چپتر 1612: کوهِ روباهِ برفی
0پس از معامله، یوان به ظاهرِ اصلیاشآوردهای برگشت و پرسید: «خب، این کسی کهنگاه ممکنه اطلاعاتِ موردنظرم رو داشته باشه کیه؟»
گاوِ افضل که اکنون ظاهری چشمنواز داشت، با لبخندی رضایتبخش گفت: «روباهِ ایزدیِ پیشگوییِ بزرگآشنا به داشتنِ دانشی فراتر از هر شکارچی در پهنهٔ آغازین معروف است. اگر او اطلاعاتی راخونِ که نیاز داری نداشته باشد، گمان نکنم کسِ دیگری در پهنهٔ آغازین آن را داشته باشد.»
«کجا میتونممگر این روباهِ ایزدیببیند رو پیدا کنم؟»
«درهٔ رازآلود، اما مگر اینکه روباهِسایهنشین ایزدیِ پیشگوییِ بزرگ بخواهد تو راشنیدنِ ببیند، پیدا کردنش تقریباً غیرممکن است.»
«کمی دردسرساز به نظر میرسه،چنین اما وقتی رسیدم اونجا یه فکریابرویی به حالش میکنم. ممنون بابتِ اطلاعات.»
گاوِ افضل ناگهانحضورِ پرسید: «راستی، تو ازسایهنشین کدام قبیلهٔ اژدها هستی؟»
«این یه رازه.»
«که اینطور؟ پسشبحوار رازهایت را برایسایهنشین خودت نگه دار.»
لحظهای بعد، هیکلی کوچکمیکنی مانندِ یک شبح پیشِشنیدنِ روی یوان ظاهر شد.
گاوِ افضل از پیدایشِ ناگهانیِ یینگزی جا خورد. طوری بهچنین نظر میرسید که انگار باورش نمیشد تا وقتی درست جلوی رویشمعلوم نایستاده، متوجهِ حضورش نشده است؛ داد زد: «تـ-تو دیگه کی هستی؟!»
نه... حتی با اینکه نگاهم مستقیمکردنش روی اونه، نمیتونم حضورش رو حسمیرسه کنم! این حضورِ شبحوار... اون باید—
«سایهنشین! در قلمروی من چهباید— میکنی؟! و آن ظاهر... چنینباکیفیتی ظاهرِ باکیفیتی را از کجا آوردهای؟!»
یوان با شنیدنِ اینمیکنی نامِ آشنا ابرویی بالاشنیدنِ انداخت و پرسید: «سایهنشین؟»
برگشت تا به یینگزی نگاه کند؛باید— کسی که معلوم شد تباری یکسانآوردهای با یکی از نُه افضلِ ایزدی دارد!
گاوِ افضل غرید: «میخواهی حمامِ خونِ دیگری در قلمروی مندردسرساز راه بیندازی؟!» و حضورهایی که پیشتر برای تهدیدِ یوان ظاهربابتِ شده بودند بازگشتند، اما این بار شمارشان بسیار بیشتر بود.
یینگزی با وجودِ حضورهای تهدیدآمیزِ فراوانی که احاطهشان کرده بودند،باکیفیتی آرام ماند و با نگاهش به یوان اشاره کرد: «به منتباری کاری نداشته باش. من فقط بهعنوانِ راهنمای سفرِ این پسر اینجام.»
گاوِ افضل باورشقلمروی نمیشد چه میشنود:باکیفیتی «راهنمای سـ-سفر؟ تو؟»
چطور موجودی مثلِ او میتوانستاون راهنمای کسِ دیگری شود، حتیچنین اگر آن شخص یک اژدها بود؟
یینگزی لحظهای بعداینکه از یوان پرسید:کردنش «آمادهای بریم درهٔ رازآلود؟»
«درهٔ رازآلودحضورِ چقدر ازاون اینجا فاصله داره؟»
یینگزی پیش ازقلمروی پاسخ دادن لحظهای تأملآوردهای کرد: «حدوداً پنجاه سال.»
«...»
شوخیت گرفته...
یوان از این فاصلهٔ مضحک کاملاًسایهنشین مبهوت ماند. فکر میکرد نیم سال همنامِ بهاندازهٔ کافی بد است، اما پنجاه سال؟
با صدایسایهنشین بلند دادمیکنی زد: «خیلی طولانیه!»
گاوِ افضل که فرصتی برای بهدستآوردنِ ظاهرهایسایهنشین بیشتر میدید، گفت: «من راهی میشناسم کهنامِ در عرضِ شش ماه به درهٔ رازآلود برسی.»
یوان بامگر نگاهی امیدوار بهببیند او برگشت: «اوه؟»
«یک تونلِ فضاییِ طبیعی هست که توقلمروی را به کوهِ روباهِ برفی میبرد، کهآشنا حدودِ شش ماه با درهٔ رازآلود فاصله دارد.»
سپس یینگزی گفت:قلمروی «من میتونم توباکیفیتی دو ماه برسونمت اونجا.»
گاوِ افضل با لبخندیشبحوار معنادار گفت: «و اماقلمروی درموردِ مکانِ این تونلِ فضایی...»
یوان بیدرنگ فهمید گاوِ افضل به چه فکرغیرممکن میکند، لبخندی زد و گفت: «فقط هفتهزار سالفکری نه. میذارم اون ظاهر رو برای همیشه نگه داری.»
گاوِ افضلحضورِ با هیجان قبولباید— کرد: «قبوله! قبوله!»
سپس گاوِ افضل مدالیونی ساختهشده ازباکیفیتی یک تکه استخوان بیرون آورد وبالا آن را به سمتِ یوان پرت کرد.
«از اونجا که تونلِ فضاییاون توی قلمروی منه، باید اینچنین رو به نگهبانهای اونجا نشون بدی.»
به یکی از زیردستانشبخواهد نگاه کرد و گفت: «اینهاکمی رو به تونلِ فضایی ببر.»
زیردست سرش را پاییناون انداخت و گفت: «هرمیکنی چه فرمان دهید، گاوِ افضل.»
کمی بعد یوان کوه را ترک کرد تا به دنبالِ راهنما برود.بالا آنها سه روز بعد به مقصد رسیدند. تونلِ فضایی در نگاهِ اولمیخواهی غاری معمولی به نظر میرسید، اما حسِ ایزدیِ یوان چیزِ دیگری میگفت.
دو نگهبانِ گاو بیرونِ این غارباید— ایستاده بودند و با نزدیک شدنِآوردهای یوان و یینگزی، به آنها خیره شدند.
زیردستِ گاو توضیح داد: «گاوِببیند افضل به اینها اجازه دادهدردسرساز از تونلِ فضایی استفاده کنند.»
یوان مدالیونِ استخوانی را بهباید— نگهبانها نشان داد. آنها مدالیونباکیفیتی را گرفتند و بررسیاش کردند.
«بسیار خب، میتونید وارد بشید.»
لحظهای بعد، یوان و یینگزیاون واردِ غار شدند، در حالیچنین که زیردستِ گاو همانجا ماند.
نگهبانِ گاو گفت: «فقط بهببیند راه رفتن ادامه بدید تادردسرساز از طرفِ دیگه خارج بشید.»
غار با نورِ کمرنگِ سنگهای بنفشسایهنشین و مرموزی که از دیوارهای اطرافشنیدنِ بیرون زده بودند، روشن شده بود.
انرژیِ عجیبی نیز غار را پر کرده بود. این انرژی شبیهِابرویی انرژیِ آرایههای تلهپورت بود که یوان با آنها آشنایی داشت، امادارد کمی تفاوت داشت و هر چه در غار جلوتر میرفتند، شدیدتر میشد.
پس از چند روزشبحوار پیادهرویِ مداوم، یوان بالاخرهقلمروی توانست انتهای غار را ببیند.
با نزدیک شدناینکه به نورِ سفیدِکردنش درخشان، قدمهایش تندتر شد.
وقتی بالاخره از غار خارج شدند، رشتهکوهی سفید و برفی چنانآوردهای عمیق که تا کمرش میرسید، به استقبالِ یوان آمد. یینگزی همیکسان تمامِ بدنش زیرِ برف فرو رفته بود و فقط سرش دیده میشد.
یینگزی ناگهان گفت: «۵۰ سیخِچنین گوشت. سفر توی این منطقه دردسره،ابرویی برای همین برات گرونتر تموم میشه.»
«باشه. الان میخوای یاشبحوار بعداً؟ توی این هواقلمروی سیخها زود سرد میشن.»
اگر بدنش را با انرژی روحی محافظت نمیکرد، سرمای شدیددردسرساز در عرضِ چند ثانیه بهراحتی او را منجمد میکرد، اما حتیاطلاعات با وجودِ محافظت از بدنش، باز هم هوا بهشدت سرد بود.
یادم نمیاد آخرینشبحوار بار کی اینقدرسایهنشین سردم شده بود...
تزکیهگران میتوانند دمای بدنشان را با استفاده از انرژی روحی تنظیم کنند و حتینگاه اگر برهنه در کولاک بایستند، راحت باشند. با این حال، این توانایی ممکن استبیندازی در شرایطِ بسیار سختی که انرژیشان قادر به مهارِ آن نیست، به چالش کشیده شود.
علاوه بر این، انگار برفِ این منطقه ویژگیِقلمروی منحصربهفردی داشت که انرژی روحی را تخلیه میکرد وبالا حفظِ دمای ثابتِ بدن را برای یوان دشوارتر میساخت.
یینگزی گفت:مگر «میتونی بعداًبخواهد بهم بدیشون.»
«باشه.»
کمی بعد، یینگزی یوانمیکنی را برداشت و بهشنیدنِ سمتِ درهٔ رازآلود پرواز کرد.