چپتر 2409: تخلیهٔ شهرِ خون
0یوان با لبخندی آرام بر چهره گفت:انتظاراتشان «یه موجودِ عجیب؟ این یه کم بیادبانهست. نگراناطلاعاتی نیستی که ممکنه به خاطرِ این توهین بکشمت؟»
اهریمنِ بنفشپوست پیش از آنکه با مشتهایتنها گرهکرده جواب بدهد، کمی لرزید: «ا-اگه میخوایروشن بکشم! حاکمِ افضل حتماً انتقامم رو میگیره!»
با چنان اطمینانی در صدایشهیچی حرف زد که احتمالاً حتیبگی خودِ بودا را هم قانع میکرد.
ناگهان حاکمِ افضل دنا واردِ گفتگو شد وبزند گفت: «اگه جای تو بودم اینقدر مطمئن نبودم.کجایی هر چی باشه، حتی من هم نتونستم بکشمش.»
«چی؟»
اهریمن باگذاشته چهرهای ماتومبهوت بهباشد او نگاه کرد.
میخواست هویتِ یوان را بپرسد، اما پیش از آنکه حرفیبگی بزند، یوان گفت: «بههرحال، یه اهریمنِ بنفشپوست، هان؟ حتی منباشد هم تا حالا اهریمنی به رنگِ تو ندیدهم. اهلِ کجایی؟»
هرچند بیشترِ اهریمنها پوستی سرخ یا خاکستری داشتند، اما گاهی اهریمنهاییحالا با رنگپوستهای کمیاب مانند زرد، سبز و حتی آبی متولد میشدند. باداشتند این حال، یوان پیشتر هرگز چیزی از یک اهریمنِ بنفش نشنیده بود.
اهریمن پوزخند زد: «هربقیه چقدر دلت میخواد بپرس،روشن ولی من هیچی بهت نمیگم.»
یوان با لبخندی محومراقبشان گفت: «اگه بهم بگی،هدفش منم اسمم رو بهت میگم.»
«...»
بدنِ اهریمن خشک شد.
هرچند او را آنجا گذاشته بودند تا مراقبشان باشد، اما میدانست که این تنها هدفشاطلاعاتی نیست. بقیه این را به زبان نیاورده بودند، اما انتظاراتشان روشن بود. باید آنها راشنیدی زیرِ نظر میگرفت، بررسی میکرد و هر اطلاعاتی که میتوانست از زیرِ زبانشان بیرون میکشید.
بهسرعت موافقت کرد: «باشه، بهتباشد میگم. من اهلِ سرزمینِ کوچک وزبان دورافتادهای به اسمِ حفرهٔ بنفش هستم.»
یوان رو به حاکمِولی افضل دنا کرد و پرسید:بهم «تا حالا اسمش رو شنیدی؟»
حاکمِ افضل دنا لحظهای ساکت شد، خاطراتش را زیرورو کرد و در نهایت جواب داد: «شنیدهم.کجایی جای عجیبیه که تقریباً همهچیز اونجا، از درختها گرفته تا حتی آبهای اطرافش، به سایههایی از رنگِمیشدند بنفش دراومده. در موردِ خودِ جزیره هم، حفرهٔ عظیمی وسطش هست و دلیلِ این اسم هم همینه.»
«من جوابِ سؤالتنیست رو دادم، حالانیاورده اسمت رو بهم بگو.»
یوان با لبخند گفت: «اسمِ فعلیِمیدانست من یوانه، اما قبلاً توی ایننیاورده مکان با اسمِ دیگهای شناخته میشدم.»
اهریمن به پرسیدنبپرس ادامه داد: «قبلاًبهت چی صدات میکردن؟»
یوان شانهای بالا انداخت: «اون مهم نیست، و منبههرحال همین الان هم اسمم رو بهت گفتم. بههرحال، میرمبیشترِ به بزرگِ اعظمِ پرتگاه خبر بدم که دیگه میریم.»
لحظهای بعد رفت، دربقیه حالی که حاکمِ افضلروشن دنا پیشِ اهریمن ماند.
وقتی یوان به دره بازگشت، از دیدنِ هزاران اهریمن که دمِزبان ورودی جمع شده بودند جا خورد. احتمالاً کلِ اعضای انجمنِ پرتگاه آنجازبانشان بودند و به نظر میرسید آمادهاند تا از آن مکان دفاع کنند.
یوان به آنهابپرس گفت: «آروم باشید. نوچههاینمیگم حاکمِ افضل دیگه رفتهن.»
کسی با صدایمیخواست بلند داد زد:اما «اما حتماً برمیگردن!»
«نه، برنمیگردن.»
«چطور میتونی اینقدر مطمئن باشی؟!»
یوان با آرامش فاش کرد: «چون اونا فقطمحو برای ما اینجان، و ما هم الان راهیِآنجا شهرِ خون میشیم تا حاکمِ افضل رو اونجا ببینیم.»
لحظهای بعد بزرگِ اعظمِ پرتگاه در صحنه ظاهر شد و گفت: «حتی اگه اینطور باشه، چیزی عوضهرچند نمیشه؛ ما به شما پناه دادیم و بهشون دروغ گفتیم. اونا قطعاً بعداً برای مجازاتِ ما برمیگردن.حال با این حال، چون رفتن و به این زودیها برنمیگردن، میتونیم از این فرصت برای جابهجایی استفاده کنیم.»
یوان گفت:هدفش «ببخشید کهبقیه دردسر درست کردیم.»
بزرگِ اعظمِ پرتگاه سر تکان داد و گفت: «نیازی به عذرخواهیزبان نیست، چون سرنوشتِ آدمهایی مثلِ ما همینه. من یک بار بهسختی اززبانشان مرگ قسر دررفتم و اجازه نمیدم برای بارِ دوم بهم نزدیک بشه.»
«دیدارِ دوبارهٔ شما باعثِولی افتخار بود، مُهردارِ اهریمنمحو با نامِ خانوادگیِ "تیان".»
بزرگِ اعظمِ پرتگاه رو به بقیه کرد وبزند با صدای بلند دستور داد: «ما میریم! خرتوپرتهاتون روهرچند جمع کنید و تا نیم ساعتِ دیگه برگردید همینجا!»
«بله!»
اهریمنها بیدرنگ به تکاپو افتادند.
یوان مزاحمشانمیخواد نشد و بیهیچهیچی حرفِ دیگری رفت.
یوان با استفاده از انتقالِ صدااما به لِو که هنوز در اقامتگاهشاناهریمنی بود گفت: «هی، ما داریم میریم.»
لِو با عجله بهبقیه دنبالِ یوان پیشِ حاکمِ افضلباید دنا و اهریمنِ پوستبنفش برگشت.
یوان وقتیگذاشته برگشت، از اهریمنباشد پرسید: «اسمت چیه؟»
اهریمن پوزخند زد: «تاولی اون یکی اسمت رو بهمبهم نگی، اسمم رو بهت نمیگم.»
یوان شانه بالامیخواست انداخت: «پس فقطاما بهت میگم بنفش.»
سپس درحالیکه با او مثلِ یک سگِانتظاراتشان راهنما رفتار میکرد، گفت: «بیا بریم، بنفش.بررسی ما رو به شهرِ خون راهنمایی کن.»
بنفش میخواست شکایت کند، اماباشد چون این کارِ او بود،بقیه تصمیم گرفت دندان روی جگر بگذارد.
کمی بعد، آنهابپرس را به سمتِبهت شهرِ خون راهنمایی کرد.
در همین حال، درهویتِ شهرِ خون، حاکمِ افضلِ کنونیبههرحال اخبارِ وضعیت را دریافت کرد.
مشاورِ افضلِ کنونی با اضطرابی در چهره وروشن صدایش گفت: «حاکمِ افضل، ما باید فوراً شهرمیتوانست رو تخلیه کنیم و برای مبارزه باهاش آماده بشیم!»
حاکمِ افضل پوزخند زد: «مبارزه باهاش؟ بیدلیل بهش نمیگننیست قدرتمندترین اهریمنِ تاریخ. حتی من هم مطمئن نیستم که اگهمیگرفت بدونِ هیچ آمادگی مستقیماً باهاش درگیر بشیم، بتونم شکستش بدم.»
«آرایهٔ بزرگِ ایزدِ اهریمن رو آماده کن. قبل از رویاروییبگی باهاش، اول باید ضعیفش کنیم. من هم سعی میکنم ازباشد ایزدِ اهریمن راهنمایی بگیرم، برای همین مدتی اینجا نخواهم بود.»
مشاورِ افضل پیش ازهویتِ آنکه با عجله دوربزند شود، سر تکان داد: «چشم!»
پیش از شروعِ آمادهسازیِ آرایهٔ بزرگِ ایزدِانتظاراتشان اهریمن، مشاورِ افضل مطمئن شد که دستورِبررسی تخلیه را به سراسرِ شهرِ خون بفرستد.
البته او دلیلِ اصلیِ تخلیه را فاش نکرد، زیرا مطمئنبقیه بود اگر مردم بفهمند حاکمِ افضل دنا از درهٔ خونینِبررسی محروم فرار کرده و بهزودی به شهر برمیگردد، وحشت خواهند کرد.
ظرفِ چند روز، سراسرِ شهرِ خون مانندِ شهرِ ارواح خالی شد؛منم چیزی شبیهِ به حادثهٔ خاصی که تمامِ دنیا را در شوکتنها فرو برده بود، و مردم شروع به گمانهزنی دربارهٔ دلیلِ تخلیه کردند.
در همین حال، حاکمِ افضلبپرسد تلاش کرد در محرابِ ایزدِهان اهریمن با ایزدِ اهریمن تماس بگیرد.