چپتر 1916: نبرد با پرستندگانِ اهریمن
0شاگردانِ فرقهٔ اثیریِ ابرِ یخزده با پرستندگانِ اهریمن درگیرتماموکمال شدند. از آنجا که فاصلهشان تا دریاچهٔ یینِ افراطی کممییافت بود، تنها باید چند دقیقه مقاومت میکردند تا کمک برسد.
با این حال، شاگردان خیلی زود فهمیدند که حتیحریفانشان یک دقیقه دوام آوردن هم دشوار است. پرستندگانِ اهریمناگر بسیار قدرتمند بودند و بیهیچ پروایی از جانِ خود میجنگیدند.
افزون بر این، با وجودِ اینکه پایهٔ تزکیهشان از شاگردان پایینتر بود،پیروز قدرتی به نمایش گذاشتند که از آنها پیشی میگرفت. این قدرتِ غیرعادیکوچکتر یکی از دلایلِ فراوانی است که پرستندگانِ اهریمن انسانیتِ خود را کنار میگذارند.
خواهرِ ارشد فریادهیچیک زد: «خواهرِ ارشد، دیگهنبود نمیتونم زیاد دوام بیارم!»
بهجز دو شاگردِ هسته که در دریاچهٔ یینِمجبورشان افراطی تزکیه میکردند، بقیهٔ شاگردان صرفاً شاگردِ حیاطِکمی درونی بودند و چیزی نمانده بود از پا دربیایند.
با وجودِ تلاشهایشان، شاگردانِ حیاطِ درونی زیرِ یورشِ وحشیانهٔ پرستندگانِ اهریمن کممجبورشان آورده بودند و فنونشان بهسختی جلوی حملههای بیامان را میگرفت. یکی پسابتدا از دیگری به تلوتلو خوردن افتادند و دفاعشان زیرِ درندگیِ محضِ دشمنان فروریخت.
شاگردانِ هسته با اینکه وضعِ بهتری داشتند، اما اصلاً دستِ بالا راپیروز نگرفته بودند. هیچیک از دو طرف پیروز یا بازنده نبود و درکوچکتر بنبستی گرفتار شده بودند که یک اشتباهِ کوچک میتوانست ورق را برگرداند.
با وجودِ اینکه میخواستند به شاگردانِ کوچکتر کمک کنند،گرفتار اصلاً در موقعیتش نبودند؛ حریفانشان بیش از حد قویکنند بودند و مجبورشان میکردند تماموکمال درگیرِ نبردِ خودشان بمانند.
اگر این وضع کمی بیشتر ادامه مییافت،قوی ابتدا شاگردانِ حیاطِ درونی از پا درمیآمدنداگر و در نهایت شاگردانِ هسته نیز شکست میخوردند.
«آه!»
«خواهرِ کوچکتر!»
یکی از شاگردانِ حیاطِ درونی که دیگر توانِ مقاومت نداشت، فریادِ بلندی کشید وورق دفاعش زیرِ یورشِ بیامان در هم شکست. سلاح از چنگش رها شد و باخودشان صدای جرنگی به زمینِ یخی خورد و خودش نیز خسته و بیدفاع از پا افتاد.
پرستندهٔ اهریمنی که بالای سرش ایستاده بود، وقت را تلف نکرد.نبردِ با تکانِ دستش، زنجیرهایی تاریک از هیچ پدیدار شدند و پیشنهایت از آنکه محکم دورِ بدنش بپیچند، همچون سایههایی زنده به خود پیچیدند.
لحظهای که زنجیرهای سیاه به اوکنند گره خوردند، نیرویی ژرف انرژی روحیاشمجبورشان را مُهر و بهکلی سرکوب کرد.
با فهمیدنِ اینکه پایهٔ تزکیهاش مُهر شده است،بالا چشمهای شاگرد از وحشت گرد شد. در یکگرفتار چشمبههمزدن، به یک انسانِ فانیِ ساده تبدیل شده بود.
بهمحضِ اسیر شدنِهیچیک نخستین شاگرد، نبردبازنده خیلی زود یکطرفه شد.
دیگر شاگردانِ حیاطِ درونی که توانِ مقاومت در برابرِ قدرتِ درهمشکنندهٔ پرستندگانِ اهریمن را نداشتند،وضع یکی پس از دیگری از پا درآمدند. زنجیرهای سیاه همچنان پدیدار میشدند، انرژی روحیشان رابلندی مهار میکردند و در حالی که بهزور به بند کشیده میشدند، آنها را بیدفاع میگذاشتند.
وقتی تمامِ شاگردانِ حیاطِ درونی اسیر شدند، پرستندگانِ اهریمن بیدرنگ توجهشان رامجبورشان به شاگردانِ هسته معطوف کردند. با اینکه مدتی توانسته بودند مقاومت کنند، امادرمیآمدند حالا هم از نظرِ تعداد و هم از نظرِ قدرت در اقلیت بودند.
شاگردانِ هسته که فهمیده بودند نمیتوانند پیروز شوند، ناامیدانه جنگیدند و سعی کردند محاصره رابنبستی بشکنند و برادرانِ رزمیشان را نجات دهند، اما بیفایده بود. پرستندگانِ اهریمن حملههایشان را بینقصقوی هماهنگ میکردند، از هر نقطهضعفی بهره میبردند و با نیروی محضشان آنها را در هم میکوبیدند.
در یکنگرفته چشمبههمزدن، نبردطرف تمام شد.
تمامِ شاگردان، چه حیاطِ درونی وبیش چه هسته، اسیر شده بودند. انرژی روحیشانبمانند مُهر شده و تقلاهایشان بیمعنی شده بود.
«نه! من نمیخوام بمیرم!»
شاگردانِ اسیر به گریه واما زاری افتادند و صدایشان آمیزهایهیچیک از وحشت و شرم بود.
میلرزیدند، نه فقط از ترس، بلکه از درکِ خردکنندهٔگرفتار ضعفِ خودشان. فقط باید چند دقیقه مقاومت میکردند؛ درست بهموقعیتش اندازهای که نیروهای کمکیِ فرقهشان برسند. اما شکست خورده بودند.
در کمتر از دو دقیقه بهکلی مغلوبقوی شده بودند، انرژی روحیشان مُهر شده و بدنهایشانوضع همچون فانیهای درمانده در بند کشیده شده بود.
با چیره شدنِ استیصال و ناامیدی، اشک در چشمانشان حلقه زد.قوی سالها تمرین کرده و برای قویتر شدن کوشیده بودند، اما حالاادامه که بیشتر از همیشه به آن نیاز داشتند، قدرتشان پشیزی نمیارزید.
اسیرکنندگانشان، پرستندگانِ اهریمن، در سکوتی تمسخرآمیزاصلاً بالای سرشان ایستاده بودند؛ گویی تقلای آنهابازنده از همان ابتدا محکوم به شکست بود.
یکی ازنگرفته پرستندگانِ اهریمن گفت:پیروز «همهشون رو ببرید.»
اما درست وقتی پرستندگانِ اهریمن شاگردانِ مغلوبقوی را مثلِ باروبندیل روی دوش انداختند تااگر ببرند، ناگهان صدایی در هوای یخزده پیچید.
«فکر کردم خیالاتی شدم،میخواستند اما انگار واقعاً بوینبودند گندِ انرژی اهریمنی میاد.»
این کلماتِ سرد موجی از ناآرامی بهدستِ جانِ پرستندگانِ اهریمن انداخت. بیدرنگ خشکشان زدنبود و سرهایشان به سمتِ دریاچه یین افراطی چرخید.
آنجا، جایی که تا پیش ازبازنده آن پرنده پر نمیزد، ناگهان هیکلی نقابدارمیتوانست همچون شبح از غیب ظاهر شده بود.
با این حال، وقتی پرستندگانِ اهریمن متوجهقوی شدند این غریبه تنها در لایهٔ ۲اگر از بصیرتِ روح است، فوراً خیالشان راحت شد.
«زود باشورق بکشش. سه ثانیهکوچکتر بهت وقت میدم.»
در پاسخ، یکی از پرستندگانِ اهریمناصلاً شاگردی را که در چنگ داشت رهابازنده کرد و به سمتِ یوان یورش برد.
پرستندهٔ اهریمن در ثانیهٔ اول به یوان رسید و در ثانیهٔاشتباهِ دوم ضربه زد. اما در ثانیهٔ سوم، ناگهان از حرکت ایستادبیش و روی زمین افتاد و بدنش بهسرعت به سنگ تبدیل شد.
پرستندگانِ اهریمن با دیدنِ اینکهحریفانشان همراهشان به مجسمهای سنگی تبدیلدرگیرِ شده است، فوراً به وحشت افتادند.
«اون قدرت!ورق اون یهمیخواستند مُهردارِ اهریمنه!»
یوان با صدایی آرام گفت: «اون دخترا روبالا ول کنید و تسلیم بشید، وگرنه همهتون روگرفتار تبدیل به سنگ میکنم. سه ثانیه بهتون وقت میدم.»
پرستندگانِ اهریمن که فهمیدند با یک مُهردارِ اهریمنبنبستی روبهرو هستند، دیگر جرئت نکردند یوان را دستکممیخواستند بگیرند و تصمیم گرفتند دستهجمعی به او حمله کنند.
شاگردان را رها کردند و بابیش هم به یوان هجوم بردند وخودشان او را از هر طرف محاصره کردند.
شش پرستندهٔ اهریمن بودندمیخواستند و همگی در حدودِنبودند رتبهٔ سرورِ ایزدی قرار داشتند.
با وجودِ محاصره شدن،داشتند یوان با آرامش گفت:بالا «سه ثانیهتون تموم شد.»
پرستندگانِ اهریمننگرفته در پاسخطرف حمله کردند.
همزمان با حملهٔ پرستندگانِ اهریمنحریفانشان به یوان، سان لینگ کایدرگیرِ و بقیه به صحنه رسیدند.
سان لینگ کای با دیدنِ این صحنه باورش نمیشد:حریفانشان «آخه اون کیه؟! داره تنهایی با شش تا پرستندهٔاگر اهریمنِ سرورِ ایزدی میجنگه! تازه فقط تو رتبهٔ بصیرتِ روحه!»