چپتر 1620: اژدهای آتشِ ستاره (۳)
0خیلی پیش از آنکه حملهٔ آتشینِ اژدهای آتشِ ستارهکنجکاوی به او برسد، یوان حس کرد پوستش از گرمایهرگز شدیدی که از آن گلولهٔ عظیمِ آتش ساطع میشد، میسوزد.
با وجودِ موقعیتِ خطرناک، حاضر نشدروی کنار برود؛ انگار قصد داشت حملهچیه را با بدنِ خالیاش دفع کند.
اژدهای آتشِ ستاره بااندازهٔ صدایی گیج زمزمه کرد: «ا-اونشبیهِ که جدی نیست... مگه نه؟»
پس از اینکه اژدهای آتشِ ستاره حملهاش را رها کرد،بکشمش ترسید که مبادا واقعاً یوان را بکشد. با تردید نگاهیتصمیم به یینگزی انداخت تا نشانهای از نگرانی در او پیدا کند.
با دیدنِبرای رفتارِ بیتفاوتِ یینگزی،شمشیر نفسِ راحتی کشید.
شک دارم واقعاً بذارهمیدید بکشمش. باید هرطور شدهگرد مجبورش کنم کاملاً تغییرشکل بده!
با اینتیز تصمیم، به حملهٔخورده آتشینش ادامه داد.
وقتی شهابسنگِ آتشِ ستاره نزدیک شد و در آستانهٔ برخورد قرار گرفت، یوان بازویش را با هالهٔ شمشیرِبده ارتقایافته پوشاند و به سمتِ گلولهٔ عظیمِ آتش تکان داد. گرما بهقدری شدید بود که بازویش را کاملاًسمتِ خاکستر میکرد، اما او شهابسنگ را از وسط شکافت و بازوی سوختهاش چند ثانیه بعد کاملاً ترمیم شد.
یینگزی که برای نخستین بار هالهٔ شمشیرچشمهایش را میدید، چشمهایش از روی کنجکاوی گردچیه شد و پرسید: «اون انرژیِ تیز چیه؟»
اژدهای آتشِ ستاره هم به اندازهٔ یینگزیکنجکاوی جا خورده و گیج شده بود، چون پیشچون از این هرگز چیزی شبیهِ آن نشنیده بود.
اون انرژیِ عجیب چیه؟ اون قابلیتِ ترمیمِ مسخرهچیزی دیگه چیه؟ شعلههای من ویژگیِ خاصی دارن که ترمیمویژگیِ رو بهشدت کُند میکنه! چرا روی اون اثر نداره؟!
اژدهای آتشِ ستاره خبر نداشت که شعلههایش واقعاًدارم قابلیتِ ترمیمِ یوان را کُند کرده است. وگرنه، بازویشتغییرشکل در دم خوب میشد و چند ثانیه طول نمیکشید.
<مقاومت در برابرِ آتش افزایش یافت.>
یوان بازویش را که در ظاهر کاملاً ترمیم شدهشبیهِ بود برانداز کرد و گفت: «بد نیست.» با این حال،دارن هنوز هم حسِ سوزشِ خفیفی در آن باقی مانده بود.
آخه چهجور تبارِ اژدهایی داره؟ من هیچ تباریدارم با چنین قابلیتِ ترمیمِ قدرتمندی نمیشناسم، چه برسهکاملاً به اون انرژیِ عجیبی که باهاش آتیشم رو شکافت!
اژدهای آتشِ ستاره به هوا اوج گرفت، بالهایش را پهن کرد و غرید: «ب-ببینم میتونی این رو هم ببُری!» با این حرکت، دههاقابلیتِ هزار گلولهٔ آتشینِ کوچک شکل گرفت و همچون بارشِ شهابسنگی آتشین بر سرِ یوان بارید. یوان در واکنش، سراسرِ بدنش را با هالهٔ شمشیرِبرابرِ ارتقایافته پوشاند و بیآنکه از هجومِ شعلهها باکی داشته باشد، به شکلِ سایهای تار درآمد و یکراست به سمتِ اژدهای آتشِ ستاره یورش برد.
یوان در حینِ یورش، با هالهٔ شمشیرِ ارتقایافتهاش رگبارِ گلولههای آتشین را میشکافت و هرچه را لمس میکرد ازنشنیده بین میبرد. اما گرمای شدیدِ گلولههای آتشین به درونِ هالهاش رخنه کرد و مستقیماً به بدنش آسیب زد. با ایناست حال، پیکرِ یوان که حالا یکپارچه زغال شده بود، با قاطعیت به پیشروی به سمتِ اژدهای آتشِ ستاره ادامه داد.
این دیگه چه کوفتیه؟!
اژدهای آتشِ ستاره از اراده و پافشاریِ بیامانِ یوان وحشتزده شد.باید همیشه فکر میکرد اژدهایانِ دارای تبارِ شاهی از نظرِ ذهنی ضعیفاندادامه و از درد بیزارند، اما یوان درست نقطهٔ مقابلِ این شایعات بود.
در میانِ بهتِ اژدهای آتشِ ستاره، یوانچشمهایش به او رسید و با تاب دادنِچیه بازویش، نورِ شمشیرِ قدرتمندی را رها کرد.
اژدهای آتشِ ستاره سراسیمه به خود آمدکنجکاوی تا از نورِ شمشیر جاخالی بدهد، اماخورده ناکام ماند و یکی از بالهایش قطع شد.
غرشِ رعدآسایی سر داد که باچون چنان درندگیای در هوا پیچید کهقابلیتِ انگار به مرزِ جنون رسیده بود.
«دیگه هیچی برام مهم نیست!»
اژدهای آتشِ ستاره ناگهان بدنش را در هم جمع کردگرد و به شکلِ گلولهای سفت درآمد. نوری قرمز و شومشبیهِ از او ساطع شد که خبر از شکلگیریِ حملهای ویرانگر میداد.
یینگزی ناگهان گفت:شمشیر «کمک میخوای؟ ممکنهروی با این حمله بمیری.»
یوان باتیز لبخند سر تکانخورده داد: «چیزیم نمیشه.»
یینگزی که نمیخواسترفتارِ گرفتارِ انفجار شود، ازکشید میدانِ نبرد فاصله گرفت.
«آتشِ ستاره...»
نور ناگهان شدت گرفتمیدید و هالهای آتشین اژدهای آتشِپرسید ستاره را در بر گرفت.
«انفجار!»
اژدهای آتشِ ستاره در انفجاری عظیم فوران کرد. شعلههایش بهسرعتبکشمش گسترش یافت و در یک چشمبههمزدن سراسرِ جزیره را بلعید وآتشینش محیطِ اطراف، حتی اقیانوس را، به دریایی از آتش تبدیل کرد.
آتشِ درندهٔ ناشی از انفجارِ اژدهای آتشِ ستاره هرچه را لمس میکرد از بین میبرد وخورده هیچچیز باقی نمیگذاشت. یوان کاملاً در شعلهها غرق شد. انفجار شدتِ خود را حفظ کرد وکُند گلولهٔ آتشینِ عظیمی شبیهِ خورشید چند لحظه در هوا معلق ماند، پیش از آنکه رفتهرفته محو شود.
پس از آن، اژدهای آتشِچشمهایش ستاره که جوهرِ آشوبش کاملاً تهکشیدهتیز بود، مستقیم درونِ اقیانوس سقوط کرد.
یینگزی به دنبالِ یوان اطراف را نگاههرگز کرد، اما هیچ اثری از او نبود،مسخره انگار که بهکلی از هستی پاک شده بود.
<مقاومت در برابرِ آتش بهطورِ چشمگیری افزایش یافت.>
ناگهان، انگار که از هیچ ظاهر شده باشد،گرد بدنِ یوان بهسرعت ترمیم شد، تا جایی کههرگز حتی یک جای سوختگی هم روی تنش باقی نماند.
«...»
با دیدنِ این صحنه،بیتفاوتِ یینگزی شک کرد کهدارم یوان انسان است یا هیولا.
اژدهای آتشِ ستاره درحالیکه با چهرهای شکستخوردهچشمهایش به یوان خیره شده بود، با صداییچیه ضعیف زمزمه کرد: «تو دیگه چهجور اژدهایی هستی...؟»
«تا حالا نه اژدهای نابودنشدنی دیدم وکنجکاوی نه چیزی دربارهاش شنیدم... حتی اژدهایانِ سایه کهچون میگن مثلِ سایهنشینها نابودنشدنیان، همین الان هلاک میشدن...»
«به تو ربطی نداره. بههرحال، تو باختی، پس بهعنوانِ مجازاتنشنیده دیگه هرگز خودت رو به روباهِ ایزدیِ پیشگوییِ بزرگ نشون نمیدی.کُند اگه بفهمم توافقمون رو شکستی، تمامِ تبارت رو قتلعام میکنم. فهمیدی؟»
«البته، اعلیحضرت. به تبارم قسمنفسِ میخورم که دیگه هرگز بهبکشمش روباهِ ایزدیِ پیشگوییِ بزرگ نزدیک نمیشم...»
یوان سر تکان داد وشمشیر ناگهان اکسیری بیرون آورد وگرد آن را در دهانِ اژدها انداخت.
اژدهای آتشِ ستارهشمشیر فوراً وحشت کرد: «ا-الانکنجکاوی چی به خوردم دادی؟»
یوان گفت: «آرومچیه باش. اون زخمهاتچون رو درمان میکنه.»
همانطور که گفته بود، خستگیِ اژدهای آتشِ ستاره بهسرعت برطرف شد و در عرضِمجبورش چند دقیقه، چنان پرانرژی شد که انگار هرگز نجنگیده بودند. اژدهای آتشِ ستاره بهبرخورد شکلِ انسانیاش برگشت، به یوان تعظیم کرد و گفت: «چ-چه گنجینهٔ معجزهآسایی! ممنونم، اعلیحضرت!»
یوان با پوزخندینخستین سرد گفت: «از دیدنِچشمهایش ریختت خسته شدم. گمشو.»
«چشم!»
اژدهای آتشِ ستاره جرئت نکرد بیشتر بماندهرگز و بیدرنگ چنان پرواز کرد و دورمسخره شد که انگار جانش به آن بسته بود.