---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 2409: تخلیهٔ شهرِ خون • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2409: تخلیهٔ شهرِ خون

0

یوان با لبخندی آرام بر چهره گفت:‌انتظاراتشان​ «یه موجودِ عجیب؟ این یه کم بی‌ادبانه‌ست. نگران‌اطلاعاتی​ نیستی که ممکنه به خاطرِ این توهین بکشمت؟»

اهریمنِ بنفش‌پوست پیش از آنکه با مشت‌های‌تنها​ گره‌کرده جواب بدهد، کمی لرزید: «ا-اگه می‌خوای‌روشن​ بکشم! حاکمِ افضل حتماً انتقامم رو می‌گیره!»

با چنان اطمینانی در صدایش‌هیچی​ حرف زد که احتمالاً حتی‌بگی​ خودِ بودا را هم قانع می‌کرد.

ناگهان حاکمِ افضل دنا واردِ گفتگو شد و‌بزند​ گفت: «اگه جای تو بودم این‌قدر مطمئن نبودم.‌کجایی​ هر چی باشه، حتی من هم نتونستم بکشمش.»

«چی؟»

اهریمن با‌گذاشته​ چهره‌ای مات‌ومبهوت به‌باشد​ او نگاه کرد.

می‌خواست هویتِ یوان را بپرسد، اما پیش از آنکه حرفی‌بگی​ بزند، یوان گفت: «به‌هرحال، یه اهریمنِ بنفش‌پوست، هان؟ حتی من‌باشد​ هم تا حالا اهریمنی به رنگِ تو ندیده‌م. اهلِ کجایی؟»

هرچند بیشترِ اهریمن‌ها پوستی سرخ یا خاکستری داشتند، اما گاهی اهریمن‌هایی‌حالا​ با رنگ‌پوست‌های کمیاب مانند زرد، سبز و حتی آبی متولد می‌شدند. با‌داشتند​ این حال، یوان پیش‌تر هرگز چیزی از یک اهریمنِ بنفش نشنیده بود.

اهریمن پوزخند زد: «هر‌بقیه​ چقدر دلت می‌خواد بپرس،‌روشن​ ولی من هیچی بهت نمی‌گم.»

یوان با لبخندی محو‌مراقبشان​ گفت: «اگه بهم بگی،‌هدفش​ منم اسمم رو بهت می‌گم.»

«...»

بدنِ اهریمن خشک شد.

هرچند او را آنجا گذاشته بودند تا مراقبشان باشد، اما می‌دانست که این تنها هدفش‌اطلاعاتی​ نیست. بقیه این را به زبان نیاورده بودند، اما انتظاراتشان روشن بود. باید آن‌ها را‌شنیدی​ زیرِ نظر می‌گرفت، بررسی می‌کرد و هر اطلاعاتی که می‌توانست از زیرِ زبانشان بیرون می‌کشید.

به‌سرعت موافقت کرد: «باشه، بهت‌باشد​ می‌گم. من اهلِ سرزمینِ کوچک و‌زبان​ دورافتاده‌ای به اسمِ حفرهٔ بنفش هستم.»

یوان رو به حاکمِ‌ولی​ افضل دنا کرد و پرسید:‌بهم​ «تا حالا اسمش رو شنیدی؟»

حاکمِ افضل دنا لحظه‌ای ساکت شد، خاطراتش را زیرورو کرد و در نهایت جواب داد: «شنیده‌م.‌کجایی​ جای عجیبیه که تقریباً همه‌چیز اونجا، از درخت‌ها گرفته تا حتی آب‌های اطرافش، به سایه‌هایی از رنگِ‌می‌شدند​ بنفش دراومده. در موردِ خودِ جزیره هم، حفرهٔ عظیمی وسطش هست و دلیلِ این اسم هم همینه.»

«من جوابِ سؤالت‌نیست​ رو دادم، حالا‌نیاورده​ اسمت رو بهم بگو.»

یوان با لبخند گفت: «اسمِ فعلیِ‌می‌دانست​ من یوانه، اما قبلاً توی این‌نیاورده​ مکان با اسمِ دیگه‌ای شناخته می‌شدم.»

اهریمن به پرسیدن‌بپرس​ ادامه داد: «قبلاً‌بهت​ چی صدات می‌کردن؟»

یوان شانه‌ای بالا انداخت: «اون مهم نیست، و من‌به‌هرحال​ همین الان هم اسمم رو بهت گفتم. به‌هرحال، می‌رم‌بیشترِ​ به بزرگِ اعظمِ پرتگاه خبر بدم که دیگه می‌ریم.»

لحظه‌ای بعد رفت، در‌بقیه​ حالی که حاکمِ افضل‌روشن​ دنا پیشِ اهریمن ماند.

وقتی یوان به دره بازگشت، از دیدنِ هزاران اهریمن که دمِ‌زبان​ ورودی جمع شده بودند جا خورد. احتمالاً کلِ اعضای انجمنِ پرتگاه آنجا‌زبانشان​ بودند و به نظر می‌رسید آماده‌اند تا از آن مکان دفاع کنند.

یوان به آن‌ها‌بپرس​ گفت: «آروم باشید. نوچه‌های‌نمی‌گم​ حاکمِ افضل دیگه رفته‌ن.»

کسی با صدای‌می‌خواست​ بلند داد زد:‌اما​ «اما حتماً برمی‌گردن!»

«نه، برنمی‌گردن.»

«چطور می‌تونی این‌قدر مطمئن باشی؟!»

یوان با آرامش فاش کرد: «چون اونا فقط‌محو​ برای ما اینجان، و ما هم الان راهیِ‌آنجا​ شهرِ خون می‌شیم تا حاکمِ افضل رو اونجا ببینیم.»

لحظه‌ای بعد بزرگِ اعظمِ پرتگاه در صحنه ظاهر شد و گفت: «حتی اگه این‌طور باشه، چیزی عوض‌هرچند​ نمی‌شه؛ ما به شما پناه دادیم و بهشون دروغ گفتیم. اونا قطعاً بعداً برای مجازاتِ ما برمی‌گردن.‌حال​ با این حال، چون رفتن و به این زودی‌ها برنمی‌گردن، می‌تونیم از این فرصت برای جابه‌جایی استفاده کنیم.»

یوان گفت:‌هدفش​ «ببخشید که‌بقیه​ دردسر درست کردیم.»

بزرگِ اعظمِ پرتگاه سر تکان داد و گفت: «نیازی به عذرخواهی‌زبان​ نیست، چون سرنوشتِ آدم‌هایی مثلِ ما همینه. من یک بار به‌سختی از‌زبانشان​ مرگ قسر دررفتم و اجازه نمی‌دم برای بارِ دوم بهم نزدیک بشه.»

«دیدارِ دوبارهٔ شما باعثِ‌ولی​ افتخار بود، مُهردارِ اهریمن‌محو​ با نامِ خانوادگیِ "تیان".»

بزرگِ اعظمِ پرتگاه رو به بقیه کرد و‌بزند​ با صدای بلند دستور داد: «ما می‌ریم! خرت‌وپرت‌هاتون رو‌هرچند​ جمع کنید و تا نیم ساعتِ دیگه برگردید همین‌جا!»

«بله!»

اهریمن‌ها بی‌درنگ به تکاپو افتادند.

یوان مزاحمشان‌می‌خواد​ نشد و بی‌هیچ‌هیچی​ حرفِ دیگری رفت.

یوان با استفاده از انتقالِ صدا‌اما​ به لِو که هنوز در اقامتگاهشان‌اهریمنی​ بود گفت: «هی، ما داریم می‌ریم.»

لِو با عجله به‌بقیه​ دنبالِ یوان پیشِ حاکمِ افضل‌باید​ دنا و اهریمنِ پوست‌بنفش برگشت.

یوان وقتی‌گذاشته​ برگشت، از اهریمن‌باشد​ پرسید: «اسمت چیه؟»

اهریمن پوزخند زد: «تا‌ولی​ اون یکی اسمت رو بهم‌بهم​ نگی، اسمم رو بهت نمی‌گم.»

یوان شانه بالا‌می‌خواست​ انداخت: «پس فقط‌اما​ بهت می‌گم بنفش.»

سپس درحالی‌که با او مثلِ یک سگِ‌انتظاراتشان​ راهنما رفتار می‌کرد، گفت: «بیا بریم، بنفش.‌بررسی​ ما رو به شهرِ خون راهنمایی کن.»

بنفش می‌خواست شکایت کند، اما‌باشد​ چون این کارِ او بود،‌بقیه​ تصمیم گرفت دندان روی جگر بگذارد.

کمی بعد، آن‌ها‌بپرس​ را به سمتِ‌بهت​ شهرِ خون راهنمایی کرد.

در همین حال، در‌هویتِ​ شهرِ خون، حاکمِ افضلِ کنونی‌به‌هرحال​ اخبارِ وضعیت را دریافت کرد.

مشاورِ افضلِ کنونی با اضطرابی در چهره و‌روشن​ صدایش گفت: «حاکمِ افضل، ما باید فوراً شهر‌می‌توانست​ رو تخلیه کنیم و برای مبارزه باهاش آماده بشیم!»

حاکمِ افضل پوزخند زد: «مبارزه باهاش؟ بی‌دلیل بهش نمی‌گن‌نیست​ قدرتمندترین اهریمنِ تاریخ. حتی من هم مطمئن نیستم که اگه‌می‌گرفت​ بدونِ هیچ آمادگی مستقیماً باهاش درگیر بشیم، بتونم شکستش بدم.»

«آرایهٔ بزرگِ ایزدِ اهریمن رو آماده کن. قبل از رویارویی‌بگی​ باهاش، اول باید ضعیفش کنیم. من هم سعی می‌کنم از‌باشد​ ایزدِ اهریمن راهنمایی بگیرم، برای همین مدتی اینجا نخواهم بود.»

مشاورِ افضل پیش از‌هویتِ​ آنکه با عجله دور‌بزند​ شود، سر تکان داد: «چشم!»

پیش از شروعِ آماده‌سازیِ آرایهٔ بزرگِ ایزدِ‌انتظاراتشان​ اهریمن، مشاورِ افضل مطمئن شد که دستورِ‌بررسی​ تخلیه را به سراسرِ شهرِ خون بفرستد.

البته او دلیلِ اصلیِ تخلیه را فاش نکرد، زیرا مطمئن‌بقیه​ بود اگر مردم بفهمند حاکمِ افضل دنا از درهٔ خونینِ‌بررسی​ محروم فرار کرده و به‌زودی به شهر برمی‌گردد، وحشت خواهند کرد.

ظرفِ چند روز، سراسرِ شهرِ خون مانندِ شهرِ ارواح خالی شد؛‌منم​ چیزی شبیهِ به حادثهٔ خاصی که تمامِ دنیا را در شوک‌تنها​ فرو برده بود، و مردم شروع به گمانه‌زنی دربارهٔ دلیلِ تخلیه کردند.

در همین حال، حاکمِ افضل‌بپرسد​ تلاش کرد در محرابِ ایزدِ‌هان​ اهریمن با ایزدِ اهریمن تماس بگیرد.

ناولها | novelha.net