چپتر 2463: خلعِ چیان چو
0سلنا با آرامش به اوون، که مثلِ یکجور آدمکِ آزمایشیدیگر با او رفتار میکردند، چشم دوخت و گفت: «خبری براتون دارم.مجازاتمون وقتی بشنویدش، شک دارم دیگه بخواید وقتتون رو پاش تلف کنید.»
آنجلا با چهرهای گیج ابروهایشخوبه را بالا داد و پرسید:آهی «وقتمون رو پاش تلف کنیم؟»
سپس آنجلا و هلنا نگاهی به هم انداختند. آنها بیشترِ عمرشانباشی او را میشناختند، بنابراین با اینکه سلنا در این لحظه چهرهای آرامبریم به خود گرفته بود، میتوانستند بفهمند که به دلیلی بینهایت خوشحال است.
سرانجام هلنا پرسید: «چیلحظهای شده، سلنا؟ تا حالاجواب اینقدر خوشحال ندیده بودمت.»
با شنیدنِ حرفهای او، سلنااینقدر دیگر نتوانست هیجانش را پنهاندیگر کند و لبخندِ درخشانی زد.
او فاش کرد: «ایزدِ اهریمنخوبه مجازاتمون رو تموم کرده. الان آزادیمکشید که بهشتِ مرگ رو ترک کنیم.»
«چی؟!»
آنجلا و هلنا همزمانلحظهای فریاد زدند؛ جرئت نداشتندجواب گوشهایشان را باور کنند.
هلنا پس ازشده اینکه از بهت بیرونبودمت آمد، پرسید: «چطور ممکنه؟!»
سلنا ماجراکنه را برایشانقبول توضیح داد.
پس از آن هلنا گفت: «اون بچهٔ انسان ازبدون ایزدِ اهریمن خواست آزادمون کنه و ایزدِ اهریمن هماحساساتیِ همینجوری قبول کرد؟! اینقدر خوبه که نمیتونه واقعی باشه!»
آنجلا سر تکان داد و آهی کشید: «منجواب هم باهاش موافقم، سلنا. اصلاً قبل از اینکه بیایتجربهش اینجا تا بهمون خبر بدی، مطمئن شدی که آزادیم؟»
سلنا لحظهای ساکت شدحالا و سپس با لحنیشنیدنِ خشک جواب داد: «امم... نه.»
هلنا با ناباوری فریاد زد: «چی؟!نمیتونه اومدی اینجا این خبر رو بهمونباهاش بدی بدون اینکه خودت مطمئن شده باشی؟!»
سلنا آهی کشید:لحنی «چون میخواستم باامم هم تجربهش کنیم...»
«این...»
آن دو در حالی کهاینقدر چهرهٔ آرام اما احساساتیِ سلنادیگر را برانداز میکردند، ساکت شدند.
لحظهای بعد آنجلا گفت:قبول «خیلی خب... بریم ببینیم اونتکان بچه راست میگفت یا نه.»
هلنا سر تکان داد و کمیامم بعد همگی آن دنیا را ترکچون کردند و اوون را همانجا جا گذاشتند.
طولی نکشیدمطمئن که به مرزِساکت بهشتِ مرگ رسیدند.
آنجلا با صدای بلندحالا پرسید: «خب... کی میخوادشنیدنِ اول رفتن رو امتحان کنه؟»
به دلیلِ مجازاتِ ایزدِ اهریمن، اگر حتی برایباشه یک ثانیه سعی میکردند بهشتِ مرگ را ترکبیای کنند، یک میلیون سال بیوقفه دردی وصفناپذیر میکشیدند.
شاید کسی فکر میکرد که میتوانند بهسادگی درد رابدون تحمل کنند، اما پیش از آنکه دوباره به زندانشاناحساساتیِ تلهپورت شوند، نمیتوانستند زیاد از بهشتِ مرگ دور شوند.
سلنا با چهرهای مصمم گفت:ساکت «من اول میرم، چون منمناباوری که میگم بهش اعتماد کنید.»
با این حال، وقتی سلنا به سمتِبودمت مرز حرکت کرد، هلنا ناگهان دستش را گرفتلبخندِ و گفت: «نه، بیا با هم انجامش بدیم.»
هلنا به دنبالِ سلنا رفت ونمیتونه آنجلا را که در سکوت بهباهاش آنها خیره شده بود، پشتِ سر گذاشت.
سرانجام آنجلا آهیلحنی کشید و گفت: «صبرناباوری کنید، منم باهاتون میام.»
لحظاتی بعد، هر سهِلحظهای آنها درست در لبهٔجواب بهشتِ مرگ شناور بودند.
«بریم که رفتیم...»
پس از کشیدنِ نفسی عمیق، قدمِ نهاییواقعی را برداشتند و برای نخستین بار دراصلاً میلیاردها سالِ گذشته، بهشتِ مرگ را ترک کردند.
«...»
«...»
«...»
هر سهِ آنها بیرونِ بهشتِ مرگ خشکشان زد؛ قلبهایشانتکان بهتندی میتپید و انتظار داشتند که بهزودی به خاطرِبهمون سرپیچی از مجازاتِ ایزدِ اهریمن، دردی غیرقابلتصور را تجربه کنند.
با این حال، حتیخشک بعد از یک دقیقهٔاومدی کامل، هیچکدامشان دردی حس نکردند.
نگاهی به همشدی انداختند و چهرههایشان بهکلیخشک مات و مبهوت بود.
«ما... بیرونیم؟»
«من... هیچ دردی حس نمیکنم...»
«منم همینطور...»
پس از آنکه بهکلی اوضاع رالحنی هضم کردند و لحظاتی طولانی دربدون سکوت گذشت، با خوشحالی جشن گرفتند.
هلنا با اشکِ شوق فریاداینقدر زد: «حقیقت داره! ما دیگهدیگر توی بهشتِ مرگ زندانی نیستیم!»
آنجلا گفت: «هاهاها!همینجوری اون بچهٔ کوفتی!نمیتونه نباید بهش شک میکردم!»
سلنا سر تکان داد: «اوهوم.»جواب و با این کار، سیلِخودت اشک از چشمانش تندتر سرازیر شد.
وقتی آرام شدند، آنجلا پرسید: «چطور این کار رو کرد؟ناباوری برام سخته باور کنم که فقط از ایزدِ اهریمن خواستهاما ما رو آزاد کنه و ایزدِ اهریمن هم قبول کرده.»
سلنا سر تکان داد و گفت: «فکر کردن بهش فایدهایدیگر نداره. مهم نیست چطور این کار رو کرده. تنها چیزی کهمجازاتمون اهمیت داره اینه که بهخاطرِ کمک به پسگرفتنِ آزادیمون بهش مدیونیم.»
هلنا وکنه آنجلا بهنشانهٔ موافقتخوبه سر تکان دادند.
آنجلا سپس پرسید:لحنی «خب، حالا کهامم آزادیم باید چهکار کنیم؟»
هلنا گفت: «هر کاری دلمون بخواد. منخشک میخوام یکم دیگه به شکنجهکردنِ اون خائنباشی ادامه بدم و بعدش برم دنیا رو بگردم.»
آنجلا گفت:سرانجام «منم میخوامحالا دنیا رو بگردم.»
سلنا سپس گفت: «منم همینطور، اما وقتی ازباشه اینجا خسته شدم، قصد دارم به اون یکی دنیااینجا سر بزنم، جایی که انسانها هنوز توش وجود دارن.»
هلنا و آنجلا با چشمانی گردشدهامم به او خیره ماندند: «اون یکی دنیا...؟میخواستم منظورت دنیای همون بچهست؟ مطمئنی فکرِ خوبیه؟»
سلنا سر تکان داد: «قصدساکت ندارم بدونِ اجازهش برم. اگهناباوری اجازه نده، میرم یه جای دیگه.»
سرش را بالاشده گرفت تا بهندیده آسمان نگاه کند.
«وقتی این دنیا رو ترک کردیم و رفتیم تا با ایزدِ اهریمنباهاش روبهرو بشیم، فهمیدم دنیای ما واقعاً چقدر کوچیکه. اون فضای پهناور و بیکرانیلحنی که فراتر از دنیای ما وجود داره... میخوام تا جایی که میتونم بگردمش.»
آنجلا گفت:ساکت «پس منمخشک باهات میآم.»
هلنا سر تکانشدی داد: «هر جا بری،خشک ما هم باهات میآیم.»
«باشه.»
در همین حال، در کتابخانهٔ بزرگِ خاندانِواقعی مُهرِ اهریمن، دو گروهِ مجزا روبهروی هماصلاً ایستاده بودند و انگار برای جنگ آماده میشدند.
یان هارا با صدای بلند اعلامامم کرد: «چیان چو! امروز اومدم تاچون چیزی رو که حقمه طلب کنم!»
چیان چو پوزخند زد:لحظهای «چیزی که حقته؟ آخهجواب داری درموردِ چی حرف میزنی؟»
«دارم درموردِ مقامِشده تو بهعنوانِ رهبرِ خاندانِبودمت مُهرِ اهریمن حرف میزنم!»
چیان چو با سردی خندید: «ها! مقامِ من بهحق مالِ توئه؟کشید بر چه اساسی؟ تو حتی صلاحیتِ این رو نداشتی که مُهردارِ افضلِلحظهای اهریمن بشی، اونوقت میخوای رهبر بشی؟ حتماً عقلت رو از دست دادی!»
«حق با رهبره. توخشک چه صلاحیتی داری که اصلاًبدون جرئت میکنی همچین ادعایی بکنی؟!»
کسانی که درشدی جبههٔ چیان چولحنی بودند، فریاد زدند.
کسانی که از یان هارا حمایت میکردند،بودمت در جواب فریاد زدند: «مگه نشنیدید؟! ارشدکند یان میراثِ والاگوهرِ ایزدی رو به ارث برده!»
«درسته! اگه قرار باشه کسی رهبرنمیتونه بشه، اون شخص باید ارشد یان باشه!موافقم نه یه عوضیِ سنگدل مثلِ چیان چو!»