چپتر 2372: دنیای حاکمِ افضل دنا
0یوان با ناباوری آهی کشید: «خدایشود من، دنا... اینکه جوهرِ ابدی روکرد اینطوری بازسازی کنی... حرفی برای گفتن ندارم.»
در عجب بود که چه چیزی او را بهپاسخ بازسازیِ جوهرِ ابدی واداشته و چطور توانسته بود آنقدرتمامِ عمیق درکش کند که بتواند نسخهای از آن بسازد.
یعنی با یه ابدی جنگیده ومتأسفانه یهجورایی جوهرِ ابدی رو اونطوری مطالعهواقعیاش کرده؟ یا با یه ابدی در تماسه؟
یوان سؤالاتِ فراوانی داشت، اما تا وقتی کارِفلک بدلِ روبهرویش را تمام نمیکرد، راهی نداشت تاتوانش این پرسشها را از حاکمِ افضل دنا بپرسد.
متأسفانه، انگار بدلِ حاکمِبیاره افضل دنا قصد نداشت بگذاردکوشید یوان مزاحمِ نسخهٔ واقعیاش شود.
یوان نفسِ عمیقی کشید، جوهرِ ابدیِپاسخ بیشتری آزاد کرد و گفت: «مثلبرابری اینکه باید این قضیه رو جدی بگیرم...»
تا الان، تنها از نیمی ازقصد قدرتش استفاده کرده بود. حالا داشتنفسِ آن را به نزدیکِ ۸۰ درصد میرساند.
جوهرِ ابدیِ ساطعشده از یوان چنان شدت گرفت که سدیکوشید نامرئی دورش شکل گرفت و خودبهخود هر چیزی را درآورد مجاورتش پس میزد؛ از جمله موهای خونینِ حاکمِ افضل دنا.
یوان شمشیرِ اهریمنخوار را به سمتِ بدل تابنومیدانه داد و غرید: «بذار ببینم جوهرِ ابدیِ تقلبیتکار میتونه در برابرِ این دووم بیاره یا نه!»
در پاسخ، هالهٔ بدل سر به فلک کشید و نومیدانه کوشید تابرابری با قدرتِ یوان برابری کند. با این حال، هرچند تمامِ توانش راهمچون به کار گرفت، باز هم در برابرِ جوهرِ ابدیِ راستینِ یوان کم آورد.
در ثانیهٔ بعد، شمشیرِ یوان بازوی بدل را همچوننسخهٔ چاقویی که تارهای شکننده را بشکافد درید، در بدنشگفت پیش رفت و آن را به دو نیم کرد.
اما جوهرِ ابدی در همینجا متوقف نشد.هالهٔ آن قدرتِ کوبنده در دم بدل را تبخیرتمامِ کرد و هیچچیز از آن بر جا نگذاشت.
با این حال، در همان لحظهایهالهٔ که بدل نابود شد، بدلِ دیگریحال از دریای بیپایانِ موهای خونین شکل گرفت.
اما ماجرا به همینجا ختم نشد. این بار، دونومیدانه بدل ظاهر شدند و شانه به شانهٔ هم ایستادندباز تا مسیرِ یوان به سمتِ پیله را سد کنند.
با دیدنِ این صحنه، یوان به جلو یورش برد و هر بدلینفسِ را که سرِ راهش سبز میشد از پای درآورد؛ هم آن دوالان بدلِ روبهرویش و هم هر بدلِ دیگری که برای جایگزینیشان ظاهر میشد.
طولی نکشیدمیتونه که بهدووم جلوی پیله رسید.
یوان که بهاندازهٔ کافی به پیله نزدیک شد، بدلها همچنان شکل میگرفتند،حال اما دیگر به او حمله نمیکردند. در عوض، تنها همانجا ایستادند، درچاقویی سکوت پیله را احاطه کردند و با چهرههایی بیاحساس به او خیره ماندند.
یوان با دیدنِ اینکه به اوپاسخ حمله نمیکنند، دیگر به بدلها توجهی نکردحال و در عوض روی پیله متمرکز شد.
در نگاهِ اول، به نظر میرسید پیله از همان مادهٔ موبانندِشود بدلها ساخته شده است. اما با بررسیِ دقیقتر، مشخص شد که چندینبگیرم برابر مقاومتر است و حتی با جوهرِ ابدیِ تقلبی تقویت شده است.
پس از لحظهای سکوت، یوان شمشیرِ اهریمنخوار رافلک بالا برد و با رها کردنِ ۸۰ درصد ازکار جوهرِ ابدیاش، آن را به سمتِ پیله تاب داد.
با برخوردِ شمشیر به پیله، موجِ قدرتمندی در سراسرِ محوطه پیچید. باحال این حال، یوان با کمالِ تعجب دید که حتی با چنین قدرتِ کوبندهای،تارهای پیله کاملاً دستنخورده مانده و حتی یک خراش هم روی سطحش نیفتاده است.
یوان دوباره ضربه زد،دووم این بار با استفاده ازنومیدانه ۹۰ درصد از تمامِ توانش.
موجی بسیار خشنتر از این برخورد فورانبگذارد کرد و تمامِ پیله را لرزاند. باابدیِ این حال، پیله همچنان دستنخورده باقی ماند.
یوان با دیدنِ این صحنه لحظهای مکث کرد ونومیدانه پیش از اینکه برای بارِ سوم به پیله ضربهباز بزند، تا جایی که میتوانست جوهرِ ابدی جمع کرد.
برخورد آنقدر قدرتمند بودبیاره که بدلهای اطرافش رانومیدانه به عقب پرتاب کرد.
لحظهای بعد که یوان به نقطهٔ برخورد نگاه کرد، با دیدنِ بریدگیِ کوچکی روی پیله، احساسِتوانش آرامشِ گذرایی به او دست داد. اما این آرامش بهسرعت محو شد، چرا که آسیب دررفت کمتر از یک ثانیه خود را ترمیم کرد و پیله دوباره کاملاً دستنخورده به نظر میرسید.
یوان چشمانش را بست و نفسِ عمیقی کشید و سپس مجموعهای از ضربههای سریعابدیِ را روانهٔ پیله کرد. با این حال، مهم نبود چقدر سریع حمله میکرد، به نظرحالا میرسید پیله سریعتر از آنکه یوان بتواند به آن آسیب برساند، خود را شفا میدهد.
علاوه بر این، پیله بسیار ضخیمتر از حدِ انتظارِ یوان بودقدرتِ و با وجودِ حملهٔ بیامانش، پیش از آنکه پیله خود را ترمیمبازوی کند، تنها توانسته بود حدودِ ۳۰ اینچ در آن شکاف ایجاد کند.
«اگه میخوای اینطوری بازی کنی...»
یوان پیش از فعال کردنِ فنونِ اخترِهالهٔ ایزدِ جنگ و پس از آن قلمرویهرچند شمشیرِ بیحد و مرز، نفسِ عمیقی کشید.
لحظاتی بعد، هزاران شمشیر در آسمان پدیدار شدند. این شمشیرها کهشود با جوهرِ ابدی و هالهٔ شمشیرِ افضل آمیخته بودند، با دقتی بینقصبگیرم بهسوی پیله شلیک شدند و بیامان به همان نقطهٔ قبلی ضربه زدند.
در همین حین، یوان با تیغهٔ خودش بهفلک جلو رفت و نُه شمشیرِ افضل را به کارکار بست، که هر ضربهاش از ضربهٔ پیشین قدرتمندتر بود.
بوووم! بوووم! بوووم!
همانطور که تمامِ قدرتِ یوان با پیلهٔهالهٔ خونین برخورد میکرد، سراسرِ درهٔ خونینِ محروم لرزیدتمامِ و تمامِ تبعیدیهای درونِ دره را شوکه کرد.
سرانجام، یوان پیله را شکافت وقصد سوراخِ کوچکی به جا گذاشت که بهسختیعمیقی برای عبورش به اندازهٔ کافی پهن بود.
بدونِ لحظهای درنگ، به جلو شتافت وهالهٔ درست در همان لحظهای که پیله دوبارههرچند خود را مُهر میکرد، به داخل سُر خورد.
وقتی یوان واردِ پیلهبیاره شد، از یافتنِ فضایی عظیمکوشید در درونِ آن جا خورد.
از بیرون، پیله تنها چهار تا پنج برابرفلک بزرگتر از بدنِ خودش بود، اما فضای داخلیاش بینهایتکار امتداد داشت، گویی به دنیای دیگری پا گذاشته بود.
یوان که فوراً فهمیدهمتأسفانه بود کجاست، زمزمه کرد: «اینجانسخهٔ باید دنیای شخصیِ دنا باشه...»
این دنیا کاملاً شبیهِ درهٔ چهارم از درهٔ خونینِ محروم بود؛ دشتی پهناورحال و خالی که با گلهای خونین و همان موهای خونینی که به اوتارهای حمله کرده بودند پوشیده شده بود، هرچند آنها به حضورش واکنشی نشان نمیدادند.
آسمانِ بالا نیز به رنگِ خونینهالهٔ درآمده بود، تقریباً انگار ایزدی کشته شدههرچند و خونش در سراسرِ دنیا ریخته بود.
یوان پرسه نزد و همانجا بیحرکتپاسخ ماند و از حسِ ایزدیاش برایبرابری جستوجوی حاکمِ افضل دنا استفاده کرد.
چند دقیقه بعد،بپرسد یوان به سمتِ مسیرِبگذارد مشخصی به راه افتاد.
پس از مدتی کوتاهدووم پیادهروی، یوان در دوردست پیکرِنومیدانه رنگپریده و کوچکی را دید.
پیکر بیصدا روی زمین نشسته بود و با بازوانی باریک پاهایش را بغلهرچند کرده بود، در حالی که صورتش در میانِ زانوهایش پنهان مانده بود. پشتِشکننده سرش موهای خونینِ بیپایانی امتداد یافته بود که همچون شنلی بیکران به پایین میریخت.
«دنا...»
یوان با صدایی آهسته زمزمهانگار کرد و سپس با قدمهایی آرامشود و خونسرد به او نزدیک شد.