چپتر 2449: اوون (۲)
0یوان باشدن شنیدنِ حرفهای اوونمرتکب ابرویی بالا انداخت.
خبر نداره که دنا خیلی وقتاخم پیش از درهٔ خونینِ محروم رفته؟بشه—خیانت انگار خیلی وقته به قارهٔ خونین برنگشته.
حالا که هیچی نمیدونه...راستش بذار تا جایی که میشههنوز از زیرِ زبونش حرف بکشم.
یوان با چهرهای گیج، در حالی که خودش را به بیخبریطردشده میزد و وانمود میکرد تازه برگشته، پرسید: «دنا توی درهٔ خونینِبدترین محرومه؟ اونجا مگه جای طردشدهها نیست؟ آخه چرا باید اونجا باشه؟»
اوون باشدن نگاهی مشکوکسنگینی پرسید: «واقعاً نمیدونی؟»
«راستش تازه برگشتم و یه جورایی سردرگمم،باورش چون هنوز با این دنیا ناآشنام. خوشبختانهمردمِ کاملاً اتفاقی به تو برخوردم... شایدم تقدیر بوده؟»
اوون درواقعاً دل ناسزاراستش گفت: عجب دردسری...
هرچند هرگز تعاملِ چندانی با تیان چنیو نداشت، اما چون همیشه کنارِ حاکمِ افضلسنگینی دنا بود، چارهای نداشت جز اینکه چند هزار سال را حوالیِ تیان چنیو بگذراند؛ ازشهرِ این رو با شخصیتِ او و اینکه در گذشته چقدر آدمِ بدقلقی بود، آشنایی داشت.
یوان ناگهان پرسید: «خب، چهمرتکب اتفاقی برای دنا افتاد کهسخته به درهٔ خونینِ محروم تبعید شد؟»
«فقط یه دلیل... یا شاید دو دلیل وجود داره که کسیمیتونه به اونجا فرستاده بشه. یا تبدیل به طردشده شدن، یا جرمِ سنگینیسپس مرتکب شدن. در موردِ اون، به هر دو دلیل فرستاده شد اونجا.»
یوان با اخم گفت: «دنابرگشتم تبدیل به طردشده شد؟ باورشاین سخته. و چه جرمی مرتکب شد؟»
«بدترین جرمی که یه حاکمِ افضل میتونه مرتکبفرستاده بشه—خیانت و قتلِ مردمِ خودش. اون بعد ازموردِ اینکه طردشده شد، همه رو توی شهرِ خون کُشت.»
«...»
یوان لحظهای ساکت ماند و سپس دوباره به حرفجرمی آمد: «این قضیه مالِ کیه؟ اگه دنا همه رو کُشت،کُشت تو چرا هنوز زندهای؟ و وسطِ این ناکجاآباد چیکار میکنی؟»
«این اتفاق میلیاردها سال پیش افتاد. منسردرگمم فقط به این خاطر زنده موندم کهکاملاً وقتی این اتفاق افتاد، تو مأموریت بودم...»
اوون پس از مکثی کوتاهوجود ادامه داد: «اما اینکه اینجا چیکارطردشده میکنم... به تو هیچ ربطی نداره.»
یوان در حالی که سرماییمرتکب از وجودش تراوش میکرد، تکرارسخته کرد: «به من ربطی نداره؟»
او با اشاره به نخستین دیدارشان گفت:باورش «حرفِ گندهایه، اونم برای کسی که تومردمِ گذشته تا مرزِ مرگ ازم کتک خورده.»
پیش از آنکه حاکمِ افضل دنا از راه برسدهنوز تا در میانهٔ آن قتلعام جلویش را بگیرد، اینتقدیر اوون بود که ابتدا سعی کرده بود متوقفش کند.
البته، تیان چنیو اوون را تا مرزِکسی مرگ کتک زده بود و حاکمِ افضلسنگینی دنا را وادار به مداخله کرده بود.
اوون با صدای بلند خندید: «فکر نکن دیگه میتونی منو بترسونی، تیان چنیو! من دیگهقتلِ ازت نمیترسم! بعد از تبعیدِ حاکمِ افضل دنا، من جاش رو گرفتم و حاکمِ افضلِ بعدیاگه شدم! تازه فقط این نیست، من حمایتِ موجوداتِ قدرتمندی رو دارم که حتی نمیتونی درکشون کنی!»
یوان ابرویی بالا انداخت و گفت: «حمایتِ یه موجودِ قدرتمند؟بدترین اونم با اینکه خودت یه حاکمِ افضلی؟ آخه این کجاشلحظهای منطقیه؟ فکر میکردم حاکمهای افضل قویترین موجوداتِ قلمروِ اهریمنی هستن.»
«هاهاها! این دنیا... نه، این جهان خیلی بزرگتر از چیزیه که میتونی تصور کنی! حاکمِاتفاقی افضل بودن ممکنه در نگاهِ اول چشمگیر به نظر برسه، اما اونا اصلاً نزدیکِ اوجنداشت هم نیستن! درست مثلِ تو، منم یه قورباغه تهِ چاه بودم تا اینکه برگزیده شدم!»
«برگزیده شدی؟فقط کی انتخابتشاید کرد؟ ایزدِ اهریمن؟»
«اوه؟»
غافلگیری در چهرهٔ اوون نشست.
«چقدر عجیب. فکرنمیدونی نمیکردم واقعاً همون دفعهٔسردرگمم اول بتونی حدس بزنی.»
«...»
یوان که از روندِ اتفاقات گیج شده بود، سکوت کرد. تقریباً مطمئن بود که ایزدِقتلِ اهریمن هیچ ارتباطی با اوون ندارد، بنابراین احتمال داشت ابدیِ دیگری خودش را جای ایزدِکیه اهریمن جا زده باشد تا اوون را فریب دهد و وادارش کند خواستههایش را انجام دهد.
کی فکرش رو میکرد اووناون به متعالیها خیانت کنه فقط برایمیتونه اینکه فریبِ یه ابدی رو بخوره...
با این حال، هرچند این موضوع تقریباً غیرممکن بود،هنوز یوان نمیتوانست آن احتمالِ ناچیز را نادیده بگیرد کهتقدیر شاید ایزدِ اهریمن واقعاً در این ماجرا دست داشته باشد.
یوان سپس پرسید: «چرا ایزدِوجود اهریمن باید تو رو انتخاب کنه؟طردشده و دقیقاً برای انجامِ چه کاری؟»
«باز هم میگم،جرمِ این موضوع بهموردِ تو ربطی نداره.»
«حق با توئه. اینکه با ایزدِ اهریمن چهکار میکنیجرمی به من ربطی نداره، اما برام جالبه، چون منخون قبلاً با ایزدِ اهریمن حرف زدم—و حتی از نزدیک دیدمش.»
با شنیدنِ حرفهاینمیدونی یوان، چشمهای اوون ازسردرگمم ناباوری گرد شد: «چی؟!»
«دروغه! چرا ایزدِ اهریمن باید باداره تو حرف بزنه، چه برسه به اینکهجرمِ شخصاً ببینتت؟! برای ادعاهات مدرکی هم داری؟!»
یوان سر تکان داد: «جوری حرف میزنی انگار ایزدِباورش اهریمن فقط اجازه داره با تو حرف بزنه. در موردِشهرِ مدرک هم... منم میتونم همین سؤال رو از تو بپرسم.»
اوون بیدرنگ شیئی را ازاون حلقهٔ فضاییاش بیرون آورد وبدترین با پوزخندی مغرورانه نشانش داد.
اوون اعلام کرد: «این!راستش این ثابت میکنه کهچون من برگزیدهٔ ایزدِ اهریمنم!»
با دیدنِ این شیء چشمهای یوان گرد شد، امابشه نه به این دلیل که آن را میشناخت. بلکهاخم به خاطرِ انرژیِ آشنایی بود که از آن ساطع میشد.
شیئی که در دستِ اوون بود، شبیه به یکباورش سکهٔ فلزیِ معمولی به اندازهٔ کفِ دستش به نظرهمه میرسید، اما آشکارا داشت جوهرِ ابدی از خود بیرون میداد.
این کاملاً مشخصه که یهاون گنجینهست، اما این اولین باریهبدترین که گنجینهای با جوهرِ ابدی میبینم...
سپس چیزی را به یاد آورد که شیوا زمانی به او گفته بود—اینکه بیشترِکاملاً گنجینههای درونِ نُه آسمان را ابدیها ساختهاند و همهٔ آنها ناقص بودند. یک گنجینهٔتیان کامل اصلاً نمیتوانست آنجا وجود داشته باشد، چرا که قدرتِ مطلق چنین اجازهای نمیداد.
با یادآوریِ این اطلاعات، یوان فهمید که گنجینهٔ دربشه دستِ اوون به احتمالِ زیاد یکی از همین گنجینههایاخم کامل است—گنجینهای که از گنجینههای درجهٔ کیهانی هم فراتر میرفت.
اوون ناگهان به حرف آمد: «انرژیِ ایزدیِ درونِ این گنجینهسخته رو حس میکنی؟ این قدرتیه که فقط ایزد میتونه بهخون کارش بگیره! این همون چیزیه که ایزدِ اهریمن به من بخشیده!»
پس از مکثی کوتاه، با صدایی شوم ادامه داد: «با این اوصاف،بشه—خیانت به من دستور داده شده بود که هرگز این گنجینه رو بهدوباره کسی نشون ندم. حالا که دیدیش... چارهای ندارم جز اینکه همین الان بکشمت.»