چپتر 1630: پادشاهِ آغازین
0یوان به روباهِ ایزدیِ پیشگوییِ بزرگ نگاهتغییری کرد: «چی گفتی؟ پادشاهِ آغازین یه جاییروحیاش توی درهٔ رازآلوده؟ مطمئنی درست پیشگویی کردی؟»
روباهِ ایزدیِ پیشگوییِ بزرگ، در حالی که با حالتی عصبی و ترسیدهمیبندم دیوانهوار به اطرافش نگاه میکرد، گفت: «تـ-تو! داری منو مسخره میکنی؟! منسیر تا حالا توی هیچ پیشگوییای شکست نخوردم! مطمئنم! پادشاهِ آغازین توی درهٔ رازآلوده!»
پادشاهِ آغازین موجودی بود که در اوجِ پهنهٔ آغازین قرارمیشنوی داشت. اگر در پهنهٔ آغازین آغازینها و شکارچیانی وجود داشتند،برگشتند پادشاهِ آغازین شکارچیِ برتر به حساب میآمد و تافتهای جدابافته بود.
وقتی روباهِ ایزدیِ پیشگوییِ بزرگ فهمید پادشاهِمجسمه آغازین در قلمروِ اوست، جرئت نکرد حرکتِمیرسد چندانی بکند و مثلِ مجسمه بیحرکت ماند.
یوان به یینگزی نگاه کرد و متوجه شدتصمیم که او هم کاملاً عصبی به نظر میرسد. اینصدایش نخستین باری بود که چنین احساساتی از او میدید.
این نمیتونه تصادفی باشه...
چیزی را که روباهِگذاشت ایزدیِ پیشگوییِ بزرگ گفتهبپیچد بود، به یاد آورد.
زمزمه کرد: «اون فقطچندانی در صورتی جلوت ظاهربیحرکت میشه که خودش بخواد، هان؟»
چند لحظه درکمی سکوت گذشت وبدونِ هیچ اتفاقی نیفتاد.
پس از کمی انتظارِسراسرِ بیشتر بدونِ هیچ تغییری، یوانمگه تصمیم گرفت خودش دستبهکار شود.
با پشتیبانیِ انرژی روحیاش فریاد زد و گذاشت صدایشصدامو در سراسرِ درهٔ رازآلود بپیچد: «پادشاهِ آغازین! صدامو میشنوی، مگهوحشتزده نه؟! در واقع، شرط میبندم همین الان داری نگاهم میکنی!»
روباهِ ایزدیِ پیشگوییِ بزرگچندانی و یینگزی با چهرههاییبیحرکت وحشتزده به او برگشتند.
روباهِ ایزدی سرش دادانتظارِ زد: «چـ-چه غلطی داری میکنی؟!گرفت مگه از جونت سیر شدی؟!»
یوان نادیدهاش گرفت و ادامه داد: «بعیدصدامو میدونم تصادفی اینجا باشی! به خاطرِ منالان اینجایی؟ اگه اینطوره، پس چرا خودتو نشون نمیدی؟»
یینگزی با لحنی عصبی صدایش زد: «یوان...»رازآلود اگر پادشاهِ آغازین میخواست یوان را بکشد،میبندم حتی او هم کاری از دستش برنمیآمد.
«نگو که میخوای باهامچندانی قایمموشک بازی کنی؟! منبیحرکت وقتِ این کارا رو ندارم!»
با محو شدنِ صدای یوانبیشتر و بازگشتِ سکوت، ناگهان صدای خشخشِشود ضعیفی آرامش را بر هم زد.
یوان و بقیه بیدرنگ سرشان را بهصدامو سمتِ منبعِ صدا چرخاندند و شبحِ کوچکیالان آرام از میانِ بوتههای بلند بیرون آمد.
یوان با دیدنِ ظاهر—چهرهٔگذاشت این شخص، چشمانش ازبپیچد تعجب گرد شد: «تو...؟»
وقتی شبح کاملاً از میانِ بوتهها بیرون آمد، مشخص شد که یک کودک است—یک پسرِ خردسال. موهایباری سیاه و کوتاه و چشمانی معصوم داشت که نگاهی تیز و گیرا در آنها نهفته بود. مانندِمیشه یینگزی، با وجودِ اینکه درست جلوی آنها ایستاده بود، بهطرزِ عجیبی هیچ حضوری از خود ساطع نمیکرد.
یوان باورش نمیشد، نه به این خاطر که این شخص ظاهرِ یک کودکانرژی را داشت، بلکه به این دلیل که چهرهٔ کودک دقیقاً شبیهِ چهرهٔ خودشمیبندم در دورانِ کودکی بود. انگار داشت به تصویرِ آینهایِ گذشتهٔ خودش خیره میشد.
روباهِ ایزدیِ پیشگوییِ بزرگ و یینگزی همصدامو متوجهِ این جزئیاتِ آشکار شدند. اگر خبر نداشتند،نگاهم این بچه را با پسرِ یوان اشتباه میگرفتند.
یوان پرسید:روحیاش «تو... توگذاشت پادشاهِ آغازینی؟»
پس از لحظهای سکوت، بچه بهجایمثلِ جواب دادن به سؤالش گفت: «توکاملاً کی هستی؟ و چرا این شکلی هستی؟»
فضای درهٔ رازآلود ناگهان تغییر کرد. باتغییری حسکردنِ این تغییر، هم روباهِ ایزدیِ پیشگوییِروحیاش بزرگ و هم یینگزی خیسِ عرق شدند.
یوان جواب داد: «منظورت چیه؟ من همیشهصدامو همین شکلی بودم. در واقع، من بایدالان اینو ازت بپرسم. چرا شبیه بچگیهای منی؟»
بچه چشمهایش را باریک کرد.
«اسمت چیه؟ وحرکتِ چه ربطی بهمثلِ تیان یی داری؟»
با شنیدنِ اینکمی نامِ آشنا، چشمهایبدونِ یوان گرد شد.
پادشاهِ جاودان رو میشناسه؟!
«من یوانم. در موردِ رابطهمصدایش با تیان یی، چرا میپرسی؟میشنوی اون چه نسبتی باهات داره؟»
«اینجا منمنکرد که سؤالچندانی میپرسم، بچه.»
فشارِ سلطهجویانهای ناگهان یوانانتظارِ را در بر گرفت وگرفت او را به زانو درآورد.
«!!!»
این نیرو آنقدر قوی بودصدایش که یوان حتی یک ثانیهمیشنوی هم نتوانست با آن مقابله کند.
یوان بیدرنگ قلمرو پادشاهچندانی جاودانه را روی بچهبیحرکت فعال کرد: «تو زانو بزن!»
«...»
با این حال، بچه همچنان رویبپیچد پا ایستاده بود و انگار قلمرومیبندم پادشاه جاودانه هیچ تأثیری رویش نداشت.
با دیدنِ نتیجه—یا در واقع بینتیجه بودنش—چشمهای یوان گرد شد. مطمئنمگه بود بچهای که روبهرویش ایستاده یک جانور است، بنابراین این نخستینسرش باری بود که قلمرو پادشاه جاودانهاش روی یک جانور کارساز نمیشد.
بچه که مشخص بود اصلاً ککش هممجسمه نگزیده، زمزمه کرد: «همونطور که فکر میکردم، تواین بودی که اون قدرت رو قبلاً استفاده کردی.»
فشارِ روینیفتاد یوان ناگهانانتظارِ از بین رفت.
بچه پرسید: «توصدایش از نوادگانِ اون بچهای؟صدامو تیان یی هنوز زندهست؟»
یوان که کاملاً ازگذاشت این وضعیت گیج شدهبپیچد بود، زمزمه کرد: «چی...؟»
با وجودِ این وضعیتِ عجیب، یوان هیچ قصدِ کشتیماند از بچه حس نمیکرد. تازه، لحنِ بچه وقتِ حرفزدن ازاحساساتی تیان یی شبیه پدری بود که با فرزندش حرف میزند.
فکر کنم باکمی خیالِ راحت میتونم فرضتغییری کنم که دشمنم نیست.
یوان همانطور که ازسراسرِ جا بلند میشد، گفت: «منمگه از نوادگانِ تیان یی نیستم.»
«من تیانروحیاش یی هستم—یعنی تویصدایش زندگیِ پیشینم بودم.»
با شنیدنِ اینحرکتِ حرف، چشمهای بچهمثلِ گرد شد: «چی؟»
«چرت نگو.نیفتاد پس چراانتظارِ منو نمیشناسی؟»
یوان شانه بالا انداخت: «خیلی وقت نیست کهمیشنوی تناسخ پیدا کردم و هنوز دارم خاطراتم روچهرههایی پس میگیرم. متأسفانه خاطراتِ کودکیِ تیان یی هنوز برنگشتن.»
«به هر حال، تو پادشاهِ آغازینی، مگهرازآلود نه؟ از اونجا که تیان یی رو میشناسی،همین حتماً توی گذشته به اینجا سفر کرده بودم.»
«پس واقعاًنکرد هیچی یادتچندانی نمیاد، ها؟»
بچه آهی کشیدکمی و گفت: «درسته،بدونِ من پادشاهِ آغازینم.»
«در موردِ رابطهمصدایش با تیان یی پرسیدی—یعنیصدامو خودت، درسته؟ من پدرتم—»
یوان با شنیدنِ این حقیقتصدایش داد زد: «تو پدرِ منی؟!میشنوی پس من اصلاً انسان نبودم؟!»
«بذار حرفم تموم بشه، بچه. من پدرِ واقعیت نیستم.ماند تو وقتی هنوز بچه بودی یه جوری سر ازچنین دنیای ما درآوردی و منم پیشِ خودم نگهت داشتم.»
یوان مضطرب آبِکمی دهانش را قورتبدونِ داد: «که اینطور...؟»