چپتر 1595: یک دنیای بیگانه
0پس از بررسیِ سریعِ اطرافش، یوان خود را در میانِ برهوتی یافت پوشیده ازچهرهای درختانی بلند و غریب که تا به حال نظیرشان را ندیده بود. آسمان نارنجیِ شومیاربابِ بود با رگههایی از سرخ، و حتی یک لکه ابر هم پهنهٔ آن را نمیپوشاند.
بوی خونِ خاص و تندی در هوا پیچیده بود کهعالمِ میدانِ نبردِ دورانش بهعنوانِ ایزدِ شر را به یاد میآورد. باداداش این حال، این بوی خونِ انسان نبود، بلکه بوی جانوران بود.
زوزههای جانوران از هر سو به گوش میرسید. در واقع، یوان میتوانستقحطیزده حضورِ دهها هزار جانورِ جادویی را در آن حوالی حس کند. قدرتشانبیدرنگ تفاوتِ زیادی داشت و از رتبهٔ شاگردِ روح تا عالمِ ایزدی متغیر بود.
شیائو هوا از دانتیانش بیرون آمددانتیانِ و با چهرهای پر از کنجکاویکنم و نگرانی پرسید: «داداش یوان... ما کجاییم؟»
یوان سرزیادی تکان داد:رتبهٔ «اصلاً نمیدونم...»
لحظهای بعد صدای یو نینگ به گوش رسید: «اربابِ جوان... نمیدونم کجاییم، اماشیائو این مکان اونقدر پهناوره که حسِ ایزدیِ من نمیتونه همهجاش رو ببینه. تازه، حتیلحظهای یک انسان هم پیدا نکردم. اینجا تا خرخره پر از جانورانِ جادوییه. در ضمن...»
«...به نظر میرسه جانورانِ جادوییِ قدرتمندِ زیادیبهسرعت دارن بهسرعت به سمتمون میان و همهشون مثلِمیرسن جانورانِ قحطیزده، هار و دیوانه به نظر میرسن.»
«...»
پس از لحظهای سکوت، یوان بهروح شیائو هوا نگاه کرد و گفت:بیرون «شیائو هوا، فعلاً برگرد توی دانتیانم.»
شیائو هوا سر تکان دادزیادی و بیدرنگ به دانتیانِ اوعالمِ برگشت و پرسید: «تو چی؟»
یوان حدس زد: «فقط یه حدسه، اما فکرسمتمون کنم بوی من کشوندتشون اینجا؛ بوی یک انسان کهنگاه توی این مکانِ پر از جانورانِ جادویی چیزِ کمیابیه.»
«در اینبرگرد مورد حقدانتیانم با توئه.»
ناگهان صدای ناآشنایی از پشتِشاگردِ سرِ یوان به گوش رسیدشیائو و او را از جا پراند.
چی؟!
یوان همچون گربهای وحشتزده در دم به عقب جهید وهمهشون خودش را برای مبارزه آماده کرد. با این حال، با دیدنِبرگرد کسی که تازه حرف زده بود، ابروهایش از تعجب بالا پرید.
درست همانجایی که تا لحظهای پیش ایستاده بود، دخترکِ کوچکی حضور داشت که حتی از شیائو هوا هم کمسنوسالتر به نظرپشتِ میرسید. موهای پرکلاغیاش همچون آبشاری روی کمرش ریخته و تا زمین میرسید. چشمانش شفاف و سرشار از کنجکاوی بود. با اینهمانجایی حال، بهرغمِ ظاهرِ انسانیاش، هالهای از او ساطع میشد که هیچ شباهتی به انسانها نداشت. گذشته از این، کاملاً برهنه بود.
یو نینگ با صدایی شوکه گفت: «کـ... کی رسید اونجا؟ نه... چندبیرون وقته که اونجاست؟ حتی الان، با اینکه دارم با چشمهای خودم میبینمش،لحظهای نمیتونم حضورش رو حس کنم، انگار دارم به یک شبح نگاه میکنم.»
یوان چشمانش را روی دخترک ریز کرد. اوشاگردِ هم حتی در همین لحظه نمیتوانست حضورش را حسچهرهای کند. خوشبختانه، فعلاً به نظر نمیرسید تهدیدی برایشان باشد.
یوان تصمیمنظر گرفت بپرسد:جادوییِ «تو کی هستی؟»
دخترک گفت: «مطمئنی الان میخوایبیدرنگ نگرانِ من باشی؟ چند لحظهٔحدسه دیگه که بقیه برسن، کارِت تمومه.»
یوان دندانهایشزیادی را رویرتبهٔ هم فشرد.
«چون اوناکند بهخاطرِ بویتفاوتِ من اینجان...»
ناگهان هالهٔ یوانمیرسه فوران کرد ودارن بدنش دگرگون شد.
با ورودِ یوان بهدانتیانم شکلِ اژدها، چشمانِ دخترکحدس از سرِ شگفتی گرد شد.
دخترک درحالیکه چشمانش از کنجکاوی برق میزد، درست مثلِ کودکی که برای اولین بار به شهربازی رفتهپرسید باشد، پرسید: «الان بوی اژدها میدی، اما همین چند لحظه پیش بوی کاملاً متفاوتی داشتی—بویی که تا حالاحسِ بهش برنخورده بودم. انسانها اینجورین؟ من فقط دربارهٔ گونهٔ شما شنیده بودم ولی هیچوقت یکیتون رو ندیده بودم.»
با شنیدنِ سؤالش،قدرتشان یوان مطمئن شدداشت که او انسان نیست.
«ببخشید، امانظر فعلاً بایدجادوییِ از اینجا برم...»
یوان که نمیخواست منتظرِ رسیدنِ جانورانِدانتیانِ جادویی بماند، فنِ حرکتیاش را به کارکشوندتشون بست و بهسرعت از آنجا دور شد.
«...»
دخترک بیصدا همانجا ایستاد.
چند لحظه بعد، جانوری سرخرنگ شبیهبه جگوار پدیدار شد. در ابتدامثلِ متوجهِ دخترک نشد، اما وقتی بالاخره چشمش به او افتاد، ترسیتوی در چهرهاش دوید و بدنش از وحشتی عظیم به لرزه افتاد.
جگوار بیدرنگ چرخید و درحالیکهبیدرنگ دمش را لای پاهایش گذاشتهحدسه بود، پا به فرار گذاشت.
این صحنه برای جانورانی که در آنجا پیدایشانایزدی میشد، چند بارِ دیگر هم تکرار شد تانگرانی اینکه دخترک مانندِ یک شبح در هوا ناپدید شد.
مدتی بعد، یوانقدرتشان پس از روزهاداشت دویدنِ بیوقفه، بالاخره ایستاد.
درحالیکه از تعقیب نکردنِ جانورانِ جادوییدارن نفسِ راحتی کشیده بود، زمزمه کرد:قحطیزده «همینجا باید بهاندازهٔ کافی دور باشه.»
سرش را بالا گرفت تا بهدانتیانِ آسمان نگاه کند؛ آسمانی که باکنم وجودِ گذشتِ روزها هیچ تغییری نکرده بود.
با صدای بلندداشت آهی کشید: «آخهروح ما کجای این دنیاییم...؟»
صدایی آرام و آشنا درزیادی جوابِ آهِ یوان گفت: «ماعالمِ الان توی جنگلِ افسونشده هستیم.»
یوان که دوبارهمیرسه جا خورده بود، ازبهسرعت جا پرید: «این دیگه—؟!»
با دیدنِ اینکه دخترکدانتیانم توانسته بود دنبالش بیاید،حدس چشمانش از تعجب گرد شد.
در دل پرسید:داشت یو نینگ، میتونی پایهٔعالمِ تزکیهاش رو حس کنی...؟
یو نینگ بهسرعت جواب داد:زیادی نه... نمیتونم هیچچیزی در موردشعالمِ حس کنم... انگار اصلاً وجود نداره.
پس از لحظهای سکوت،جادوییِ یوان از دخترک پرسید: «جنگلِمیان افسونشده... کجای نُه آسمان میشه؟»
دخترک کمی سرش را کجبیدرنگ کرد و گفت: «نُه آسمان؟حدسه من چنین جایی رو نمیشناسم.»
یوان پس از شنیدنِ این حرف، با اضطراب آبِ دهانش را قورت داد: «مـ-ما حتیکنجکاوی توی نُه آسمان هم نیستیم...؟» البته کاملاً از درستیِ این حرف مطمئن نبود. بههرحال، اینجوان احتمال وجود داشت که هنوز در نُه آسمان باشند، اما دخترک از آن خبر نداشته باشد.
به دخترک نگاه کردتفاوتِ و پرسید: «پس میدونیشاگردِ اسمِ این دنیا چیه؟»
دخترک گفت: «چه سؤالِ عجیبی.قدرتمندِ ولی جوابت رو میدم. بههمهشون این دنیا میگن پهنهٔ آغازین.»
یوان با صداییتوی گیج و مبهوتدانتیانِ تکرار کرد: «پهنهٔ آغازین...؟»
در دل از آنهارتبهٔ پرسید: اسمِ این جا رومتغیر شنیدید؟ یو نینگ؟ شیائو هوا؟
هر دوکند همزمان جوابتفاوتِ دادند: نه...
عجب بساطیه...