چپتر 2527: سلنا، حاکمِ مطلقِ قلمروِ اهریمنی
0«از شرِ من خلاص بشی...؟» هیلارسید با تحقیر پوزخندی زد و سپس دستشگوشبهزنگ را به سمتِ گردنِ خودش تاب داد.
در یک آن، سرشبود از تنش جدا شد وامواجِ توانست از چنگِ سلنا بگریزد.
پس از عقبنشینی به فاصلهای امن، هیلا بااین خشم داد زد: «وقتی اون حرومزاده دیگه مرده، آخهمیخواد چرا هنوز به قولت به تیان چنیو اهمیت میدی؟!»
سلنا چشمهایش را باریک کرد و جواب داد: «یعنی میگی بهمحضِ اینکه طرفِ مقابلبود از دنیا رفت، باید قولهامون رو فراموش کنیم؟ چقدر سخیف. تازه، من این کار روکیهانی فقط بهخاطرِ قولمون انجام نمیدم. خودم هم دلم میخواد با انسانهای این دنیا همزیستی کنم.»
«عمراً همچین اتفاقینبردشان بیفته! اونا هرگزرسید تو رو نمیپذیرن!»
«فقط زمان مشخص میکنه...»
«اگه اینقدر اصرار داری طرفِ این موجوداتِ رقتانگیز وکار ضعیف رو بگیری، پس برو همین کار رو بکن!انسانهای ولی من نمیخوام هیچ سهمی تو این حماقتت داشته باشم!»
پس از گفتنِ این حرف، هیلاسکوت به سلنا حمله کرد و قدرتیانرژیشان حتی بیشتر از قبل بیرون داد.
با دیدنِ ایننبردشان صحنه، سلنا تنها درمتخصصانِ سکوت سر تکان داد.
لحظهای که سلنا و هیلا با هم درگیر شدند، برخوردِ انرژیشان چناننهم بود که گویی تمامِ جهان میلرزید. امواجِ نبردشان حتی به آسمانِ نهمچیه رسید و متخصصانِ بیشماری، از جمله خودِ امپراتورِ کیهانی را گوشبهزنگ کرد.
«ا... اینقولهامون حجم از انرژیِچقدر دیوانهوار دیگه چیه؟!»
«حتی یه ایزدِ تزکیهصحنه هم نمیتونه اینقدر قدرتلحظهای از خودش بیرون بده!»
«یعنی گنجینهای داره متولد میشه؟!»
با حس کردنِ انرژیِ آزادشده از نبردِ سلنا و هیلا، بسیاری ازنهم متخصصانِ آسمانِ نهم بیاعتنا به خطراتِ احتمالی، راهیِ منبعِ آن شدند. البته اینایزدِ صرفاً طبیعتِ تزکیهگران بود؛ همچون پروانههایی که به آتش میزنند، جذبِ خطر میشدند.
در همین حال، امپراتورِ کیهانی بهسخیف چندین جوخه از فرمانِ آسمان دستورقولمون داد تا منبعِ انرژی را بررسی کنند.
از آنجا که افرادِ فرمانِ آسمان گنجینههای تلهپورت دردرگیر اختیار داشتند که اجازه میداد بهراحتی در نُه آسمانمیلرزید سفر کنند، طبیعتاً نخستین کسانی بودند که به صحنه رسیدند.
با این حال، بهمحضِ رسیدن،نهم از آنچه دیدند زبانشان بندخودِ آمد و نمیتوانستند درکش کنند.
سربازان با شتاب از بقیهگویی پرسیدند: «ا... اینجا چه خبره؟! اونآسمانِ دو تا کیان که دارن میجنگن؟!»
شخصی با صداییفراموش بهتزده جواب داد: «ا...تازه اهریمنها... از قلمروِ اهریمنی...»
«ها؟ اهریمنها؟ هردیدنِ دوشون؟ چرا دارنسکوت با هم میجنگن؟»
این جواب فقطنبردشان آنها را ازرسید این وضعیت گیجتر کرد.
یکی از سربازان ناگهانبود پرسید: «ژنرال، باید چیکارمیلرزید کنیم؟ جلوشون رو بگیریم؟»
ژنرال بیدرنگ اخم کرد: «جلوشون رو بگیریم؟ پاک عقلت رو از دست دادی؟ نمیتونی هالههاشون رو حسمیخواد کنی؟ این انرژیِ مسخرهای که از درگیریشون بیرون میزنه رو نمیبینی؟ جلو گرفتن پیشکش؛ اگه زیادی نزدیک بشیمموجوداتِ در دم هلاک میشیم! تنها کاری که از دستمون برمیاد اینه که صبر کنیم تا کارشون تموم بشه!»
پس از مکثی کوتاه افزود:تنها «تو این فاصله، برید از همهٔبرخوردِ کسانی که اینجان اطلاعات جمع کنید!»
«بله!»
سربازان بیدرنگ شروع به پرسوجو از کسانی کردندمیلرزید که از ابتدا آنجا حضور داشتند و هرچه درکِخودِ عمیقتری از وضعیت پیدا میکردند، حیرتشان فقط بیشتر میشد.
اما پیش از آنکه سربازان بتوانندسخیف به رهبرشان گزارش دهند، مبارزهٔ میانقولمون سلنا و هلا به اوجِ خود رسید.
«بمیر.»
سلنا با صدایی آرام زمزمه کرد ومتخصصانِ تمامِ وجودِ هلا را با سیاهچالهای عظیم بلعیدانرژیِ و او را از صفحهٔ هستی محو کرد.
«...»
پس از کشتنِ هلا، سلنا توجهشسخیف را به مردمِ نُه آسمان معطوفقولمون کرد و به آنها نزدیک شد.
ژنرالِ فرمانِ آسمان با چهرهای وحشتزده فریادتکان زد: «نزدیکتر نیا!» سربازانش ناخودآگاه سلاحهایشان رابود بالا آوردند و به سمتِ او نشانه گرفتند.
با دیدنِ این صحنه، یان هارارسید با شتاب سرش داد زد: «فوراً سلاحهاتونگوشبهزنگ رو بیارید پایین! اون دشمنِ ما نیست!»
در حالتِ عادی، هیچکس جرئت نمیکرد به فرمانِ آسمان دستورنبردشان بدهد، اما در این وضعیت، تقریباً همهٔ حاضران به دنبالِ حرفهایحجم یان هارا شروع به داد و بیداد بر سرِ آنها کردند.
«سلاحهاتون رو بیاریدفراموش پایین، احمقها! میخواید همهمونتازه رو به کشتن بدید؟!»
حتی برخی از مردمصحنه به سمتِ سربازان خیزلحظهای برداشتند تا سلاحهایشان را بگیرند.
«فکر کردیدامواجِ دارید چه غلطینهم میکنید؟! ولم کن!»
«جرئت میکنیانرژیشان روی مابود دست بلند کنی؟!»
«خفهخون بگیر!»
سلنا ناگهان به حرف آمد وسکوت صدای آرامش در دم به هیاهوانرژیشان پایان داد: «آرام باشید، انسانهای نُه آسمان.»
«من سلنا هستم، حاکمِ مطلقِ قلمروِرسید اهریمنی و دوستِ تیان چنیو. آسودهخاطرکیهانی باشید، قصد ندارم به کسی آسیب برسانم.»
«...»
همهٔ حاضران ساکتفراموش شدند و تمامِ توجهشانتازه را به سلنا دادند.
«نخست اجازه دهید بابتِ اتفاقاتِ امروز عذرخواهی کنم. اگر زودترشدند به حسابِ طردشدگانی چون «هلا» و «آنابلا» میرسیدم، هیچیک ازنبردشان این اتفاقات نمیافتاد و تیان چنیو شاید هنوز زنده بود...»
«میدانم که بسیاری از شما به خاطرِ اتفاقاتی که در گذشته میانِ شما و طردشدگان رخ داد، ازایزدِ اهریمنها میترسید. با این حال، به عنوانِ حاکمِ قلمروِ اهریمنی، به شما قول میدهم که چنین فاجعهای دیگر هرگزصرفاً تکرار نخواهد شد و ما اهریمنهای عادی هیچ قصدی برای جنگیدن با شما نداریم. برعکس، ما خواهانِ صلح هستیم.»
«درک میکنم که در حالِ حاضر درخواستِ همزیستی میانِ جهانهایمان غیرممکن است. به همین دلیل فعلاً در این جهان میمانم تاحجم هرگونه سوءتفاهمی را برطرف کنم، به پرسشهایتان پاسخ دهم و امیدوارم رابطهای مسالمتآمیز میانِ جهانهایمان آغاز کنم. نهتنها این، بلکه تمامِ طردشدگانیالبته را که در این جهان پرسه میزنند، یا هر کدامشان را که در آینده به این جهان تجاوز کنند، پاکسازی خواهم کرد.»
یان هارا و همهٔ حاضران با شنیدنِ حرفهای سلنا با اضطراب آبِ دهانشان رانمیدم قورت دادند. هرچند این حرفها زیباتر از آن بودند که واقعیت داشته باشند، امازمان این هم یک واقعیت بود که سلنا از آنها در برابرِ هلا محافظت کرده بود.
پس از لحظهای سکوت، سلنا دوباره گفت: «بسیار خب... چه کسی درانرژیشان اینجا از همه به تیان چنیو نزدیکتر یا با او آشناتر است؟متخصصانِ ترجیح میدهم با کسی شروع کنم که بتوانم به او اعتماد کنم.»
با شنیدنِ پرسشِ سلنا،آسمانِ بسیاری از مردم برگشتند وجمله به یان هارا نگاه کردند.
یان هارا با دیدنِ این صحنه، پیش از آنکه دستشنبردشان را بالا ببرد و پاسخ دهد، با اضطراب آبِ دهانشگوشبهزنگ را قورت داد: «ا... اون شخص منم... من رهبرِ مُهرِ اهریم—»
ناگهان حرفش را نیمهکاره رها کرد وتازه پیش از ادامه دادن، گلویش را صاف کرد:خودم «اهم... من جانشینِ ارشد تیان، یان هارا هستم.»