چپتر 2417: ظهورِ ایزدِ مطلق
0مشاورِ افضل با چهرهای شادمان بلند خندید؛ او ماجرا را اشتباه فهمیده بود:میخورند «هاهاها! آرایهٔ بزرگِ ایزدِ اهریمن خیلی قویتر از چیزیه که انتظار داشتم! کیفعال فکرش رو میکرد قویترین حاکمِ افضلِ تاریخ رو به این راحتی مطیع کنه!»
از آنجا که پرپل هرگز فرصت نکرده بود دربارهٔ وضعیتِ ضعیفشدهٔناگهان حاکمِ افضل دنا به او چیزی بگوید، فکر میکرد آرایهٔ بزرگِبیهیچ ایزدِ اهریمن آنقدر قدرت دارد که بهراحتی بر او چیره شود.
در همین حال، یوانکشیده بیآنکه تکان بخورد، با چهرهایبلعیده آرام همهچیز را تماشا میکرد.
شاید مشاورِ افضل یوان را تهدید نمیدید و میخواست تمامِ تمرکزش راگوشتش روی حاکمِ افضل دنا بگذارد، اما آرایهٔ بزرگِ ایزدِ اهریمن کاملاً یوانپیش را نادیده گرفت، بنابراین حتی یک شمشیر هم بهسوی او پرواز نکرد.
مشاورِ افضل با شادمانی خندید: «کی فکرش روشمشیرهایی میکرد الکی نگران بودیم! شایدم دربارهٔ قدرتش اغراق شدهکشیده بود. بههرحال، بدونِ کمکِ حاکمِ افضل از پسش برومدیم!»
با این حال، یوان بافعال صدای بلند گفت: «اگه جایبرسند تو بودم، اینقدر زود جشن نمیگرفتم.»
خندهٔ مشاورِ افضل خشک شدمیشوند و چشمانش را روی حاکمِمیشه افضل دنا ریز کرد: «چی؟»
تازه آن موقع متوجه شد شمشیرهایی کهرفته در بدنِ دنا فرو رفته بودند، تکانمیشوند میخورند و آرامآرام به درونِ گوشتش کشیده میشوند.
با ناباوری فریادریز زد: «آرایهٔ بزرگِ ایزدِمتوجه اهریمن... داره بلعیده میشه؟!»
بیدرنگ آرایهٔ بزرگِ ایزدِ اهریمنفعال را دوباره فعال کرد وبرسند حمله را از سر گرفت.
با این حال، پیش از آنکه شمشیرها به اوبلعیده برسند، ناگهان سدی خونین پیرامونِ حاکمِ افضل دنا شکلبرسند گرفت و تمامِ بدنش را همچون تخممرغی در بر گرفت.
وقتی شمشیرها به سد برخورد کردند،فرو بیهیچ ردی در آن فرو رفتند، انگارکشیده که در دریایی بیانتها پرتاب شده باشند.
یوان با لبخندیریز خاطرهانگیز بر لب،موقع صحنه را تماشا کرد.
زمزمه کرد: «اینبیدرنگ دومین باریه کهحمله توی این وضعیت میبینمش...»
مشاورِ افضل با گیجی سرِمیشوند یوان داد زد و توضیح خواست:بیدرنگ «چه خبره؟! آخه داره چهکار میکنه؟!»
اما یوانموقع تنها در سکوتبدنِ شانهای بالا انداخت.
مشاورِ افضل که خیلی زود فهمید یوان قصدشمشیرهایی ندارد اوضاع را توضیح دهد، تصمیم گرفت حمله بهکشیده او را با آرایهٔ بزرگِ ایزدِ اهریمن ادامه دهد.
«عمراً باور کنم که میتونی برای همیشه تویآنکه این حالت بمونی! از هر فنی که داریبدنش استفاده میکنی، شرط میبندم انرژیِ زیادی مصرف میکنه!»
با این حال، حتی پس ازناباوری برخوردِ دهها میلیون شمشیر به سدِدوباره خونینش، سد همچنان دستنخورده باقی ماند.
ناگهان صدای حاکمِ افضل دنا طنینفرو انداخت: «این دومین باریه که تاگوشتش این حد تحتِ فشار قرار میگیرم.»
لحظهای بعد، سدِ خونین شروع به ذوب شدن کرد و حاکمِ افضل دنا را در کالبدی دگرگونشده نمایان ساخت. جثهٔفریاد کوچکش چند اینچی بلندتر شده بود؛ اکنون خالکوبیهای ستارهایِ خونین دورِ بازوها و رانهایش حلقه زده بودند و موهایش بهطرزِوقتی چشمگیری پرپشتتر و بلندتر شده بود. از همه خیرهکنندهتر، حالا یک شاخِ سفیدِ تک از سمتِ راستِ سرش بیرون زده بود.
مشاورِ افضل بهتزده فریاد کشید: «ایـ... این دیگه چه فرمیه؟!»برسند او هرگز فکر نمیکرد دنا قادر به دگرگونی باشد، چرا کهکردند پیش از این هیچکس چنین چیزی را ندیده یا نشنیده بود.
حاکمِ افضل دنا با آرامش جواب داد:فریاد «این؟ نمیدونم، ولی فقط وقتی اتفاق میافتهحمله که تمامِ انرژیِ مازادم رو مصرف کرده باشم.»
«انـ... انرژیِ اضافی؟!»متوجه مشاورِ افضل باورشفرو نمیشد چه میشنود.
سر تکان داد و توضیح داد: «من آنقدر قدرتمندم که برای شکست دادنِ دیگران تقریباً به هیچ انرژیای نیاز ندارم. بهداره همین دلیل، خیلی بیشتر از چیزی که مصرف میکنم، انرژی به دست میآورم. در نتیجه، "هسته"ام همیشه پُر است و انرژیِ اضافیبیهیچ در بخشهای دیگرِ بدنم انباشته میشود. مثلِ این است که از رودخانههایی آب برداری که از سرریزِ یک دریاچه به وجود آمدهاند.»
با لبخندی محو بر لب خاطره را مرور کرد و در حالیسدی که نگاهش گذرا به یوان میافتاد، گفت: «آخرین باری که مجبور به تغییرِانگار شکل شدم، زمانی بود که باید با یک مُهردارِ اهریمنِ خاص روبهرو میشدم.»
مشاورِ افضل در حالی که موجیناباوری کوبنده از ترس بر سرش آواردوباره شده بود، لرزید و گفت: «مـ... مسخرهست...»
«خب...»
حاکمِ افضل دنا آرام سرش راموقع از چپ به راست چرخاند وبودند نگاهِ خونینش را در اطراف گرداند.
«فنونِ خونِ افضل، طوفانِ خونین.»
در دم، جفتی بالِ خونین از پشتش باز شد؛ بالهایی که نه از پَر، بلکه ازآنکه بیشمار شمشیرِ خونین شبیهِ آرایهٔ بزرگِ ایزدِ اهریمن شکل گرفته بودند. سپس پَرهای شمشیرمانند همچون مسلسلیرفتند دیوانهوار به هر سو شلیک شدند و مثلِ بارانی بیامان بر آرایهٔ بزرگِ ایزدِ اهریمن فروریختند.
هرچند آرایهٔ بزرگِ ایزدِ اهریمن تا زمانی که انرژی داشت میتوانست بیوقفه خود را بازسازی کند،فریاد اما حاکمِ افضل دنا آن را سریعتر از سرعتِ ترمیمش در هم شکست. تنها در چندشکل لحظه، آرایهٔ بزرگ را بهکلی نابود کرد و تزریقکنندگانِ انرژی را واداشت تا خون بالا بیاورند.
در حالی که مشاورِ افضل ناخودآگاه عقبمتوجه میرفت، حاکمِ افضل دنا با آرامش پرسید:آرامآرام «برگِ برندهات را نابود کردم. حالا چه؟»
به خودش آمد و از عقبنشینی دست کشید، سپسشمشیرها با خشم فریاد زد: «آرایهٔ بزرگِ ایزدِ اهریمن روتخممرغی نابود کردی که کردی! کارِ ما هنوز تموم نشده!»
بدنش در هم پیچید و دگرگونناباوری شد؛ ظاهرِ انسانیاش را فروانداخت ودوباره به چیزی بسیار اهریمنیتر بدل گشت.
درست همانطور که برخی از طردشدگان هنگامِ خشم تغییرِ شکل میدادند،درونِ اهریمنهای انساننما نیز کالبدی اهریمنی داشتند که میتوانستند به آن درآیند؛فعال کالبدی که در ازای مصرفِ انرژیِ بیشتر، قدرتشان را بهشدت بالا میبرد.
البته مشاورِ افضل قصد نداشت بهتنهایی با حاکمِشمشیرهایی افضل دنا روبهرو شود، چرا که این کارگوشتش فرقی با پا گذاشتن در گورِ خودش نداشت.
فریاد زد: «نقشهٔ دوم!»
لحظهای بعد، دهها هزار اهریمن که در کمین نشستهبلعیده بودند، همچون موجی خروشان به جلو هجوم آوردند وبرسند حاکمِ افضل دنا را از هر سو محاصره کردند.
این اهریمنها همگی ایزدانِ راستین بودند که مستقیماً زیرِ فرمانِآرامآرام حاکمِ افضلِ کنونی خدمت میکردند و اعضای هر دو «جوخهٔبیدرنگ اعدامِ ویژه» و «جوخهٔ اعدامِ نخبه» را در بر میگرفتند.
اما آنها تنها نیروهای کمکی نبودند. طولیمتوجه نکشید که حضورِ دیگری فرود آمد؛ اهریمنیآرامآرام تنها که هالهاش بقیه را در خود میبلعید.
یک ایزدِمیشه مطلق ظاهردوباره شده بود.
یوان تمامِ حواسش را روی ایزدِ مطلقفریاد متمرکز کرد؛ پیشِ خود میپرسید آیا حاکمِحمله افضل سرانجام تصمیم گرفته خودش را نشان دهد.
مشاورِ افضل و اهریمنهاشمشیرهایی به ایزدِ مطلق ادای احتراممیخورند کردند: «درود بر جدِ افضل!»
یوان ابروییچشمانش بالا انداخت وتازه گفت: «جدِ افضل؟»
حاکمِ افضل دنا توضیح داد: «این لقبیپیش است که به حاکمانِ افضلِ پیشین میدهند.پیرامونِ او احتمالاً حاکمِ افضلِ نسلِ سیزدهم است.»