چپتر 1891: برادرِ دوقلو
0پس از دوش گرفتنچهرهای و تعویضِ لباسهایش، یوان بیدرنگپیامرسانِ به دیدنِ بزرگ بای رفت.
از آنجا که بزرگ بای در حیاطِواقعاً مرکزی مستقر بود، یوان باید حیاطِ بیرونیرسوند را ترک میکرد و از حیاطِ درونی میگذشت.
«همونجا بایست، شاگردِ حیاطِ بیرونی.مصرف از این نقطه به بعد فقطمهارِ شاگردانِ حیاطِ درونی اجازهٔ عبور دارن.»
نگهبانِ مرزتزکیهٔ جلوی یوانشوکه را گرفت.
یوان گفت: «بزرگِکجاست اعظم بای منگیج رو احضار کرده.»
«یه لحظه صبر کن.»
نگهبان لوح یشمی ارتباطیگنجینهای را بیرون آورد وبهشدت چند لحظه بعد، کنار رفت.
گفت: «آزادی که وارد بشی.»
یوان واردِ حیاطِ درونی شدواقعاً و مستقیم بهسوی حیاطِ مرکزی رفت،پیامتون جایی که دوباره جلویش را گرفتند.
یوان تکرار کرد:اومده «بزرگِ اعظم منچهرهای رو احضار کرده.»
این نگهبان هممدت همان کارِ نگهبانِپیشرفتِ قبلی را کرد.
چند لحظه بعد،بهشدت به یوان اجازه دادنداحساساتش واردِ حیاطِ مرکزی شود.
از آنجا، یوانکجاست یکراست به دفترِگیج بزرگ بای رفت.
یوان پس ازاومده در زدن گفت:چهرهای «شاگرد شیاو یانگ هستم.»
«میتونی بیای تو.»
لحظهای بعد،تزکیهٔ صدایی آرام اماشده قاطع جواب داد.
بهمحض اینکه یوان واردِ اتاقواقعاً شد، بزرگ بای که پشتِدرونیه میزش نشسته بود، اخم کرد.
این دیگه چه وضعشه؟ چطور توی لایهٔ ۳ از استادِهمون روح قرار داره؟ قسم میخورم همین دو هفته پیش فقط تویکمی اوجِ جنگجوی روح بود! نکنه تو این مدت گنجینهای مصرف کرده؟
بزرگ بای ازمدت پیشرفتِ تزکیهٔ یوانپیشرفتِ بهشدت شوکه شده بود.
لحظهای بعد، بزرگ بای پسشده از مهارِ احساساتش پرسید: «شاگردیاومده که اومده بود دنبالت کجاست؟»
یوان با چهرهای واقعاً گیج پرسید: «منظورتون همونهمون پیامرسانِ حیاطِ درونیه؟ بهمحض اینکه پیامتون رو رسوندشنیدنِ رفت. مگه قرار بود با من بیاد اینجا؟»
بزرگ بای با شنیدنِ این حرف مشتش راگیج کمی گره کرد، چرا که مطمئن بود به شاگردِاینجا حیاطِ درونی دستور داده یوان را تا دفترش بیاورد.
اون بچه چطورمدت جرئت کرده ازپیشرفتِ دستوراتم سرپیچی کنه...
در دل آهی کشید.
«چطور بدونِ راهنما تا اینجا اومدی؟ تو فقط یهپیامرسانِ شاگردِ حیاطِ بیرونی هستی. عمراً قبلاً به حیاطِ مرکزی اومدهکمی باشی، چه برسه به اینکه راهت رو توش پیدا کنی.»
یوان لبخندی زد و گفت: «فکرچهرهای کنم بهتون گفتم—من از آینده اومدم.درونیه به تمامِ گوشهکنارهای اینجا سر زدم.»
«این چه مزخرفاتی—فراموشش کن.»
بزرگ بای حرفِ خودش را قطع کرد و پیش از اینکهدنبالت تمرکزش را تغییر دهد، نفسش را با شدت بیرون داد. چهرهاش جدیبیاد شد، از جا برخاست و با حضوری پرابهت بهسوی یوان گام برداشت.
نگاهش را در نگاهِ یوان قفل کرد وهمون با چشمانی نافذ به او خیره شد، انگارشنیدنِ میخواست درونش را بخواند. «بیا بریم سرِ اصلِ مطلب.»
«تو نهتنها هیولایی رو از بین بردی که به شاگردانِ بیگناهِ زیادی آسیب رسونده بود، بلکه بهخاطرشاینجا مجازات هم شدی. با اینکه بای ژان شاید نوهٔ من بوده باشه، اما من هرگز طرفِ شرکنه رو نمیگیرم. حتی اگه پسرم هم بود، همون لحظهای که از جنایاتش باخبر میشدم، کارش رو تموم میکردم.»
یوان گفت: «چقدر شما عادلید.»
با اینکه شاید لحنِ یوانشده طعنهآمیز به نظر میرسید، امااومده به حرفهای بزرگ بای شکی نداشت.
بزرگ بای گفت: «از اونجا که دو سال رو تویدرونیه اتاقِ حبس هدر دادی، من با ۲۵ امتیازات مشارکت جبرانش میکنم—دقیقاًچرا همونقدری که برای شرکت توی آزمونِ حیاطِ درونی واجدِ شرایط بشی.»
با اینکه بیشترِ شیوخِ فرقه فقط اجازه داشتند حداکثر پنج امتیازپیامرسانِ بدهند، بزرگ بای بهعنوانِ بزرگِ اعظم، دومین جایگاهِ بلندمرتبه را درگره فرقه داشت. اگر میخواست، میتوانست صد امتیازِ مشارکت به یوان بدهد.
«وقتی از اون درهاگنجینهای اومدم تو، انتظار نداشتمبهشدت بهم پاداش بدید، اما ممنون.»
بزرگ بای پوزخندی زد و گفت: «شاید بهت پاداش بدم، اما معنیش اینچهرهای نیست که ازت خوشم میاد. غرورت حد و مرز نداره و به ارشدهات بیاحترامیمشتش میکنی. دفعهٔ بعد که حتی یه ذره به من بیاحترامی کنی، همونطور مجازاتت میکنم.»
«یادم میمونه.»
«میتونی بری.»
یوان پیشنکنه از رفتنگنجینهای تعظیم کرد.
یوان همانطور که حیاطِ مرکزی را ترک میکرد و وارداومده حیاطِ درونی میشد، با خودش زمزمه کرد: «۲۵ امتیازِ مشارکت،پیامتون هان؟ باید هرچه زودتر تو آزمونِ حیاطِ درونی شرکت کنم.»
یوان در فکرِ قدمهای بعدیاش بود که متوجه شدپیامرسانِ چند شاگرد دارند به او نگاه میکنند، و پیشمشتش از آنکه بتواند بیشتر به ماجرا فکر کند، صدایش زدند.
«با اون لباسِاومده فرم داری چهچهرهای غلطی میکنی، تیان یانگ؟»
یوان ایستاد و برگشتگنجینهای تا به گروهِ شاگردانی کهشوکه صدایش زده بودند نگاه کند.
سه نفرتزکیهٔ بودند و همگیشده شاگردِ حیاطِ درونی.
یوان خودش را بهچهرهای نادانی زد و پرسید:همون «دارید با من حرف میزنید؟»
یکی از آنها گفت:دنبالت «مگه اینکه اسمت تیانگیج یانگ نباشه، وگرنه با کی؟»
«نمیدونستم اینقدر دلتمدت برای شاگردِ حیاطِپیشرفتِ بیرونی بودن تنگ شده.»
«هرچند بهت میاد.»
هر سه شاگردکجاست با لحنی تمسخرآمیزگیج زیرِ خنده زدند.
«...»
تیان یانگ همیشه در برابرِ کسانی که سر به سرششده میگذاشتند میایستاد، برای همین دشمنانِ زیادی در فرقه داشت. یوانگیج گفت: «ببخشید، اما من تیان یانگ نیستم. اسمم شیاو یانگه.»
سه شاگرد نگاهی بهشوکه یکدیگر انداختند و اینپرسید بار بلندتر زیرِ خنده زدند.
«این بار میخوای چه حقهایواقعاً سوار کنی؟ سرت به جاییدرونیه خورده و هویتت رو یادت رفته؟»
«فکر کنم میخواد فرار کنه.»
«چی؟ اون تیان یانگِ بدناممصرف که به ایستادگی کردن معروفه،شده داره فرار میکنه؟ باورش سخته!»
سه شاگرد بابهشدت لبخندهایی سرد بر لب،احساساتش به یوان نزدیک شدند.
«همونجا وایسید.»
ناگهان صدای دیگریاومده پیچید و آنها راواقعاً سرِ جایشان میخکوب کرد.
«تچ.»
وقتی شاگردان فهمیدند چهشوکه کسی حرف زده، ازپرسید روی دلخوری دندانقروچه کردند.
یکی از آنها از طریقِواقعاً انتقالِ صدا به یوان گفت: «انگارپیامتون مامانیت اومده تا... دوباره نجاتت بده.»
سپس شاگردانشاگردی به آندنبالت شخص تعظیم کردند.
«درود، بزرگ سان.»
بزرگ سان همانطور که به آنها نزدیک میشدپرسید گفت: «اون شاگرد رو به حالِ خودش بذارید. اونهمون تیان یانگ نیست، شیاو یانگه، یه شاگردِ حیاطِ بیرونی.»
«چی؟ جدی؟ اما...»
شاگردان باشاگردی چهرههایی ماتومبهوت بهکجاست یوان نگاه کردند.
یوان شانهای بالامدت انداخت: «بهتون کهپیشرفتِ گفتم تیان یانگ نیستم.»
«پس حتماً برادرِ دوقلوشی...»
«حتماً همینه!»
بزرگ سان صدایش را بالا برد: «تاواقعاً کی میخواید مزاحمِ این شاگردِ حیاطِ بیرونی بشید؟مگه گورتون رو گم کنید تا خودم مجبورتون نکردم!»
«ببخشید، بزرگنکنه سان. همینگنجینهای الان میریم.»
سه شاگرد پیش از رفتن،شده برای آخرین بار با تردیداومده به چهرهٔ یوان نگاه کردند.