چپتر 2579: استخدام نظامی (۲)
0«به استخدامِ نظامیِ امسال خوش اومدید. من گروهبان زائو هستم، مسئولِ نظارت بر استخدامِ امسال. قبل ازهمین هر چیز، خوشحالم که میبینم اینهمه آدم مشتاقِ پیوستن به ارتش هستن، اما متأسفانه ظرفیتِ ما محدودهوسایلشان و فقط بهترینها رو میخوایم. بنابراین، چند آزمون برگزار میکنیم تا اونایی که صلاحیت ندارن رو حذف کنیم.»
گروهبان زائو بدونِ تلفتنها کردنِ وقت، بیدرنگ بهتلههایی سراغِ جزئیاتِ آزمونِ اول رفت.
«برای آزمونِ اول، همهتون باید دو دور دورِ پایگاه بدوید، که هر دور حدودِ هزار مایل میشه. موقعِ دویدن، نه تنها بایدحرف وزنه بپوشید، بلکه باید از تلههایی که مدام سعی میکنن بهتون ضربه بزنن هم جاخالی بدید. تا زمانی که به نقطهای حیاتیدریای ضربه نخورید، برخورد با تله بهطورِ خودکار حذفتون نمیکنه. یعنی اگه حتی یک بار به سر یا قلبتون ضربه بخوره، حذف میشید.»
«همینطور محدودیتِ زمانی در کار نیست، اماادامه تعدادِ کسایی که میتونن به آزمونِ بعدیبرمیدارید برن محدوده، پس سعی نکنید لفتش بدید.»
گروهبان زائو به سمتِ شرق اشاره کرد وبرمیدارید ادامه داد: «قبل از شروعِ دویدن، هر کدومشما یه نشان، یه ردیاب و وزنههاتون رو برمیدارید.»
«نمیخوام نفسم رو هدر بدم چون حداقلبلکه نصفِ شما حذف میشید، برای همین تویبزنن آزمونِ دوم بیشتر حرف میزنم. موفق باشید.»
وقتی حرفِ گروهبان زائو تمام شد،نشان صدای چند سرباز به گوش رسید کهبدم شرکتکنندگان را فرامیخواندند تا وسایلشان را بگیرند.
«بیاید اینجا و وسایلتون رو بگیرید! اگهادامه قبل از شروعِ دویدن حتی یک قلمبرمیدارید از وسایلتون کم باشه، خودبهخود حذف میشید!»
دریای شرکتکنندگان بیدرنگ به سمتِنشان سربازها حرکت کردند تا پیشنفسم از دویدن، وسایلشان را بردارند.
«هل ندید! زمانتون تا وقتیوزنه همهٔ وسایل رو نگیرید و ازمیکنن خطِ شروع رد نشید، شروع نمیشه!»
یوان برگشت وداد از می شیائویوننشان پرسید: «با من میآی؟»
«...»
گفت: «تو برو.»
یوان سر تکاندویدن داد و بدونِ اینکهبلکه چیزِ دیگری بگوید، رفت.
مدتی بعد، یوان سه وسیله دریافتنشان کرد: نشانی با شمارهٔ ۴۲۰۱۱، دستبندی نقرهایبدم به نازکیِ کاغذ، و یک گردنبندِ سیاه.
با اینکه گردنبندِ سیاه در دستانش هیچ وزنی نداشت، اما لحظهاینشان که یوان آن را به گردن انداخت، حس کرد کلِ بدنش چندهمین برابر سنگینتر شده است، انگار ناگهان کوهی را روی دوشش گذاشته باشند.
هرچند هنوز هم قابلتحمل بود.
در همین حال، بسیاری از شرکتکنندگان به محضِتلههایی انداختنِ گردنبند به زمین افتادند و دیگر نتوانستندبدید بلند شوند، که این موضوع همانجا باعثِ حذفشان شد.
اما افرادِ بسیار بیشتری حتی پیش از انداختنِ گردنبندبرمیدارید حذف شدند، چرا که دستبندِ روی دستشان برای شناساییِ کسانیتوی بود که حداقلِ پایهٔ تزکیه و شرایطِ لازم را نداشتند.
«شرایط لازم را ندارید. حذف.»
دستبند به رنگِ قرمزِ خونین میدرخشید و حتی این موضوع را بابدم صدای بلند به کسانی که صلاحیت نداشتند اعلام میکرد و آنها راباشید به خاطرِ تلاش برای دور زدنِ شرایط، در ملأ عام شرمنده میساخت.
دستبندِ کسانیموقعِ هم که صلاحیتوزنه داشتند، لاجوردی میدرخشید.
یوان هر سه آیتم را که پوشید ووزنههاتون از خطِ شروع گذشت، با تمامِ سرعت شروع بهشما دویدن کرد و مثلِ گلوله به جلو پرتاب شد.
«این دیگه چه سرعتیه؟!»
سرعتش نه تنها دیگرکدوم شرکتکنندگان، بلکه سربازانِ آنجابرمیدارید را هم شوکه کرد.
«امکان نداره با اینتنها وزنهها اینقدر سریع حرکت کنه!مدام اصلاً گردنبندش درست کار میکنه؟!»
شرکتکنندگان داد میزدند؛ شک کرده بودندنشان که حتماً گردنبندِ یوان مشکلی داردهدر که میتواند با تمامِ سرعت بدود.
همزمان، جایی داخلِ ساختمانِ نظامی، گروهِکرد بزرگی از سربازانِ بلندپایه داشتند روندِ سربازگیریوزنههاتون را از روی صفحهنمایشی بزرگ تماشا میکردند.
ناگهان کسی پرسید: «اونکدوم بچه کیه که دارهبرمیدارید از همه جلو میزنه؟»
«شمارهٔ ۴۲۰۱۱. طبقِ اطلاعاتِ دستبندش،وزنه توی لایهٔ ۹ از عروجِ پنجمهمیکنن و کالبدش روی پالایشِ آسمانیِ پایانناپذیره.»
«چی؟ این آمار با بعضی ازنشان سربازانِ نخبهٔ خودمون برابری میکنه! اینهدر دیگه از کدوم گوری پیداش شده؟»
«یه دقیقهلفتش وقت بده تااشاره اطلاعاتش رو دربیارم.»
با این حال، حتی پسنشان از چند دقیقه هم سرباز نتوانستهدر هیچ اطلاعاتی دربارهٔ یوان پیدا کند.
«چقدر عجیبه...موقعِ هیچ اطلاعاتیتنها ازش پیدا نمیکنم.»
«چی؟ چطور ممکنه؟»
«ببین. میگه مجوزِسمتِ کافی برای دیدنِکرد اطلاعاتش رو ندارم.»
«ها؟»
حاضرانِ اتاق نگاهشاندویدن را چرخاندند؛ چشمهایشانبپوشید از تعجب گرد شد.
«این عوضی دیگه کیهشروعِ که حتی مجوزِ رتبهٔ ۷برمیدارید تو رو هم مسدود کرده؟»
ناگهان صداییلفتش آرام جواب داد:اشاره «اون نیروی منه.»
حاضرانِ اتاق به پشتِکدوم سرشان نگاه کردند و میفنگنمیخوام را دیدند که وارد شد.
همه ایستادند تادویدن به او ادایبپوشید احترام کنند: «ژنرال می!»
یکی از آنهاداد پرسید: «صبر کن...نشان الان چی گفتی؟»
«گفتم من پیداش کردم، پساشاره اون دستهای کثیفتون رو ازشکدوم دور نگه دارید. اون مالِ منه.»
اتاق در سکوت فروکدوم رفت و چهرهٔ سربازان پرنمیخوام از بهت و حیرت شد.
«ژنرال می،موقعِ فکر نمیکنی داریوزنه غیرمنطقی رفتار میکنی؟»
این را صدایی گفت وکدوم همزمان، شخصِ دیگری درست پشتِنمیخوام سرِ او واردِ اتاق شد.
میفنگ برگشت و مردیشرق میانسال را دید کهداد درجهای دقیقاً همسطحِ او داشت.
زیرِ لبداد گفت: «ژنرال گو.نشان کجای رفتارم غیرمنطقیه؟»
«فکر نمیکنی داشتنِ یهتنها هیولا برات کافیه؟ بایدتلههایی به بقیه هم فرصت بدی.»
میفنگ پوزخند زد: «ها! این حرفنشان از دهنِ تو که نخبهترین سربازهاهدر رو زیرِ فرمانت داری، خیلی خندهداره.»
ژنرال گو سر تکان داد و گفت: «اینطورداد نیست که من شخصاً انتخابشون کرده باشم. خودشوننفسم با میلِ خودشون تصمیم گرفتن زیرِ پرچمِ من بایستن.»
«در هر صورت، این یکینشان مالِ منه. اگه هر کدومتون جرئتهدر کنه بهش دست بزنه، تیکهتیکهش میکنم.»
میفنگ پس ازدویدن گفتنِ این حرف،بپوشید از اتاق بیرون رفت.
«این برخورد حتیداد برای ژنرال مینشان هم زیادی تند بود...»
«فکر نکنم حتی برایشرق اون زن هم همچینداد واکنشی نشون داده باشه...»
«منظورت اینه که اینکدوم شمارهٔ ۴۲۰۱۱ حتی ازبرمیدارید نیروی قبلیش هم هیولاترِ؟»
سربازان باموقعِ این فکرتنها به خود لرزیدند.
در همین حین، ژنرال گوکدوم پشتِ میز نشست و چشمهایشنمیخوام را برای یوان ریز کرد.
«بیاین پیشداوری نکنیم.سمتِ هنوز خیلی زوده کهادامه بخوایم بگیم چقدر بااستعداده.»
«حق با ژنرالشروعِ گوئه. فعلاً بهردیاب تماشا ادامه میدیم.»