چپتر 2419: قدرتِ ایزدِ اهریمن
0«برگردی به درهٔ خونینِ محروم...؟»حیرت حاکمِ افضل گرنت خندهٔ بیجانیجلوی کرد، گویی برایش خندهدار باشد.
سپس با صدایی سرد گفت: «تنها دلیلیجلوم که به درهٔ خونینِ محروم تبعید شدی فقطجلوی این بود که هیچکس نمیتونست تو رو بکشه.»
حاکمِ افضل دنا با شنیدنِ این حرفهای شوم نگاهش راچهرهای تنگ کرد و پرسید: «منظورت اینه که الان کسی هستدربارهٔ که بتونه من رو بکشه؟ اون شخص کی میتونه باشه؟ تو؟»
«نیازی به کنایه نیست چون دارمچهرهای رکوراست میگم که میتونم بکشمت، پسمعنیش نیازی نیست به درهٔ خونینِ محروم برگردی.»
پوزخند زد: «برای کسی که فقطفریاد کمی از جدِ افضل قویتره، حرفهاینشده گندهای میزنی. این اعتمادبهنفست از کجا میاد؟»
لبخندی آرام روی صورتِ حاکمِ افضل گرنت نشست و جوابحیرت داد: «قبل از اینکه به این سؤال جواب بدم، بذارشکلی ازت بپرسم تا حالا چند بار با ایزدِ اهریمن حرف زدی؟»
حاکمِ افضل دنا اخم کرد و با خودش فکر کرد که شاید اعتمادبهنفسش بهجلوت این موضوع ربط داشته باشد: «ایزدِ اهریمن؟ من همیشه فقط صداش رو شنیدم، پسچیزی نمیتونم بگم قبلاً با ایزدِ اهریمن حرف زدم. داری ادعا میکنی که تو حرف زدی؟»
«نهتنها با ایزدِبهش اهریمن حرف زدم، بلکهمشکوک حتی جلوم ظاهر شد!»
«چی؟!»
با این ادعا، نهتنها حاکمِ افضلحتی دنا، بلکه حتی جدِ افضل و مشاورِپیش افضل هم از روی حیرت فریاد زدند.
ایزدِ اهریمن پیش از اینجرئت هرگز جلوی آنها ظاهر نشدهچهرهای بود، پس این اتفاقی بیسابقه بود!
جدِ افضلنکردم پرسید: «ا-ایزدِ اهریمنکنم چه شکلی بود؟»
سرش را تکان دادمشاورِ و گفت: «جرئت نکردم بهشهرگز نگاه کنم، پس نمیتونم بگم.»
حاکمِ افضل دنا با چهرهایبلکه مشکوک گفت: «ندیدیش، با این حالفریاد ادعا میکنی که جلوت ظاهر شده؟»
«اینکه بهش نگاه نکردم معنیشجرئت این نیست که نمیتونستم حضورشچهرهای رو درست جلوم حس کنم!»
«پس دربارهٔ چی حرف زدید؟»
«راستش رو بخوای، زیاد نه—شایدحیرت هم اصلاً هیچی. با اینجلوی حال، اون... چیزی به من داد.»
حاکمِ افضل گرنت آرام دستِ راستشحتی را بالا آورد و انرژیِ ژرفزدند و فرازمینیای از مشتِ گرهکردهاش فوران کرد.
«تماشا کنید! اینسرش قدرتیه که ایزدِنکردم اهریمن به من بخشیده!»
حاکمِ افضل دنا بانگاه دیدنِ این انرژیِ آشناندیدیش چشمهایش را ریز کرد: «این...»
سپس به یوانظاهر نگاه کرد تافریاد واکنشش را ببیند.
یوان همانطور که انرژی را تحلیل میکرد، زیرِ لب گفت:حیرت «جوهرِ ابدی...؟ نه، شبیهشه ولی اساساً فرق داره. به چیزیشکلی هم که دنا شبیهسازی کرده بود شبیهه، اما خیلی خالصتره.»
این جوهرِ ابدیِ واقعی نبود ونکردم در مقایسه با شبیهسازیِ حاکمِ افضلندیدیش دنا، بسیار کاملتر و قدرتمندتر بود.
لحظهای بعد، یوان بهنگاه حاکمِ افضل دنا گفت:ندیدیش «شبیهشه، اما همون نیست.»
سپس حاکمِ افضل دنا به حاکمِ افضل گرنت گفت:هرگز «قدرتِ جدید و پرزرقوبرقی از ایزدِ اهریمن گرفتی، اما ایننکردم خودبهخود به این معنی نیست که بتونی من رو بکشی.»
«چرا امتحانش نکنیم؟!»
حاکمِ افضل گرنت ناگهان واردِجرئت عمل شد و قدرتِ جدیدشچهرهای را علیه او رها کرد.
حاکمِ افضل دنا پوزخندِ سردی زد: «همف.» و ضدحمله زد تا با قدرتِ خودش به پیشوازِ ضربهٔزدید او برود. متأسفانه، نمیتوانست مانندِ نفرین که بدنش را کنترل میکرد، از جوهرِ ابدیِ شبیهسازیشدهاش استفاده کند،تماشا پس تنها کاری که از دستش برمیآمد این بود که با قدرتِ یک ایزدِ مطلق پاسخ دهد.
با برخوردِ انرژیهایشان، حملهٔ حاکمِ افضل دنا توانستپیش پیش از فروپاشی، یک ثانیهٔ تمام در برابرِسرش جوهرِ ابدیِ جعلیِ حاکمِ افضل گرنت دوام بیاورد.
با دیدنِ این، حاکمِ افضلبلکه دنا که از تمامِ قدرتشحیرت استفاده نمیکرد، قدرتِ بیشتری آزاد کرد.
در برخوردِ بعدی، حاکمِ افضل دنا توانستبهش جوهرِ ابدیِ جعلیِ حاکمِ افضل گرنت راجلوت خنثی کند و او را حسابی غافلگیر کرد.
حاکمِ افضل گرنت که او هم تنها از بخشی از قدرتِ تازهیافتهاش استفاده میکرد،حضورش خروجیِ قدرتش را بالا برد و گفت: «پس حتی با قدرتهای ایزدِ اهریمن همانرژیِ کشتنت آسون نیست، هان؟ همونطور که فکر میکردم. واقعاً لیاقت داری که بهت بگن هیولا!»
در همین حال، مشاورِ افضل و جدِزدند افضل توجهشان را به یوان معطوف کردندبیسابقه که در تمامِ این مدت تنها تماشاچی بود.
یوان متوجهِ نگاهشان شد، رو بهحتی آنها کرد و گفت: «به چی نگاهپیش میکنید؟ نگید که میخواید با من بجنگید.»
جدِ افضل مشتهایش را گرهجرئت کرد و غرید: «مدتیه که داریمشکوک روی اعصابم راه میری، عوضیِ کوچولو...»
یوان ابرویی بالا انداخت وکنم گفت: «من؟ یادم نمیاد کاریجلوت کرده باشم که اذیتت کنه.»
با این حال، حرفهای یوان نبود که او راهرگز تحریک کرد. بلکه آن چهرهٔ بهطرزِ عجیبی آشنا بودجرئت که بیدلیل باعث میشد مو بر تنش سیخ شود.
مشاورِ افضل گفت: «هنوزنهتنها اون دو تا زیردستمظاهر رو که کشتی فراموش نکردم.»
یوان آهی کشید، سر تکان داد و گفت:نگاه «چند بار باید بگم اونا بهخاطرِ کارای خودشون ازنمیتونستم بین رفتن تا توی اون کلهٔ پوکت فرو بره؟»
جدِ افضل با تحقیر پوزخند زد: «برای یه ایزدِحال دروغینِ لایهٔ ۱ خیلی مغروری. عجیبه که بدونِ محافظتِراستش اون اهریمن، هنوزم جرئت میکنی دهنت رو باز کنی.»
یوان با لبخندی آرام گفت: «شاید ایزدِزدند دروغینِ لایهٔ ۱ باشم، اما همین برایبیسابقه رسیدگی به مورچهای مثلِ تو کاملاً کافیه.»
جدِ افضل اخم کرد: «چی؟»
بدونِ هیچ حرفِ دیگری،تکان انگشتی به سوی یوان گرفتکنم و زمزمه کرد: «دستکاریِ خون.»
فورانِ متراکمی از خون از نوکِچهرهای انگشتش بیرون زد و مانندِ جریانِمعنیش آبِ پرفشار به سمتِ یوان شلیک شد.
با فعال کردنِ بیداریِ اهریمنی، ناگهان هالهٔ کوبندهایپیش از بدنِ یوان منفجر شد و حضورِ هولناکشسرش در دم تمامِ محوطه را در بر گرفت.
<دستکاریِ خون>
درست زمانی که پرتوِ خونِ جدِ افضل میرفت تاکنم پیشانیِ یوان را بشکافد، ناگهان به دو جریان تقسیمحضورش شد و از کنارِ سرش گذشت و بهکلی خطا رفت.
جدِ افضل بابهش دیدنِ دگرگونیِ یوانچهرهای فریاد زد: «چی؟!»
در طولِ زندگیاش با اهریمنهای بیشماری روبهرو شده بود، اما هرگزآنها کسی را با ظاهری مثلِ یوان ندیده بود، چه رسد بهکنم حضورِ هولناکش که حتی از حاکمِ افضل دنا هم پیشی میگرفت.
مشاورِ افضلادعا پرسید: «تـ... توبلکه دیگه کی هستی؟!»
یوان باشکلی آرامش گفت: «منجرئت فقط یه دامم.»
سپس چرخید تا به جدِ افضل خیره شود و گفت: «نمیخواستم کاریمعنیش باهات داشته باشم، اما حالا که خودت پیشقدم شدی و اول حمله کردی،دستِ بد نیست انتقامِ مُهردارانِ اهریمن رو که از روی حسادت کشتی، ازت بگیرم.»