چپتر 2073: کتیبههای آشنا
0یوان پس از نجات دادنِ بایمارهای سولان، او را روی زمین گذاشتخودم و بهسرعت کمی دارو به خوردش داد.
سپس متوجه شد که هیچ دارویی همراهش نیست، چون بیشترشکار به تواناییهای بازسازیاش تکیه میکرد و نیازی به آنها نداشت.این خوشبختانه فنگ یوشیانگ آنجا بود و بهاندازهٔ کافی دارو همراه داشت.
بای سولان در حالی که آرامسرش چشمانش را باز میکرد، زیر لبشکایت گفت: «چه اتفاقی برام افتاد...؟ من مُردم؟»
یوان جواب داد: «هنوز زندهای.»
چشمانش یکبارهاونجا باز شدتوضیح و بهسرعت نشست.
از او پرسید:حفرهٔ «مـ... مارِ فانتوم!پیداش چه بلایی سرش اومد؟!»
یوان گفت: «حسابش رو رسیدم.بلایی نکنه میخوای شکایت کنی ونکنه بگی خودت میتونستی شکستش بدی؟»
بای سولان سر تکان داد وتونل گفت: «نه، چرا باید همچین چیزی بگم؟سکوتِ اون موجود خیلی از من قویتر بود.»
پس از لحظهای سکوت، به اومارهای نگاه کرد و گفت: «ممنون، برادرِخودم کوچولوی خوشتیپ. تو جونم رو نجات دادی.»
یوان لبخندمتوجهِ زد: «برادرِعظیمی کوچولو، هان؟»
«خب، تو از من کوچکتری.»
لحظهای بعد، یوان برگشت تا به جاییبرای که پیشتر کوه در آن قرار داشت نگاهالان کند و متوجهِ حفرهٔ عظیمی در زمین شد.
زیر لباونجا گفت: «پس ازداشتم اونجا پیداش شد...»
بای سولان سر تکان داد و توضیح داد: «داشتم مارهای فانتوم رو شکار میکردم که زمینبیام ناگهان شروع به لرزیدن کرد. تا به خودم بیام، اون موجود با دهانِ باز از زیرِبررسیاش زمین بیرون اومد. این آخرین چیزیه که قبل از بیدار شدن و دیدنِ تو یادم میاد.»
یوان دوباره به تونلفانتوم نگاه کرد و برای بررسیاشرسیدم از حسِ ایزدی بهره گرفت.
پس از لحظهاییادم سکوتِ کوتاه، لبخند زدبرای و گفت: «الان برمیگردم.»
سپس برگشت و بهسوی حفرهٔ دهانبازکردهٔ روی زمین رفت. بیدرنگشروع به داخل پرید و بای سولان را در حالی کهقبل با ناباوری و حیرت به رفتنش خیره مانده بود، تنها گذاشت.
بای سولان ازحفرهٔ فنگ یوشیانگ پرسید:پیداش «داره چیکار میکنه؟»
«نمیدونم، ولی چیزیش نمیشه.»
یوان پس از پریدن به داخلِتونل تونل، مسیرِ پرپیچوخم را در پیش گرفتسکوتِ و حرکتهای مار را قدمبهقدم دنبال کرد.
سرانجام به انتهای تونل رسیدداشتم که به غارِ زیرزمینیِ پهناوری بازلرزیدن میشد که انگار لانهٔ مار بود.
هوا از بوی تندی پر شدهپیداش بود و تودههای استخوان از انواعِناگهان جانورانِ جادویی در سراسرِ غار پراکنده بود.
با این حال، آنچه واقعاً توجهِ یوان را جلب کرد، کندهکاریِ پیچیده روی دیواربگی در انتهای غار بود. با بررسیِ دقیقتر، فهمید که آنجا فقط یک دیوار نیست؛قویتر در واقع دروازهٔ مهرشدهٔ عظیمی بود و آرایهٔ بزرگ و قدرتمندی از آن محافظت میکرد.
یوان به دروازهٔ مهرشده نزدیک شدتونل و با صدای بلند گفت: «یو نینگ،سکوتِ میتونی نگاهی به این آرایهٔ بزرگ بندازی؟»
چند لحظه بعد جواب داد: «چندین آرایهٔ بزرگِ دفاعی دارن ازلرزیدن این دروازه محافظت میکنن. همهشون بینِ سطحِ ۸ و ۹ هستن.شدن هر چیزی که پشتشه... باید بینهایت باارزش باشه، شاید حتی بیقیمت.»
یوان سپس پرسید: «چقدرعظیمی احتمال داره بتونی اینداشتم آرایههای بزرگ رو بشکنی؟»
یو نینگ آه کشید: «صفر.بلایی این خیلی فراتر از حدِنکنه منه، حتی توی روزهای اوجم.»
«پس مجبورمدیدنِ بهزور بازشمیاد کنم، هان؟»
یوان بیدرنگ شمشیرِ «شماره یک زیر آسمان» را کشید و با تمامِ قدرت بهدهانِ دروازه ضربه زد، چنانکه تمامِ غار از شدتِ آن به لرزه درآمَد. حتی فنگ یوشیانگبررسیاش و بای سولان هم با اینکه هزاران مایل دورتر بودند، این لرزش را حس کردند.
یو نینگ پس از آن با صدای بلندداشتم گفت: «ایـ... این کار خیلی بیپروا بود، اربابِبیام جوان! اگه آرایههای بزرگِ دفاعی ضدحمله میزدند چی؟!»
خوشبختانه آرایههای بزرگمارِ واکنشی نشان ندادند، امااومد دروازهها همچنان مُهرشده ماندند.
یوان لبخندی زد و گفت:دوباره «بهش ضربه زدم چون هیچچیزی ازشبهره حس نمیکردم—حتی یه ذره احساسِ خطر.»
او آهی کشید و گفت: «با این حال،میکردم دفعهٔ بعد قبل از اینکه همچین کاری کنیبیرون باید بهم هشدار بدی. برای قلب—یعنی روح—خوب نیست.»
«باشه.»
یوان دوباره حواسش رافانتوم به دروازه داد وحسابش نقشونگارهای پیچیدهاش را بررسی کرد.
زیرِ لب بایادم خودش گفت: «این علامتها...برای آشنا به نظر میان.»
سپس با پی بردن بهداشتم ماجرا چشمهایش گرد شد وشروع فریاد زد: «خودشه! غارِ هان زهشیان!»
هرچند کاملاً یکسان نبودند، اما نقشونگارهای دورِ اینداشتم دروازه شبیه به همانهایی بودند که در غارِ هاندهانِ زهشیان دیده بود—همان روشِ ارتباط با یک ایزدِ بیرونی.
هرچیزی که پشتِ این دروازهست احتمالاًسرش به ایزدانِ بیرونی ربط داره... بایدشکایت برم داخل—اما اگه زورِ بازو جواب نمیده...
یوان چشمهایش را ریز کرد. فعلاً تنها راه اینحسِ بود که مهارتهایش را بهعنوانِ یک استادِ آرایه ارتقادهانبازکردهٔ دهد و آن را از راهِ درستش باز کند.
ناگهان کلِ غار بهشدت شروع بهمارهای لرزیدن کرد و حضوری شوم، غلیظخودم و خفهکننده، فضا را در بر گرفت.
یوان بیدرنگ بینِ خودش واونجا دروازهٔ مُهرشده که حالا هالهای شوممیکردم از آن نشت میکرد، فاصله انداخت.
بوم! بوم! بوم!
دروازه زیرِ سه ضربهٔ رعدآسا از آنبرای سوی دیگر لرزید و هر برخورد، کلِکوتاه غار را با شدتِ بیشتری تکان داد.
بوم! بوم! بوم!
هرچیزی که داشت به دروازه میکوبید متوقفتوضیح نشد، انگار ناامیدانه تلاش میکرد خودش را آزادخودم کند—یا حضورش را به دنیای بیرون اعلام کند.
یوان سرش را تکان داد و زیرِ لب گفت:رسیدم «چقدر ترسناکه...» وقتی روشن شد هرچیزی که داخل استبدی به این زودیها بیرون نمیآید، گاردش را پایین آورد.
دیگر به دروازه توجهیمیاد نکرد و با دقتِ بیشتریحسِ به بررسیِ اطرافِ غار پرداخت.
وقتی نتوانست چیزِ جالبیتوضیح پیدا کند، تصمیم گرفتمیکردم آنجا را ترک کند.
اما درست وقتی برگشت تا برود، متوجهتوضیح شد توانِ حرکت ندارد، انگار چیزی نامرئیلرزیدن او را سرِ جایش نگه داشته بود.
سپس، انگار که تلاشِ یوان برای رفتن را حس کرده باشد، موجودِشکایت پشتِ دروازه کوبیدن را شدیدتر کرد و صدای هر برخورد با قدرتِ بیشتریاون پیچید. کار به جایی رسید که یوان نگران شد مبادا کلِ غار فروبریزد.
یوان آهی کشید و بر سرش داد زد:بررسیاش «آخه میخوای چیکار کنم؟! مگه اینکه راهی برای بازبهسوی کردنِ مُهر داشته باشی، وگرنه اینقدر سروصدا راه ننداز!»
در کمالِاونجا تعجب، کوبیدنتوضیح متوقف شد.
حرفهام رو فهمید؟
یوان باپرسید اضطراب آبِ دهانشبلایی را قورت داد.
یوان دوباره با آنمیاد صحبت کرد: «اگه حرفم روحسِ میفهمی یه بار ضربه بزن.»
بوم!
«اگه انسانیمتوجهِ دو بارعظیمی ضربه بزن.»
«...»
«اگه یه ایزدِیادم بیرونی هستی یهتونل بار ضربه بزن.»
بوم!
با این پاسخ،حفرهٔ چشمهای یوان ازپیداش تعجب گرد شد.
او با صدایی مبهوت زمزمهبلایی کرد: «یه ایزدِ بیرونی پشتِنکنه این دره...؟ آخه اینجا کجاست؟»