چپتر 2484: والاگوهرِ ایزدی!
0«والاگوهرِ ایزدی؟»
«...»
با وجود اینکه صدایش زدند، یوان ساکتهدفش ماند و نگاهش تنها به دروازهای دوختهوسط شده بود که چند قدم آنطرفتر قرار داشت.
بیآنکه کلمهای بهعنوانِ زبان بیاورد، به سمتِخشم آن به راه افتاد.
با دیدنِ این صحنه، مُهردارانِ اهریمن کهنداره در مسیرش ایستاده بودند، ناخودآگاه کنار رفتندعنوانِ و بیآنکه پلک بزنند، چشم به چهرهاش دوختند.
وقتی یوان به حامیانِ چیانآنها چو رسید، نگاهش را به شخصیمانندِ دوخت که در برابرش ایستاده بود.
مرد بیدرنگ غرق در عرق شد وهدفش در عرضِ چند لحظه، عرقِ سرد تمامِوسط بدنش را خیس کرد و لباسهایش تیره شد.
«سه...»
یوان ناگهان شروع بهباشند شمارشِ معکوس کرد واینجا لرزه بر اندامِ همه انداخت.
«دو...»
مُهردارِ اهریمن ناگهان داد زد:گروهی «نـ-نمیتونی گولم بزنی!» و صدایشمحاصره همان اولِ کار دورگه شد.
«والاگوهرِ ایزدی خیلی وقته کهبرسی مرده! چطور جرئت میکنی برای یهحتی حقهبازیِ بیشرمانه از چهرهاش استفاده کنی؟!»
به محض اینکه دیگر مُهردارانِ اهریمن ایننداره حرفها را شنیدند، سرانجام از بهت بیرونعنوانِ آمدند، انگار که ناگهان به خود آمده باشند.
«یه لحظه صبرمیخوای کن... امکان ندارهخشم والاگوهرِ ایزدی اینجا باشه!»
«حرومزادهٔ بیچشمورو! با جامانندِ زدنِ خودت به عنوانِ والاگوهرِمیشود ایزدی میخوای به چی برسی؟!»
آنها با خشم شروع به فریاد زدنخشم کردند و حتی مانندِ گروهی خشمگین کهخشمگین به هدفش نزدیک میشود، او را محاصره کردند.
ناگهان، مُهردارانِ اهریمن از آسمانِ هفتمامکان پریدند وسط و داد زدند: «اینزدنِ یه حقه نیست! اون واقعاً والاگوهرِ ایزدیه!»
«چی؟»
دیگران از حرکتحتی ایستادند تا بهخشمگین او خیره شوند.
«وقتی رفتیم مُهرهای قلمروِ اهریمنی رو بررسیخشم کنیم، بیش از هزار اهریمن بهمون کمینخشمگین زدند! اگه والاگوهرِ ایزدی پیداش نمیشد، همهمون میمردیم!»
«این والاگوهرِ ایزدی بود که مُهرها رونداره برداشت، چون داخلِ قلمروِ اهریمنی گیر افتادهعنوانِ بود و باید به دنیای ما برمیگشت!»
«یه لحظه صبر کن... منظورت چیه که والاگوهرِ ایزدی داخلِ قلمروِ اهریمنی گیرخشمگین افتاده بود؟ آخرین باری که برگشت، خودش اونجا رو مُهر کرد و ازایزدیه اون موقع تا حالا مُهرش باز نشده، پس چطور دوباره برگشته به قلمروِ اهریمنی؟»
«اون تصادفاً یه ورودیِ دیگهگروهی به قلمروِ اهریمنی پیدا کرد،محاصره اما فقط یه طرفه کار میکنه.»
یکی از مُهردارانِ اهریمن با شک و تردید پرسید: «پس ازحتی قلمروِ اهریمنی بیرون اومده؟ از کجا اینقدر مطمئنید که این والاگوهرِ ایزدیِحقه واقعیه و یه اهریمن نیست که خودش رو به شکلِ اون درآورده؟»
«چون خودش بهتنهایی با استفاده از "فنونِنداره گمشدهٔ والاگوهرِ ایزدی" که یان هارا نشونعنوانِ داده بود، همهٔ اهریمنها رو نابود کرد!»
«امکان نداره...»
مُهردارانِ اهریمن آرامحتی برگشتند تا بهخشمگین یوان نگاه کنند.
«ها؟ کجا رفت؟»
اما در کمالِآمده تعجب، قامتِ یوان بیهیچنداره ردپایی ناپدید شده بود.
بیآنکه بدانند، وقتی توجهشان به مُهردارانِخشم اهریمنِ آسمانِ هفتم پرت شده بود،گروهی یوان بیسروصدا واردِ درهٔ اهریمنها شده بود.
مُهردارِ اهریمنی که از همه بهخشمگین دروازه نزدیکتر بود، ناگهان گفت: «فـ-فکرهفتم کنم سایهای دیدم که واردِ دروازه شد...»
«حتماً تا الان واردِ دروازه شده! بیایدخشم دنبالش بریم و با چشمای خودمون ببینیمخشمگین که واقعاً والاگوهرِ ایزدیه یا فقط یه قلابیه!»
لحظهای بعد، تقریباً تکتکِ مُهردارانِ اهریمن بهنداره درونِ دروازه هجوم بردند و تنها چند نفرمیخوای ماندند تا مطمئن شوند تماشاچیانِ دیگر دنبالشان نمیآیند.
داخلِ درهٔ اهریمنها، یان هاراآنها تمامِ تلاشش را میکرد تا ازمانندِ یورشِ اهریمنها جان به در ببرد.
خوشبختانه، گنجینههای مُهرِ اهریمن بدونِ کنترلِ اوهدفش کار میکردند و هر جا لازم بودوسط پناهش میدادند، انگار ارادهای از خود داشتند.
امپراتورِ اهریمن کارنیج بر سرِ دیگر اهریمنها فریاد کشید: «خودش روحتی خسته کرده و دیگه زیاد دوام نمیاره! بکشیدش! زودتر!» در همینوسط حال، او و چیان چو روی گنجینههای مُهرِ اهریمن تمرکز کرده بودند.
یان هارا داد زد: «بیایید جلو، ای پلیدها! تکتکتونباشه رو مُهر میکنم، حتی اگه به قیمتِ آخرین نفسمخشم تموم بشه!» چشمانش از عزمی تزلزلناپذیر شعلهور بود—عزمِ مردن.
یان هارا هیچ توجهی به حفظِخشم توانش نکرد و بیوقفه، اهریمنها راگروهی یکی پس از دیگری مُهر کرد.
در نهایت، پیش از آنکه آخرینخشمگین قطرهٔ انرژیاش ته بکشد، توانست تقریباًهفتم تمامِ اهریمنهای حاضر را مُهر کند.
گنجینههای مُهرِ اهریمن که تنها با انرژیِخشم ذخیرهشان کار میکردند نیز رو به اتمامخشمگین رفتند و خیلی زود بهکلی از کار افتادند.
چیان چو و امپراتورِ اهریمن کارنیج آرام به یان هاراحرومزادهٔ نزدیک شدند. او بیحال روی زمین زانو زده بود و باکردند نفسهای ضعیف و بریدهای که از لبانش میگریخت، بهسختی هوشیار بود.
چیان چو زمزمه کرد: «باید اعتراف کنمفریاد یان هارا... خیلی فراتر از انتظاراتم بودی،هدفش حتی همین الان هم کمی غافلگیرم کردی...»
آهِ سردی از لبانش خارج شدخشمگین و ادامه داد: «اگه فقط طرفِهفتم من میایستادی... میتونستی خیلی جلوتر بری.»
«حرفِ آخری داری؟»
یان هارا خونِ توی دهانش راامکان تف کرد و با صدایی ضعیفزدنِ گفت: «برو... گمشو... عروسکِ... خیمهشببازیِ... کوفتی...»
با شنیدنِ اینمیخوای حرف، گوشهٔ چشمِخشم چیان چو پرید.
سپس بیهیچ حرفِ دیگری، بازویش را بالاهدفش برد و با حرکتی ساطورمانند آن راوسط به سمتِ پشتِ گردنِ یان هارا فرود آورد.
پرچمِ مُهرِ اهریمن که پس از تخلیهٔخشم انرژیاش بیحرکت روی زمین افتاده بود، ناگهان باهدفش مقدارِ غیرقابلدرکی از هالهٔ مُهرِ اهریمن فوران کرد.
خودبهخود به هوا برخاست و بهامکان سمتِ چیان چو شلیک شد وزدنِ مستقیماً پشتِ سرش را هدف گرفت.
چیان چو با حسِ حملهٔ مرگبار از پشتِ سر، بیدرنگ چرخیدمانندِ و ضربهای را که برای یان هارا در نظر گرفته بود، بهنیست سمتِ پرچمِ در حالِ نزدیکشدن هدایت کرد تا جلوی آن را بگیرد.
در لحظهٔ بعد، جیغِ گوشخراشی از لبانِ چیان چومیشود برخاست، چرا که پرچمِ مُهرِ اهریمن نهتنها حملهاش را پسایزدیه زد، بلکه در این بین بازویش را بهکلی متلاشی کرد.
«؟!؟!»
با دیدنِ این صحنه، امپراتورِ اهریمنامکان کارنیج بیدرنگ به عقب جهید وزدنِ بینِ خود و دیگران فاصله انداخت.
اما وقتی پشتش به چیزِ محکمی خورد، ناگهان متوقف شد. بامانندِ این گمان که به درختی برخورد کرده، غریزی چرخید تا آنحقه را قطع کند—اما دستِ دیگری بازویش را در میانهٔ حرکت گرفت.
«تـ-تو...؟!»
چشمانِ امپراتورِ اهریمن کارنیج نزدیک بود از حدقه بیرون بزندکردند وقتی فهمید چیزی که به آن برخورد کرده درخت نیست،هفتم بلکه یک انسان است—آن هم انسانی که خیلی خوب میشناخت.
«والاگوهرِ ایزدی؟!؟!»
با تمامِ توان فریاد کشید،آنها چنان با قدرت که ریههایشحتی واقعاً از شدتِ فشار ترکید.