چپتر 2250: نخستین آزمون
0یوان ناگهان پرسید: «وقتی بهتعظیمی آسمانِ نهم برسیم، فکر میکنیامروز میراثِ آسمانِ افضلِ تو برآورده میشه؟»
شیائو هوا گفت: «میراث فقط این نیست که به آسمانِ نهمکاملاً برسی. ما باید به مکانِ خاصی هم بریم تا بتونیم نفرینِپلکان تبعیدمون رو پاک کنیم. اونجا احتمالاً پر از آدمهای امپراتورِ کیهانیه.»
وقتی به جلوی پلکانِ آسمان رسیدند،چالش یوان زمزمه کرد: «پس فقط خودمونمنطقه میتونیم از شرِ نفرین خلاص بشیم، نه؟»
یوان انتظار داشت جمعیتِ زیادی از تزکیهگران را ببیند که مشتاقِ به چالش کشیدنِ پلکانِ آسمان باشند،گذاشت اما در کمالِ تعجب، آن منطقه کاملاً سوتوکور بود. او خبر نداشت که حالا فقط در دورههای زمانیِفضاییاش مشخصی میشد واردِ پلکان شد؛ قانونی که در گذشته وجود نداشت و او را کاملاً بیخبر گذاشته بود.
این یعنی حتی اگر کسی میخواست مخفیانه به داخل برود، نمیتوانست واردِ پلکانِ آسماندارم شود. با این حال، یوان آدمِ معمولیای نبود. او به عنوانِ اربابِ پلکانِ آسمان،آرامش حتی اگر امپراتورِ کیهانی محدودیتهایی روی این گنجینه گذاشته بود، میتوانست بهراحتی وارد شود.
یوان بدونِ اینکه زیاد بهکشیدنِ آن فکر کند، با یک حرکتِکاملاً نرم مستقیم به بالای پلکان پرید.
او بازیادی صدای بلند گفت:مشتاقِ «تیاناِر، باز کن.»
پلکانِ آسمان بیدرنگبالای به خواستهاش پاسخ دادتیاناِر و درهایش را گشود.
به محضِ اینکهاستقبالش قدم به داخل گذاشت،خوش تیاناِر به استقبالش آمد.
او با تعظیمی محترمانهچالش پرسید: «خوش آمدید، ارباب.کمالِ امروز چه کار میکنید؟»
«قصد دارم به آسمانِ نهم عروج کنم، وباشند همینطور...» دست در حلقهٔ فضاییاش برد و نشانِخبر شمشیرشکلی را بیرون آورد و به او نشان داد.
تیاناِر به نشان نگاه کرد وبلند با آرامش پرسید: «میخواهید الان بهداد آن مکان دسترسی پیدا کنید یا بعداً؟»
یوان بهسرعتگذاشت جواب داد:آمد «بذار برای بعد.»
«متوجهم. پسببیند آزمونتان راچالش الان شروع کنم؟»
یوان سرزیادی تکان داد:ببیند «شروع کن.»
تیاناِر پیش ازبالای آنکه در خلأ ناپدیدتیاناِر شود، تعظیمِ دیگری کرد.
طولی نکشید که تاریکی شروعتعظیمی به دگرگونی کرد و سکویامروز بزرگی زیرِ پایش ظاهر شد.
صدای تیاناِر طنین انداخت:چالش «وقتی برای شروع آماده بودید،تعجب با صدای بلند بگویید "آمادهام".»
یوان نفسِ عمیقیتزکیهگران کشید و باچالش صدای بلند گفت: «آمادهام.»
در لحظهٔ بعد، دیدِپرید یوان تار شد وباز منظرهٔ روبهرویش تغییر کرد.
در همین حال، شیائوآمد هوا و بقیه مثلِ همیشهارباب از اتاقِ تماشاگران نگاه میکردند.
فنگ یوشیانگ در حالی که با اشتیاق تماشا میکرد، با صدای بلند زمزمه کرد: «برام سؤاله اربابِدورههای جوان این بار باید با چهجور آزمونی روبهرو بشه. با توجه به اینکه چند سال طول کشید تابرود آزمونِ قبلی رو تموم کنه و این یکی هم آخرین آزمونش توی پلکانِ آسمانه، باید خیلی سخت باشه...»
لینگیوئه که آن زمان خواب بود وکشیدنِ آزمون را از دست داده بود، از رویبود کنجکاوی پرسید: «توی آزمونِ قبلی چه اتفاقی افتاد؟»
فنگ یوشیانگ جواب داد:پرید «توی آزمونِ قبلیاش باباز آن بزرگ مبارزه کرد.»
شیائو هوا نظر داد:آمد «پس احتمالاً برای اینآمدید یکی با امپراتورِ کیهانی میجنگه.»
<نخستین آزمون در پلکانِ آسمان آغاز شد!>
با شروعِ آزمون، یوان خودش را در دشتِباز پهناور و متروکی یافت که با علفهای بلند، کوههایگذاشت دوردست و حضورهای قدرتمند و غیرانسانی احاطه شده بود.
<نیرویی مهیب کنترلِ قارهٔ متروک را به دست گرفته و آن را به قارهٔ غولها تبدیل کرده است! وضعیتِ قاره بررسی شود!>
یوان پس از بررسیِ جزئیاتِ آزمون زمزمهکشیدنِ کرد: «قارهٔ متروک؟» این نخستین باری بودسوتوکور که هدفِ روشنی به او داده نمیشد.
به اطراف نگاه کرد.پرید همانطور که انتظار میرفت،باز محیط شبیهِ قارهٔ متروک بود.
«اگه من تویاستقبالش قارهٔ متروکم، پسمحترمانه این نیروی مهیب احتمالاً...»
شخصِ خاصی با لبخندیچالش بیش از حد دوستانهکمالِ در ذهنِ یوان نقش بست.
او نامِزیادی این شخص رامشتاقِ زمزمه کرد: «کولاس...»
پس از اینکه او و رن شیا، کولاس را از سیاهچالِ حبسِ جاودانه آزاد کردند، او مثلِ یک شبح ناپدید شد و بیشآمدید از صد سال هیچ ردی از وجودش به جا نگذاشت. تا اینکه یک روز، شایعاتی از قارهٔ متروک به گوش رسید؛ شایعاتی دربارهٔ موجودیدسترسی هیولاوار با جثهای عظیم که خود را حاکمِ جدیدِ آنجا نامیده بود و هر کسی را که جرئت میکرد در برابرش بایستد، قتلعام میکرد.
این شخص آشکارا کولاس بود که برگشتهخوش بود و به دلیلی تصمیم گرفته بوددارم قارهٔ متروک را از آنِ خود کند.
کولاس که پالایشِ تنِ ماموتِ بزرگِ خود را به حدِ نهاییاش رسانده بود، به تایتانی تقریباً بیرقیب تبدیل شده بود؛ موجودی که میتوانست جاودانههاگذشته را تنها با دستِ خالی از پای درآورد. گوشتِ تنش بهتنهایی میتوانست در برابرِ فنونِ رزمی مقاومت کند و حتی هالهٔ شمشیر را دفع کند،بهراحتی و این او را به موجودی تبدیل کرده بود که افرادِ معدودی زیرِ آسمانها میتوانستند امیدی به شکست دادنش داشته باشند، چه رسد به کشتنش.
وقتی تیان یانگ از بازگشتِ کولاس باخبر شد، برای روبهرو شدن با او عجلهسوتوکور نکرد. در عوض، ترجیح داد صبورانه از سایهها تماشا کند، چرا که در آنبیخبر زمان هنوز یک مجرمِ تحتِ تعقیب بود و خاندانهای جاودان بیوقفه در شکارش بودند.
در کمتر از یک سال، کولاس با استفاده از نامِ ماموتِ بزرگ، کنترلِ کلِ قارهٔ متروک را بهاستقبالش دست گرفته بود، چرا که نامِ پیشینِ خود را کنار گذاشته بود. به خاطرِ این هویتِ جدید، خاندانهایبرد جاودان هیچ توجهی به او نکردند و همچنان تمامِ تلاششان را روی شکارِ تیان یانگ متمرکز نگه داشتند.
تنها دلیلی که تیان یانگ هویتِ کولاسخوش را فهمید، کالبدِ منحصربهفردش بود که نتیجهٔ تزکیهٔعروج فنِ پالایشِ تنِ ماموتِ بزرگ به شمار میرفت.
با گذشتِ سالها، کولاس به گسترشِ نفوذش در قاره متروک ادامه دادسوتوکور و حتی خاندانِ خودش را تأسیس کرد که بهسرعت به قدرتی پهناور ووجود هولناک تبدیل شد و از نظرِ قدرتِ رزمی با خاندانهای جاودان رقابت میکرد.
سرانجام، کولاس کنترلِ مطلقِ قاره متروک را به دست گرفت و فرمان دادکاملاً تمامِ غریبههایی که به خاندانش تعلق ندارند، یک ماه فرصت دارند آنجا راگذشته ترک کنند. با فرا رسیدنِ ضربالاجل، کسانی که مانده بودند بیرحمانه قتلعام شدند.
از آن روز به بعد، قاره متروک بهکلی از بقیهٔ جهان جدا شد و تمامِ اطلاعاتِقدم مربوط به کولاس برای سالهای متمادی از بین رفت. وقتی سرانجام مرزهایش را باز کرد، قارههمینطور چنان تغییر کرده بود که دیگر قابلشناسایی نبود و حتی نامش به قاره غولها تغییر یافت.
بسیاری از روی کنجکاوی به قاره غولها که تازه تغییرِ نام داده بود،قصد سفر کردند. در کمالِ ناباوری، ساکنانش موجوداتی عظیمالجثه بودند که از ساختمانهای یک شهرِنگاه معمولیِ انسانی بلندتر بودند و بیدرنگ دلیلِ واقعیِ نامِ جدیدِ قاره را آشکار میکردند.
افزون بر این، این موجوداتِ عظیمالجثه خوداما را انسان نمیدانستند؛ آنها خود را غولخبر مینامیدند و اینگونه نژادِ غولها متولد شد.
در ابتدا، مردم از غولها وحشت داشتند یا معذب بودند، اما با گذشتِ زمان، رفتهرفتهبود سازگار شدند و در کنارشان احساسِ راحتیِ بیشتری کردند. علاوه بر این، ثابت شد که قارهحتی غولها گنجینهای از منابعِ کمیاب و گرانبهاست و تزکیهگران و بازرگانانِ بیشماری را به سرزمینهایش میکشاند.
بهمرور زمان، قاره غولها به مقصدی محبوب برای تزکیهگرانِ جاهطلبخواستهاش تبدیل شد. سرزمینهایش سرشار از فرصتها بود و حیاتوحشش خانهٔ جانورانمحترمانه جادوییِ هولناکی بود که برای صیقل دادنِ قدرتِ شخص بینقص بودند.
در حالی که یوان خاطراتِ تیان یانگ راآمدید به یاد میآورد، موجِ عظیمی از قصدِ کشتکنم بهسویش هجوم آورد و رشتهٔ افکارش را پاره کرد.
یوان بیدرنگ چرخید و بازوی راستش را جلویش بالا آورد. همانکاملاً لحظه که این حرکت را کامل کرد، تیغهای عظیم فرود آمد،پلکان اما او بهراحتی آن را گرفت و حملهکننده را مبهوت گذاشت.
پس از دفعِ حمله، یوان نگاهش را رو به آسمان بالا برد تا با چشمانِبود مهاجم گره بخورد. کسی که به او ضربه زده بود، هم از نظرِ اندازه ویعنی هم از نظرِ تزکیه یک غول بود، با قدرتی در لایهٔ ۳ از عروجِ ایزدی.
غول پس از اینکه حملهٔ غافلگیرانهاش بهتیاناِر این شکلِ مضحک توسطِ کسی با تزکیهٔ پایینترمحضِ متوقف شد، با صدایی شوکه فریاد زد: «غیرممکنه!»
غول بهسرعت تلاش کرد قمهاش را پسخوش بگیرد، اما وقتی تیغه حتی یک سانت همعروج تکان نخورد، وحشت تمامِ وجودش را فرا گرفت.
فریاد زد:ببیند «تـ... تو دیگهکشیدنِ چه کوفتی هستی؟!»
یوان بهجای کشتنِ مهاجم، بهسادگیمشتاقِ سلاح را رها کرد و باعثتعجب شد غول تلوتلوخوران به عقب برود.
یوان پرسید: «میشهبالای بگی چرا یهوبلند بهم حمله کردی؟»
چون هیچچیز از آزمون نمیدانست، تصمیممحترمانه گرفت اول اطلاعات جمع کند، بهمیکنید همین دلیل از جانِ غول گذشته بود.
غول غرید:ببیند «به توچالش ربطی نداره!»
یوان چشمانش را ریز کرد و برقی خطرناکباشند در آنها درخشید: «به من ربطی نداره؟ همون لحظهاینداشت که بهم حمله کردی، به من ربط پیدا کرد.»
غول با حس کردنِ قصدِ کشتِ یوان، از ترس بهخواستهاش لرزه افتاد. لحظهای بعد، سرش را پایین انداخت و عذرخواهیتعظیمی کرد: «تو رو با یه جانور اشتباه گرفتم! واقعاً متأسفم!»
برخوردِ غولگذاشت بهکلی تغییرآمد کرده بود.
یوان اخم کرد:مشتاقِ «چی؟ واقعاً انتظارباشند داری اینو باور کنم؟»
چیزی در رفتارِ غول به نظرش عجیب میآمد،باشند هرچند دقیقاً نمیفهمید چرا. با این حال، یک چیزنداشت قطعی بود؛ اینکه غول داشت به او دروغ میگفت.
غول پافشاری کرد: «حقیقت داره! داشتم یه جانور رو شکار میکردم، اماداد به این سمت فرار کرد! تو و اون جانور تقریباً هماندازهاید، برایارباب همین اشتباه گرفتمت! قول میدم از این به بعد بیشتر دقت کنم!»
«و بهعنوان عذرخواهی، اینو بهتتعظیمی میدم، پس منو ببخش!» غولامروز کیسهای چرمی به یوان داد.
پیش از اینکه یوان بتواند چیزیباشند بگوید، غول ادامه داد: «رفقای شکارچیمسوتوکور منتظرم هستن، پس من دیگه میرم! میبینمت!»
غول بیدرنگ پروازتزکیهگران کرد و بهسرعت ازکشیدنِ دیدِ یوان ناپدید شد.
هرچند یوان میتوانست دنبالِپرید غول برود، اما توجهشباز به کیسهٔ چرمی جلب شد.
لحظهای بعد آن را باز کرد و اکسیری نمایان شد که انرژی روحیِ متراکمی از خود ساطع میکرد.دست هر تزکیهگرِ عادی با دیدنِ این صحنه خوشحال میشد و یقین پیدا میکرد که گنجینهای گرانبها دریافت کردهبهسرعت است. اما یوان بهتر میدانست و در پسِ آن انرژی روحیِ خروشان، میتوانست بهوضوح حضورِ سم را حس کند.