چپتر 2139: دوزخِ سفید
0دوزخِ سفید؛ مکانی چنان پرخطر که نامِ دروازهٔ دوزخ را از آنِسال خود کرده بود. چهار سرزمینِ ممنوعهٔ اینچنینی در نُه آسمان وجود داشتگنجینههایی و یوان پیشتر یکی از آنها، یعنی درهٔ ناپدیدشونده را کاوش کرده بود.
دوزخِ سفید بهعنوانِ یکی از سردترین مکانهای نُه آسمان، پهنهای وسیع از برفِ بیپایان و کوههای سربهفلککشیده بودتاب که در سرمایی شدید غرق شده بود. سرما چنان جانسوز بود که حتی کسانی که مقاومتِ بالایی در برابرِکالبدِ سرما داشتند، برای زنده ماندن در مناطقِ بیرونیاش دستوپا میزدند، چه رسد به اینکه بخواهند به اعماقش پا بگذارند.
با این حال، دوزخِ سفید با وجودِ خطراتش و جانهای بیشماری که میگرفت، هرقلمروی سال هزاران تزکیهگر را به سوی خود میکشید؛ برخی برای صیقل دادنِ قدرتشان میآمدندخودِ و برخی دیگر در پیِ گنجینههایی بودند که در اعماقِ یخیاش مدفون شده بود.
همهٔ اینها به لطفِ معبدِ ایزدِ خورشید ممکن میشد؛ پناهگاهی بینظیر که تزکیهگران در آن گرد میآمدند تا چیِ یانگِ خود را تزکیه کنند. آنها همچنین گنجینهای قدرتمند در اختیار داشتند که هرچند نمیتوانست سرمای دوزخِ سفید را از بین ببرد، امامحدودی مقاومتی کافی به تزکیهگران میبخشید تا یخبندانش را تاب بیاورند و در سرزمینهای پرخطرش سفر کنند. این گنجینه به نامِ دریاچهٔ ایزدِ خورشید شناخته میشد؛ دریاچهای کوچک اما خارقالعاده در قلمروی معبدِ ایزدِ خورشید. این دریاچه نهتنها یکی از پرطرفدارترین مناطقِ تمرینیهوای در جهان بود، بلکه حتی میتوانست کالبدِ شخص را تکامل بخشد. طبیعتاً نمیشد خودِ دریاچه را به دوزخِ سفید برد. در عوض، از آن برای آغشته کردنِ سنگهای خورشید استفاده میشد؛ اشیای کوچک و سنگمانندی که حاملانِ خود را از سرما حفظ میکردند.
اما سنگهای خورشید قدرتِ محدودی داشتند و پس از مدتی تأثیرشان را ازهزاران دست میدادند. تزکیهگران برای به دست آوردنِ یکی از آنها، باید به معبدِ ایزدِیخیاش خورشید میرفتند و در ازایش پیشکشی میدادند، خواه سنگهای روح باشد خواه گنجینههای دیگر.
درست بیرونِ ورودیِ دوزخِ سفید، چند نفراختیار با لباسِ معبدِ ایزدِ خورشید دیده میشدند کهکافی داشتند با گروهی از تزکیهگرانِ زن حرف میزدند.
«این سنگِ خورشیدِ یکسالهستبیاورند که برای عبورِ امن ازدریاچهٔ دوزخِ سفید بهش نیاز دارید.»
در دستِ یکی از اعضا، سنگریزهای درخشان قرار داشت کهدریاچهٔ چنان چیِ یانگِ عظیمی از خود ساطع میکرد که حتیجهان در آن سرمای استخوانسوز، هوای اطرافشان را گرم کرده بود.
«این سنگ یک سال توی دریاچهٔ ایزدِوجودِ خورشید خیس خورده و وقتی داخلِ دوزخِتزکیهگر سفید باشید، تا ده سال دوام میاره.»
سپس سنگِ درخشانِ دیگری بیرون آورد که با چیِ یانگِ شدیدتری میتپید. گفت: «و اینکافی یکی، سنگِ خورشیدِ صدسالهست. توی مناطقِ بیرونی تا صد سال دوام میاره و قدرتش اونقدردریاچه هست که در برابرِ سرمای منطقهٔ دوم مقاومت کنه و حتی به منطقهٔ سوم هم برسه.»
دوزخِ سفید به نُه منطقه تقسیم میشد که از منطقهٔ بیرونی آغاز میگشت. هرچه شخص عمیقتر میرفت، هوا سردتر و پرخطرتر میشد. درشخص موردِ سنگِ خورشید، خالصترین نوعِ آن به تزکیهگر اجازه میداد تا با خیالِ راحت به منطقهٔ پنجم پا بگذارد. با این حال، هرآوردنِ سنگ باید بیش از یک میلیون سال در دریاچهٔ ایزدِ خورشید غوطهور میماند که همین موضوع آنها را به شکلی غیرقابلتصور گرانقیمت میساخت.
شاید کسی فکر میکرد که معبدِ ایزدِ خورشید میتواند بهسادگی سنگهای خورشیدِ بیشماری را در دریاچهدریاچه بیندازد تا تقاضا را برآورده کند. اما این کار قدرتِ دریاچه را میکشید و از آنجاآغشته که هدفِ اصلیاش استفاده بهعنوانِ میدانِ تمرین بود، معبد تمایلی نداشت تعدادِ بسیار زیادی از آنها بسازد.
یکی از تزکیهگرانِاعماقش زن گفت: «میخوامحال به منطقهٔ چهارم برم.»
یکی از شاگردانِ معبدِ ایزدِ خورشید گفت: «پسهرچند به یه سنگِ خورشیدِ دههزارساله نیاز داری، ومیبخشید توی منطقهٔ سوم فقط ده سال برات دوام میاره.»
تزکیهگرِ زن سر تکانبیاورند داد و با آرامشگنجینه کیسهای فضایی به مرد داد.
پرسید: «این پیشکش کافیه؟»
شاگرد نگاهی به داخلِ کیسهٔ فضایی انداخت وخطراتش سر تکان داد: «بله، این از سرم کافیه. بابتِبرخی پیشکشت ممنون. بفرما، این هم یه سنگِ خورشیدِ دههزارساله.»
سنگِ خورشیدتزکیه را بههمچنین او داد.
«وقتی سنگِ خورشید به حدش نزدیک بشه، درخششگنجینه رو از دست میده، پس حواست باشه بهمحضِنهتنها اینکه اینو دیدی از دوزخِ سفید خارج بشی.»
«متوجهم.»
تزکیهگرانِ زن یکییکی سنگِبگذارند خورشید خریدند و سپسخطراتش به دوزخِ سفید پا گذاشتند.
چند ساعت بعد، گروهِ دیگری از تزکیهگرانِاختیار زن از راه رسیدند؛ لباسهای یکدستشان نشانمقاومتی میداد که به یک فرقه تعلق دارند.
«میخوام ۲۳یخبندانش سنگِ خورشیدِبیاورند صدساله بخرم.»
زنی که رهبرِ گروه بود، حلقهای فضایی بهسفر یکی از شاگردان داد. شاگرد بهسرعت حلقه رادریاچه بررسی کرد و سنگهای خورشید را تحویلشان داد.
چند دقیقه پس از رفتنِ آنها، شخصِ دیگریخطراتش در ورودی ظاهر شد. این بار تزکیهگرِ زنِمیکشید زیبایی نبود، بلکه مردی فوقالعاده خوشقیافه به چشم میخورد.
شاگردانِ معبدِ ایزدِ خورشید نزدیک شدنش را تماشا کردند وسرمای منتظر بودند سنگِ خورشید بخرد. با این حال، در کمالِسرزمینهای تعجبشان، مردِ خوشقیافه کاملاً نادیدهشان گرفت و مستقیم از کنارشان گذشت.
یکی از شاگردان با لحنیسرزمینهای متعجب و ناخودآگاه صدایش زد: «یـ-یهدریاچهای لحظه صبر کن! کجا داری میری؟»
مردِ خوشقیافه از حرکتتاب ایستاد و برگشت تاسفر به او نگاه کند.
با آرامش جواباعماقش داد: «به نظرتحال دارم کجا میرم؟»
شاگردِ دیگریتزکیه گفت: «از قبلگنجینهای سنگِ خورشید داری؟»
«چی؟»
شاگردان از بیخبریِ این مرد ماتومبهوت ماندند.پرخطرش چطور کسی میتوانست بدونِ سنگِ خورشید حتیخارقالعاده به ورود به دوزخِ سفید فکر کند؟
«حتی نمیدونی سنگِ خورشید چیهاین و میخوای دوزخِ سفید روبیشماری به چالش بکشی؟ دنبالِ مرگ میگردی؟»
«گوش کن. دوزخِ سفید جاییه که حتی تزکیهگرانی که مصونیت دربین برابر سرما دارن هم توش عاجزن. تنها راهی که میتونی ازسفر دوزخِ سفید عبور کنی، کمک گرفتن از سنگِ خورشیدِ معبدِ ایزدِ خورشیده.»
مردِ خوشقیافه لبخند زد و پرسید:پرخطرش «پس سنگِ خورشید من رو از سرمایخارقالعاده دوزخِ سفید در امان نگه میداره، درسته؟»
«درسته.»
«اگه میخوای—»
مرد حرفش را قطعهمچنین کرد و گفت: «درهرچند این صورت، نیازی بهش ندارم.»
«ببخشید؟»
چشمهای شاگردان از تعجبتاب گرد شد و با خودگنجینه فکر کردند شاید اشتباه شنیدهاند.
«من برای تمرین به دوزخِاین سفید اومدم، پس سنگِ خورشید فقطمیگرفت دستوپام رو میبنده. حالا با اجازهتون.»
پیش از آنکه شاگردان حتی بتوانند دوباره دهان بازنمیتوانست کنند، مردِ خوشقیافه برگشت و به راهش بهسوی دوزخِتاب سفید ادامه داد و بهسرعت در کولاک برف ناپدید شد.