چپتر 1651: جشنوارهٔ ایزدِ اژدها
0یوان خودش را معرفی کرد: «منبیستوپنج یوانم و نصفِ دنیا رو سفر کردمشرکتکنندهها تا فقط به پناهگاهِ اژدهای ایزدی بیام.»
مردِ موآبی با اضطراب آبِ دهانش را قورتمیکنن داد. فقط از بوی یوان میتوانست بفهمد کهشرکت در حضورِ اژدهایی حقیقی با تباری قدرتمند ایستاده است.
مرد گفت: «نمیتونم تصور کنم چقدر وقت وطولِ انرژی گذاشتید تا به اینجا برسید، اما میخوامموضوع از طرفِ انجمنِ اژدهای ایزدی به شما خوشامد بگم.»
یوان لبخند زد: «خیلیسنتی هم بد نبود. بههرحال،سال من به اینجا اومدم چون—»
پیش از اینکه یوان بتواند جملهاشبیستوپنج را تمام کند، مرد حرفش راطولِ قطع کرد: «جشنوارهٔ ایزدِ اژدها، درسته؟»
یوان با شنیدنِ اینشرکتکنندهها نامِ ناآشنا یکی از ابروهایشطبیعتاً را بالا داد: «جشنوارهٔ چی؟»
مرد تکرار کرد: «جشنوارهٔ ایزدِ اژدها.» ومیشه سپس پرسید: «شما برای جشنواره به اینجا نیومدید؟چون این روزها تقریباً تکتکِ بازدیدکنندهها برای جشنواره میان.»
یوان سر تکان داد: «ببخشید، امابیستوپنج من بهخاطرِ شهرتِ فراوانِ پناهگاهِ اژدهایطولِ ایزدی برای بازدید از اینجا اومدم.»
«خواهش میکنم، نیازی به عذرخواهیِ شما نیست. منسال باید عذرخواهی کنم که از همون اول همچینرقابت فرضی کردم. اگه سؤالی دارید، در پرسیدنش تردید نکنید.»
«در این صورت، میتونیدشرکتکنندهها بیشتر دربارهٔ این جشنوارهٔمیکنن ایزدِ اژدها برام بگید؟»
مرد سر تکان داد.
«جشنوارهٔ ایزدِ اژدها سنتی در پناهگاهِ اژدهای ایزدیه که فقط هر بیستوپنج میلیون سال یک بار برگزار میشه. در طولِ جشنواره، شرکتکنندههامربوط برای لقبِ جانشینِ ایزدِ اژدها با هم رقابت میکنن. طبیعتاً چون این موضوع به نژادِ اژدها مربوط میشه، فقط اژدهایان اجازهٔ شرکتنوع دارن. با این حال، کمی ارفاق هم وجود داره. حتی اونایی که خونِ اژدهای ضعیفتر یا ناقصی دارن هم اجازه دارن شرکت کنن.»
یوان با شنیدنِ اینسنتی اطلاعات چهرهای بهتزده به خودبار گرفت: «هر ۲۵ میلیون سال...؟»
سپس پرسید: «چهطولِ نوع رقابتهایی درجانشینِ طولِ جشنواره برگزار میشه؟»
مردِ موآبی سر تکان داد و جواب داد: «متأسفم، اما نمیدونم. آزمونهارقابت رو خودِ ایزدِ اژدها تعیین میکنه و در هر جشنواره تغییر میکنن.کمی ما فقط وقتی جشنواره داره شروع میشه از جزئیاتِ آزمونها باخبر میشیم.»
«جشنواره کِی شروع میشه؟»
«دقیقاً دوبرام سالِ دیگه،سنتی یعنی خیلی زود.»
«...» یوانمیشه زبانش بندشرکتکنندهها آمده بود.
در دل آه کشید: چون جشنواره هرمیشه ۲۵ میلیون سال یه بار برگزار میشه،طبیعتاً فکر کنم دو سال به چشمشون هیچی نمیاد...
لحظهای بعد یوان پرسید:سنتی «چیزی هم از اینسال جشنواره به دست میاد؟»
مرد با صدایی پر از هیجان جواب داد: «البته!بار اگه توی جشنواره برنده بشید، نهتنها جانشینِ ایزدِ اژدها میشید،چون بلکه ایزدِ اژدها حتی یک آرزوتون رو هم برآورده میکنه!»
یوان در حالی کهشرکتکنندهها با خودش فکر میکرد،میکنن تکرار کرد: «هر آرزویی...؟»
مرد سر تکان داد: «درسته. ایزدِ اژدهامیشه یکی از قدرتمندترین موجودات در پهنهٔ آغازینه.طبیعتاً میتونه تقریباً هر آرزویی رو برآورده کنه.»
یوان در دل آهسنتی کشید: حتماً تقدیرم اینه کهبار توی این جشنواره شرکت کنم...
اگر در جشنواره برندهسنتی میشد، میتوانست جامِ مقدسِسال پاکسازی را آرزو کند.
لحظهای بعد پرسید:طولِ «منم میتونم تویجانشینِ جشنواره شرکت کنم؟»
«البته. تا زمانی که بهبار نژادِ اژدها ربط داشته باشید،لقبِ میتونید برای جشنواره ثبتنام کنید.»
«شرایطِ دیگهای همبگید داره؟ مثلاً لازمه عضوِمیلیون پناهگاهِ اژدهای ایزدی باشم؟»
«نه، شرکت تو این جشنوارهایزدیه برای همه آزاده، به شرطیبرگزار که شرایطش رو داشته باشن.»
«عالیه. کجا باید ثبتنام کنم؟»
مرد به کوهِ عروجِ اژدهابار اشاره کرد و گفت: «اون برججانشینِ رو میبینی؟ همونجا میتونی ثبتنام کنی.»
«خیلی ممنون.» کمی بعد،سنتی یوان و یینگزی بهسال سمتِ برج راه افتادند.
حالا که تصمیم گرفتم توایزدیه جشنواره شرکت کنم، باید دوبرگزار سال برای شروعش صبر کنم...
همانطور که به کوهِ عروجِ اژدهاجانشینِ نزدیک میشدند، یوان با خود فکر کردمربوط که در این مدت باید چهکار کند.
مدتی بعد یوان و یینگزی به کوهِمیشه عروجِ اژدها رسیدند، اما تا به آنجا برسند،چون دهها هزار موجود از قبل صف کشیده بودند.
وقتی واردِ صف شدند، یوان لحظهای وقت گذاشت تا سازهٔ سربهفلککشیدهٔ روبهرویش را برانداز کند. کوهِ عروجِ اژدها در واقع تنها ستونِ بینهایتاژدهایان بلندی بود که تا آسمان قد کشیده بود. ورودیِ برج در پایینِ آن قرار داشت، اما یوان نمیتوانست تصور کند درونش چه خبرجواب است یا اصلاً چه کاربردی دارد. سعی کرد با حسِ ایزدیاش به درونش نگاهی بیندازد، اما نیرویی نامرئی مانع از سرک کشیدنش شد.
«هی.» در میانِ افکارش،سنتی یوان ناگهان حس کردسال کسی لباسش را میکشد.
«هان؟»
برگشت و به یینگزیسال نگاه کرد. دخترک بهطولِ او خیره شده بود.
یینگزی گفت:برام «میخوام بقیهٔ سیخهایایزدیه گوشتم رو بخورم.»
«باشه.»
یوان چند سیخِ گوشت بیرون آورد و به دستِ یینگزی داد. عطرِ تند و اشتهاآورِ گوشتهاشرکت بیدرنگ در هوا پیچید و توجهِ همهٔ حاضرانِ در صف و حتی اطرافیان را به خود جلبخود کرد. سرها چرخید و پچپچها بالا گرفت و این عطر خیلی زود به مرکزِ توجه تبدیل شد.
«این دیگه چهمیلیون بوییه؟ با یهبرگزار نفس دهنم آب افتاد!»
«از عقبِ صف میاد!»
شخصی با صدایی پر از حیرت فریاد زد: «به اونبرگزار گوشتهای سیخکشیدهشده تو دستِ اون دختربچه نگاه کنید! اون دیگه چهجورنژادِ گوشتیه؟! تا حالا بویی به این خوشمزگی به مشامم نخورده بود!»
جمعیت به نشانهٔ تأیید همهمهلقبِ کردند و چشمهایشان به غذایچون توی دستِ یینگزی دوخته شد.
«آهای! چه غلطی دارید میکنید؟!»
ناگهان صدای عصبیِ مردی غرید و پچپچها را برید. یوان نگاهش را به مردی دادجانشینِ که دقیقاً جلوی آنها در صف ایستاده بود. چهرهٔ مرد درهم رفته بود و بهوضوحوجود از چیزی کلافه به نظر میرسید. چشمهایش با حرصی آشکار بین یوان و یینگزی میچرخید.
یوان بابرام آرامش پرسید:سنتی «منظورتون چیه؟»
«خودت خوب میدونی منظورم چیه! چرا بدونِ در نظرطبیعتاً گرفتنِ موقعیت و جایی که هستی همچین چیزی روحال درمیاری؟! نکنه از قصد میخوای شر به پا کنی؟!»
یوان با چهرهای کهسال بیگناه به نظر میرسید، گفت:شرکتکنندهها «فقط یه ذره غذاست دیگه.»
«خب، داره همهمه به پا میکنه!بیستوپنج یا بینِ بقیهمون هم پخشش کن،طولِ یا از جلوی چشممون دورش کن!»
«این دیگه چهجور منطقیه؟ دلیلی نمیبینم که بخوایم با شما شریکش بشیم.» یوان سرلقبِ تکان داد و گفت: «شما خودتون دارید اینجا همهمه به پا میکنید. بههرحال، اگهکمی اینقدر اذیتتون میکنه، بفرمایید سیخهای گوشت رو ازش بگیرید. من که جلوتون رو نمیگیرم.»