چپتر 2011: بلای سربازان لوبیای الهی
0شهر امپراتور الهی. درون نقاشی، فانگ دی چانگلوبیاها دستش را تکان داد. بیدرنگ، مقدار زیادی شنمنظم سفید به پرواز درآمد و به اطراف پراکنده شد.
شنهای سفید بر زمین نشستند وهمچون در دم به گودالهای کوچکی از شیراندیشید بدل گشتند که در خاک نفوذ میکرد.
قلقل...
حبابهای هوا از زمین جوشید.صفوفی لوبیاهای خفته در دلِ خاک، شیرمجسمههایی را بلعیدند و بهسرعت رشد کردند.
در عرض سه دقیقه، فانگ دی چانگ همان مقدار اندک از مواد جاودانِبودند رتبه هشت، یعنی «شنِ شیر» را که در اختیار داشت، تماماً مصرف کرد.آهی زمینِ بایر بهشدت حاصلخیز گشت و جوانههای سبزِ لوبیا از سطح خاک بیرون زدند.
فانگ دی چانگ موادساکت جاودانِ مسیرِ برف راسنگی بیرون آورد و گفت: «دوباره.»
او مواد جاودان را به هوا پرتاب کرد. شهر امپراتورمجسمههایی الهی آن را در خود هضم نمود و به پرتوهایالهیست شکستهٔ آذرخش بدل ساخت که سراسرِ مزرعهٔ لوبیا را پوشاند.
آذرخشهای شکسته تماسِ ملایمی با جوانههای لطیفِ لوبیاساکت برقرار کردند و توانِ نهفتهٔ رشدشان را برانگیختند؛آهی جوانهها با سرعتی چشمگیر شروع به قد کشیدن کردند.
پس از محو شدنِ پرتوهای آذرخش،مزرعه فانگ دی چانگ سومین مواد جاودانشده را بیرون آورد و گفت: «ادامه.»
زمان همچنان میگذشت. حدود سهبیحرکت شبانهروز بعد، فانگ دی چانگفرمانِ آرام دست از کار کشید.
به مزرعه نگریست؛ لوبیاها دیگر به سربازان لوبیای الهی بدلمجسمههایی شده بودند. آنها در صفوفی منظم ایستاده بودند، ساکت و بیحرکتجاودانم همچون مجسمههایی سنگی، و انتظار فرمانِ فانگ دی چانگ را میکشیدند.
فانگ دی چانگ آهی کشید ومنظم اندیشید: (این آخرین دسته از سربازانسنگی لوبیای الهیست. مواد جاودانم تقریباً تهکشیده.)
فانگ دی چانگ، بهعنوان همزادِ فانگ یوان،نگریست پس از آنکه در دامِ نیرنگِ ارادهٔ نیلوفرصفوفی آغازین افتاد، درون این نقاشی گرفتار شده بود.
در تمام این مدتِ پس از جنگِ تقدیر، او منتظرفرمانِ مانده بود تا بدن اصلیاش به نجاتش بیاید و در اینبهعنوان حین، تمام توانش را برای گردآوری لشکر به کار گرفته بود.
اما تا به این لحظه، بدن اصلی برای نجاتهمچون او نیامده بود. فانگ دی چانگ چارهای نداشت جزآخرین آنکه خودش برای نجات خویش دست به کار شود.
او اکنون درون نقاشی محبوس بود؛ نه میتوانست با بدن اصلی ارتباط برقرار کند و نه حتی به آسمانآخرین زرد گنجینه دسترسی داشت. اما از آنجا که کاخ لوبیای الهی را پالایش کرده بود، همچنان بخشی از اقتدارِ آنجنگِ را در دست داشت. به همین دلیل بود که ارادهٔ نیلوفر آغازین نمیتوانست در کوتاهمدت بلایی بر سر او بیاورد.
فانگ دی چانگ از همین اقتدار بهرهنگریست جست تا قدرتِ کاخ لوبیای الهی راآنها برای پرورش سربازان لوبیای الهی به عاریت بگیرد.
او پیوسته در حال انباشتِ سربازانهمچون لوبیای الهی بود و اکنون، شمارِآهی لشکرش به ابعادی عظیم رسیده بود.
فانگ دی چانگ بیهیچ تردیدی فرمان داد: «وقتش فراهمچون رسیده. پیشروی کنید، یورش ببرید و کنترلِ تمام نقاشیها رادسته به دست بگیرید!» ارتشِ سربازان لوبیای الهی به راه افتادند.
آنها با حرکت به سوی حاشیههایمنظم نقاشی، به دستههای بیشماری تقسیم شدندسنگی و به دنیایِ دیگر نقاشیها یورش بردند.
در بیرونِ شهر امپراتور، کشتزاری پهناور قرارنگریست داشت. خوشههای گندم در بادِ پاییزی موجآنها میخوردند و کشاورزانِ بسیاری مشغول درو بودند.
«امسال چه سال پربرکتیه!»
«آره، همهٔبودند خانوادهها محصولصفوفی خوبی دشت کردن.»
«این دیگه چه صداییه؟»
کشاورزان در حالی که باکشید شادمانی گرمِ گفتگو بودند، ناگهانسربازان با شنیدنِ صداهایی عجیب، سردرگم شدند.
گروهی متشکل از بیش ازبیحرکت سیصد سرباز لوبیای الهی، بهفرمانِ درون این دنیای نقاشی هجوم آوردند.
آنها با دیدنِ کشاورزان، همچون کوسههایی که بوی خون بهمجسمههایی مشامشان رسیده باشد، با سرعتی سرسامآور به حرکت درآمدند والهیست هر که را سرِ راهشان بود از دمِ تیغ گذراندند.
«فرار کنید!»
«هیولا! فرار کنید!»
«رحم کنید... تو رو خدا...»
خِرخِر...
خون به هر سو فواره زد؛منظم سر از تنِ آخرین کشاورز جدا گشتانتظار و در گودالی از خون فرو افتاد.
سربازان لوبیای الهی تمام انسانهاکشید را قتلعام کردند و این دنیایلوبیای نقاشی را به اشغالِ خود درآوردند.
در نقاشیِمنظم دیگری درساکت بیرونِ شهر امپراتور.
فصل بهاربودند بود و مناظر،منظم چشمنواز و زیبا.
گروه بزرگی از ادیبان، شاگردانصفوفی و بانوانِ جوان برای تفرجهمچون به دلِ طبیعت زده بودند.
در بحبوحهٔ گپوگفتهای شادمانهشان، ناگهان چندینمزرعه سرباز لوبیای الهی پدیدار گشتند وشده جیغِ دختران را به آسمان بردند.
«جرئت کردینمنظم مزاحم بانوهایساکت ما بشین؟!»
«اینا دیگه چین؟»
همانطور که نگهبانان سربازان لوبیای الهیمنظم را محاصره میکردند، ادیبان و شاگردانسنگی با کنجکاوی به آنها خیره شدند.
سربازان لوبیای الهی دست به حمله زدند،نگریست اما از آنجا که نگهبانان از پیشآنها آمادهٔ دفاع بودند، نبرد به بنبست کشیده شد.
«این موجوداتمنظم عجیبغریب قصدساکت جونمون رو دارن!»
«این جونورابودند از کدومصفوفی گوری پیداشون شد؟»
«ولش کن،شده اول دخلشونو میاریمصفوفی بعد حرف میزنیم.»
ادیبان و شاگردان با نگهبانانی که استاد گو بودنددیگر همراه شدند و هجوم بردند؛ آنها بیآنکه انرژی چندانیساکت صرف کنند، این سربازان لوبیای الهی را از پای درآوردند.
دیری نپایید که ارتشیساکت هزارنفره از سربازان لوبیای الهیانتظار وارد این دنیای نقاشی شد.
این بار نگهبانان، ادیبان و شاگردان یارای مقاومت نداشتند. پس از نبردی تلخ، سربازان لوبیایآهی الهی بیشترِ آنها را از پای درآوردند و بیرحمانه زیر پا له کردند؛ در اینارادهٔ میان، تنها گروه کوچکی با عقبنشینی از این دنیای نقاشی توانستند جان سالم به در ببرند.
هر سرباز لوبیای الهی از قدرتی خارقالعاده برخوردار بود و دستکم در سطحانتظار هیولای برهوت قرار داشت. با این وجود، در دنیای نقاشی مجبور بودند ازهمزادِ قوانین آن پیروی کنند؛ جایی که شکاف میان فانی و جاودانه بسیار ناچیز بود.
افزون بر این، از آنجا که سربازاننگریست لوبیای الهی بهطور تصادفی به دیگر دنیاهای نقاشیصفوفی منتقل میشدند، تعدادشان در هر نقطه یکسان نبود.
فانگ دی چانگ حملهای سنگین ترتیب داد، اما ارتش سربازان لوبیای الهی در همهجا پراکنده شده و هرجاودانم گروه به تهاجمِ مختصِ خود مشغول گشتند. از این رو، برخی از آنها پیشرویِ خوبی داشتند، برخی با مقاومتیمنتظر سرسختانه روبهرو شدند و گروهی دیگر نیز به دست استادان گویِ حاضر در دنیای نقاشی، مستقیماً از بین رفتند.
با وجود این، دیری نپاییدمنظم که لبخندی حاکی از رضایت برسنگی لبان فانگ دی چانگ نقش بست.
«حدسم درست بود.»
«نقاشیهای کاخ لوبیای الهی به نقاشیهای شهر امپراتور وصلن. با اینکه منشده اینجا مهروموم شدم، اما سربازای لوبیای الهیِ من از کاخ لوبیای الهی سرچشمهمیکشیدند گرفتن و با کل شهر امپراتور الهی همریشهن، برای همین میتونن برن بیرون.»
«هر چی این سربازای لوبیای الهی دنیاهای نقاشیِ بیشتری رو اشغال کنن، کنترل من رویآخرین شهر امپراتور الهی بیشتر میشه. وقتی کنترلم به یه حد مشخصی برسه، حتی میتونم یه قدمگرفتار فراتر برم و ارادهٔ نیلوفر آغازین رو سرکوب کنم و خودم بشم مالکِ شهر امپراتور الهی!»
این بار، اقدام گستردهٔ فانگ دی چانگ سبب شد تامجسمههایی بذرهای جاودانهای که دربار آسمانی به دنیای نقاشیِ شهر امپراتورالهیست الهی فرستاده بود، گرد هم آیند و برای چارهاندیشی نقشه بکشند.
چن دا جیانگ اخمآنها کرد و پرسید: «قضیهٔساکت این سربازای لوبیای الهی چیه؟»
با چشمانی سرخ، سون یائو گفت: «منم نمیدونم. این هیولاها یهولوبیای پیداشون شد و شروع کردن به کشتارِ بیرحمانه، خیلی وحشیان. اونسنگی گداهای بینوا و آدمای بیسرپناه همهشون به دست این هیولاها کشته شدن.»
تانگ رو چی حدسساکت زد: «شاید این برخورد تصادفیِانتظار ماست یا شایدم یه آزمونه؟»
یینگ شنگ جی با اخم گفت: «منساکت کلی از این سربازای لوبیای الهی رومیکشیدند کشتم، اما تا الان هیچ سودی برام نداشته.»
وِی وو شانگ با خونسردی تحلیل کرد: «سربازای لوبیای الهی محصولِ کاخ لوبیای الهیان. طبق شایعات، جاودانهها میتونن این سربازای مسیر چوب رو توی مقیاسبهعنوان وسیعی توی کاخ لوبیای الهی پرورش بدن. موقع نبرد که میرسه، جاودانه میتونه اونا رو آزاد کنه تا با دشمنا بجنگن. قبلاً وقتی کاخ لوبیایگردآوری الهی دست صحرای غربی بود، اونا تعداد زیادی از این سربازای لوبیای الهی رو پخش کردن تا با ده فرقهٔ بزرگ باستانیِ قاره مرکزیِ ما بجنگن.»
ژائو شو یه پرسید:کار «پس دلیل پیدایشِ ناگهانیِلوبیاها این سربازای لوبیای الهی چیه؟»
وِی وو شانگ سرش را تکان داد: «نمیدونم. مدتیانتظار از اومدنمون به اینجا میگذره اما دنیای نقاشیِ اینجا خیلیتقریباً وسیع و پیچیدهست، ما هنوز خیلی از رازهاش رو نمیدونیم.»
درست در همین لحظه، شیائو چیایستاده شینگ جلو آمد و گفت: «چهانتظار فایدهای داره که دنبال دلیلش بگردیم؟»
«آه، برادر شیائوئه.»
«تو چه اطلاعاتیدست داری؟ یا شایدمزرعه حقیقتِ ماجرا رو میدونی؟»
بذرهای جاودانه یکی پس از دیگری این سؤالات راانتظار پرسیدند. آنها برای شیائو چی شینگ احترام زیادی قائلجاودانم بودند، چرا که او در میانشان بهترین پیشرفت را داشت.
او به جناح نظامی نفوذ کردهایستاده و پیوسته در درجات ارتقا یافته بود؛فرمانِ بهطوریکه اکنون یک افسر جزء محسوب میشد.
شیائو چی شینگ گفت: «برام مهم نیست دلیل پیدایش این سربازای لوبیای الهی چیه. فقط این رو میدونم که بالارتبهها دستورالهیست دادن ارتش برای نابودیِ این سربازا بسیج بشه. این بار، من خودم بهتنهایی فرماندهیِ نیروهایم رو بر عهده دارم و بهمانده کمک نیاز دارم. ما با هم همکاری میکنیم و این سربازای لوبیای الهی رو میکشیم. قطعاً بعد از نبرد پاداشهایی نصیبمون میشه.»
چن دا جیانگ گفت:کار «من که پایهم. اینلوبیاها هیولاها باید کشته بشن!»
سون یائو سر تکان داد: «این سربازای لوبیای الهیانتظار خیلی وحشیان، اصلاً برای جون آدما ارزشی قائل نیستن.جاودانم من انتقامِ اون گداهای بینوا و آدمای بیسرپناه رو میگیرم.»
ژائو شو یه نیزصفوفی موضع خود را اعلامبیحرکت کرد: «روی منم حساب کنید.»
طولی نکشید که تمام این جاودانههامنظم موافقت کردند و موقتاً بهعنوان زیردستانِسنگی شیائو چی شینگ به او پیوستند.
شیائو چی شینگ با خرسندی و غرور از این افزایشسربازان چشمگیر در قدرت و نیروی انسانی، از ته دل خندید ومجسمههایی فرمان داد: «حرکت کنید! بریم این سربازای لوبیای الهی رو بکشیم.»