چپتر 2540: دیدارِ سلنا با امپراتورِ کیهانی (۲)
0سلنا نگاهی گذرا به پیکرِ نقابدارِ کنارِ امپراتورِ کیهانی انداخت،تزکیه سپس او را نادیده گرفت و رو به امپراتورِ کیهانیحتی گفت: «خب، میخواستی دربارهٔ چه چیزی با من صحبت کنی؟»
«خیلی ساده است. میخواهم بدانم هدفِ واقعیات از آمدننمیخواهم به دنیای ما چیست. آیا واقعاً میخواهی انسانها و اهریمنهادلیلِ در کنارِ هم زندگی کنند، یا دنبالِ چیزِ دیگری هستی؟»
سلنا از کلماتی که امپراتورِ کیهانی بهآنقدر کار برد، ابرویی بالا انداخت: «چه چیزیحتی باعث شد فکر کنی دنبالِ چیزی هستم؟»
امپراتورِ کیهانی پاسخ داد:تعدادشان «دلیلی برای این فکرشمرده ندارم. صرفاً یک حدس بود.»
«...»
سلنا لحظهای ساکت ماند و سپس دوباره به حرف آمد: «با اینکه شخصاً چیزیمنابعِ از نُه آسمان نمیخواهم، اما اعتراف میکنم که خواهانِ منابعِ آن خواهند بود. منابعِدارد قلمروِ اهریمنی مدتهاست که به دلیلِ جمعیتِ زیاد و جاودانگیِ مردمِ ما کمیاب شده است.»
«همم... با اینکه دنیای ما منابعِ فراوانی دارد، به این معنا نیست که میتوانیمحتی بیرویه از آنها استفاده کنیم. تنها دلیلی که این منابع را به پایان نرساندهایمزمان این است که برای جلوگیری از مصرفِ بیش از حد، قوانینِ سختگیرانهای اِعمال میکنیم.»
سلنا سر تکان داد: «من هم مطمئن میشوم کهمیشوند قوانینِ سختگیرانهای برای هر اهریمنی که به این دنیامیریزد میآید وضع شود، تا بیشتر از حدِ مجاز چیزی برندارند.»
امپراتورِ کیهانی سر تکان داد: «میلِ آنها به منابعِ ما بزرگترین نگرانیِ منآنقدر نیست. مسئله امنیتِ ماست. طبقِ شنیدههایم، ایزدانِ تزکیه در قلمروِ اهریمنی کم نیستند.میریزد اما در این دنیا، تعدادشان آنقدر کم است که با انگشتانِ دست شمرده میشوند.»
و ادامه داد: «اگر حتی چند تن از آنها بهاما دنیای ما بیایند، توازنِ قدرت در دم فرو میریزد. اصلاًجمعیتِ حضورِ خودت بهتنهایی هم همهچیز را به هم ریخته است.»
سلنا گفت: «چون زمان در دنیاهای ما متفاوت میگذرد، این مسئله چیزی نیست که بتوانمچند واقعاً مهارش کنم. با این حال، میتوان قدرتِ کسانی را که اجازهٔ ورود به دنیای شمامیگذرد را پیدا میکنند محدود کرد تا مطمئن شویم در حدِ سطحِ قدرتِ همین دنیا باقی میمانند.»
سپس ادامه داد: «همچنین شنیدهام که برخی از مردمِ شما میخواهند برای سرعت بخشیدن به تزکیهشان به قلمروِ اهریمنیاصلاً بیایند، چون زمان در دنیای ما بسیار سریعتر میگذرد. با این حال، باید هشدار بدهم که محیطِ ما کاملاً متفاوتشما است و شاید برای انسانهایی مثلِ شما مناسب نباشد. والاگوهرِ ایزدی یک استثناست و نباید او را الگو قرار دهید.»
امپراتورِ کیهانی سر تکان داد و گفت:طبقِ «ما هم برای انسانهایی که میخواهند بهانگشتانِ قلمروِ اهریمنی بروند، قوانینی وضع خواهیم کرد.»
«برویم سراغِ نگرانیِ بعدیام... آیا چیزی که مردمِ شما را به اهریمنمیکنم تبدیل کرد، میتواند در دنیای ما هم پخش شود؟ اگر حتی کوچکترینکمیاب احتمالی وجود داشته باشد، چارهای نداریم جز اینکه دنیایمان را بسته نگه داریم.»
«الان پاسخِ روشنی برایت ندارم،نیستند اما بهمحضِ اینکه به جوابِشمرده قطعی برسم، به تو خبر میدهم.»
«چطور میخواهی بدونِ آزمایشتعدادشان روی مردمِ ما، اینشمرده موضوع را مشخص کنی؟»
سلنا با آرامش جواب داد:امنیتِ «چنین قصدی ندارم. چون میخواهمتزکیه روی انسانهای این جهان آزمایش کنم.»
امپراتورِ کیهانی با شنیدنِآمد این حرفِ گستاخانه بیدرنگآسمان اخم کرد و گفت: «چی؟»
«من پیشتر این موضوع را با رهبرِ خاندانِ مُهرِ اهریمن در میان گذاشتهام. ظاهراًحتی در این جهان کسانی هستند که اهریمنها را میپرستند؛ پرستندگانِ اهریمن. ما قصد داریمزمان آزمایشها را روی آنها انجام دهیم... هرچند، البته که مشارکتشان کاملاً داوطلبانه خواهد بود.»
«...»
با این توضیح، امپراتورِ کیهانی ساکت شد و نمیدانست چه احساسی به این موضوع داشتهدست باشد. از یک طرف، او هم مثلِ بقیه از پرستندگانِ اهریمن بیزار بود. از طرفِبهتنهایی دیگر، اجازه دادن به اهریمنها برای آزمایش روی انسانها به دلش نمینشست، حتی اگر داوطلبانه بود.
سلنا متوجهِ تردید در چشمانِ امپراتورِ کیهانی شد و ادامه داد: «یا این کار، یا میتوانیم همهچیزاهریمنی را به زمان بسپاریم تا حقیقت را روشن کند. با این حال، من کاملاً مطمئنم که این موضوعکنیم مسری نیست. وگرنه، شما انسانها مدتها پیش در جریانِ تهاجمِ طردشدگان در گذشته، به اهریمن تبدیل شده بودید.»
امپراتورِ کیهانی چشمانش را کمی ریز کرد؛ رد کردنِ توضیحِ او دشوار بود. اینطور نبود کهبیایند اهریمنها تازه در جهانشان پیدا شده باشند، چرا که طردشدگان از دورانِ باستان در آنجا حضوربتوانم داشتند. با این وجود، حتی یک موردِ ثبتشده از تبدیل شدنِ انسانی به اهریمن وجود نداشت.
سلنا و امپراتورِ کیهانی به بحثانگشتانِ دربارهٔ همزیستیِ انسانها و اهریمنها ادامه دادندچند تا اینکه دیگر چیزی برای گفتن نماند.
سلنا گفت: «پسنگرانیِ بیایید جلسهمان راماست همینجا تمام کنیم.»
امپراتورِ کیهانی سر تکان داد.
«وقتی بیشتر به جهانِ مانیستند عادت کردید، در آینده میتوانیمشمرده بیشتر در این باره صحبت کنیم.»
سلنا معطل نکرد و کمیآنقدر بعد، با همراهیِ فرمانِ آسمان بهاگر کتابخانهٔ بزرگِ خاندانِ مُهرِ اهریمن بازگشت.
پس از رفتنِ سلنا، امپراتورِ کیهانی بهطبقِ همراهِ شخصِ نقابدار که از همان ابتدا کلمهایدست حرف نزده بود، به اتاقِ خصوصیِ خودش بازگشت.
امپراتورِ کیهانی آهی بلند کشید و گفت: «سروکله زدن با این زن بسیارخواهانِ سختتر از چیزی است که انتظار داشتم. میخواستم او را به جبههٔ خودمانهمم دعوت کنم، اما پیش از تصمیمگیری باید کمی بیشتر زیرِ نظرش داشته باشم.»
رو به شخصِ نقابدار کردنیستند و پرسید: «شما چه فکرشمرده میکنید، مرشد؟ آیا او دردسرساز میشود؟»
شخصِ نقابدار سرانجام با صدایی سرد به حرف آمد: «به آناگر زن نمیتوان اعتماد کرد. احتمالِ زیادی وجود دارد که خالقش، دیمو، اوهمهچیز را به اینجا فرستاده باشد تا قدرتِ مطلق را از ما بدزدد.»
و ادامه داد: «هرچند ممکن است در آیندهشنیدههایم به یک مشکل تبدیل شود، اما چیزی نیست کهمیشوند از پسش برنیاییم. در حالِ حاضر، جای نگرانی ندارد.»
پس از مکثی کوتاه، مردِ نقابدار با صدایی عصبی گفت: «تمرکزِ ما در حالِ حاضر باید روی آنمدتهاست حرامزادهای باشد که ما را به خواب فرو برد و برنامههایمان را به تأخیر انداخت. هرچند در جریانِتنها درگیریمان او را کشتیم، اما نتوانستیم روحش را نابود کنیم. او بیشک بازمیگردد و دردسرِ بیشتری برایمان درست میکند.»
او رو به امپراتورِ کیهانی کرد و فرمان داد: «وقت تلف کردن رااگر تمام کن! آن حرامزاده را پیدا کن و از بین ببر! اگر نمیتوانیریخته او را بکشی، پس تا زمانی که کاملاً بهبود نیافتهایم، سدِ راهش شو!»