چپتر 1429: تولدِ ایزدِ شر
0ژنرالِ افضلِ کنونیِ ارتشِ کیهانی به امپراتورِ کیهانی گزارش داد: «سـ...سیاه سرورم! اون حرامزادهٔ مغرور دوباره سربازهایی رو که فرستاده بودیم کُشت!عزیزانش با این وضعیت، تمامِ سربازهای ذخیرهمون رو به خاطرش از دست میدیم!»
امپراتورِ کیهانی از شدتِ استیصال دندان به هم فشرد. اگر ارتشِ اصلیاش در «جنگِ آسمانیِ جاودانهها ودستهایت ایزدان» درگیر نبود، بهراحتی میتوانست تیان شیان را در هم بشکند. اما افسوس، تنها راهش اعزامِ نیروهایعزیزانش ذخیره بود، چرا که اگر ارتشِ اصلیاش را حتی اندکی ضعیف میکرد، دشمنانش میتوانستند ورقِ جنگ را برگردانند.
شش سال از نافرمانیِ علنیِ تیان شیان در برابرِ امپراتورِ کیهانیدستهایت میگذشت. دهها هزار تن از سربازانِ امپراتورِ کیهانی به دستِ تیانسرباز شیان از پای درآمده بودند و او با هر نبرد سرسختتر میشد.
اگه زودتر کلکِ این حرومزادهٔ کوچیک رو نکنم، قطعاً برام دردسرِ بزرگی میشه. امپراتورِدرآمده کیهانی میخواست تیان شیان را به خدمت بگیرد تا جنگ زودتر تمام شود، اما درمیشه نهایت او را به دشمنی تبدیل کرده بود که حالا میتوانست جنگ را طولانیتر کند.
این فکر که تیان شیاندستهایت میتواند زمینهسازِ سقوطش باشد، امپراتورِخاکِ کیهانی را تا مرزِ جنون میبرد.
امپراتورِ کیهانی با چشمانی خونگرفته غرید: «یک سرورِ شهرِ ساده چطور جرئت میکند از من، امپراتورِ کیهانی، نافرمانی کند؟! ژنرالِ افضل، برایم مهمسیاه نیست چه بهایی دارد یا چقدر دستهایت را آلوده میکنی! میخواهم آن حرامزاده به خاکِ سیاه بنشیند! میخواهم از نافرمانی در برابرِ منفرمان پشیمان شود! در حالی که با چند سرباز حواسش را پرت میکنی، پنهانی واردِ شهر شو و عزیزانش را از صفحهٔ روزگار محو کن!»
ژنرالِ افضل بیآنکه با شنیدنِ اینمهم دستور ذرهای تردید در صدایش باشد،آلوده گفت: «همانطور که سرورم فرمان میدهند!»
ماهِ بعد، دههزار سربازسال به شهرِ شیان رسیدند؛میگذشت شومتر و تهدیدآمیزتر از همیشه.
تیان شیان با دیدنِ این صحنه، طبقِ معمول بیدرنگ از شهرسیاه بیرون رفت تا با آنها روبهرو شود. البته برای احتیاط، شماریعزیزانش از سربازان را برای محافظت از شهر و همسرِ عزیزش باقی گذاشت.
متأسفانه، ژنرالِ افضل چنان موجودی بود که حتی قویترین سربازانِ تیان شیان هم در قالبِ یک گروه امیدیآلوده به شکست دادنش نداشتند. از این رو، ژنرالِ افضل بیآنکه کسی را خبردار کند، پنهانی به شهرِ شیان رخنهمحو کرد، اقامتگاهِ تیان شیان را یافت و پیش از ورود به ساختمان، تمامِ نگهبانانش را بیصدا از پای درآورد.
در داخل، زنی روی تخت نشسته بودنیست و بیصدا شکمِ برآمدهاش را نوازش میکرد؛میخواهم شکمی که انگار هر لحظه ممکن بود بترکد.
وقتی آرایهٔ بزرگِ دورِ ساختماننافرمانیِ ناگهان فروریخت، شیو می بیدرنگهزار هوشیار شد و پرسید: «کی اونجاست؟!»
ثانیهای بعد درِ اتاقش با لگد خرد شد وحرامزاده پیکری غرق در خون با خونسردی به داخل قدمپرت گذاشت، در حالی که هنوز از سلاحش خون میچکید.
شیو می که با یک نگاه فهمیدهجرئت بود حریفِ این شخص نمیشود و امیدیبهایی به فرار ندارد، پرسید: «تـ... تو کی هستی؟»
ژنرالِ افضلمیکند با صدایی سردبرایم گفت: «من جلادتم.»
پرسید: «چراجنگ این کارسال رو میکنی...؟»
«چون شوهرت کسی رو عصبانی کرده کهمیکنی نباید میکرد، و حالا باید تاوانِ نافرمانیحالی از سرورم، امپراتورِ کیهانی رو پس بده.»
با وجودِ موقعیتِ ظاهراً ناامیدکنندهاش، شیو می اجازهمیکند نداد ترس بر او غلبه کند و حتی لبخندیدستهایت زد: «عجیبه که اینقدر طول کشید تا بیاین سراغم.»
ژنرالِ افضل پوزخندِ سردی زدبرایم و همانطور که آرام بهچقدر او نزدیک میشد، گفت: «همف.»
تصمیمِ امپراتورِ کیهانی برای فرستادنِ ژنرالِ افضل به شهرِ شیان در برههٔ حساسی از جنگِبودند آسمانیِ جاودانهها و ایزدان، برتریِ فعلیشان در این نبرد را به خطر میانداخت. با اینمیخواست حال، امپراتورِ کیهانی تیان شیان را آنقدر تهدیدآمیز میدانست که چنین خطری را به جان بخرد.
به همین دلیل هم بود که امپراتورِ کیهانی به ژنرالِ افضلسیاه دستور داد تنها شیو می را ترور کند، چرا که نمیتوانستعزیزانش بدونِ افشای حضورش برای دشمنان، تیان شیان را از میان بردارد.
آه... واقعاً متأسفمسرورِ عزیزم... که اینقدرچطور همسر و مادرِ بیمصرفیام...
شیو می میدانست مقاومت یا تلاش برای فرار بیفایده است. پسدستهایت از اندک زمانِ باقیماندهاش استفاده کرد تا به تیان شیان بیندیشدسرباز و تمامِ لحظاتی را که با هم گذرانده بودند، مرور کند.
در همین حین، وقتی تیان شیان در بحبوحهٔ نبرد با ارتشِ کیهانی حس کرددرآمده آرایهٔ بزرگِ دورِ خانهاش از بین رفته است، بیهیچ تردیدی برای نخستین بار در تمامِمیشه عمرش بهعنوانِ یک سرباز، میدانِ نبرد را رها کرد و با شتاب به شهر برگشت.
خواهش میکنم بذار بهموقع برسم!
تا زمانِ رسیدنسرورِ به خانه، در دلشجرئت همین دعا را میخواند.
وقتی رسید، به جسدهایی کهبرایم خانهاش را احاطه کرده بودند اعتناییدستهایت نکرد و بیدرنگ واردِ ساختمان شد.
تیان شیان با شتاب بهنافرمانیِ سمتِ اتاقش رفت و دادهزار زد: «شیو می! حالت خوبه؟!»
با این حال،دارد وقتی به ورودیِآلوده اتاق رسید، خشکش زد.
همانطور که بیرونِ ورودیِ درهمشکسته ایستاده بود، میتوانست صحنهٔ هولناکِ داخلِ اتاق رانیست ببیند. همهجا خون پاشیده بود و دیوارها، سقف و وسایل را لکهدار کردهحالی بود. وسطِ اتاق، پیکری بیجان افتاده بود که دست و پاهایش قطع شده بود.
اما وحشتِ واقعی در منظرهٔ چندشآورِ شکمِ پیکر نهفته بود؛چقدر شکمی که وحشیانه دریده و پاره شده بود تا پیکرِحالی کوچک و بیدفاعی را که درونش آرمیده بود، نمایان کند.
با دیدنِ این صحنهٔ دلخراش، تیان شیانبرابرِ با صدای تاپِ بلندی به زانو افتاددرآمده و چهرهاش غرق در ناباوری و یأس شد.
«شـ-شیو می...»
«آه... آاااه! آاااااااااااه!!!»
تیان شیان فریادینافرمانی غیرانسانی سر داد کهنیست کلِ شهر را لرزاند.
اشک در چشمانش حلقه زد و همچون دومیگذشت رودخانه در دلِ طوفان روی صورتش جاری شد،نبرد و چند لحظه بعد بهسرعت به خون تغییر یافت.
ناگهان، تیان شیان از حرکت ایستاد و در گودالِ خونِ زیرِ پایش فروپشیمان افتاد. با این حال، از هوش نرفته بود. در واقع، کاملاً بیدار بود وشنیدنِ اتفاقی اسطورهای در سرش رخ میداد. خاطراتِ زندگیای که نمیشناخت، به ذهنش سرازیر میشد.
مدتی بعد، تیان شیان آرام خودش را ازمیکند روی زمین بالا کشید و با صدای آرامیچقدر زمزمه کرد: «تیان یانگ... هوانگ شیائو لی... شورا...»
با بازگشتِ شفافیت به ذهنش، خشمِ تیان شیان همچوندارد طوفانی به خروش آمد. مشتهایش را چنان محکم گرهبنشیند کرد که استخوانهای درونش زیرِ فشارِ خشمش خرد شد.
قصدِ کشت و عطشِ خونِ کوبندهای از او ساطع شد؛ چنان شدید که به شکلِبودند مهِ خونینِ غلیظی تجلی یافت و کلِ شهر را در آغوشِ شومِ خود پوشاند. چشمانِ قهوهایِخدمت پیشینش اکنون با هالهای قرمز و تهدیدآمیز میدرخشید، انگار که در خونِ تازه خیس خورده باشند.
«امپراتورِ کیهانی!!! تا وقتی همهٔدستهایت اطرافیانت رو سلاخی نکنم وخاکِ توی خونت حمام نکنم، آروم نمیگیرم!!!»
بدینگونه، کسی که بهزودی آسمانِساده ایزدی را در قامتِ ایزدِافضل شر به وحشت میانداخت، متولد شد.