چپتر 1479: اتحاد با نیلوفرهای ابدی
0وقتی رئیس لی برگشت، یکی از حاضران درفقط اتاق ناگهان پرسید: «رئیس لی، اون شخص کیقابلاعتماده بود؟ شک دارم اون ظاهرِ واقعیاش بوده باشه.»
نگاهِ نافذِ رئیس لی به شخصی که تازه حرف زده بود گره خورد.آهی نارضایتی در چهرهاش نمایان بود. گفت: «وقتی به هر دلیلی کاملاً مشخصه کهسوءاستفاده میخواد هویتش رو پنهان نگه داره، واقعاً داری دربارهٔ هویتش از من میپرسی؟»
«حالا که اینقدر به هویتش اهمیت میدی، اگهصدایی بهش بربخوره مسئولیتش رو گردن میگیری؟ میخوای همهچیزیکدیگر رو سرِ یه هویتِ ساده به خطر بندازی؟»
«...»
سکوت بر اتاق حاکم شد. حرفهایشانجام با منطقی قانعکننده طنینانداز شد ودیگهای همه را برای لحظهای بیحرف گذاشت.
لحظهای بعد رئیس لی آهی کشید: «میدونمهمه همهتون به چی فکر میکنید، اما فراموشش کنید.میدونم اون کسی نیست که بتونید ازش سوءاستفاده کنید.»
یک نفر نگرانیاش را به زبان آورد: «پس بارسا بقیه چهکار کنیم؟ بهمحض اینکه جنگِ جناحها رو متوقفتکان کنیم، بدونِ شک سؤالها از هر طرف سرازیر میشه.»
«بذارید سؤال کنن. اینطور نیست کهچقدر داریم کارِ غیرقانونی یا مشکوکی انجامخیره میدیم، پس فقط صادقانه جوابشون رو میدیم.»
«سؤالِ دیگهای هست؟»
«اون کسی کهحرفهایش فامیلیاش شیانه... واقعاً قابلاعتماده؟همه چقدر بهش اعتماد دارید؟»
رئیس لی با چهرهای جدی به آنها خیرهصدایی شد و با صدایی رسا جواب داد: «اونقدریکدیگر بهش اعتماد دارم که جونم رو به خطر بندازم.»
حاضران در اتاقفامیلیاش نگاهی به یکدیگر انداختنداعتماد و سر تکان دادند.
«رئیس لی، اعتمادِ ما به شماست، نهمیدیم به اون شخص. پس اگه میگید بهشفامیلیاش اعتماد دارید، ما کار رو براتون سخت نمیکنیم.»
«بیاید بیدرنگ بازسازیِحرفهایش میدان نبرد بزرگطنینانداز رو شروع کنیم، موافقید؟»
در همین حین، پس از اینکه یوان دوباره به میفنگ و بقیهاونقدر پیوست، آرنای یک را ترک کردند. چون نمیخواستند کسی آنها را بشناسدبراتون یا دورشان حلقه بزند، پیش از رفتن همگی یک اکسیرِ تغییرِ ظاهر خوردند.
همانطور که بهسمتِ جتِ خصوصیِ بای لیانهوا میرفتند، میفنگ بهجدی او خبر داد: «اربابِ جوان، باغ آتشین جهنم برامون درخواستِنگاهی مبارزه فرستاده. شرایطش دقیقاً همونیه که برای گروه ملخهای آتشین فرستادیم.»
«که اینطور؟ پس قبولش کن.»
میفنگ باحاکم لبخند گفت: «همینقانعکننده الان قبول کردم.»
«حالا صبراعتماد میکنیم تاچهرهای بازسازیشون تموم بشه.»
درحالیکه یوان و بقیه از میدان نبرد بزرگ دور میشدند،جدی بحث دربارهٔ شروعِ تکاندهندهٔ جناحِ مُهرِ اهریمن تمامِ انجمنهای اینترنتی ویکدیگر وبسایتهای مربوط به جنگِ جناحها و تزکیهٔ آنلاین را پر کرد.
[من همین الان شروعِغیرقانونی جناحِ مُهرِ اهریمن روفقط دیدم! بازیکن یوان اصلاً آدمه؟!]
[اعضای جناحش هم خیلی قویان.قانعکننده میتونم بگم که اونا همبیحرف حسابی خودشون رو کنترل میکردن.]
[اونا واقعاً گروه ملخهای آتشینجدی و کسایی که مسخرهشون میکردنجواب رو سکهٔ یه پول کردن.]
[من همیشههست به بازیکنشیانه یوان ایمان داشتم!]
[کسی میدونه بازیکن یوان ازمشکوکی چه فنونی استفاده کرد؟ میشه اوناسؤالِ رو توی هزار فن پیدا کرد؟]
[حالا که بهش فکر میکنم، این اولین باریه که قابلیتهایبیحرف بازیکن یوان رو بیرون از تزکیهٔ آنلاین میبینیم. در موردِفراموشش قابلیتهاش داخلِ تزکیهٔ آنلاین... هنوز باید منتظر موند و دید.]
همانطور که میفنگ در لپتاپش میچرخید، ناگهان به او گفت: «اربابِ جوان، داریمجونم ایمیلهای زیادی از افرادِ بانفوذی دریافت میکنیم که میخوان فنونی رو که در طولِبیاید جنگِ جناحها نشون دادید بخرن. بعضی از اونا از طرفِ ده خاندانِ بزرگ هستن.»
با بیخیالیهست گفت: «فقطشیانه نادیدهشون بگیر.»
«باشه.»
یو رو همانطور که صفحهٔ گوشیاش راهمه بالا و پایین میکرد، با خنده گفت:کشید «همه دارن دربارهٔ جناحِ شما حرف میزنن.»
وانگ بینگبینگ شانهایدارید بالا انداخت: «عجیبآنها بود اگه نمیزدن.»
«حالا که بحثِ جناحه...شیانه لیانهوا، میخوای با جناحِدارید مُهرِ اهریمن اتحاد ببندی؟»
بای لیانهوا با چهرهایغیرقانونی غافلگیرشده برگشت و بهفقط او نگاه کرد: «ها؟»
یوان ادامه داد: «نمیدونم هنوز مفهومِ اتحاد بینِ جناحهالحظهای وجود داره یا نه، اما اهمیتش رو که میفهمی، مگهاما نه؟ در اصل، قراره بهطور رسمی به همدیگه کمک کنیم.»
بای لیانهوا سر تکان داد: «اتحاد وجود داره.صدایی مثلاً گروه ملخهای آتشین و باغ آتشین جهنم. اماانداختند مطمئن نیستم ما چطور میتونیم به شما کمک کنیم.»
«شاید ما هرگز به کمکِ شما نیاز پیدا نکنیم و برعکس، اماخیره هیچوقت نمیشه مطمئن بود. البته، حتی اگه از اتحاد با ما سر بازاعتمادِ بزنید، ما اونقدر کوتهفکر نیستیم که در آینده از کمک بهتون دریغ کنیم.»
بای لیانهوا بهسرعت جواب داد: «من از اتحادفقط با شما سر باز نمیزنم. راستش، از اینقابلاعتماده بابت بینهایت خوشحالم. فقط یکم نگرانِ صلاحیتمون هستم.»
یوان لبخند زد: «کی به یه چیزِ بیاهمیتبرای مثلِ این اهمیت میده؟ تنها صلاحیتی که نیازهمهتون دارید تأییدِ منه، که اون رو هم دارید.»
بای لیانهوا سر تکان داد:جدی «اگه تو میگی، پس منمجواب دیگه تواضع به خرج نمیدم.»
یوان دستش را برایشیانه دست دادن جلو برد:دارید «پس باعثِ زحمتتون میشیم.»
بای لیانهوا در حالی که با او دست میداد،صادقانه لبخندی تلخ و شیرین زد: «ما همین الانش هماعتماد با فنونی که قراره بهمون بدی، باعثِ زحمتت شدیم.»
میفنگ ناگهان گفت:حرفهایش «پس همین الان درخواستِهمه اتحاد رو برات میفرستم.»
چند لحظه بعد، بایچهرهای لیانهوا درخواست را پذیرفت ورسا اتحادشان بهطور رسمی شکل گرفت.
مدتی بعد،هست آنها به مقرِقابلاعتماده نیلوفرهای ابدی بازگشتند.
یو رو جلوی دروازهٔ اصلی بهانجام او گفت: «حتماً زود بهمون سردیگهای بزن، داداش! منظورم سالِ دیگه نیستا!»
«میدونم. ماهِ آینده قبل ازقانعکننده جنگِ جناحهامون با باغ آتشینبیحرف جهنم دوباره بهتون سر میزنم.»
«راستی، بهزودی آرایهٔ بزرگ رو برایآنها محدود کردنِ تزکیهمون فعال میکنم، پساونقدر وقتی تزکیهتون یهو سرکوب شد نترسید.»
«باشه.»
وانگ بینگبینگ و بقیه بامشکوکی چهرههای گیج به او نگاه کردند:سؤالِ «ها؟ داری دربارهٔ چی حرف میزنی؟»
«توی راهِ برگشت توضیح میدم.»
مدتی بعد، آنها اقامتگاهِ نیلوفرهایجدی ابدی را ترک کردند وجواب راهیِ کوهِ مارپیچِ اژدها شدند.
«چی؟! میخوای تزکیهٔ همهشیانه رو تا اوجِ استادِدارید بزرگِ روح محدود کنی؟!»
شی لانگ پس از باخبرمشکوکی شدن از نقشهاش، با صداییجوابشون شوکه این را فریاد زد.
وانگ بینگبینگ به دلیلِمنطقی دیگری شوکه شده بود:برای «خدایا... میتونی همچین کاری کنی؟»
وو زائو گفت: «هرچند دیوانهوار به نظرخیره میرسه، ولی من واقعاً موافقم. انسانها قادر بهنگاهی انجامِ کارای عجیبی هستن، چه برسه به تزکیهگران.»
میفنگ سر تکان داد: «راستش منم میخواستم دیر یا زود این موضوع رو پیشرسا بکشم. خوشحالم که تو این زمینه از من خیلی جلوتری. آخرین چیزی که بهشکار نیاز داریم، تزکیهگرهای دیوانهای هستن که به هر دلیلی شکلِ زمین رو تغییر میدن.»
یوان سپس گفت: «وقتی برگشتیممشکوکی و همه حاضر بودن، اینجوابشون رو با جزئیاتِ بیشتری توضیح میدم.»