمگین شود و برای‌صدای​ تخلیهٔ خشمش، جانِ همهٔ آن‌ها را بگیرد.

پس از آن، فانگ یوان این جاودانه‌ها را اعزام کرد تا در خطوطِ دفاعیِ مختلفِ دنیای‌متحمل​ بزرگِ خاکِ زرد مستقر شوند. تمرکزِ اصلیِ دفاعِ آن‌ها بر مرزها و نقاطِ اتصالِ دنیای بزرگِ خاکِ‌فشارِ​ زرد با دو دنیای بزرگِ دیگر، یعنی دنیای بزرگ نیلوفر سبز و دنیای بزرگِ بیابانِ وحشی بود.

لو وِی یین با چهره‌ای شرمسار گفت: «شرمنده‌ام.‌منظره‌ای​ کی فکرشو می‌کرد دربار آسمانی همچین جاودانهٔ زنی‌خرد​ داشته باشه. سبکِ مبارزه‌ش خارق‌العاده‌ست؛ من حریفش نیستم.»

فانگ یوان‌حرکت​ به او‌نورشان​ نیز دلداری داد.

فانگ یوان می‌دانست که لو وِی‌تعدادشان​ یین در این نبرد تمامِ توانِ‌نورشان​ خود را به کار گرفته است.

گذشته از این، در نبردِ پیشین، او و لو وِی یین دوشادوشِ هم در برابر‌فزاینده‌ای​ روحِ شبح و دربار آسمانی جنگیده بودند؛ نبردی که در یک‌قدمیِ مرگ پیش می‌رفت و‌هرچه​ در آن زمان، لو وِی یین برای زنده‌ماندن چاره‌ای جز آشکار کردنِ تمامِ قدرتش نداشت.

در رویارویی با پری مینگ هائو، لو وِی یین تمامِ‌پدید​ روش‌هایی را که فانگ یوان از او سراغ داشت، به‌قدرت​ کار بسته بود. با وجود این، همچنان حریفِ دشمن نشد.

فانگ یوان که از این نتیجه کاملاً رضایت داشت، گفت: «وقتی پای جنگ‌پدید​ در میون باشه، تلفات هم اجتناب‌ناپذیره. شاید در آینده، من و تو هم‌فعلاً​ جانمون رو از دست بدیم. دنیای جاودانه‌ها همینه، نیازی نیست زیاد درگیرش بشیم.»

در نهایت، تلفاتِ فانگ یوان کمتر‌تعدادشان​ از دربار آسمانی و آسمانِ دیرزیستی بود.‌می‌درخشید​ همین امر، یک پیروزی به شمار می‌رفت.

افزون بر این، فرمانروای جاودانِ بلورِ یخ و شیائو هه جیان باعث‌نیافته​ شدند تا شخصی مانند پری مینگ هائو مجبور به اقدام شود و‌ژرف‌اند​ از این طریق، فانگ یوان اطلاعاتِ سودمندی دربارهٔ او به دست آورد.

فانگ یوان از همان‌شکافته‌شدنِ​ ابتدا جاودانه‌ها را تنها با‌خیره‌کننده​ هدف قربانی کردنشان پرورش می‌داد.

اگر این نیروهای مصرف‌شدنی می‌توانستند‌می‌درخشید​ ارزش خود را نشان دهند،‌نمی‌شد​ برای او ضرری به همراه نداشت.

لو وی یین افزود: «بزرگ‌ترین حسرت اینه که سرور فانگ یوان گوهای‌نورشان​ جاودان زیادی رو از دست دادن. اما حالا، میراث حقیقی بهشت زمینِ دشت‌های‌اندیشید​ شمالی درست پیش روی ماست، شاید سرورم بتونن چیزی ازش به دست بیارن.»

اشارهٔ لو وی‌آن‌ها​ یین به مقبرهٔ‌پنج‌تایی​ مقدس بهشت زمین بود.

حتی بدون توضیح او، وقتی فانگ یوان‌نمی‌شد​ او را به این مأموریت فرستاد، پیش‌اندیشید​ از آن بررسی‌هایش را انجام داده بود.

فانگ یوان بی‌مقدمه این را گفت و پرسید:‌لحظه‌ای​ «مقبرهٔ بهشت زمین رازهای شگرفی داره، هنوز سرنخ‌عقب‌نشینی​ به درد بخوری گیر نیاوردم. تو چیزی می‌دونی؟»

لو وی یین‌ستاره‌ها​ تلخ‌کامانه لبخند زد: «شرمنده‌ام،‌گذشته​ هیچ‌چیز در موردش نمی‌دونم.»

فانگ یوان سر تکان داد و گفت: «اون‌ده‌تایی​ حرکت کشندهٔ مسیر خرد که قبلاً بهت خورد،‌متحمل​ دلیل اصلی شکستت بود، نظرت در موردش چیه؟»

از آنجا که این حرکت کشندهٔ مسیر خرد‌منظره‌ای​ بسیار قدرتمند بود و دیگر لو رفته بود،‌خرد​ فانگ یوان می‌خواست راه مقابله‌ای برای آن بسازد.

لو وی یین اندیشید و با‌صدای​ تردید گفت: «به نظر می‌رسه که گوی‌پدید​ جاودانِ هستهٔ اون حرکت... گوی غرور باشه؟»

فانگ یوان دوباره سر‌افزوده​ تکان داد: «من هم‌همان‌طور​ همین استنتاج رو کردم.»

لو وی یین نفس عمیق و سردی کشید: «پری مینگ هائو آدم ساده‌ای‌بود​ نیست. اون کالبد دل خرد آسوده رو داره، گوی فروتنی و گوی غرور‌حرکتِ​ رو هم در اختیار داره، این منو یاد توصیفاتِ "افسانه‌های رن زو" می‌ندازه.»

«تا جایی که من می‌دونم، همچین شخصی در‌منظره‌ای​ تاریخ دربار آسمانی وجود نداشته، و به نظر می‌رسه‌تزکیه​ ارتباط عمیقی با والامقام جاودان صورت فلکی داشته باشه.»

مکتوب در "افسانه‌های رن زو"، فصل پنج، بخش سی و پنجم آمده است:

رن زو و رزم حقیقی قدرت عظیم از موانع سهمگینی گذشتند و سرانجام به پیشگاه دیوار بلورین چیان کون رسیدند.

دیوار بلورین چیان کون صاف و استوار در خلأ ایستاده بود، همچون آینه‌ای غول‌پیکر می‌مانست که هر آنچه را در جهان رخ می‌داد، بازتاب می‌داد.

رن زو و رزم حقیقی قدرت عظیم به درون دیوار بلورین چیان کون گام نهادند.

گل‌ها، پرندگان، ماهیان و حشرات بی‌شمار در هم آمیختند و سایه‌ای رنگارنگ و خیره‌کننده پدید آوردند که دیدگان رزم حقیقی قدرت عظیم را پر کرد. آوای امواج، غرش تندر و آواز پرندگان در گوش‌هایش به هم می‌پیوستند و طعمی تازه، شیرین، مهیج و تند بر زبانش می‌رقصید. گاه احساس می‌کرد در کوره‌راهی شیب‌دار در کوهستان قدم برمی‌دارد، گاه می‌پنداشت در میان امواج شنا می‌کند، و گاه گویی از ارتفاعی شگرف به پایین سقوط می‌کرد.

رزم حقیقی قدرت عظیم فریاد برآورد: «پدر، پدر! کجایی؟»

اما رن زو نه می‌توانست صدای رزم حقیقی قدرت عظیم را بشنود و نه او را ببیند، رنگ سپید دیدگانش را آکنده بود؛ سپیدی‌ای بی‌کران و پهناور.

رن زو به تاخت دوید تا رزم حقیقی قدرت عظیم را بیابد و ندا داد: «ای پسر، کجایی؟»

رن زو دوید و دوید و دوید، پس از گذشت زمانی دراز، در دورترین نقطهٔ دیدرس خود، نقطهٔ سیاهی را دید.

در آغاز شادمان گشت و پنداشت که آن، رزم حقیقی قدرت عظیم است. اما با نزدیک شدن به نقطهٔ سیاه، دریافت که در حقیقت کوهی غول‌پیکر است.

این کوه بسیار خاص بود؛ صخره‌ها و گیاهانش از کاغذ سپید ساخته شده بودند و جویبارها و آبشارهایش از مرکب سیاه.

این، کوه کتاب بود.

در کوهپایهٔ کوه کتاب، دهکده‌ای قرار داشت که مردمان مرکبی بسیاری در آن می‌زیستند.

با ورود رن زو به دهکده، هیاهوی عظیمی برپا گشت.

مرد مرکبی به سخن آمد: «این به‌راستی منظره‌ای نادر است. وقتی موجودات عادی به درون دیوار بلورین چیان کون گام می‌نهند، پس از چند قدم گم می‌شوند. آنان نمی‌توانند در برابر فریبندگیِ دنیای مادی یا وسوسه‌های بی‌شمارِ درون آن مقاومت کنند و هرگز به اینجا نمی‌رسند. تو نخستین کسی هستی که به اینجا قدم گذاشته‌ای.»

رن زو گیج و مبهوت پرسید: «چرا چنین است؟»

بزرگِ مردمان مرکبی پاسخ داد: «ای انسان، از تو تنها اسکلتی باقی مانده است. تو نمی‌توانی ببینی، بشنوی، بچشی، ببویی یا لمس کنی؛ همین به تو اجازه داد تا آزادانه و بدون از دست دادن جانت در دیوار بلورین چیان کون پرسه بزنی.»

دیوار بلورین چیان کون از همان آغاز آفرینشِ جهان وجود داشت؛ هر کس و هر چیز را بازتاب می‌داد و تمام رازهای گذشته و حالِ جهان را در خود جای داده بود. به محض آنکه کسی وارد آن شود، با رگبار اطلاعات بی‌پایان روبه‌رو می‌گردد و پس از مدتی، از وفور اطلاعات جان می‌سپارد.

پس از شنیدن این سخنان، رن زو به شدت نگرانِ رزم حقیقی قدرت عظیم شد و از بزرگِ مردمان مرکبی راهِ نجات را جویا گشت. از این رو، بزرگ او را برای صعود از کوه با خود همراه کرد.

بر فراز کوه کتاب، بزرگ‌ترین آبشار مرکب قرار داشت و در زیر آن، برکه‌ای ژرف به چشم می‌خورد.

مردمان مرکبی این برکه را چشمهٔ ادبیات می‌نامیدند.

آبشار مرکب پیوسته جریان داشت و با فرود آمدن بر چشمهٔ ادبیات، قطراتش به اطراف می‌پاشید. این قطراتِ سیاه‌رنگ در هوا به پرواز درمی‌آمدند و به شکل متون مرکبی درمی‌آمدند.

بزرگِ مردمان مرکبی این راز بزرگ را برای رن زو فاش کرد: «اگر کسی بخواهد در دیوار بلورین چیان کون به زندگی ادامه دهد، متون مرکبی بهترین یاور او خواهند بود. دلیل اینکه ما مردمان مرکبی نیز می‌توانیم در اینجا زندگی کنیم، همین متون مرکبی است.»

رن زو پند مرد مرکبی را پذیرفت، متون مرکبیِ فراوانی جمع‌آوری کرد و کوه را ترک گفت.

هر بار که مسافتی را می‌پیمود، تعدادی از متون مرکبی را به عنوان نشانه بر جای می‌گذاشت.

در این دنیای پهناورِ سپیدی، متون مرکبیِ قیرگون بسیار به چشم می‌آمدند. با وجود اینکه متون مرکبی با گذشت زمان رنگ می‌باختند، رن زو با بهره‌گیری از آن‌ها دیگر در مسیرهای بیهوده قدم نگذاشت و سرانجام رزم حقیقی قدرت عظیم را یافت.

رزم حقیقی قدرت عظیم متون مرکبیِ رن زو را دریافت کرد و با هر قدمی که برمی‌داشت، تعدادی از آن‌ها را بر جای می‌گذاشت.

متون مرکبی اطلاعاتی را که بر رزم حقیقی قدرت عظیم هجوم می‌آوردند ثبت کرده و همه را به قطعاتی از آثار ادبی بدل می‌ساختند. این آثار ادبی به شکل کاشی‌هایی درمی‌آمدند که در زیر پاهای رزم حقیقی قدرت عظیم فرش می‌شدند.

رزم حقیقی قدرت عظیم سرانجام رهایی یافت؛ چشمانش دیگر تار نمی‌دید، گوش‌هایش زنگ نمی‌زد و دیگر نمی‌توانست ترکیب رایحه‌های بی‌شمار را استشمام کند.

او با قدم گذاشتن بر این کاشی‌ها، به دنبال رن زو به دهکدهٔ مردمان مرکبی بازگشت.

رن زو بار دیگر از بزرگِ مردمان مرکبی پرسید: «ای بزرگ، چگونه می‌توانم گوی خرد را در درون دیوار بلورین چیان کون بیابم؟»

ناولها | novelha.net