چپتر 1805: آسمانِ ششم
0وقتی مشتری رفت، شی میلیناشناختهست پرسید: «واقعاً باید این مادهتازه رو بفروشیم وقتی ارزشش رو نمیدونیم؟»
فنگ یوشیانگ با شنیدنِ این سؤال لبخندی زیرکانه زد و جوابتازه داد: «البته که نه. این فقط برای جذبِ مشتری اینجاست. با اینطولانی حال، اگه پیشنهاد بهاندازهٔ کافی وسوسهکننده باشه، به فروشِ واقعیش فکر میکنم.»
شی میلی گفت: «این... نبوغه!»آشوبناک و ناخودآگاه با نگاهِ تازهایمیتونه به فنگ یوشیانگ خیره شد.
چند ساعت بعد، مشتریبفروشم با چند متخصص برگشتبیدرنگ که بیشترشان آهنگر بودند.
«آسمانها! چه مادهٔچون اسطورهایِ عجیبی! تا حالاروش همچین چیزی ندیده بودم!»
«انرژیِ بهشدت آشوبناک اما قدرتمندی رو درونِقیمتگذاشتن این ماده حس میکنم! این راحت میتونهبررسی بشه مادهٔ اصلیِ یه گنجینهٔ درجهٔ کیهانی!»
یکی از آهنگرها پرسید:بهشدت «بانو، میتونیم ماده رو دستمونراحت بگیریم و دقیقتر بررسیش کنیم؟»
فنگ یوشیانگ سر تکان دادنمیخواد و گفت: «شرمندهام، اما طبقِ دستورِدربارهٔ صاحبش، اجازهٔ این کار رو ندارم.»
«پس میتونید هویتِچون صاحبش رو بهمون بگید؟روش میخوایم باهاش حرف بزنیم!»
«صاحبِ ماده بیدلیل نخواستهچون من این رو براشروش بفروشم. نمیخواد هویتش فاش بشه.»
آهنگرها با شنیدنِ این حرفآشوبناک بیدرنگ تسلیم شدند و دربارهٔمیتونه پیشنهادشان برای ماده به بحث پرداختند.
«بهعنوانِ مادهٔ اصلیِ یه گنجینهٔ درجهٔ کیهانی، این ماده دستکم یک میلیاردپیشنهادشان سنگِ روح میارزه. کمیاب بودنش بهعنوانِ یه مادهٔ بینظیر هم ارزشش روبالا بالا میبره. با این حال، چون خواصش ناشناختهست، قیمتگذاشتن روش بینهایت سخته.»
«تازه، نمیتونیم گنجینه رو بررسی کنیم، پسروش تا وقتی دستمون بهش نرسه ارزشِ واقعیشبهش رو نمیفهمیم. این عملاً یه قمارِ بزرگه.»
پس از دقایقی طولانی فکر کردن، مشتریقیمتگذاشتن سرانجام پیشنهادش را به فنگ یوشیانگ داد:بررسی «میخوام ۳ میلیارد سنگِ روح پیشنهاد بدم.»
فنگ یوشیانگ سر تکان داد و تابلوییقدرتمندی بالای ویترین گذاشت که رویش نوشته بود:درجهٔ «پیشنهادِ فعلی — ۳ میلیارد سنگِ روح.»
«اگه کسی پیشنهادِ بالاتری بده، قیمت رو عوض میکنم. اگهشدند تا یه ماه کسی روی دستت بلند نشه، با صاحبشمیارزه تماس میگیرم تا ببینم پیشنهادت رو قبول میکنه یا نه.»
مشتری سر تکان داد: «هرناشناختهست چند روز یه بار سر میزنمنمیتونیم تا وضعیتِ پیشنهاد رو چک کنم.»
مشتری کمی بعد رفت، اماخواصش آهنگرها در مغازه ماندند تاسخته ماده را کمی بیشتر بررسی کنند.
طولی نکشید که خبرِ فروشِ یک مادهٔقدرتمندی بینظیر در سراسرِ شهر پیچید و خیلیدرجهٔ زود به بقیهٔ آسمانِ ششم هم رسید.
آهنگرها و کلکسیونرها بابفروشم شنیدنِ این خبر، بیدرنگ درتسلیم مغازهٔ فنگ یوشیانگ جمع شدند.
«وای! چه گنجینهٔ زیبا و مرموزی!قیمتگذاشتن اصلاً نمیتونم تصور کنم چهجور محیطیگنجینه تونسته همچین مادهای رو پرورش بده!»
«خیلی دلمبالا میخواد بهشچون دست بزنم...»
دهها نفر دورِ ویترین حلقه زده بودند و چشمانشان از هیجانبشه برق میزد، درست مثلِ بچهها در شهربازی. در همین حین، بالاتریندقیقتر پیشنهاد برای ماده به رقمِ سرسامآورِ ۷ میلیارد سنگِ روح رسیده بود.
سرانجام، سروکلهٔ افرادیبراش از آسمانهای بالاییهویتش در فروشگاه پیدا شد.
مردی میانسال به فنگ یوشیانگ نزدیک شد وبینهایت با لحنی طلبکارانه گفت: «من از کورهٔ مقدسارزشِ هستم و میخوام با صاحبِ این ماده حرف بزنم!»
فنگ یوشیانگ برای دهمین بارخواصش در آن روز جوابِ ردسخته داد: «صاحبش نمیخواد هویتش فاش بشه.»
مردِ میانسال دستبردارانرژیِ نبود: «اصلاً میدونیاما ما—کورهٔ مقدس—کی هستیم؟!»
فنگ یوشیانگ با آرامش جواب داد: «نمیدونم و برامتسلیم هم مهم نیست کی هستید. من اعتباری دارم که بایدروح حفظش کنم و قرار نیست به خاطرِ شما خرابش کنم.»
«من از آسمانهایچون بالاییام! تو فقطقیمتگذاشتن یه مدیرِ فروشگاهِ سادهای!»
فنگ یوشیانگ با تحقیر پوزخندی زد: «که چی از آسمانهای بالایی هستی؟ فکر میکنی چونبهش از اونجا اومدی میتونی هر چی میخوای به دست بیاری؟ از قضا من هم ازبالای آسمانهای بالاییام، و ازت میخوام قبل از اینکه بگم کسی بندازدت بیرون، از فروشگاهم بری.»
مردِ میانسال از خشم به لرزهاما افتاد و صورتش پس از ایناصلیِ جوابِ دندانشکن از خجالت سرخ شد.
مرد مقداری از فشارِ پایهٔ تزکیهاش را آزادبیدرنگ کرد و گفت: «فکر میکنی میتونی مجبورم کنی برم؟میلیارد بذار ببینم کی جرئت داره من رو بندازه بیرون!»
اما شخصِ دیگریچون خیلی زود آنقیمتگذاشتن فشار را خنثی کرد.
صدای دیگری طنینانداز شد:چون «میبینم که کورهٔ مقدسروش مثلِ همیشه مایهٔ آبروریزیه.»
«کدوم حرومزادهایبودم جرئت میکنه ماآشوبناک رو مسخره کنه؟!»
مردِ میانسال برگشت وبفروشم پیرمردی را دید کهبیدرنگ داشت به او نزدیک میشد.
با دیدنِ لباسِ پیرمرد،خواصش چشمانِ مردِ میانسال گرد شد:سخته «تـ-تو از فرمانروایانِ فولادین هستی!»
فرمانروایانِ فولادین جناحی برتر در آسمانِ نهم بود کهبینهایت آهنگرانِ ایزدیِ فراوانی در صفوفِ خود داشت. از نظرِنمیفهمیم اعتبار و جایگاه، آنها بالاتر از کورهٔ مقدس قرار میگرفتند.
پیرمرد با چهرهای سرد ادامه داد: «وقتی در برابرِ چنینمیتونه مادهٔ ایزدیای اینقدر گستاخانه رفتار میکنی، چطور میتونی خودت رودستمون آهنگر بنامی؟ قبل از اینکه خودم بندازمت بیرون، از اینجا برو.»
مردِ کورهٔ ایزدی میدانست که نمیتواند پیرمردفاش را برنجاند، پس چارهای نداشت جز اینکه اینبهعنوانِ تحقیر را تاب بیاورد و از فروشگاه برود.
با بازگشتِ آرامش به فروشگاه، پیرمرد طوری رفتار کرد کهتازه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. به محفظهٔ نمایشِ ماده نزدیکبزرگه شد، در حالی که چشمانش لبریز از شگفتی و اشتیاق بود.
پیرمرد پوزخندی زد و صدایش پر از اعتمادبهنفس طنینبینهایت انداخت: «فقط ۷ میلیارد سنگِ روح؟ مسخرهست! بچههای بیتجربه!نمیفهمیم ۵۰ میلیارد—من برای این ماده ۵۰ میلیارد پیشنهاد میدم!»
صدای نفسهای حبسشده در میانِآشوبناک جمعیت پیچید. حیرتِ آنها از اینبشه جهشِ سرسامآورِ قیمت کاملاً مشهود بود.
با این حال، فنگ یوشیانگ در برابرِ اینبیدرنگ پیشنهاد خونسرد ماند. با لبخندی آرام، بیصدا تابلوی قدیمیمیلیارد را برداشت و پیشنهادِ تازه را جایگزینِ آن کرد.
پیرمرد چند دقیقهٔ دیگر در فروشگاه پرسه زد و نگاهشتازه را به ماده دوخت، گویی میخواست پیش از رفتن تمامِبزرگه جزئیاتش را به خاطر بسپارد و سرانجام آنجا را ترک کرد.
در روزهای بعد، صحنههای مشابهی بارها تکرار شد. گنجینههایی که یوان بهنمیتونیم فنگ یوشیانگ سپرده بود، یکی پس از دیگری خریدارانِ مشتاقِ خود را یافتند،سرانجام تا اینکه تنها شماری از گرانترین اقلام و آن مادهٔ بینظیر باقی ماند.