چپتر 2613: شرکتِ دوباره در آزمون
0افسرها از غرورِ یوان حیرتزده بودند: «دیوونه شده؟! بهزوردادنِ امتحان رو قبول شد که خودش یه معجزهست، حالا میخوادباشه دوباره امتحان بده؟! واقعاً فکر میکنه میتونه نمرهٔ بالاتری بگیره؟!»
«نمیفهمم اصلاً چرا نمرهٔ بالاترساختمان میخواد... این که مسابقه نیست،بمانند چیزی هم ازش گیرش نمیاد.»
«لابد اینم یه جورخالی مریضی برای نابغههایی مثلِچند اونه. هیچوقت راضی نمیشن.»
سپس میفنگ گفت: «اگه میخواد دوبارهپرسید انجامش بده، بذارید بده. اگه مردودساعت بشه، فقط میتونه خودش رو سرزنش کنه.»
در این میان، یوان پس از پذیرفتهشدنِگرفتند درخواستش، از ممتحنها پرسید: «باید همین الانروی دوباره امتحان بدم؟ میخوام یک ساعت استراحت کنم.»
ممتحنی جواب داد: «تا وقتیساختمان امتحانها در جریانه، هر وقتبمانند بخوای میتونی دوباره امتحان بدی.»
«بسیار خب.»
یوان محوطهٔ آزمون رادرخواستش ترک کرد و کنارِهمین دیوار به استراحت پرداخت.
«اون یارو واقعاً دیوونهست.»
«عوضی فقط میخوادآنها خودنمایی کنه. امیدوارمنکردند تو امتحانِ دوم بیفته.»
آزمون ادامه یافت، اماخالی پس از یوان حتیچند یک سرباز هم قبول نشد.
با این حال، هیچکدام از آنها حتی پس ازالان مردودی ساختمان را ترک نکردند. در عوض، تصمیم گرفتندوقتی بمانند و امتحان دادنِ دوبارهٔ یوان را تماشا کنند.
یک ساعت بعد، یواننکردند از روی زمین بلند شددادنِ و به ممتحنها نزدیک شد.
«آمادهم تا دوباره امتحان بدم.»
«بـ... باشه. بهمحضِمسیر اینکه یه مسیرداخل خالی بشه، میفرستیمت داخل.»
«ممنون.»
چند دقیقه بعد، یوان به محوطهٔتصمیم آزمون برگشت و از قضا دوبارهکنند قدم در مسیرِ شمارهٔ ۹ گذاشت.
وقتی آزمون شروع شد، عملکردش درنکردند تستِ اول بهشکلِ چشمگیری بهتر از قبلتماشا بود؛ آنقدر که تفاوتش اصلاً قابلقیاس نبود.
«این دیگه چیه؟!مسیر انگار دارم یهداخل آدمِ دیگه رو میبینم!»
افسرها با دیدنِ میزانِدرخواستش پیشرفتِ یوان، نزدیک بودهمین از روی صندلیهایشان نیمخیز شوند.
در تلاشِ اول، یوان بعد از توپِ ۵۰امبمانند عمداً شروع به خطا کردن کرده بود. امابلند این بار، مصمم بود که تکتکشان را بگیرد.
مدتی بعد...
«واقعاً هراینکه ۱۰۰ تاخالی توپ رو گرفت!»
«آخه چه خبره؟! حتی اگه تسلطش روی کنترلِ خلأ بهشدتبدم بالا رفته باشه، نباید استقامتِ لازم برای ادامه دادن رو داشتهوقت باشه! یک ساعت استراحت هم برای بازیابیِ کامل اصلاً کافی نیست!»
۵ دقیقه بعد،ساختمان یوان تستِ دومشتصمیم را شروع کرد.
از آنجا که در تلاشِ اول این تست را بینقص پشتسر گذاشته بود، تماشاچیها گمان میکردند دیگر جای پیشرفتی برایش نماندهباشه است. با این حال، یوان بهجای اینکه مثلِ بیشترِ شرکتکنندهها پیشاپیش جاخالی بدهد، تا آخرین لحظه—درست پیش از برخوردِ هر گلوله—صبرچشمگیری میکرد و بعد تلهپورت میکرد، و با این کار هم سرعتِ واکنشِ خارقالعاده و هم اعتمادبهنفسِ مطلقش را به نمایش میگذاشت.
۱۰ دقیقهاینکه بعد، یوان سراغِمیفرستیمت تستِ سوم رفت.
<دقت: ٪۹۹٫۹۶>
یوان به نتایج نگاه کردساختمان و در سکوت سر تکانبمانند داد؛ از آنها راضی بود.
«نـ... ٪۹۹٫۹۶؟!اینکه این عملاًخالی یه نمرهٔ کامله!»
«خدای من!»
افسرها که دیگر نمیتوانستند هیجانشان راتصمیم پنهان کنند، از جا بلند شدندکنند و چشم به نتایجِ معجزهآسای یوان دوختند.
«اینهمه پیشرفت تو اینمردودی زمانِ کوتاه! چه استعدادِ ترسناکی!گرفتند عملاً مالِ یه دنیای دیگهست!»
در همین حال، ممتحنها چنان مبهوتداخل شده بودند که خشکشان زد وقدم فراموش کردند نتیجه را اعلام کنند.
بقیهٔ سربازان فقط میتوانستند طوری به یوان خیرههمین شوند که انگار شبح دیدهاند؛ چشمهایشان گرد شدهجواب و دهانشان در ناباوریِ مطلق باز مانده بود.
با اینکه یوان میتوانست راحت همان نتیجهٔ تلاشِ اولش را بپذیرد، اما میخواستبعد همهٔ حاضران به چشمِ خود ببینند که چقدر سریع میتواند پیشرفت کند. اینطور،ممنون حتی اگر در آینده ناگهان کارِ محیرالعقولی میکرد، دیگر کسی به او شک نمیکرد.
بهعبارتِدیگر، میخواست یک فکر راساختمان در ذهنشان فرو کند—اینکه هیچچیزبمانند از توانِ او خارج نیست.
یوان ممتحنها را ازخالی بهت درآورد و پرسید:چند «میتونم برم، مگه نه؟»
«بـ-بله...»
یوان همانطور که از محوطهٔ آزمونتصمیم بیرون میرفت، پرسید: «مدرکی چیزی میگیرمکنند که ثابت کنه این آزمون رو گذروندم؟»
«نه، بعد از آزمونِ امروز اطلاعاتتنکردند رو بهروز میکنیم و از فردادوبارهٔ میتونی توی مأموریتهای منطقهٔ قرمز شرکت کنی.»
«خوبه.»
یوان به سمتِ خروجیدرخواستش راه افتاد، اما صدایهمین آشنایی بیدرنگ متوقفش کرد.
«یک لحظهمردودی صبر کن،نکردند سرجوخه یوان.»
یوان برگشتهیچکدام تا ببیندمردودی صدا از کجاست.
با لحنیاینکه متعجب زمزمهخالی کرد: «ژنرال می؟»
بقیهٔ سربازان که تازه موقعیت راپرسید درک کرده بودند، با عجله دستشان رااستراحت برای ادای احترام بالا بردند: «ژنرال می؟!»
ژنرال گفت: «دنبالمساختمان بیا دفترم. میخوامتصمیم باهات حرف بزنم.»
«فهمیدم.»
وقتی یوان بهدنبالِ میفنگ واردِ دفترش شد، ژنرالچند بیدرنگ پرسید: «راستش رو بهم بگو. قبل ازشروع اینکه بیای ارتش، مهارِ خلأ رو بلد بودی؟»
«چی باعثمیان شده اینطوردرخواستش فکر کنید؟»
یوان بهجای اینکه مستقیمنکردند جوابش را بدهد، با لبخندیدادنِ شیطنتآمیز سؤالِ خودش را پرسید.
میفنگ آهِ بلندی کشید و گفت:نکردند «قیافهت شَکم رو تأیید میکنه. ازدوبارهٔ کجا یادش گرفتی؟ از دنیای اصلیت؟»
یوان سر تکان داد ومیفرستیمت صادقانه جواب داد: «درسته، ولی تویقضا دنیای من بهش میگن دستکاریِ خلأ.»
میفنگ چشمهایشمیان را مالید وممتحنها دوباره آه کشید.
«هدفت ازمردودی نمایشِ امروزنکردند چی بود؟»
«خب، خیلی عجیبه کسی که تازهنکردند واردِ ارتش شده، بدونِ تمرینِ درستوحسابیدوبارهٔ مهارِ خلأ رو بلد باشه، مگه نه؟»
«منظورم اینه که وقتیخالی همون بارِ اول کافیچند بود، چرا دوباره آزمون دادی؟»
«اگه بخوام سادهپذیرفتهشدنِ بگم... برای اینکهپرسید اعتبارم رو ببرم بالا.»
«با اینکهمردودی تقریباً همه همینعوض الانش هم میشناسنت؟»
«نه اونجور اعتباری. میخوام بهساختمان سطحی برسم که دیگه هیچکس هیچکدومدادنِ از کارام رو زیرِ سؤال نبره.»
«این حرفت شبیه حرفِخالی آدماییه که کاسهای زیرِچند نیمکاسهشونه—بهاصطلاح یه آدمِ شرور.»
یوان با شنیدنِ حرفش خندید.
«نگرانِ چی هستید؟»
میفنگ لحظهای سکوت کرد و بعد جواب داد: «اگه بخوام کاملاًدادنِ صادق باشم، شک کرده بودم که نکنه جاسوسِ یه شهرِ دیگه باشی.اینکه با این حال، هیچ جاسوسی با میلِ خودش اینقدر توجه جلب نمیکنه.»
«...»
«جوابی نداری؟میان حداقل میتونی سعیممتحنها کنی انکارش کنی.»
یوان شانهای بالا انداخت: «چهعوض فایدهای داره؟ خودتون همین الان اشارهتماشا کردید که فکر نمیکنید جاسوس باشم.»
میفنگ برای سومینآنها بار آه کشید:نکردند «تو واقعاً مایهٔ دردسری...»