چپتر 2474: آخرین مُهرِ قلمروِ اهریمنی
0نخستین مُهردارِ اهریمن که به صحنه رسیده بود،خودش با دیدنِ وضعیت یکه خورد و داد زد: «ا-اینبرای دیگه چه کوفتیه؟! چرا فقط دو تا مُهر مونده؟!»
«باید نُه تااستدلالِ میبود! نُه تا! آخهخود اینجا چه اتفاقی افتاده؟!»
نخستین شکِ مُهردارِ اهریمن به نگهبانها افتاد. هر چه نباشد،استدلالِ اینکه هفت مُهر به این سرعت و بیهیچ ردی ناپدیدهیچکدومِ شوند، کاملاً غیرممکن بود، مگر اینکه کسی دستکاریشان کرده باشد.
مُهردارِ اهریمن به نگهبانها اشارهدفاع کرد و داد زد: «راستشمیدادیم رو بگید! کارِ شما احمقهاست؟!»
نگهبانها که از اتهامِ بیاساسِقیافهای مُهردارِ اهریمن کاملاً گیج شده بودند،تکرار داد زدند: «این دیگه چه چرتوپرتيه؟!»
آنها با استدلالِ منطقی شروع بهدفاع دفاع از خود کردند: «اگه کارِتازه ما بود، آخه چرا باید گزارش میدادیم؟!»
«تازه هیچکدومِ ما حتیگیج نمیتونست از سد ردچرتوپرتيه بشه تا به مُهرها برسه!»
«با این اتهامِمنطقی بیاساس خیلی تندخود رفتی، مُهردارِ اهریمن!»
با شنیدنِ حرفهایشان، مُهردارِ اهریمن بهماتومبهوت اشتباهش پی برد و بیدرنگ عذرخواهیکنم کرد: «ببخشید که زود قضاوت کردم.»
«اون فراتر ازاستدلالِ زود قضاوت کردن بود!خود رسماً داشتی توهم میزدی!»
یکی از نگهبانها پرسید: «کافیه دیگه. الان فقط یه چیزاستدلالِ برام مهمه—اینکه میتونی مُهرها رو درست کنی یا نه.» باهیچکدومِ این حرف، مُهردارِ اهریمن بیدرنگ قیافهای ماتومبهوت به خود گرفت.
مُهردارِ اهریمن به خودش اشاره کردخود و با صدایی گیج بلند تکرارهیچکدومِ کرد: «من؟ مُهرها رو درست کنم؟»
نگهبانِ دیگری پرسید: «اگهحرف حتی نمیتونی درستش کنی،خودش پس برای چی اینجایی؟»
مُهردارِ اهریمن با صدایی وحشتزده گفت: «برایخود اینکه اهریمنها رو عقب نگه دارم تاحتی کمک برسه—البته اگه کمکی در کار باشه!»
«چی؟! یعنی واقعاً قرارهگیج بذاریم اهریمنها برگردن وچرتوپرتيه دوباره به دنیامون حمله کنن؟!»
«باید کاری از دستمون بربیاد!»
مُهردارِ اهریمن سر تکان داد و گفت:گرفت «متأسفانه فقط والاگوهرِ ایزدی میتونه قلمروِ اهریمنی رونمیتونی مُهر کنه، و اون خیلی وقته که رفته.»
یکی از نگهبانها پرسید: «چرا حتماً بایدخود والاگوهرِ ایزدی باشه؟ کلی استادِ آرایهٔ قدرتمند اوننمیتونست بیرون هستن که میتونن چیزها رو مُهر کنن.»
مُهردارِ اهریمن با صدایی بلند و لحنی که انگار به او برخورده بود، توضیح داد: «واقعاً فکر میکنی اولین نفری هستیحتی که به این موضوع فکر کرده؟ ما چند استادِ آرایهٔ سطحِ ۹ داشتیم که تلاش کردن، اما حتی یک نفرشون همکردن نتونست قلمروِ اهریمنی رو بیشتر از نصفِ روز مُهر نگه داره! در حالی که مُهرِ والاگوهرِ ایزدی چندین دوره دستنخورده باقی مونده!»
ناگهان یکی ازمنطقی نگهبانها داد زد: «مـ-مُهر!کردند دوباره داره خرد میشه!»
«چی؟!»
مُهردارِ اهریمن سرش را چرخاند تا به مُهرهاکردند نگاه کند، و همانطور که انتظار میرفت، یکی ازمُهرها دو مُهرِ باقیمانده شروع به ترک خوردن کرده بود.
دندان به هم سایید و لوحِ یشمیِ ارتباطیچرتوپرتيه را بیرون آورد تا در آن صحبت کند: «لعنت!گزارش وضعیت خیلی بدتر از چیزیه که بهم گفته بودن!»
«همهٔ مُهردارانِ اهریمن توی آسمانِ هفتم باید هرچه زودتر خودشونمیدادیم رو به ورودیِ قلمروِ اهریمنی برسونن! فقط دو تا مُهر باقیرفتی مونده و همین الان که دارم حرف میزنم، یکیشون داره میشکنه!»
«به بچههای غارِ مُهرِ اهریمن هم بگید بیان! الانصدایی وقتِ دعوا با همدیگه نیست! اگه مُهرِ قلمروِ اهریمنیاینجایی بشکنه، یه جنگِ دیگه با اهریمنها در پیش داریم!»
وقتی مُهردارانِ اهریمن فهمیدند اوضاع تا چه حد وخیماگه است، تکتکشان در آسمانِ هفتم هر کاری در دست داشتندبیاساس رها کردند و به سوی ورودیِ قلمروِ اهریمنی راه افتادند.
البته این شاملِ کسانیگیج هم میشد که داشتندچرتوپرتيه رژهٔ اهریمنکُشی را تماشا میکردند.
«چه خبر شده؟ چرا یهودفاع اینهمه آدم دارن میرن؟ یعنیمیدادیم به این زودی حوصلهشون سر رفت؟»
رفتنِ ناگهانی و دستهجمعیِ مُهردارانِ اهریمن بیدرنگ کنجکاویِ جمعیت را برانگیخت، بماندکنم که همهٔ آنها هنگامِ رفتن اخمِ غلیظی بر چهره داشتند. این باعث شدکمک بسیاری با خود فکر کنند نکند اتفاقی افتاده که نیازمندِ توجهِ فوریِ آنهاست.
«شرط میبندم بازماستدلالِ کارِ پرستندگانِ اهریمنه. اینخود اواخر خیلی فعال شدن.»
«هی، کجا میری؟ اتفاقی افتاده؟»
یک نفر تصمیممنطقی گرفت بپرسد، اماخود کاملاً نادیدهاش گرفتند.
«عوضیهای بیادب.»
با اینکه کنجکاو بودند، خیلی زوددفاع موضوع را از ذهنشان بیرون کردند وهیچکدومِ توجهشان را دوباره به رژهٔ اهریمنکُشی دادند.
روزِ دومِ رژهٔبیاساسِ اهریمنکُشی در یکبودند چشمبههمزدن به پایان رسید.
گوینده با صدای بلند گفت و صدایش آمیخته به تحقیری آشکار بود: «یک بارِ دیگه، یان هارا تصمیمبیاساس گرفته اهریمنهای ردهبالاتر رو کاملاً نادیده بگیره و برای گرفتنِ امتیازِ راحت، بره سراغِ شکارِ اهریمنهای ردهپایین! باداشتی این حال، وقتی همهٔ اونها تموم بشن و فقط اهریمنهای ردهبالا بمونن، دیگه نمیتونه به این تاکتیک ادامه بده!»
در همین حال،کنی یان هارا سرانجامماتومبهوت متوجهِ اوضاع شد.
این عوضیهای کثیف و پست! اگه میخواید تقلبکردند کنید، حداقل یه کاری کنید کمتر تابلو باشه! کیمُهرها فکرش رو میکرد بخوان اینجوری وقتم رو تلف کنن!
با اینکه یان هارا ازشده مسخرهبازیهای چیان چو کلافه بود، کوچکترینمنطقی نگرانیای نداشت—در واقع، هیجانزده هم بود.
بیصبرانه منتظرم قیافههاشونمنطقی رو وقتی با وجودِکردند اینهمه تقلب میبرم ببینم.
یان هارا در دل خندیدقیافهای و با سرعتی چشمگیر بهبلند مُهر کردنِ اهریمنها ادامه داد.
با پایان یافتنِ روزِ دوم،شروع یکی از دو مُهرِ باقیماندهٔگزارش قلمروِ اهریمنی نیز از بین رفت.
یکی از نگهبانها باگیج وحشت جیغ کشید: «یـ-یکی!چرتوپرتيه فقط یه مُهر باقی مونده!»
مُهردارِ اهریمن بامنطقی خشم داد زد: «خفهکردند شو! خودمون داریم میبینیم!»
نگهبانِ دیگری ناگهان داد زد: «گورِماتومبهوت بابای این کار! من نیومدم اینجاکنم که با اهریمنها بجنگم! من دیگه نیستم!»
بدونِ هیچ حرفِ دیگریمنطقی پرواز کرد و رفت واگه از دیدِ بقیه ناپدید شد.
وقتی اولین نگهبان فرار کرد، بقیه همزدند بهسرعت دنبالش رفتند و در یک چشمبههمزدن،خود فقط مُهردارِ اهریمن در آنجا باقی ماند.
«این عوضیهای ترسو...»
با اینکه مُهردارِ اهریمن از فرارِ نگهبانهاگرفت خشمگین بود، احساسشان را درک میکرد، چون میلنمیتونی به فرار داشت وجودِ خودش را هم میخورد.
مُهردارِ اهریمن مشتهایش را چنان محکم گره کرد که قطرههای خون از آنها چکیدحتی و گفت: «من مُهردارِ اهریمن نشدم که از دستِ اهریمنها فرار کنم! تازه... اگه دوبارهببخشید به دنیای ما حمله کنن، دیگه مهم نیست کجا فرار کنیم، چون هیچجا امن نیست!»