چپتر 1516: حضورِ وقیحانه
0زی شوان در حالی که به چهرهٔ جذابِ تیانصرفِ چییوان خیره مانده بود، با صدایی ماتومبهوت زمزمه کرد:بدون «تو... خیلی خوشقیافهتر از چیزی هستی که فکر میکردم.»
از آنجا که تیان چییوان همیشه نقاب به صورت داشت، خودش را برای دیدنِ چهرهای زشت آماده کرده بود. باغافلگیرانه اینکه تیان چییوان ادعا میکرد دلیلش این است که نمیخواهد در انظارِ عمومی شناخته شود، هیچ راهی نبود که واقعاً بفهمددستش راست میگوید یا نه. اما با دیدنِ اجزای جذابِ صورتش، زی شوان دیگر به ادعای او برای ناشناس ماندن شکی نداشت.
در واقع، تیان چییوان چنان خوشقیافه بودنداره که زی شوان ناخودآگاه دست به سمتِ صورتِروزِ او برد و گونههایش را بهآرامی نوازش کرد.
اگر پای حملهای غافلگیرانه در میان بود، تیان چییوان میتوانست جاخالی بدهد،اینجا اما حرکتِ زی شوان چنان بیمقدمه بود که او از شدتِ گیجیساختِ خشکش زد و همین به دختر فرصت داد تا گونههایش را نوازش کند.
زی شوان به محض اینکه فهمید دارد چه کارصرفِ میکند، سریع دستش را عقب کشید، کمی سرخ شدبدون و گفت: «آه، ببخشید. دستام یهو خودشون حرکت کردن.»
تیان چییوان خندید و بهنداشت شوخی جواب داد: «اشکالی نداره. سرزنشتسمتِ نمیکنم، هر چی باشه خیلی خوشقیافهم.»
و ادامه داد: «بههرحال، چند روزِ آیندهنداره رو صرفِ آماده کردنِ مواد میکنم، پسچند تا اون موقع، اینجا رو خونهٔ خودت بدون.»
برای اطمینان از اینکه کار به بهترینکردنِ شکلِ ممکن پیش برود، معمولاً پیش از آغازِبدون ساختِ سلاح، تمامِ مواد پالایش یا ترکیب میشدند.
زی شوان پرسید: «اشکالی ندارهبههرحال یه نگاهی به اطراف بندازم؟ نگرانمواد نیستی که ممکنه ازت دزدی کنم؟»
تیان چییوان با شنیدنِ حرفش خندید وچنان گفت: «مگه اینکه بخوای همسایهم رو عصبانیگونههایش کنی، وگرنه دلیلی نمیبینم بخوای همچین کاری بکنی.»
نگاهِ زی شوانخندید به سمتِ آتشفشاناشکالی چرخید و لبخند زد.
«پس منمبههرحال توی اقامتگاهت یهآینده کم خوش میگذرونم.»
لحظهای بعد زی شوان واردِبههرحال اقامتگاهِ او شد و تیان چییوانمواد نیز بیدرنگ به پالایشِ مواد پرداخت.
زی شوان با ورود به خانهٔ تیانچنان چییوان، بیدرنگ شروع به گشتن در آنجاگونههایش کرد. خانهای ساده با چهار اتاق بود.
حمام، آشپزخانه، اتاقِ نشیمن و اتاقخوابی در آن به چشمباشه میخورد. از آنجا که تزکیهگرانِ جاودان نیازی به حمام رفتنمیکنم یا غذا خوردن نداشتند، فضای آنجا شبیهِ خانهای فانی بود.
اتاقِ نشیمن چیدمانِ سادهای داشت؛ یک صندلیِ چرمی، قابهاییمیکنم روی دیوار که موادِ گرانبهایی را به نمایش میگذاشتندشکلِ که حتی زی شوان هم نمیشناختشان، و یک شومینه.
حمام وباشه آشپزخانه کاملاً معمولیبههرحال به نظر میرسیدند.
زی شوان در آخر به اتاقخوابِ تیانچنان چییوان سر زد. وقتی وارد شد، همزمانگونههایش از راهِ بینی و دهان نفسِ عمیقی کشید.
پیش از آنکه هوا راجواب بیرون بدهد، آن را لحظهایباشه طولانی در ریههایش نگه داشت.
«چه بوی محشری~»
زی شوان در حالی که نگاهش را به تختِ گوشهٔکردنِ اتاق دوخته بود، این را زمزمه کرد. سپس بیهیچ تردیدی رویشکلِ تخت پرید و مثلِ یک حشره شروع به غلت زدن کرد.
آه... چرا اینقدر جذبش شدم؟ بهخاطر اینه کهخوشقیافه میتونه شمشیرهای محشری بسازه؟ نه، یه چیزِ بیشترینوازش تو وجودش هست، اما نمیتونم دقیق بگم چیه...
هیجانِ زی شوان در حالی که روی تختِ او دراز کشیدهخوشقیافهم بود، مدام بیشتر میشد. سرانجام دیگر نتوانست خودش را کنترل کند؛موقع دستش را زیرِ لباسش برد و شروع به بازی با خودش کرد.
در این میان، تیان چییوان تمامِ حواسشکردنِ به مواد بود و اصلاً به خودشخودت زحمت نداد تا به زی شوان سر بزند.
روزها به چشمبرهمزدنی گذشت.
با پایانِ آمادهسازی، تیان چییوان به داخلِ خانه رفت تا زی شوان رابرد صدا کند. خیلی زود او را دید که با چهرهای راضی، آرام رویبیمقدمه تختش خوابیده است. بوی عجیبی هم در هوا پیچیده بود که برایش ناآشنا بود.
تیان چییوان لحظهای کوتاه بهجواب آن زیبای خفته خیره ماندباشه و سپس رفت تا بیدارش کند.
«ممم...» زی شوان آرام چشمآینده باز کرد و تیان چییوان راموقع دید که بالای سرش ایستاده است.
با صدایی خوابآلود زمزمه کرد:بههرحال «قراره یه دورِ دیگه بریم؟» انگارمواد فکر میکرد هنوز دارد خواب میبیند.
تیان چییوان ابرو بالاشکی انداخت و پرسید: «یهخوشقیافه دورِ دیگه از چی؟»
«...»
زی شوان خیلی زود فهمیدآینده که دیگر خواب نمیبیند واون با شتاب سر جایش نشست.
با صداییباشه خشک جوابادامه داد: «هیچی.»
سپس تیان چییوان گفت:شکی «الان میخوام ساختِ سلاح روناخودآگاه شروع کنم، با من بیا.»
زی شوان سر تکان داد و پیش از آنکه دنبالش به بیرون برود،بههرحال ردایش را مرتب کرد. فکر میکرد قرار است واردِ کارگاهِ آهنگری شوند، امابدون تیان چییوان به پشتِ آن رفت، جایی که یک سندانِ زرین قرار داشت.
گفت: «چون قراره ازروزِ شعلههای خاصی استفاده کنیم، کارمیکنم رو همین بیرون انجام میدیم.»
«برای امنیتِ خودت،خوشقیافهم لطفاً از بیرونِچند جزیره تماشا کن.»
زی شوان سر تکانشکی داد و به پرواز درآمدناخودآگاه و درست بیرونِ جزیره ایستاد.
تیان چییوان بالاتنهٔ ردایش را درآورداشکالی و کالبدِ فرازمینیاش را که تاادامه حدِ کمال پالایش شده بود، نمایان کرد.
زی شوان با دیدنِروزِ بالاتنهٔ برهنهاش کم مانده بودمیکنم آب از لبولوچهاش راه بیفتد.
تیان چییوانباشه ناگهان صداادامه زد: «فنگ فنگ!»
با بازگشتِ آن حضورِ درکناپذیری کهواقع پیشتر از آتشفشان حس کرده بود،صورتِ چهرهٔ زی شوان در دم خشک شد.
درست در لحظهای که آتشفشان فوران کرد، به سمتِ جزیرهباشه برگشت. از میانِ آن آشوبِ آتشین، پیکری عظیمالجثه پدیدار شدمیکنم و بالهای شعلهورش را گشود تا نیمی از آسمان را بپوشاند.
زی شوان باچند صدای بلند فریادصرفِ زد: «یه ققنوس؟!»
وقتی برای اولین بار دربارهاش شنیده بود، حدس میزد که جانورمواد یک ققنوس باشد، اما احتمالِ همکاریِ ققنوس با انسان چنان دور ازپیش ذهن به نظر میرسید که آن را پای اشتباهِ خودش گذاشته بود.
این دیگه چهجور ققنوسیه؟ من قبلاً هم ققنوس دیدم،ناخودآگاه ولی هیچکدومشون مثلِ این پوشیده از شعلههای زرین نبودن!پای حضورش هم اصلاً قابلِ مقایسه نیست و خیلی قویتره!
همانطور که زی شوان در دلش این افکار رانمیکنم مرور میکرد، ققنوس به سمتِ تیان چییوان پرواز کردکردنِ و همچون سقفی بر فرازِ کلِ جزیره شناور ماند.
تیان چییوان گفت: «برایروزِ چند روزِ آینده بازم رویمیکنم تو حساب میکنم، فنگ فنگ.»
ققنوس پاسخی نداد؛ نگاهشادامه با دقت روی زیآینده شوان قفل شده بود.
با حس کردنِ این نگاه، تمامِ وجودِچنان زی شوان به لرزه افتاد. حس میکردگونههایش ققنوس اصلاً دلِ خوشی از او ندارد.
«انسان، با این حضورِشوخی زنندهات داری خانهٔ مقدسِسرزنشت ما را کثیف میکنی.»
صدایی سرد ناگهانچند در سرِ زیصرفِ شوان طنین انداخت.
«...»
بیشک این صدای ققنوس بود، اما زیچنان شوان نتوانست پاسخی بدهد. میترسید اگر حرفی بزند،بهآرامی ققنوس او را از صفحهٔ روزگار محو کند.